راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا نمودی روی و دیدم گرد چشمت آن مژه

می کنم در حسرت چشم تو خون باران مژه

گرخوهی تا بنگری بیمار تیرانداز را

بنگر اندر روی خود وآن چشم بین وآن مژه

تاکمان ابرو اندر قبضه حکمش فتاد

چشم شوخت کرد تیر غمزه را پیکان مژه

مرغ دل برآتش سودای تو کردم کباب

زآنکه شد چشم جگرخوار ترا دندان مژه

دلربای وخوب چون ابروست بر بالای چشم

زیر ابروی تو ای بر نیکوان سلطان مژه

شورم اندر جان شیرین اوفتد فرهادوار

هرکجا بر هم زنی ای خسرو خوبان مژه

دیده خون بارست تا ز آن چشم شیرافگن شدست

گوسپند صبر ما را پنجه گرگان مژه

بر زمین خشک بارد ابر رحمت هر کجا

عاشقی راتر شود از دیده گریان مژه

تا ترا ز آن پسته خندان شکر بارست لب

بنده را زین چشم گریانست خون افشان مژه

نسبت چشمت بنرگس کرد نتوانم چنان

کز برای چشم نرگس ساختن نتوان مژه

خوش بخسبد فتنه چون در قند ز روسی کشد

چشم هندوی ترا ای ماه ترکستان مژه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از پسته تنگ خود آن یار شکر بوسه

دوشم بلب شیرین جان داد بهر بوسه

از بهر غذای جان ای زنده بآب و نان

بستد لب خشک من زآن شکرتر بوسه

ای کرده رخت پیدا بر روی قمر لاله

وی کرده لبت پنهان در تنگ شکر بوسه

مه نور همی خواهد از روی تو در پرده

جان را ز همی گوید با لعل تو در بوسه

نزد تو خریداران گر معدن سیم آرند

ای گنج گهر زآن لب مفروش بزر بوسه

ای قبله جان هر شب بر خاک درت عاشق

چون کعبه روان داده بر روی حجر بوسه

چون جوف صدف او را پر در دهنی باید

وآنگه طلب کردن زآن درج گهر بوسه

خواهی که شکر بارد از چشم چو بادامت

رو آینه بین وز خود بستان بنظر بوسه

چون خاک سر کویت آهنگ هوا کرده

بر ذره بمهر دل داده مه و خور بوسه

هرجا که تو برخیزی از پای تو بستاند

زنجیر سر زلفت چون حلقه ز در بوسه

لطفت که چو اندیشه حد نیست کنارش را

از روی تو انعامی دیدیم مگر بوسه

سیف ار ز تو می خواهد بوسه تو برو می خند

کز لعل تو خوش باشد گر خنده و گر بوسه

گر پای رقیبانت بوسند محبانت

ترسا ز پی عیسی زد بر سم خر بوسه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو کرد زلف تو پیرامن قمر حلقه

قمر ز هر طرفی بوسه داد بر حلقه

ز بند و حلقه زلف تو برده بودم جان

کمند زلف تو بازم کشید در حلقه

ز عاشقان تو ز آن زلف کس پریشان نیست

بغیر بنده که آن جمع راست سر حلقه

ز زلف تو که گریزد که بند کردستی

هزار عاشق شوریده را بهر حلقه

چو بند زلف تو زنجیر کرد در پایم

زدم ز بدست طلب بر هزار در حلقه

بسان پای دلم ای صبادر آوردست

در آن دو زلف چو زنجیر و می شمر حلقه

بهر طرف که نظر می کند دلم ز آن سوست

کمند زلف تو افتاده حلقه برحلقه

چو نقطه زو نتواند نهاد پای برون

کجا کشید قضا دایره قدر حلقه

همین که پای دلی دست دادش اندر حال

در افگند سر زلفت بیکد گر حلقه

دلم چو سلسله در هم شود ز رشک آن دم

که گرد موی میانت کند کمر حلقه

بسعی بخت بگردن درافگند اقبال

مرا ز ساعد سیمینت ای پسر حلقه

مپوش روی ز قومی که زیر پرده شب

زنند بر درت از شام تا سحر حلقه

ز دیده در بفشانم چو دست سیمم نیست

که بهر گوش غلامت کنم ز زر حلقه

تو گنج حسنی و کرده چو مار بر سر گنج

زمرد خط تو گردلعل تر حلقه

برای گوش تو کردیم حلقها پر در

که نیست آن لایق آن گوش بی درر حلقه

ردیف این در از آن (حلقه) کرده ام کو را

بگوش تو نرساند کس مگر حلقه

بدستیاری زلف تو سیف فرغانی

شکست بر دل اگر بند داشت ور حلقه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل تنگ مرا از غم تو جان تازه

کفر در عهد رخت می کند ایمان تازه

ای نسیم سحری کرده زخاک کویت

غنچه را مشک بر اطراف گریبان تازه

هیچ صبحی ندمد تا نبرد باد صبا

غالیه از سر آن زلف پریشان تازه

فتنه را با شکن زلف تو پیوند قوی

حسن را با رخ نیکوی تو پیمان تازه

خون دل بر رخ زردم چو ببینی گردد

رنگ بر روی تو چون سبزه بباران تازه

شوق تو در دلم از وصل تو افزونی یافت

چه طبیبی که کنی درد بدرمان تازه

بر سر کوی تو سودای تو ما را هردم

گشته بر بوی تو چون صرع پری خوان تازه

روی سرخ تو مرا خون جگر بر رخ زرد

کرده هر روز ازین دیده گریان تازه

گویی آن روز کجاشد که چو طوطی هردم

قند می خورم از آن پسته خندان تازه

هست امیدم (که) دگر باره بیمن خاتم

باز در ملک شود حکم سلیمان تازه

سیف فرغانی هر روز بسحر اشعار

می کند وسوسه اندر دل یاران تازه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای در سخن دهانت تنگ شکر گشاده

لعلت بهر حدیثی گنج گهر گشاده

ای ماه بنده تو هر لحظه خنده تو

زآن لعل همچو آتش لؤلوی تر گشاده

بهر بهای وصلت عشاق تنگ دل را

دستی فراخ باید در بذل زر گشاده

در طبعم آتش تو آب سخن فزوده

وز خشمم انده تو خون جگر گشاده

تن را بگرد کویت پای جواز بسته

دلرا بسوی رویت راه نظر گشاده

تا لشکر غم تو بشکست قلب ما را

بر دل ولایت جان شد بیشتر گشاده

چون زلف برگشایی زیبد گرت بگویم

کبک نگار بسته طاوس پر گشاده

شب در سماع دیدم آن زلف بسته تو

چون چتر پادشاهان روز ظفر گشاده

روی ترا نگویم مه زآنکه هست رویت

گلزار نوشکفته فردوس در گشاده

گر عاشق تو فردا اندر سفر نهد پا

صد در ز خلد گردد اندر سفر گشاده

تا از سماع نامت چون عاشقان برقصد

از بند خاک گردد بیخ شجر گشاده

از بار فرقت تو جان از تن و تن از جان

بند تعلق خویش از یکدگر گشاده

عشق چو آتش تو از طبع بنده هردم

همچون عصای موسی آب از حجر گشاده

زآن سیف می نیاید در کوی تو که دایم

در هر قدم که ز کویت چاهیست سر گشاده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا زعشق تو باریست بر دل افتاده

مرا زشوق تو کاریست مشکل افتاده

ندیده دیده من تاب آفتاب رخت

ولی حرارت مهر تو در دل افتاده

درین رهی که گذر نیست رخش رستم را

خریست خفته وباریست در گل افتاده

ار آسمان بزمین آمدست چون هاروت

گناه کرده ودر چاه بابل افتاده

درین سرای خراب از مقام آبا دان

زدین بدنیا وز حق بباطل افتاده

شکسته است درین چار طاق شش جهتی

چو در میان دوصف یک مقاتل افتاده

هزار قافله محرم بسوی کعبه وصل

گذشته بر من ومن خفته غافل افتاده

ازین تپیدن بیهوده بر سر این خاک

گلو بریده وچون مرغ بسمل افتاده

برای همچو تو لیلی حکایت من هست

چو ذکر مجنون اندر قبایل افتاده

برای همچو تو لیلی حکایت من است

چو ذکر مجنون اندر قبایل افتاده

چو شعر نیک که در نامهاش درج کنند

حدیث ما وتو اندر رسایل افتاده

دل شکسته من خوارتر ز نظم منست

بدست همچو تو موزون شمایل افتاده

ولی بگوهر لطفت که معدن معنیست

چو جان بصورت خوبست مایل افتاده

مرا زمن برهان زآنک غیر من کس نیست

که در میان من وتست حایل افتاده

هزار عاشق مسکین چو سیف فرغانیست

امیدوار برین در چو سایل افتاده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای در لب لعل تو شکر تعبیه کرده

خوشتر ز شکر چیز دگر تعبیه کرده

گه خنده شیرین تو گاهی سخن تو

در پسته تنگ تو شکر تعبیه کرده

با جوهر عشق تو دل سوخته من

خاکیست در اجزاش گهر تعبیه کرده

بر چهره زردم ز غمت اشک روانم

آبیست درو خون جگر تعبیه کرده

با شعر چو سیماب روان گوهر نفسم

مسیست درو مهر تو زر تعبیه کرده

نادیده رخ خوب تو در وصف تو ما را

در ضمن معانیست صور تعبیه کرده

ای عین خود از چشم نهان کرده و خود را

در باطن اعیان باثر تعبیه کرده

رویت که نخستین اثرش صبح وجودست

یک لمعه خود در مه و خور تعبیه کرده

آن سرمه که عشاق بدان روی تو بینند

سودای تو در عین بصر تعبیه کرده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوست جز دل نمی پذیرد جای

در دل بر کسی دگر مگشای

دوست را هیچ جانخواهی یافت

تا ترا در دو کون باشد جای

در آن دوست را که کلید تویی

تا درآیی زخویشتن بدرآی

برسرکوی آن توانگر حسن

سیر از هر دوعالمست گدای

ازپی نان اگر سخن گوید

همچو لقمه زبان خویش بخای

ملک دنیا به اهل دنیا ده

کاه تسلیم کن بکاه ربای

دست همت برآور ای درویش

خویشتن را ازین وآن بربای

هرکه از دام غیر دانه بخورد

مرغ اوراست بیضه گوهر زای

تیره از زنگ حب جان ماندست

دل که آیینه ییست دوست نمای

جانت گر در سماع خوش گردد

چون شکر درنی ودم اندر نای

از سر وجد دست برهم زن

زود بر فرق آسمان نه پای

حال خود را ز چشم خلق بپوش

گنج داری بمفلسان منمای

دست در کار کن که از سر مویی

نگشاید گره بناخن پای

هرکه بر خود در مراد ببست

دست او شد کلید هر دو سرای

کم سخن باش سیف فرغانی

وربگویی برین سخن مفزای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای عشق تو داده روح را می

مستان تو از تو دور تا کی

عشق تو شعار ماست در دین

روی تو بهار ماست در دی

خورشید رخی و یک جهان خلق

چون سایه ترا فتاده در پی

وز عکس رخ چو لاله ریزان

چون آب بقم ز عارضت خوی

اندر لب لعل تو حلاوت

آمیخته همچو شهد بامی

جز عشق تو هرچه هست لاخیر

جز وصل تو هرچه هست لاشی

وصف تو ز طبع من عجب نیست

چون در ز صدف چو شکر از نی

هرکو نه بعشق زنده شد سیف

ای زنده بدو و مرده بی وی

گر خود پدر قبیله باشد

رو نسبت خود ببر از آن حی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بگشادی رو که رنگی بستست بر رخ تو

حسن آنچنانکه خود را گل بر بهار بسته

خسرو بقصد جانم آهنگ کرده ومن

امید در تو شیرین فرهاد وار بسته

من چون گدا که نانم از تست حاصل و تو

سگ را گشاده وآنگه در استوار بسته

گر در دهانم آید جز ذکر تو حدیثی

گردد زبان نطقم بی اختیار بسته

ای لطف حق زخوبی صد در گشاده بر تو

بر سیف در چه داری در روز بار بسته

اکنون که شد دل من در عشق یار بسته

یارب در وصالش برمن مدار بسته

تا صید او شدستم زنجیر می درانم

همچون سگی که باشد وقت شکار بسته

بگشاد دی بپیشم آن زلف چون رسن را

من تنگدل بماندم زآن دم چو بار بسته

وامروز بهر کشتن بربست هر دودستم

دیدم بروز ماتم دست نگار بسته

زآن ساعتی که عاشق بویی شنوده از تو

ای ازرخ تو رنگی گل برعذار بسته

پیوند نسبت خود از غیر تو بریده

تا بر تو خویشتن را برگل چو خار بسته

بیهوده گوی داند همچون درآیم آنکس

کو اشتری ندارد با این قطار بسته

تا تو بحسن خود را بازار تیز کردی

شد آفتاب ومه رادکان کار بسته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای سازگار با همه با من نساختی

با دوستدار خویش چو دشمن نساختی

تو همچو جان لطیفی و من همچو تن کثیف

ای جان ترا چه بود که با تن نساختی

ای از زبان چرب سخن گفته همچو آب

با آب شعر بنده چو روغن نساختی

بیتی نگفتم از پی سوز وصال تو

کآن را بهجر نوحه و شیون نساختی

عاشق بسی بکشتی و خونش نهان بماند

خوشه بسی درودی و خرمن نساختی

هرگز نتافتی چو مه اندر شب کسی

کش همچو روز از آن رخ روشن نساختی

ای معدن گهر نگذشتی بهیچ جای

تا خاک آن چو گوهر معدن نساختی

در هیچ بقعه یی نشدی کآن مقام را

میمون بسان وادی ایمن نساختی

این گردن و سر از پی تیغ تو داشت سیف

لیکن چو تیغ با سر و گردن نساختی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای پسته دهانت نرخ شکر شکسته

وی زاده زبانت قدر گهر شکسته

من طوطیم لب تو شکر بود که بینم

در خدمت تو روزی طوطی شکر شکسته

آنجا که چهره تو گسترده خوان خوبی

گردد ز شرم رویت قرص قمر شکسته

چون بازگرد عالم گشتم بسی و آخر

در دامت اوفتادم چون مرغ پرشکسته

نقد روان جان را جوجو نثار کردم

زین سان درست کاری ناید ز هر شکسته

من خود شکسته بودم ازلشکر غم تو

این حمله بین که هجرت آورد بر شکسته

وز طعنهای مردم در حق خود چگویم

هر کو رسید سنگی انداخت بر شکسته

بارم محبت تست ای جان و وقت باشد

کز بار خویش گردد شاخ شجر شکسته

گرمن شکسته گشتم از عشق تو چه نقصان

هیچ از شکستگی شد بازار زر شکسته؟

امشب زسنگ آهم در کارگاه گردون

شد شیشهای انجم دریکدگر شکسته

دی گفت عزت تو مارابکس چه حاجت

من کس نیم چه دارم دل زین قدر شکسته

از هیبت خطابت شد سیف رادل ای جان

همچون ردیف شعرش سرتا بسر شکسته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای رخ تو شاه ملک دلبری

همچو شاهان کن رعیت پروری

تا تو بر پشت زمین پیدا شدی

شد ز شرم روی تو پنهان پری

با چنین صورت که از معنی پرست

سخت بی معنی بود صورت گری

ز آرزوی شیوه رفتار تو

خانه بر بامت کند کبک دری

خسروان فرهاد وارت عاشقند

زآنکه از شیرین بسی شیرین تری

چشم تو از بردن دلهای خلق

شادمان همچون ز غارت لشکری

دلبری ختمست بر تو ز آنکه تو

جان همی افزایی ار دل می بری

از اثرهای نشان و نام تو

جان پذیرد موم از انگشتری

عشق تو ما رابخواهد کشت،آه

عید شد نزدیک و قربان لاغری

در فراق تو غزلها گفته ام

بی شکر کردم بسی حلواگری

کاشکی از دل زبان بودی مرا

تا بیادت کردمی جان پروری

با چنین عزت که از حسن و جمال

در مه و خور جز بخواری ننگری

چون روا باشد که سعدی گویدت

«سرو بستانی تو یامه یا پری »

سیف فرغانی همی گوید ترا

هر که هست از هر چه گوید برتری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بکرشمه اگر از عاشق خود جان ببری

تو براهل دل ای دوست زجان دوستری

بود معشوقه پرویز چو شکر شیرین

ای تو شیرین تر ازو خسرو بی داد گری

پای آن مسکین چون دست سلاطین بوسید

که تو باری ز سر زلف بدو درنگری

چون نبخشید بآتش اثری زآب حیات

خاک راهی که تو چون باد برو می گذری

در هوای مه روی تو بشب هرکه بخفت

روز وصل تو بیابد بدعای سحری

دیده عقل چو اعمی رخ خوب تو ندید

ور برافروخت چراغی ز علوم نظری

آدمی وار اگر انس نگیری چکنم

تابدست آرمت ای دوست بافسون چو پری

بنده از عشق تو گه عاقل وگه دیوانه

خاک از باد گهی ساکن وگاهی سفری

روح مرده است اگر دل نبود زنده بعشق

مرد کورست چو در چشم بود بی بصری

بلبل مهر تو در باغ دلم دستان زد

چه کند بنده که چون گل نکند جامه دری

چون توانم رخ تو دید چومن بی دولت

(بخت آیینه ندارم که در او می نگری)

سیف فرغانی چندانکه خبر گویی ازو

تا ترا از تو خبر هست ازو بی خبری

تا ننوشی (چو) عسل تلخی اندوهش را

دهنی از سخنت خوش نشود گر شکری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای رفته دور از برما چون نیامدی

دیگر بدین جناب همایون نیامدی

عاشق مدام قربت معشوق خود خوهد

گر عاشق منی بر من چون نیامدی

نفست روا نداشت که آید بکوی ما

گاوت کشش نکرد چو گردون نیامدی

عشاق خیمه جمله بصحرای جان زدند

ای شهر بند تن تو بهامون نیامدی

غیر ترا چو دیو بلاحول را ندیم

تو چون پری ترقیه وافسون نیامدی

لیلی ملاحت از درما کسب کرده بود

زین حسن غافلی که چو مجنون نیامدی

چون بیضه مرغ تربیت ماترا بسی

بگرفت زیر بال وتو بیرون نیامدی

مانند زرترا بترازوی امتحان

بسیار بر کشیدم و افزون نیامدی

در کوی عشق اگر تو گدایی کنی منال

کاینجا تو باخزینه قارون نیامدی

گر کفش تو دریده (شود) در رهش مرنج

کاینجا تو با درفش فریدون نیامدی

جانی که هست داده اودان، ازآنکه تو

سیراب بر کناره جیحون نیامدی

من چون خجل شدم کرمش گفت سالهاست

تا تو مقیم این دری اکنون نیامدی

صباغ طبعت از خم تلبیس خویش سیف

بسیار رنگ داد و دگرگون نیامدی

ای شعر بهر نظم تو جز در صفات دوست

بسیار فکر کردم و موزون نیامدی