راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایا رخت زگریبان قمر برآورده

خط لب تو نبات از شکر برآورده

بدید روی تو خورشید گفت رنگ رخش

گلیست سرخ زروی قمر برآورده

در آینه چو خط سبز بر لبت بینی

زمردی شمر از لعل تر برآورده

بگیر آینه یی چون رخ تو در عرقست

بدست و، آب زآتش نگر برآورده

گلاب گلشن فردوس خورده تا چو رخت

درخت روضه حسنت زهر برآورده

بعهد جلوه طاوس حسن تو گرچه

جماعتی چو تذروند سر برآورده

اگرچه همچو مگس بر هوا کند پرواز

نه همچو مرغ بود مور پر برآورده

دل چو مرغ من از عشق دانه خالت

خروس وار فغان هر سحر برآورده

مقام با شرف کعبه کی بود هرگز

وگر چو کعبه بود از صبور برآورده

نشانده یوسف حسن توصد چو من یعقوب

بکنج کلبه احزان ودر برآورده

زچشم مست تو در کوی تو چو مدهوشان

شراب عشق مرا بی خبر برآورده

چو صبح داعی عشقت بر آسمان وجود

از آفتاب مرا پیشتر برآورده

برای روز نیاز تو سیف فرغانی

زبحر طبع هزاران گهر برآورده

بغیر بنده زضرابخانه خاطر

گدا که دید بدین سکه زر برآورده

بوصف تو دگری گر برآورد آواز

نه چون مناره بلندست هر برآورده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نبات خطت گرد لب رسته چیست

زمرد ز لعلت شکرچین شده

از اندام تو هست پیراهنت

شب و روز حمال نسرین شده

بنفشه خطی روی تو گلشنی است

درو لاله را خال مشکین شده

صبا چون بر آن زلف کرده گذر

مشام جهان عنبرآگین شده

کلیم سخن گوی عشق ترا

سر کوی تو طور سینین شده

تو آب حیاتی ز مهر تو سیف

چو اسکندر از روم تا چین شده

چو روی تو از حسن رنگین شده

مرا در سر تو دل و دین شده

ز خون دلم باز عشق ترا

چو کبک است منقار رنگین شده

الف قدی و زلف تا پای تو

شکن در شکن چون سرسین شده

مرا همچو فرهاد در کام جان

غم خوشگوار تو شیرین شده

جهان جمالی تو و کی بود

که خود را ببینم جهان بین شده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خرد با عشق تو تنگ آمده

حسن با روی تو همرنگ آمده

با تو جانی هست ازمعنی حسن

قالب صورت برو تنگ آمده

برطرب رود جمالت حسن ولطف

چون دو صوت اندر یک آهنگ آمده

لعل میگونت که جان مست ویست

شیشهای توبه را سنگ آمده

برتن چون عود از دست غمت

هر رگی در ناله چون چنگ آمده

با تو نام ما زما برخاسته

ای مرا بی تو زمن ننگ آمده

در ره عشقت که منزل جزتو نیست

هردو عالم چون دو فرسنگ آمده

سیف فرغانی ترا در کوی دوست

بار افتادست وخر لنگ آمده

در ره وصفش جهانی رفته اند

لیک کس نبود برین تنگ آمده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای ازلب تو مجلس ما پر شکر شده

عاشق بدیدن تو زخود بی خبر شده

دریای عشق دردل ما موج می زند

تااز تو گوش ما (چو) صدف پر گهر شده

عاشق که جز تو دردل او نیست این زمان

اندر ره تو آمده کز خود بدر شده

درهر قدم اگرچه سری کرده زیر پای

سرباز پس فگنده و او پیشتر شده

چون گوش بهر طاعت تو جمله گشته سمع

چون چشم سوی تو همه اعضا نظر شده

درکوی تو که مجمع ارواح و انفس است

زآفاق در گذشته و زافلاک برشده

در مجلس تو سوختگان تو همچو شمع

زنده بتیغ گشته و کشته بسر شده

دلدادگان صورت جان پرور ترا

ازبهر کشف حال معانی صور شده

آبی کشیده شاخ زبیخ درخت خوش

قسمی ازو شکوفه وقسمی ثمر شده

تا گفته ای درآیمت ازدر بدین امید

مارا بسان چشم همه خانه درشده

مرسیف راکه دیده زغیر تو باد کور

دل کار چشم کرده بصیرت بصرشده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خداوندا نگارم را بمن ده

نگارم را خداوندا بمن ده

فلان را از میان جمله خوبان

خداوند اکرم فرما بمن ده

من از هستی خود سیر آمدستم

مرا بستان زمن اورا بمن ده

بگیر انصاف من بستانش امروز

وگر نی دامنش فردا بمن ده

رخش خورشید را هر روز گوید

تو معزولی،فرودآ،جا بمن ده

مرا جان از تن و اورا زخوبان

ترا سهل است بستان تا بمن ده

زمن این یک غزل بستان ببوسی

تو شکر می خور وحلوا بمن ده

تو جانان منی زآن لعل جان بخش

اگر جانی خوهم جانا بمن ده

برای سیف فرغانی نگارا

ز زلفت یک گره بگشا بمن ده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تویی از اهل معنی بازمانده

چنین از دین بدنیی بازمانده

بدین صورت که جانی نیست دروی

مدام از راه معنی بازمانده

زمعنی بی خبر چون اهل صورت

چرایی ای بدعوی بازمانده

ازآن دلبر که شیرین تر زجانست

چو مجنونی ز لیلی بازمانده

زیارانی که ازتو پیش رفتند

بران تا بگذری ای بازمانده

چو طور ازنور رویش بهره دارد

چرایی از تجلی بازمانده

چو پر همتت کنده است ازآنی

از آن درگاه اعلی بازمانده

میان اینچنین دجال فعلان

تو چون مریم زعیسی بازمانده

زیاران سیف فرغانی درین ره

چو هارونی زموسی بازمانده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو می روی و مرا نقش تست در دیده

بیا که سیر نمی گردد از نظر دیده

از آن چراغ که در مجلس تو برمی شد

بجای سرمه کشیدیم دوده در دیده

از آن ز دیده مردم چو روح پنهانی

که اهل دیدن روی تو نیست هر دیده

اگر بیایی بر چشم ما نه آن قدمی

که بار منت او می کشیم بر دیده

درون خانه چنان جای پاک نیست که تو

قدم برو نهی ای نازنین مگر دیده

مهی که شب همه بر روزن تو دارد چشم

چو آفتاب ترا از شکاف در دیده

هزار بار اگر بنگرم ز باریکی

نمی شود ز میان تو جز کمر دیده

مدام بر در تو عاشقان خشک لبند

که جز بخون جگرشان نگشت تر دیده

مقیم کوی تو روشن دلان بیدارند

ترا بنور جمال تو هر سحر دیده

دهان پسته مثال تو کس ندیده بچشم

وگر چه گشته چو بادام سربسر دیده

ز گفته لاف مزن هیچ سیف فرغانی

که نزد رهرو عشقست معتبر دیده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای زمان همچون مکان گشته حجاب روی تو

نور روی آفتاب از آفتاب روی تو

پرتوی از تو ندیده پیه خام چشم من

وین دل بریان همی سوزد ز تاب روی تو

هر شبی بر خاک ریزم آب چشمی همچو شمع

کآتشی در من فتاد از التهاب روی تو

روی تو دعوی خوبی کرد شد شمشیر کند

آفتاب تیغ زن را در جواب روی تو

چهره خورشید کاندر گلشن گردون گلست

یافت همچون میوه رنگ از ماهتاب روی تو

ای جمال تو جهان آرای در دلهای ما

از چه محبوبست حسن؟ از انتساب روی تو

هر شبی خورشید زرگر آن ترازودار فیض

می دهد مه را زکاتی از نصاب روی تو

همچو مشک و عنبر از بهر مشام اهل خلد

خاک فردوسست خوش بوی از گلاب روی تو

در مدارس رفتم و کردم نظر در باب علم

آن همه فصلیست بیرون از کتاب روی تو

در فصول هر کتابی فکر کردم سطر سطر

نیست اندر هیچ خط حرفی ز باب روی تو

سیف فرغانی بشعر اوصاف رویت گفت لیک

گر چه تر باشد ازو نفزاید آب روی تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای همچو من بسی را عشق تو زار کشته

وین دل بتیغ هجرت شد چند بار کشته

تو بی نیاز و هریک از عاشقان رویت

درکارگاه دنیا خود را زکار کشته

پیش یزید قهرت همچون حسین دیدم

در کربلای شوقت چندین هزار کشته

بر بوی جام وصلت دیدیم جان ودل را

این مست شوق گشته وآن را خمار کشته

آهوی چشم مستت باغمزه چو ناوک

شیران صف شکن را اندر شکار کشته

در روزگار حسنت من عالمی زعشقم

وصل تو عالمی را در انتظار کشته

در دست تو دل من چندین چه کار دارد

کانگشت تو نیارد اندر شمار کشته

هرگز بود که خود را بینم چو سیف روزی

برآستان کویت افتاده زار کشته

ترکان غمزه تو کشتند عاشقانرا

آری بدیع نبود درکار زار کشته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای نکو رو مشو از اهل نظر پوشیده

آشکارا شو ودر ما منگر پوشیده

ای که در جلوه گه حسن تو چون طاوسی

دیگران پای سیاهند بپر پوشیده

سالها از پس هرپرده بچشمی کور است

دل همی دید ترا ای زنظر پوشیده

سکه داران ملاحت همه اندر بازار

آشکارند چو سیم وتو چو زر پوشیده

بیتکی گفته ام و لایق اوصاف تو نیست

کندر آن لحظه مرا بودبصر پوشیده

ای زتو نطق دهانی بسخن کرده عیان

وی زتو لطف میانی بکمر پوشیده

با چنین نقش که ماراست زتو بردیوار

از پس پرده نمانیم چودر پوشیده

حال فرهادکه همکاسه بود خسرو را

نیست چون قصه شیرین و شکر پوشیده

جای آنستکه تا روز ظفر بر وصلت

هرشبی ناله کنم تا بسحر پوشیده

آتشم تیز مکن ورنه دهانم بگشا

چند چون دیک کنم ناله سرپوشیده

سیف فرغانی اگر عشق نهان می ورزید

صدفی بود که می داشت گهر پوشیده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای لطف تو بسی مرا کار ساخته

کارم شده زفضل تو صدبار ساخته

گر پای سعی در سر کارم نهند خلق

بی دست لطف تو نشود کار ساخته

کار مرا که غیر تو دیگر کسی نساخت

کی گردد از معونت اغیار ساخته

اندر عدم چو یک نظر از جودتو بیافت

کار دو کون گشت بیکبار ساخته

آن را که از خزانه فیض تو بهره نیست

کارش نشد بدرهم ودینار ساخته

از نعمت تو آنچه من امسال می خورم

آن راوکیل رحمت تو پار ساخته

از خرمن عطای تو هر آفریده یی

چون مور دانه برده وانبار ساخته

حسن قضات بر طبق روی نیکوان

در پسته طوطیان شکر بار ساخته

هر دم چو عافیت دل رنجور عشق را

درد تو نوش داروی بیمار ساخته

ای نخل بند صنع تو در باغ و بوستان

میوه زشاخ خشک وگل از خار ساخته

ذکرت که ظلمت از دل عاقل برون برد

جان راچو چشم مطلع انوار ساخته

در محکم کلام تو هر حرف ونقطه را

علمت کتاب خانه اسرار ساخته

عراده قضای ترا گر کسی بجهد

از بهر دفع قلعه ودیوار ساخته

بیچاره درمقابل ثعبان موسوی

چون ساحر از عصاورسن مار ساخته

سیف از دل صدف صفت خود پرازگهر

صد بحر در سفینه اشعار ساخته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای چو جان صورت خود را ز نظر پوشیده

عشق تو دردل و جان کرده اثر پوشیده

همه لطفی و از آن می نکنندت ادراک

همه جانی تواز آنی زنظر پوشیده

از تو وقدر تو گر خلق جهان بی خبرند

نیست درجمله جهان ازتو خبر پوشیده

تاچه معنیست درین صورت پنهان کرده

تا چه درست در این حقه سرپوشیده

عالم حسن تو مانند بهشتست که هست

اندر آن خطه بارواح صور پوشیده

آفتابی که برهنه رو میدان شماست

خلعت نور ز رخسار تو در پوشیده

گوهر مهر تودر طینت این مشتی خاک

همچنانست که در آب حجر پوشیده

آتش هجر تو اندردل هر قطره آب

راست چون در رگ کانست گهر پوشیده

عشق تو در دل مور عسلی نوش نهان

همچو در شمع و قصب شهدو شکر پوشیده

با چنین نقش که دارد زتو دیوار وجود

نشوی از پس هر پرده چو در پوشیده

خاصه اکنون که بنام تو روان شد چون سیم

سخن بنده که مسیست بزر پوشیده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای پیش تو ماه آسمان خیره

وز روی تو آب روشنان تیره

درچشم تو روی مردمی پیدا

در روی تو چشم مردمان خیره

بر درج درت زلعل پیرایه

برطرف مهت زمشک زنجیره

با چشم تو نرگس است همخوابه

با لعل تو شکر است همشیره

همواره درون من بتو مایل

پیوسته رقیب تو زمن طیره

شیرین سخن تو تلخ شد با ما

آری بمرور می شود شیره

سیف از در تو شکسته بازآمد

چون لشکر کافر ازدر بیره

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای بنور رخ تو روی قمر پوشیده

بضیای تو شده چهره خور پوشیده

دوست درباطن معنی طلبان چون جانست

باثر ظاهروپیدا زنظر پوشیده

اینت اعجوبه که در پیش دوکس بر یک چشم

منکشف باشد و بر چشم دگر پوشیده

عشق عنقاست وما بچه آن عنقاییم

ازپی نام ونشان رنگ بشر پوشیده

آن هما سایه چو می دید که ما می بالیم

بچه خویش همی داشت بپر پوشیده

چون بدانست که ما لایق پرواز شدیم

گفت ما بچه نداریم دگر پوشیده

اندرین راه روان کرد نخست آدم را

ژنده فقر بدو داده ودر پوشیده

پس بصد ناله وزاری سوی آن کوی آمد

آدم از علم وعمل زی سفر پوشیده

حامل بار محبت شد وآگاه نبود

زآنک در زیر رمادست شرر پوشیده

آشکارا نتوان کرد قضایی که براند

در میان عشق توچون سر قدر پوشیده

سیف فرغانی خواهد که کند بر دل او

عشق تو همچو شب قدر گذر پوشیده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شکر لبی که مرا جان دهد بهر خنده

دلم ربود بدان پسته شکر خنده

رخش بگاه نظر گلشنیست در نوروز

لبش بوقت سخن غنچه ییست در خنده

اگرچه غنچه (لبی) ای نگار دایم باد

دهانت چون گل اشکفته سر بسر خنده

بروز هجر تو بر گریه خنده می آید

مرا که بی تو بباید گریست بر خنده

برای روز وصال وشب فراق تو بود

مرا بعهد تو گر گریه بود وگر خنده

چوآفتاب رخت دید ناگهان خورشید

همی زند بلب صبح بر قمر خنده

زما که مرده عشقیم خنده لایق نیست

چو در عزای عزیزان ز نوحه گر خنده

قضا کنیم بگریه اگر شود فاسد

نماز عشق تو ما را بدین قدر خنده

ز درد فرقت تو چشمم آنچنان تر نیست

که بی تو بر لب خشکم کند گذر خنده

تو خنده می زنی وعاشقان همی گریند

زابر گریه عجب نبود از زهر خنده

دهان پسته مثالت پر از شکر گردد

چو اندرآن لب شیرین کند اثر خنده

لبان تو ندهد جز بزر خشک دهان

دهان تو نکند جز بلعل تر خنده

گه وداع تو می گفت سیف فرغانی

مرو که بی تو نیاید ز من دگر خنده