راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بگشای لب شیرین بازار شکر بشکن

بنمای رخ رنگین ناموس قمر بشکن

چون چشم ترم دیدی لب بر لب خشکم نه

آن شربت هجران را تلخی بشکر بشکن

دنیا ز دهان تو مهر از خمشی دارد

آن طرفه غزل برخوان وآن مهر بزر بشکن

گر کان بدخشانرا سنگیست برو رنگی

تو حقه در بگشا سنگش بگهر بشکن

ور نیشکر مصری از قند زند لافی

تو خشک نباتش را زآن شکر تر بشکن

دل گنج زرست او را در بسته همی دارم

دست آن تو زر بستان حکم آن تو در بشکن

در کفه میزانت کعبه چه بود؟ سنگی

ای قبله جان زآن دل ناموس حجر بشکن

هان ای دل اشکسته گردوست خوهد خود را

از بهر رضای او صد بار دگر بشکن

رو بر سر کوی او بنشین و بدست خود

پایی که همی بردت هر سو بسفر بشکن

چون سیف بکوی او باید که درست آیی

خود عشق ترا گوید کز خود چه قدر بشکن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه دلبری که رخ تست در گلستان ماه

چو آفتاب بروی تو دارد ایمان ماه

بآفتاب که روز آورد نظر نبود

مرا که هست ز روی تو در شبستان ماه

کمال حسن ترا در وجود آن اثرست

که در حمایتش ایمن بود ز نقصان ماه

تو پادشاهی و خوبان همه رعیت تو

نجوم جمله سپاهند و هست سلطان ماه

باسب حسن شبی با رخت مسابقه کرد

تو پیش رفتی و پس ماند چند میدان ماه

چو سر ز جیب افق بر کند طلیعه صبح

ترا طلوع کند آن دم از گریبان ماه

بوقت صبح کند آفتاب عزم غروب

چو گردد از افق غره تو تابان ماه

چو ابر گریه کند چشم من چو کرد طلوع

بر آسمان جمالت چو صبح خندان ماه

بروز بر در من آفتاب کدیه کند

اگر شبی بسر روزنم رسد آن ماه

بنزد قاضی گردون که مشتریست بنام

حقوق روی تو ثابت کند ببرهان ماه

بوقت بیع ازین اختران دیناری

بهای خاک درت برکشید بمیزان ماه

اگر تو ابر نقاب از میانه برگیری

بتابد از رخ پرنور تو هزاران ماه

وگر ز روی تو یک روز تربیت یابد

شب چهارده گردد هزار چندان ماه

اگر بروی تو نسبت کنندش از شادی

فراز طارم هفتم رود چو کیوان ماه

بکوی دوست کنون آی سیف فرغانی

که هست بر فلک قالب تو از جان ماه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای بزیر زلف تو سایه نشین خورشید و ماه

زلف و رویت در نقاب عنبرین خورشید و ماه

سایه زلف چو ابر از پیش رویت دور کن

تا ببیند آسمان اندر زمین خورشید و ماه

گر مه و خور بر نیاید پرده از رخ برفگن

آینه برگیر و اندر روی بین خورشید و ماه

روز و شب گو ماه و خور را بعد ازین جلوه مکن

کز مه و خور بی نیازم من بدین خورشید و ماه

گر همی خواهد امان این از زوال آن از خسوف

گو برو در سایه زلفش نشین خورشید و ماه

از کلهداران که دارد وز نکورویان کراست

در قبا سرو و صنوبر بر جبین خورشید و ماه

گفته بر قدت بسی مدح و ثنا شمشاد و سرو

گفته بر رویت هزاران آفرین خورشید و ماه

خود کجا دارد کمند عنبرین شمشاد و سرو

خود کجا دارد لبان شکرین خورشید و ماه

روی چون آتش نمودی تا چراغ خویشتن

می برافروزند از آن نور مبین خورشید و ماه

ذره اندر سایه تو همچو ماه و خور شود

ای ترا از چاکران کمترین خورشید و ماه

سیف فرغانی چنین سلطان عالم گیر را

آسمان انگشتری زیبد نگین خورشید و ماه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای صبا قصه عشاق بر یار بگو

خبری از من دل داده بدلدار بگو

از رسانیدن پیغام رهی عار مدار

بگلستان چو درآیی سخن خار بگو

چون بحضرت رسی امسال بدان راحت جان

آنچه از رنج رسیدست بمن پار بگو

ور بقانون ادب بر در او ره یابی

با شفایک دو سخن از من بیمار بگو

خبر آدم سرگشته برضوان برسان

قصه بلبل شوریده بگلزار بگو

چون بدان خسرو شیرین ملاحت برسی

بیتکی چندش ازین مخزن اسرار بگو

غزلی کز من گوینده سماعت باشد

باصولی که درآن طبع کند کار بگو

ور بپرسد که برویم نگرانی دارد

شعف بنده بدان طلعت و دیدار بگو

خادمانی که درآن پرده عزت باشند

در اگر بر تو ببندند ز دیوار بگو

ور بدانی که دوم بار نیابی فرصت

وقت اگر دست دهد جمله بیکبار بگو

کای ازو روی نهان کرده چو اصحاب الکهف

او سگ تست مرانش زدر غار بگو

سیف فرغانی بی روی تو تا کی گوید

ای صبا قصه عشاق بر یار بگو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از تو تا کی حال ما باشد چنین

با تو خود حالی کرا باشد چنین

هرزمان عشق توام گوید بطنز

به کنم کار تو تا باشد چنین

گویمش خون شد دل من درغمت

گویدم غم نیست تا باشد چنین

هرکس از عشق تو دارد حاصلی

بنده بی حاصل چرا باشد چنین

من چو درعشق ازکسی کمتر نیم

از تو می پرسم روا باشد چنین؟

من درین اندیشه ام کاندر جهان

هیچ خوبی بی وفا باشدچنین؟

خود نپندارم وفا آید ز من

رو ومویی گر مرا باشد چنین

بوسه یی درخواست کردم ز لبش

گفت یعنی بی بها باشد چنین؟

گفتمش جان می دهم، خندید و گفت

بوسه ارزان ترا باشد چنین؟

از چو شاهی تو که کس همچون تو نیست

همچو من کس را سزا باشد چنین؟

دلبرا مپسند کز درگاه تو

سیف فرغانی جدا باشد چنین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرغ دلم صید کرد غمزه چون تیر او

لشکر خود عرض داد حسن جهان گیر او

باز سپیدست حسن طعمه او مرغ دل

شیر سیاهست عشق با همه نخجیر او

عشق نماز دلست مسجد او کوی دوست

ترک دو عالم شناس اول تکبیر او

هست وضوش آب چشم روز جوانیش وقت

فوت شود وصل دوست از تو بتأخیر او

عشق چو صبحست دید روی چو خورشید دوست

بر دل هرکس که تافت نور تباشیر او

خمر الهیست عشق ساقی او دست فضل

بی خبری از دو کون مبداء تأثیر او

عشق چو آورد حکم از بر سلطان حسن

در تو عملها کند حزن بتقریر او

عشق جوان نو رسید تا چو خرابات شد

خانقه دل که بود عقل کهن پیر او

درکش ازین سلسله پای دل خویش ازآنک

حلقه اول بلاست بر سر زنجیر او

مرغ دل عاشقست آنکه چو قصدش کنی

زخم خوری چون هدف از پر بی تیر او

گر تو ندانی که چیست این همه نظم بدیع

دوست بحسن آیتیست وین همه تفسیر او

ورنه تو بیدار دل حال چو من خفته را

خواب پریشان شمار وین همه تعبیر او

زمزمه شعر سیف نغمه داودیست

نفخه صور دلست صوت مزامیر او

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای که اندر چشم مستت فتنه دارد خوابگاه

دل بزلفت داده ام کز فتنه باشد در پناه

یکنفر از خیل تست این آفتاب تیغ زن

یک سوار از موکب تو این مه انجم سپاه

با جمالت یک جهان اسپید روی حسن را

از خجالت هر نفس چون خاک گشته رخ سیاه

آسمان چرخ زن پیش گدایان درت

شرم دارد گر بیارد نان خور با قرص ماه

زلف چون دام تو گشت و دانه خال تو شد

باز جان را پای بند و مرغ دل را دامگاه

عکس روی چون مهت گر بر زمین افتد دمی

ای بعنبر داده بوی از خاک پایت گرد راه،

خاک را هر ذره یابی کوکبی بر اوج چرخ

آب را هر قطره بینی یوسفی در قعر چاه

سرو و مه را با تو نسبت نبود ای جان گر بود

سرو را در بر قبا و ماه را بر سر کلاه

در مصلای عبادت زاحتساب عشق تو

محو گردد رسم طاعت چون ز آمرزش گناه

هم ز عشق تو رخم زردست چون برگ از خزان

هم ز تیغ تو سرم سبزست چون خاک از گیاه

در بهای وصل دارد سیف فرغانی سری

عذر درویشی او از وصل خود هم خود بخواه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای رقعه حسن را رخت شاه

ماییم زحسن رویت آگاه

روی تو مه تمام بر سرو

رخساره گل شکفته بر ماه

در کوی تو کدیه کردن ای دوست

نزد همه همچو مال دلخواه

ما از همه کمتریم در ملک

ما از همه پس تریم در راه

کس نور صفا ندید در ما

کس آب بقا نیافت در چاه

نی مسند فقر را زمن صدر

نی رقعه عشق را زمن شاه

بر بسته گلو چو میخ خیمه

پوشیده نمد چو چوب خرگاه

از صورت من جداست معنی

آمیخته نیست دانه با کاه

زین خرقه بود فضیحت من

کز پوست بود هلاک روباه

بر کسوت حال من چنانست

این خرقه که بر پلاس دیباه

آلوده بصد دراز دستی

این دامن وآستین کوتاه

ای گشته زیاد دوست غافل

ذکرش ز زبان حال آگاه

چندان بشنو که حلقه گردد

در گوش دل توهای الله

تا دوست بدامت اوفتد سیف

ازخویش خلاص خویشتن خواه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای جمال تو رشک حورالعین

روح را کوی تست خلد برین

تا پدید آمد آفتاب رخت

شرمسارست آسمان ز زمین

گرچه زلف تو داده یاری کفر

روی خوب تو کرده پشتی دین

وصل ما خود کی اتفاق افتد

تو توانگر بحسن و من مسکین

دور خوبی چو روزگار گلست

تکیه بر نیکویی مکن چندین

در فراقت همی کنم بسخن

این دل بی قرار را تسکین

همچو خسرو که کرد روزی چند

بشکر دفع غصه شیرین

گر بگریم من از فراقت زار

ور بنالم من از جفات حزین

دل تهی می کنم ز غصه تو

هست اشکم بهانه یی رنگین

عاشق تو بخلق دل ندهد

میل نکند ملک بعجل سمین

چند گویی که هست جان و دلم

از جفای رقیب او غمگین

سر جور شکر فروشت نیست

ای مگس خیز و با شکر منشین

عشق در جان سیف فرغانیست

چون در اجزای خاک ماء معین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای زروی خوب تو پشت زمین آراسته

از رخ تو ملک چون دنیا بدین آراسته

تو چنان آرایشی دادی زمین را کآسمان

ازمه و خورشید خود نبود چنین آراسته

ای شده کوی تو از دیدار تو جنت صفت

چون تو در فردوس نبود حور عین آراسته

آیینه برگیر و یکدم در رخ خود کن نظر

راست چون بستان بگل خود را ببین آراسته

از در دندان تو در خنده گوهر فشان

لعل تو دایم چو خاتم از نگین آراسته

گر بیاد روی خوبت نحل گل خوردی شدی

برمثال موم رنگین انگبین آرا سته

ور شبی برخاک درگاهت چومن خسبد بصدق

سگ شود همچون پلنگ از پوستین آراسته

پشت لشکرهای عشق ازروی جان بازان تست

چون بمردان دلاور صف کین آراسته

زیب تو از جامه نبود چون علم از نقش خود

کی بود دست کلیم ازآستین آراسته

تین وزیتون گر چه مذکورست در قرآن ولیک

باغ قرآن نبود از زیتون وتین آراسته

آفتاب عالم حسنی وچون رخسار ماه

اختران را چهره زآن رو وجبین آراسته

زآن رخ نیکو که باشد نور او بت خانه سوز

روم گردد همچو بت رویان چین آراسته

زینت رویت شود افزون از آب شعر اگر

خوان سلطان گردد از نان جوین آراسته

مشک بویان چمن را چون رخت ای گلستان

رو کجا باشد بخال عنبرین آراسته

سیف فرغانی ترا بلبل، تویی بستان او

گل کن ای بستان وبا بلبل نشین آراسته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای زمعنی مر ترا صورت چو جان آراسته

همچو روی از حسن از رویت جهان آراسته

جان صورت معنی آمد زین قبل عشاق را

جان (ز) مهر تست چون صورت بجان آراسته

صورت زیبای حسن از روی شهرآرای تست

همچو رخسار چمن از ارغوان آراسته

ای زمین در زیر پایت سرفراز از روی خود

تو بخورشید ومهی چون آسمان آراسته

چون همه خوبان عالم را بهم جمع آورند

با رخ چون گل تویی اندر میان آراسته

ور جهان بستان شود بی تو ندارد زینتی

بی جمال گل نگرددبوستان آراسته

مجلس اصحاب حسن ازروی سرخ اسپید تو

چون بگلهای ملون گلستان آراسته

گر چه در اول زمان آرایش از یوسف گرفت

از رخ زیبای تست آخر زمان آراسته

در بهاران باغ اگر از روی گل گیرد جمال

بی گمان از میوه گردد در خزان آراسته

اندرآن موسم که گردد باغهاجنت صفت

گل بود دروی چو حور اندر جنان آراسته

چون درخت اندر خزان برگش فرو ریزد اگر

بگذرد بر وی چو تو سرو روان آراسته

بحر شعرم همچو کان زاو صاف تو پر گوهرست

ای بگوهرهای خود چون بحرو کان آراسته

عشق رااز ما چه رونق دوست را از ما چه سود

خوان سلطان کی شود از استخوان آراسته

ملک از ما نیست همچون لشکر از مردان و هست

شهر از ما چون عروسی از زنان آراسته

سیف فرغانی طلب کن بوی درویشی زخود

تا بکی باشی برنگ دیگران آراسته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بدیدم بر در یار ایستاده

چو من بودند بسیار ایستاده

بسوز سینه وآب دیده چون شمع

بشب در خدمت یار ایستاده

برآن نقطه که در مرکز نگنجد

بسر مانند پرگار ایستاده

بگرد دوست سربازان عاشق

چوگرداگرد (گل) خار ایستاده

زمین وار ار چه بنشینند از سیر

نباشند آسمان وار ایستاده

نشسته چنگ بر زانوی مطرب

زبهر ناله اوتار ایستاده

ازآن آرام جان یک درد دل را

بجان چندین خریدار ایستاده

محبت کار صعبست وجز ایشان

ندیدم بهر این کار ایستاده

بصحرای قیامت در توان دید

همه مردم بیکبار ایستاده

ایا درکوی تو چون من گدایی

چو بلبل بهر گلزار ایستاده

غم عشقت چنین ازپا درافگند

مرا وچون تو غمخوار ایستاده

مهاجر را خصم اندیشه نبود

بیاری کردن انصار ایستاده

سر گردون بزیر پای دارد

خرم در تحت این بار ایستاده

ورای سیف فرغانی گدایی

برین در نیست دیار ایستاده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زهی صیت حسن تو عالم گرفته

زبار غمت پشت جان خم گرفته

بپروانه شعله شمع رویت

چو خورشید اطراف عالم گرفته

زانفاس عیسی عشق تو هر دم

دل مرده روحی چو مریم گرفته

دل خسته من ز نیش غم تو

جراحت بخود همچو مرهم گرفته

به شمشیر غم عشق نامهربانت

مرا ریخته خون و ماتم گرفته

زسوز دل بنده و آب چشمش

ثریا حرارت ثری نم گرفته

هم از فضله روی شوی جمالت

صبا روی گل را بشبنم گرفته

چو پوشیده جان جامه قالب آن دم

غم تو گریبان آدم گرفته

بیک چنگل جذبه شهباز عشقت

بسی مرغ چون پورادهم گرفته

ز روز و ز شب گرمدد بازگیری

مه وخور شود هر دو با هم گرفته

عجب نبود ارتا قیامت بماند

افق را دهان صبح را دم گرفته

بشادی دل سیف فرغانی ای جان

بتو داده جان در عوض غم گرفته

سکندر ممالک بلشکر گشوده

سلیمان ولایت بخاتم گرفته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای لب لعلت شکرستان من

وی دهنت چشمه حیوان من

تا سر زلف تو ندیدم دگر

جمع نشد حال پریشان من

درد فراق تو هلاکم کند

گر نکند وصل تو درمان من

بی لب خندان تو دایم چوآب

خون چکد از دیده گریان من

هست بلای دل من حسن تو

باد فدای تن تو جان من

من تنم ومهر تو جان منست

من شبم و تو مه تابان من

جز تو در آفاق مرا هیچ نیست

ای همه آن تو و تو آن من

گر بفراقم بکشی راضیم

هم نکنی کار بفرمان من

گرچه فغان می نکنم آشکار

الحذر از ناله پنهان من

ناله چو بلبل کنم از شوق تو

ای رخ خوب تو گلستان من

سیف همی گوید تو یوسفی

بی تو جهان کلبه احزان من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ترا اگر چه فراغت بود ز یاری من

بریده نیست ز وصلت امیدواری من

از آرزوی تو در خاک و خون همی گردم

بیا و عزت خود باز بین و خواری من

در اشتیاق تو شبها چنان بنالیدم

که خسته شد دل شب از فغان و زاری من

غم تو خوردم و خون شد دلم جزاک الله

که خوش قیام نمودی بغمگساری من

مرا غم تو بباطل همی کشد، چه شود

اگر برآری دستی بحق گزاری من

ز صبر و عقل درین وقت شکرها دارم

که در فراق تو چون می کنند یاری من

جماعتی که مرا منع می کنند از تو

ببین قساوت ایشان و بردباری من

فسرده طبع نداند که از سر سوزست

چو شمع در غم عشق تو پایداری من

وفا و مهر تو را من بدان جهان ببرم

گمان مبر که همین بود دوستداری من

مرا از آمد و شد نزد تو چه حاصل بود

بجز ملامت خصمان و شرمساری من

ز تند باد فراق تو سیف فرغانیست

بسان برگ خزان (ای) گل بهاری من