راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برنگ خود نیم زآن رو وزآن مو

که گل را رنگ بخشد مشک را بو

دو چشمم خیره شد در وی ندانم

نگارستان فردوس است یارو

ندارد هیچ خوبی فر آن ماه

ندارد پر طاوسان پرستو

دهان چون پسته و پسته پر از قند

لبان چون شکر و شکر سخن گو

عجب گر ملک روم و چین نگیرد

نگار ترک رو با خال هندو

زمن چون شیر از آتش می گریزد

بلی از سگ گریزان باشد آهو

نهاده دام اندر حلقه زلف

فگنده تاب در زنجیر گیسو

ایا چون ساحری کار تو مشکل

ایا چون سامری چشم تو جادو

اگر در گلشن آیی، سرو آزاد

زند در پیش بالای تو زانو

کسی را وصل تو گردد میسر

که جان بر کف بود زر در ترازو

اگر چه آسمانش پشت باشد

نیارد با تو زد خورشید پهلو

کسی کو پیش گیرد کار عشقت

نهد کار دو عالم را بیکسو

جفای تو وفا باشد ازیرا

ز نیکو هرچه آید هست نیکو

از آن ساعت که تیر غمزه خوردم

من از دست کمانداران ابرو

هماندم سیف فرغانی بدانست

که جرم عاشقان جرمیست معفو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل ار جانان خوهی جان ترک کن

یک جهت شو ملک دو جهان ترک کن

جان دهی جانان ترا حاصل شود

گر دلت جانان خوهد جان ترک کن

اندرین ره هرچه بینی غیر دوست

جمله کفرست ای مسلمان ترک کن

دوست خواهی ملک دنیا گو مباش

یوسف آمد بیت احزان ترک کن

شد عزیز مصر، یوسف را بگوی:

ملک خواهی راند زندان ترک کن

هرچه موری را بیازارد زتو

گر بود ملک سلیمان ترک کن

هرچه با آن مر ترا سرخوش بود

پای بر فرقش نه وآن ترک کن

تا سرت باشد گریبان بایدت

سر بنه وآنگه گریبان ترک کن

تا لب شیرین او شیرت دهد

طفل این ره مباش ودندان ترک کن

تشنه بر خاک در جانان بمیر

ور بگوید آب حیوان ترک کن

سیف فرغانی گرت دشوار نیست

هرچه غیر اوست آسان ترک کن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

الا ای بچهره گلستان من

منم آن تو و تویی آن من

بهار رخت گلستان منست

خزان دور باد از گلستان من

دلم خسته کردی بهجران خویش

لبت خسته بادا بدندان من

نه آن درد دارم که عاجز بود

طبیب وصالت ز درمان من

مرا بی تو چون زندگانی بود

منم مرده تو تویی جان من

حزینم چو یعقوب وآگه نیی

ز سوز دل و چشم گریان من

تو بر تخت ملکی چو یوسف عزیز

چه غم داری از بیت احزان من

بمهری که افتاد با تو مرا

درنده چو گر کند اخوان من

وجودم ز سر تا قدم آن تست

سر تست اندر گریبان من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای شکرلب نظری سوی من مسکین کن

ترک یک بوسه بگو کام مرا شیرین کن

دهن وقند لبت پسته شکر مغزست

تو از آن پسته مرا طوطی شکر چین کن

نرگس مست بگردان دل وجان برهم زن

سنبل جعد بیفشان وجهان مشکین کن

زآن تنی کز سمن و یاسمنش عار آید

دم بدم پیرهنی پر زگل ونسرین کن

تو زکار دگران هیچ نمی پردازی

تا بگویم که نگاهی بمن غمگین کن

همه ذرات جهان از تو مدد می خواهند

آفتابا نظری سوی من مسکین کن

عالمی بیذق نطع هوس وصل تواند

آخر ای شاه رخ خود سوی این فرزین کن

با تو در هر ندبم دست عمل جان بازیست

ببری یا ببرم؟ عاقبتم تعیین کن

نخوهم دیدن خود آرزویم دیدن تست

روی چون آینه بنما و مرا خود بین کن

آستان در تو خواستم از دولت کفت

تا برو سر نهم ای بخت مرا تمکین کن

گفت هیهات که آن خوابگه شیرانست

آن بتو کی رسد ازخاک چو سگ بالین کن

از پی فاتحه وصل دعایی گفتم

تا برین ختم شود فاتحه را آمین کن

سیف فرغانی شوریده شد از دیدن تو

تو بشیرین لب خود شور ورا تسکین کن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کسی کو عشق بازد بارخ تو

کند جان طرح با زیبا رخ تو

سر خود بر بساط عشقت ای شاه

ببازم تا بمانم با رخ تو

بساط نظم گستردم دگربار

براندم اسب فکرت با رخ تو

چو دیدم عقل و جان ودل سه بازیست

که یک یک می برد ازما رخ تو

درین بازی که من افتادم این بار

ندانم من بمانم یا رخ تو

اگر چه هر دو عالم برده تست

نماند هیچ کس الا رخ تو

بساط ملک بستانم زشاهان

اگر با من بود تنها رخ تو

پس هر پرده همچون درنشستم

ولی نگشود در برما رخ تو

نظر در خود کنم باشد که روزی

ازین پرده شود پیدا رخ تو

من وتو درجهان عشق وحسنیم

من اینجا شاهم وآنجا رخ تو

چوسیف امروز عاشق نیست با تو

ازو پنهان بود فردا رخ تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بخت و اقبال خوهی خدمت درویشان کن

پادشاهی طلبی بندگی ایشان کن

دامن زنده دلان گیر و از آن پس چو مسیح

بنفس در بدن مرده اثر چون جان کن

لشکر دل بکش و ملک سلیمانی را

آبدان گر نخوهی همچو سبا ویران کن

گر تو خواهی که درین کارگه کون و فساد

آنچه گویی بکنند آنچه بگویند آن کن

ورتو فرمان بری از حکم تو گردن نکشد

چرخ را گر تو بگویی که مرا فرمان کن

ای خداجوی برو چاکر درویشان باش

وی شکم بنده برو بندگی سلطان کن

آب رو برد بسی را سگ نفس از پی نان

از تو گر گوشت خوهد سوزنش اندر نان کن

مال بگذار و درین راه تهی دست درآی

لکن از راه زن اندیشه چو بازرگان کن

بسر وقت تو تا دست حوادث نرسد

قدم خویشتن از همره خود پنهان کن

اگرت عشق ز بیماری جان صحت داد

هر کرا درد دلی هست برو درمان کن

عشق شیرست و چو طعمه طلبد، از پی او

جگر خون شده بر آتش دل بریان کن

زین نمط شعر ازو خواه که گرمست از عشق

از درختان طمع میوه بتابستان کن

سیف فرغانی اگر ملک ابد میخواهی

اینچنین ملک بدست از در درویشان کن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشقم بر تو و بر صورت جان پرور تو

من ازین معنی کردم دل و جان در سر تو

همچو بازان نخورم گوشت ز دست شاهان

استخوان می طلبم همچو سگان از در تو

ای علم کرده ز خورشید سپاه حسنت

مه استاره حشم یک نفر از لشکر تو

دل اشکسته که چون پسته گشادست دهان

قوت جان می طلبد از لب چون شکر تو

تا بمعنی نظرم بر خط و رویت افتاد

عاشقم بر قلم قدرت صورت گر تو

گردنم کز پی پای تو کشد بار سری

طوق دارد ببقای ابد از خنجر تو

پرده بردار که از پشت زمین هر ذره

آفتابی شود از روی ضیاگستر تو

بر ز آغوش و بر تو بخورم گر یکشب

بخت بیدار بخواباندم اندر بر تو

ترک خرگاه جهانی و برآرد شب و روز

مه و خورشید سر از خیمه چون چادر تو

حسن کو جلوه خود میکند اندر مه و خور

هر نفس صورت او جان خوهد از پیکر تو

گر بدانم که دلت را بسماعست نشاط

از رگ جان کنم ابریشم خنیاگر تو

سیف فرغانی پندار که شعر تو زرست

گر ببازار رود هیچ نیارد زر تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای فغان بی دلان از چشم شوخ شنگ تو

تیره روز عاشقان از طره شبرنگ تو

با رخ تو دیده بودم پیش ازین در روی کار

آنچه اکنون می کشم از چشم شوخ شنگ تو

چون بگفت آیی، سخن ای دلبر شیرین زبان،

ازشکر شاخیست گویی در دهان تنگ تو

در جهان دلبری ای راحت جان جفت نیست

طاق ابروی ترا جزچشم پر نیرنگ تو

در سماع ار بنگری چون زیر بابم درخورست

نالهای زار من با لحن تیزآهنگ تو

چون مه ازخورشید رویت روشنم کن پیش ازآنک

زرد رخ گردم چو کلک از خط سبزارنگ تو

گشت تنها چون درآمد در دل ما عشق تو

گشت روشن چون گرفت آیینه ما رنگ تو

گرمی عشقت ازین دستست ازیک جام او

شیشه پرهیز خلقی بشکند برسنگ تو

همچو نام نیک جمله خلق خواهانت شوند

سیف فرغانی اگر تو وارهی از ننگ تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو هیچ می نکنی التفات با ما تو

چه فایده است درین التفات ما با تو

برای چیست تکاپوی من بهر طرفی

چو در میانه مسافت همین منم تا تو

ز بس که خلعت عشق تو جان من پوشید

خیالم است که در جامه این منم یا تو

بچشم معنی چندانکه باز می نگرم

ز روی نسبت ما قطره ایم و دریا تو

پس این تویی و منی در میانه چندانست

که قطره بحر ببیند تو ما شوی ما تو

ترا ببردن دلهای خلق معجزه ییست

که دلبران همه سحرند و دست بیضا تو

اجل بکشتن من قصد داشت، عشقت گفت

که این وظیفه از آن منست فرما تو

شب وصال دهان بر لبم نهادی و گفت

منم بلب شکر و طوطی شکر خا تو

بدانکه هست ترا با دهان من نسبت

که در جهان بسخن می شوی هویدا تو

فدا کند پس ازین جان و دل بدست آرد

چو دید بنده که در دل همی کنی جا تو

ز فرقت تو چو مرده است سیف فرغانی

توی بوصل خود این مرده را مسیحا تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من چو از جان شده ام عاشق آن روی نکو

آخراین عشق مرا با تو سبب چیست بگو

از خودم بوی تو می آید واین نیست عجب

هرچه را با گل وبا مشک نهی گیرد بو

من چو با روی تو همچون مگسم با شکر

بیش همچون مگس ای دوست مرانم از رو

تیر مژگان تراهمچو هدف سازم دل

چون کشی بر سپر روی کمان ابرو

باغ حسن تو مگر کارگه سامریست

گل فسون گرشده اندر وی ونرگس جادو

چون لبت در دهن جام کند آب حیات

خون ازین غصه برآرم چو صراحی زگلو

دست در گردن خود ساعد سیمین ترا

کس ندیدست مگر دولت زرین بازو

سیف فرغانی از شعر عسل می سازد

غم اودر دل تو همچو مگس درکندو

طبع شاعر نکند وصف تو چون خاطر من

آب هرگز نرود راست چو کژباشد جو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا کرد بیچاره در کار او

حدیثی ز لعل شکربار او

بکونین می ننگرم زآنکه کرد

مرا عشق او فارغ از کار او

بسوزد نقاب شب وروی روز

بیک پرتو از شمع رخسار او

بجان تا شکر می فروشد لبش

پر از نقد جانست بازار او

گل ار از لب او برد چاشنی

رطب بردهدبعد از آن خار او

نه در عشق خسرو بود مثل من

نه در حسن شیرین بود یار او

برو نرخ وصلش ز درویش پرس

که نبود توانگر خریداراو

چو ترسا چلیپا ز زلفش کند

میان بند روحست زنار او

درین محنت آبادبی عافیت

ز صحت بود رنج بیمار او

بدیوار او بر بسی سر زدیم

زما نقش نگرفت دیوار او

کمین چاکرش سیف فرغانیست

یکی عندلیبی ز گلزار او

از آن بی نشانی که مقصود تست

نشانی بیابی در اشعار او

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای زماه ومهر برده گوی دعوی روی تو

صورت خورشید ومه را هست معنی روی تو

گر هزاران آفتاب ومه بود در آسمان

من نپندارم زمین روشن شود بی روی تو

ذرها خورشید گردند ار در ایشان بنگرد

آفتاب آسمان حسن، یعنی روی تو

گر بکاری در بباید مرد، باری کار عشق

ور برویی دل ببایدداد، باری روی تو

درمیان عاشقان شیداترازمجنون شدی

گر بدیدی همچو من ناگاه لیلی روی تو

عاشق ازخودرفت چون در داد حسنت جام عشق

کوه از جا شد چوآمد در تجلی روی تو

زاهدان حور و قصور و عابدان حلوا و مرغ

آرزو دارند و، عاشق را تمنی روی تو

تا حجاب هستی ماپرده باشد درمیان

نی قفای خویشتن بیند کسی نی روی تو

همچو(کافر) ترک باید کرددین درراه عشق

گربترک دین دهد ای دوست فتوی روی تو

دل زهرچیزی که بگشایدو زو جان خوش شود

چشم عاشق بست وگفت اینست تقوی روی تو

جنت دیدار دارد سیف فرغانی بنقد

گر میسر گرددش در ملک دنیاروی تو

روی تو فردوس اعلی را طراوت می دهد

ای نهان از دیده اصحاب دعوی روی تو

در شگفتم تا چو سعدی عارفی چون گویدت

کای طراوت برده از فردوس اعلی روی تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای مشک و عنبر شمه یی از بوی تو

مه پرتوی از آفتاب روی تو

گل را برخسار تو نسبت می کنند

رنگش خوش است اما ندارد بوی تو

در عشق بازی از تو چون من بیدقی

شه می خوهد یعنی رخ نیکوی تو

ما تشنگان را سیل غم از سر گذشت

ای آب حیوان قطره یی از جوی تو

بر خاک هر در آب رو بفروختم

تا نان خرم بهر سگان کوی تو

بالای تو ای شاخ طوبی زو خجل

سرو (و)، بنفشه ترک شد از موی تو

دیوانه زنجیر دار دل نگر

اندر کشاکش مانده با گیسوی تو

چشم تو کیش تیر مژگان پوشد

گر چه کمان دارست از ابروی تو

آن تیرها یک یک بلحظ جان شکر

می افگند گه سوی من گه سوی تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شرم دارد آفتاب ازروی تو

ماه نو در حسرت از ابروی تو

بشکند مشاطگان نطق را

شانه و صافی اندر موی تو

هرکجا رنگیست بویی می برم

گرچه هر رنگی ندارد بوی تو

من بدم ماه تمام، اکنون شدم

چون هلال ازآفتاب روی تو

عیب خود بیند کنون کآیینه ساخت

روی خورشید از رخ نیکوی تو

تانگردانید روی از سوی خود

هیچ عاشق ره ندامد سوی تو

آیینه تا پشت بر عالم نکرد

یک نفس ننشت روباروی تو

سیف فرغانی نیابد در جهان

همنشینی به زخاک کوی تو

خاک زد در چشم سحر سامری

معجزات نرگس جادوی تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خط نورست بر آن تخته پیشانی تو

مه شعاعیست از آن چهره نورانی تو

شبم از روی چو خورشید تو چون روشن شد

ماه را مطلع اگر نیست ز پیشانی تو

ای توانگر که چو درویش گدایی کردند

پادشاهان همه در نوبت سلطانی تو

جای جان در تن خود بینم اگر یابد نور

چشم معنی من از صورت روحانی تو

گر ببینم همه اجزای جهانرا یک یک

در دو عالم نبود هیچ کسی ثانی تو

خوب رویان چو بمیدان تفاخر رفتند

گوی برد از همه شان ابروی چوگانی تو

با سر زلف تو گفتم مشو آشفته که هست

جمع را تفرقه در دل ز پریشانی تو

سر بام فلکم زیر قدم خواهد بود

گر مرا دست دهد پایه دربانی تو

بس که در گریه ببینی گهرافشانی من

من چو در خنده ببینم شکرافشانی تو

قول مطرب نکند هیچ عمل چون نبود

باصولی که کند بنده غزل خوانی تو

سیف فرغانی او یار سبکروحانست

نازنین چند کشد بار گرانجانی تو

خضر روح از دم تو خورد (همه) جام بقا

آب اگر کم شود از چشمه حیوانی تو

تا تو از جان خبری داری و از تن اثری

الم روح بود لذت جسمانی تو