راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای شاه حسنت را مدد از کبریای خویشتن

عاشق نباشد همچو تو کس بر لقای خویشتن

مه پیش خورشید رخت از حسن لافی می زند

برخیز و این سرگشته را بنشان بجای خویشتن

گل را ز شرم روی تو باران عرق شد بر جبین

تا خار خجلت چون کشد مسکین ز پای خویشتن

ای از جبینت لمعه یی بر روی مر خورشید را

هر شب رخ مه را دهی نور از قفای خویشتن

اندر مصاف عشق او تو نفس را بشکن علم

بر فرق اکوان نصب کن زآن پس لوای خویشتن

ای خوب رویانت حشم ایشان نه چون تو محتشم

از سفره ایشان ببر نان گدای خویشتن

ای دل ربوده از برم گر نیز گویی جان بده

عاشق ندارد جان دریغ از دلربای خویشتن

وی ماه خوبان تابکی چون ذره سر گردان کند

خورشید رویت خلق را اندر هوای خویشتن

بیمار عشق تو شدیم ای جان طبیب ما تویی

ما دردمندان عاجزیم اندر دوای خویشتن

چون مردگان آگه نینداز زندگی جان و دل

آنها که در نان یافتند آب بقای خویشتن

تا شد چراغ خور روان اندر زجاج آسمان

بی عشق کس نوری ندید از شمع رای خویشتن

آنرا که بر دیوار در، بر بام نبود روزنی

هرگز نبیند آفتاب اندر سرای خویشتن

آنکو بمالد روی خود چون باد بر خاک درت

روشن نگشت و تیره کرد آب صفای خویشتن

چشم تو بیمارست رو از خون ما داروش کن

زیرا طبیبان عاجزند اندر دوای خویشتن

دنیا و عقبی دادم و وصلت مرا حاصل نشد

هم تو بتو داناتری خودکن بهای خویشتن

با عاشقان شو همنشین خود را مبین آنگه ببین

مرآسمان را چون زمین سر زیر پای خویشتن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای لبت را خواص جان دادن

عادتش بوسه روان دادن

بوسه تست جان و من مرده

نیست آسان بمرده جان دادن

چون کبوتر چرا نیاموزی

دوست را طعمه از دهان دادن

بگه بوسه رو ترش چه کنی

چو بخیلان بوقت نان دادن

با لب خشک من چه خوش باشد

بوسه تر بر آن لبان دادن

دهنت هست لیک پیدا نیست

چون خبر شاید از نهان دادن

راست چون چشمه خضر نامیست

زآنک نتوان ازو نشان دادن

بوسه یی گر دهی رضا نبود

مر رقیب ترا در آن دادن

گربه خانه را دریغ آید

بسگ کوی استخوان دادن

بوسه یی داذی و همی گویی

که پشیمان شدم از آن دادن

من چو منکر نیم یکی را صد

باز واپس همی توان دادن

چون مرا هیچ چیز دیگر نیست

که توانم بدوستان دادن

بوسهایی که اندرین غزلست

بتو خواهم یکان یکان دادن

سیف فرغانی از زمین هرگز

بوسه نتوان بر آسمان دادن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

همچون تو دلبری را از بی دلان بریدن

زاجزای جسم باشد پیوند جان بریدن

گیرم که جانم از تن پیوند خود ببرد

پیوند جان زجانان هرگز توان بریدن

قطع مدد همی کرد از زندگانی ما

دشمن که خواست مارا از دوستان بریدن

ازکوی او که برد آمد شد رهی را

سیر ستاره نتوان از آسمان بریدن

چیزی دهم بدشمن تا گوشتم نخاید

سگ را بنان توانند از استخوان بریدن

هر چند بر در او قدر سگی ندارم

چون سگ نمی توانم زین آستان بریدن

گر بر زبان براند جز ذکر دوست عاشق

همچون قلم بباید اورا زبان بریدن

با حسن دوری از وی مشکل بود که بلبل

در وقت گل نخواهد از بوستان بریدن

ای سیف دور بودن از دوست نیست ممکن

بلبل کجا تواند از گلستان بریدن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای گشته طالع ازرخ تو آفتاب حسن

دایم فروغ آتش رویت زآب حسن

دیدم رخ چو آتشت ای دوست چشمه ییست

هم آب لطف در وی وهم آفتاب حسن

گاهی رخت خراج ستاند زماه وگاه

خورشید را زکات دهد از نصاب حسن

هر صبحدم رخ تو بمفتاح نور خویش

بر روی آفتاب کند فتح باب حسن

خورشید آسمان جمالی وازتو هست

طالع مه ملاحت وثاقب شهاب حسن

مه کز رخت شود شب انجم نمای را

ذره چو آفتاب بود در حساب حسن

با سایه ذره اگر هم عنان شود

باآفتاب پای نهد در رکاب حسن

با روی چون بهشت پر از نور تا ابد

مانند حور ایمنی از انقلاب حسن

بر آسمان صورتت ای ماه نیکوان

استاره ایمنست بروز ازذهاب حسن

مارا غذا برآن لب شیرین حواله کن

زیرا زلطف حاشیه دارد کتاب حسن

با دو حجاب سیف نبینی جمال دوست

تو در حجاب عشقی واو در حجاب حسن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای ایمن آفتاب رخت از زوال حسن

حسن جمال روی تو گشته جمال حسن

پیش رخت که بدر تمامست در جمال

خورشید ناقص آمده با آن کمال حسن

گویی زکات خواه نصاب جمال تست

هر محتشم که هست توانگر بمال حسن

گر پرتوی ز روی تو بر عالم اوفتد

آفاق بعد از آن نکند احتمال حسن

دیدم ز پرتو رخ خورشید تاب تو

بدر تمام گشته بر آن رو هلال حسن

از حسن حال او سخنی می رود که باز

در خدمت رخ تو نکو گشت حال حسن

مرغ دل مرا پر تیر نظر بسوخت

بر روی همچو آتش تو ز اشتعال حسن

پرورده همچو بیضه مرغ آفتاب را

طاوس فر و زیب تو در زیر بال حسن

ای میوه درخت جمال این توی که نیست

زیباتر از رخ تو گلی بر نهال حسن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای پسر گر عاشقی دعوی ما ومن مکن

از صفا تن را چو جان گردان وجان را تن مکن

بامدادان گر نبینی روی چون خورشید دوست

روز را شب دان وچشم خود بدو روشن مکن

چون نمی سوزی چو شمع اندر شب سودای یار

گر چراغت روز باشد اندرو روغن مکن

اندرین معدن که مردان آستین پر زر کنند

خویشتن را همچو طفلان خاک در دامن مکن

چون نرفتی راه بر خود رنگ درویشی مبند

چون شکاری نیست سگ را طوق در گردن مکن

نفس روباهست، اگر تو سگ نیی با آدمی

گر گساری بهر این روباه شیرافگن مکن

عقل نیکوخواه داری نفس را فرمان مبر

چون بلشکر استواری صلح با دشمن مکن

سر بسر ملک سلیمان زآدمی پر دیو شد

چون پری دارست خانه اندرو مسکن مکن

چون کسی دنیا خوهد با او حدیث دین مگو

هرکه سر گین سوزد اندر مجمرش لادن مکن

سیف فرغانی برو همت زدنیا بر گسل

از پی عنقای مغرب دانه از ارزن مکن

بهر یار ار شعر گویی نام غیر او مبر

بهر چشم ار سرمه یی سایی خاک در هاون مکن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرد محنت نیستی با عشق دمسازی مکن

چون نداری پای این ره رو بسربازی مکن

همچو چنگت گر بود پا درکنار دلبران

بالب نامحرمان چون نای دمسازی مکن

تا بمانی زنده همچون آب پا برجا مباش

تانگردی کشته چون آتش سرافرازی مکن

ای خلاف عقل کرده هر نفس ازبهر نفس

کافر اندر پهلوی تو حمله بر غازی مکن

حال تو شیشه است وسنگست آرزوها بر رهت

هان وهان تا شیشه بر سنگی نیندازی مکن

گر همی خواهی که اندر ملک باشی دوستکام

درولایت داشتن با دشمن انبازی مکن

گر زمعنی عنبری باشد ترا درجیب حال

خویشتن راهر نفس چون مشک غمازی مکن

این بطرز شعر عطار آمد ای جان آنکه گفت

«عشق تیغ تیز شد بااو بسر بازی مکن »

اوچو بلبل تو چو زاغی سیف فرغانی برو

شرم دار ای زاغ با بلبل هم آوازی مکن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در شهر بحسن تو رویی نتوان دیدن

از دل نشود پنهان روی تو بپوشیدن

من در عجبم از تو زیرا که ندیدستم

از ماه سخن گفتن وز سرو خرامیدن

هنگام بهار ای جان در باغ چه خوش باشد

بر یاد تو می خوردن بر بوی تو گل چیدن

با پسته خندانت گر توبه کند شاید

هم قند ز شیرینی هم پسته ز خندیدن

در ملکش اگر بودی مانند تو شیرینی

فرهاد شدی خسرو در سنگ تراشیدن

در مذهب عشاقت آنراست مسلمانی

کورا نبود دینی جز دوست پرستیدن

کردیم بسی کوشش تا دوست بدست آید

چون بخت مدد نکند چه سود ز کوشیدن

تا دیده خود بینت با غیر نظر دارد

گر چشم ز جان سازی او را نتوان دیدن

از تیغ جفای او اندیشه مکن ای سیف

تأثیر ظفر نبود از معرکه ترسیدن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بپوش آن رخ و دلربایی مکن

دگر با کسی آشنایی مکن

بچشم سیه خون مردم مریز

بروی چو مه دلربایی مکن

ز من پند بنیوش و دیگر چو شمع

بهر مجلسی روشنایی مکن

مرو از بر ما و گر می روی

دگر عزم رفتن چو آیی مکن

با مثال من بعد ازین التفات

بسگ روی نان می نمایی مکن

سخن آتشی می فروزی، مگوی

نظر فتنه یی می فزایی، مکن

مرا غمزه تو بصد رمز گفت

تو نیز ای فلان، بی وفایی مکن

بچشمی که کردی بما یک نظر

بدیگر کس ار آن نمایی، مکن

چو شمع فلک نور از آن روی تافت

تو روشن دلی تیره رایی مکن

گر او را خوهی ترک عالم بگوی

تو سلطان وقتی گدایی مکن

محبت وفاقست مر دوست را

خلافی بطبع مرایی مکن

چو معشوق رندست و می می خورد

اگر عاشقی پارسایی مکن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل ای دل مهرآن مه ورز وایمان تازه کن

سر بنه در پای جانان عهد وپیمان تازه کن

عالم غیبت شهادت میشود از روی دوست

کهنه شد چون کفر دینت خیز وایمان تازه کن

خاک پایش گر نیابی رو زگرد دامنش

پاره یی برگیر ومشک اندر گریبان تازه کن

از دهانش گر نشانی می توانی یافتن

در کنارش گیرو لب بر لب نه وجان تازه کن

روی او خندان شود هرگه که توگریان شوی

ای سحاب درفشان گل را بباران تازه کن

ابر گریانی واشکت می روذ بر روی خاک

گوگلی ازآب چشمت روی خندان تازه کن

رسم مردان دادن جانست اندر راه عشق

دست جان افشان تو داری رسم مردان تازه کن

ای شهنشه با رعیت مگذر از آیین عدل

وی توانگر باگدایان رسم احسان تازه کن

پشت اسلامست رویت پرده از رخ برفگن

کفر کافر زایل ودین مسلمان تازه کن

همچو بلبل خامشم اندر زمستان فراق

از نسیم وصل بازم چون گلستان تازه کن

چون دلم بی عشق بینی شمع رویت برفروز

بهر این افسرده آتش در زمستان تازه کن

سیف فرغانی چواو سلطان ملک حسن شد

تو بدین توقیع نو منشور سلطان تازه کن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشق را حمل بر مجاز مکن

جان ده ار عاشقی وناز مکن

با خودی گرد کوی عشق مگرد

مؤمنی بی وضو نماز مکن

دست باخود بکار دوست مبر

بسوی قبله پا دراز مکن

با چنین رو بگرد کعبه مگرد

جامه کعبه و نماز مکن

چون دلت نیست محرم توحید

سفر کعبه و حجاز مکن

از پی تن قبای ناز مدوز

مرده راجز کفن جهاز مکن

قدمت در مقام محمودیست

خویشتن بنده ایاز مکن

راز در دل چو دانه در پنبه است

همچو حلاج کشف راز مکن

بنسیمی که بر دهانت وزد

لب خود همچو غنچه بازمکن

بازکن چشم تا ببینی دوست

چون بدیدی دگر فراز مکن

تا توانی چو سیف فرغانی

عشق را حمل بر مجاز مکن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

همه جان و دلست دلبر من

گر چه نگذاشت جان و دل بر من

دل ز روزن چو گرد بیرون شد

کو چو باد اندر آمد از در من

مرغ شوقش مرا چو دانه بخورد

باز مهرش همی کند پر من

ز ابروی چون کمان خدنگ مژه

راست چون کرد در برابر من

علم صبر بر زمین انداخت

دل که او بود قلب لشکر من

ای غمت خاک کوی را هر شب

آب داده ز دیده تر من

خامی من نگر که در هوست

دیگ سوداست کاسه سر من

من خطیب ثنای حسن توام

نه فلک پایهای منبر من

همچو آتش هرآنچه دید بسوخت

عود غم در دل چو مجمر من

مصر جامع منم غمان ترا

اشک و شعرست نیل و شکر من

تا من از مجلس تو دور شدم

پر شد از خون دیده ساغر من

گوییا چون بریشم چنگست

هر رگی بهر ناله در بر من

گر کسی از تو حال من پرسد

تو بگو ای بغمزه دلبر من

بی نواییست بهر آوازی

همچو پرده ملازم در من

از همه خلق سیف فرغانیست

بارادت غلام و چاکر من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کجایی ای سر کوی تو از جهان بیرون

زمین راه تو از زیر آسمان بیرون

گدای کوی ترا پایه از فلک بر تر

همای عشق ترا سایه از جهان بیرون

کسی که پای نهد در ره تو از سر صدق

چو لا مکان قدمش باشد از مکان بیرون

مراست عشق تو روشن نگردد آنکس را

که او ز دل نکند دوستی جان بیرون

غمت برون رود از دل اگر توان کردن

تری زآب جدا ونمک زنان بیرون

زبحر عشق تو دل صد هزار موج بخورد

هنوز می کند از تشنگی زبان بیرون

بشر زآدم وعشاق زاده از عشقند

از آسمان بدر آیند اختران بیرون

یقین شناس که عشقست راه تا برود

دل فراخ تو از تنگی گمان بیرون

زجان نشانه خوهد این سخن که از دل راست

چو تیر می رود از خانه کمان بیرون

ایا رونده صاحب درون گر از دل خود

کنی غم دو جهان را یکان یکان بیرون

چو رسم هستی تو محو گشت آن جان را

اگر بجویند از خود مده نشان بیرون

بیمن عشق چو از خویشتن برون رفتی

دگر ز خویشتن آن دوست را مدان بیرون

اگر چه مردم با تو برادران باشند

تو کنج خانه گزین جمله را بمان بیرون

ازین مقام خطرناک سیف فرغانی

زهمت اسب کن وبرنشین بران بیرون

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایا چو فصل بهار از رخت جهانرا زین

رخ تو ثانی خورشید و ثالث القمرین

بسوی جدول خوبان که مظهر حسنند

لطافت آب روان آمد و تو رأس العین

همین که در تو اثر کرد شرم عثمانی

شود زرنگ دو رخ چهره تو ذوالنورین

از آدمی و پری هیچ کس نماند زشت

چو نور روی تو قسمت کنند بر ثقلین

اگر چه کوی تو امروز شهرتی دارد

بکشتگان غم تو چو کربلا بحسین

کنون بلعل تو آب حیات نسبت یافت

چو طول عمر بخضر و چوسد بذوالقرنین

همای وصل توام سایه بر سر اندازد

رقیب ار نبود در میان غراب البین

گهرفشان کن بر دوست سیف فرغانی

که هست طبع و دلت در نظم را بحرین

بدانک در دو جهان کعبه دل عشاق

بدوست فخر کند چون بمصطفی حرمین

بکوی عشق وطن ساز و رخت آنجا نه

که دلگشاتر از آن جای نیست در کونین

فراز قله طور است، کسب کن دیدار

کنار وادی قدسست خلع کن نعلین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باسر زلف تو صعبست مسلمان بودن

با رخت خود نتوان بسته ایمان بودن

من چو اندر سر گیسوی تو بستم دل خویش

پس مرا چاره نباشد زپریشان بودن

گل چو اندام تو می خواست که باشد بنگر

کآرزو میکند او را همه تن جان بودن

غرقه بحر فراق توام (و)تشنه وصل

وینچنین تا بابد بهر تو بتوان بودن

کز پی دانه در همچو صدف می شاید

غرق دریا شدن و تشنه باران بودن

بگدایی درت فخر کنم درهر کوی

من که عار آیدم ازخسرو و سلطان بودن

گرچه با آتش سودای تو باید چون شمع

هر شب ازسوز دل سوخته گریان بودن

روز با درد تو از غیر تو مرگی دگرست

دل بیمار مرا طالب درمان بودن

بی رخ لیلی اگر کوه گرفتم چه عجب

من خوکرده چو مجنون ببیابان بودن

عشق میدان و درو هست قدم جان بازی

با چنین پای توان بر سر میدان بودن؟

سیف فرغانی از خود برو ار مرد رهی

تا بخود باشی نتوانی از ایشان بودن