راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر خوش کنم دهان زلب دلستان خویش

هرگز ز تن برون ننهم پای جان خویش

سلطان فقیر من شود ار تربیت کند

من بنده را بلقمه نانی زخوان خویش

دل صید دوست گشت چو بر مرغ روح (زد)

یک تیر غمزه ز ابروی همچون کمان خویش

بر جان چو سایه یی نرسد از همای عشق

رو پیش سگ فگن تن چون استخوان خویش

از کوی او بدر نروم گرچه بنده را

چون سگ بسنگ دور کند زآستان خویش

هر زرد روی عشق که در دستم اوفتد

در پاش مالم این رخ چون زعفران خویش

بر خاک پای دوست کسی کو نهاد لب

او مرده زنده کرد بآب روان خویش

کس بر بساط عشق مر آن شاه را نبرد

او با کسی بماند که در باخت آن خویش

از بهر دوست دایره یی کن زجان ودل

پس دوست را چو نقطه ببین در میان خویش

هرکو خورد زمشرب عشقش مدام آب

بحری شود محیط ونبیند کران خویش

دلها بسوخت عشق وبجز دل نداشت جای

جز عشق کس خراب نخواهد مکان خویش

در پیش جیش همت عاشق نایستاد

سلطان ماه با سپه اختران خویش

قطب فلک بمذهب عشاق مرده است

ای نعش بر جنازه فگن دختران خویش

گر زین غزل سماع کند زهره، مشتری

در پای چنگ او فگند طیلسان خویش

تا سیف ذکر دوست بگوید بکام خود

بنهاد دوست در دهن او زبان خویش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سزد که صبر کنم بر فراق دلبر خویش

ازآنکه وصلش ما را ندید در خور خویش

بلطف خواندن از خدمتش ندارم چشم

چو راضیم که نراند بعنفم از بر خویش

بود بآب دهانش نیاز و خاک درش

مرا برای لب خشک و دیده تر خویش

مرا قلاده امید کرد در گردن

زبس که همچو سگانم بداشت بر در خویش

ز بهر بوسه پایش که دست می ندهد

مرا بسی بسخن دفع کرد از سر خویش

دهانم ار بلب او رسد چه غم باشد

ازآنکه طوطی خود پرورد بشکر خویش

دهد بنرخ سفال شکسته سیم درست

کسی که سکه مهرش نگاشت بر زر خویش

خبر نداشت ز خوبی خویش تا اکنون

که شد بمیل من آگه ز حسن منظر خویش

ببوستان شد و لایق ندید ریحان را

بخادمی خط و زلف همچو عنبر خویش

اگر فدای تو کردند هرکسی مالی

بزر و سیم نمودند جمله جوهر خویش

چو مال نیست مرا جان همی دهم بپذیر

که شرمسارم ازین تحفه محقر خویش

بسان سعدی راضی است سیف فرغانی

گرش قبول کنی ور برانی از بر خویش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نظر کن روی آن دلبر ببین شمع

که عالم پر ز نورست از چنین شمع

چراغ وهم بنشان وز سر سوز

چو پروانه بزن خود را برین شمع

چه پوشی آتش عشقش بدامن

چه می داری نهان در آستین شمع

شعاع عشق اگر بر جانت افتد

جهان روشن کنی ای نازنین شمع

اگر با سوز عشقش هم نشینی

سبب را بس بود آن همنشین شمع

بهجران بنده ماند از خدمتت دور

بآتش شد جدا از انگبین شمع

مکان از روشنی چون روز گردد

بشب چون گشت با آتش قرین شمع

ایا خورشید پیش نور رویت

چو پیش حور در خلد برین شمع

ز تو دیوانه می خوانندم آری

بجز نامی نگیرد از نگین شمع

چراغ آسمان آنگه دهد نور

که رویت برفروزد در زمین شمع

برافگن پرده تا دلهای مرده

برافروزند از آن نور مبین شمع

که بهر مجلس ما بی دلان است

ترا بر رخ چراغ و بر جبین شمع

بعشقت سیف فرغانی بسی سوخت

نشد از بهر پروانه حزین شمع

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گربشنوی که ناله کند دردمند عشق

عیبش مکن اگرچه نباشی نژند عشق

درجان چو نور عشق نداری دلیت نیست

زیرا که پای دل بود ازبهر بند عشق

رختی است بهر منزل جانها گلیم فقر

رخشی است بهر رستم دلها سمند عشق

داروی جان و مرحم دلهای خسته اند

قومی بتیر غمزه او دردمند عشق

دامن ز خود فشانده و دست اندر آستین

پای از جهان برون و سر اندر کمند عشق

چون خوشه کوب خورده گاو جهان نیند

زآن کرده اند دانه دل را سپند عشق

جاه رفیع دنیی دون آرزو کنی

با پست همتان ننشیند بلند عشق

چندانکه کار تو بپسند تو می رود

می دان که خدمتی زتو ناید پسند عشق

عشقت ز زحمت دو جهان باز می خرد

بفروش هرچه داری و بنیوش پند عشق

اینست کار او که ببرد ترا زتو

واصل شوی چو صبر کنی برگزند عشق

ای تلخ کام هستی خود مانده همچو سیف

گر خوش دلی خوهی بدهان گیر قند عشق

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای مرا نادیده کرده عاشق دیدار خویش

ناشنوده کرده دل را واله دیدار خویش

روی تو از دیدن کونین بر بستست چشم

عاشقان را بر امید وعده دیدار خویش

مهترانی کندرین حضرت غلامی کرده اند

خواجگان چرخ را خوانند خدمتکار خویش

من سبک دل رادرین ره هست سربار گران

بهر راحت می نهم برآستانت بار خویش

شور تا در من فگندی عیش بر من تلخ شد

دفع تلخی چون کنم زین طبع شیرین کار خویش

دل ز گلزار وصالت بوی شادی چون ندید

با غم هجرت همی سازدچو گل با خار خویش

عشق دعوی کرده بودم عاقلی بشنودو گفت

تو چه مرد عشقی ای نادان بدان مقدار خویش

آن نمی بینی که همچون کام فرهادست تلخ

عشق بر خسرو ز شور عشق شیرین یار خویش

شاعران اشعار خود را گر بکس نسبت کنند

ما بسلطانی چو تو نسبت کنیم اشعار خویش

شاه بازانیم و جز بر خاک آن در کی نهیم

بیضه چون آب اشتر مرغ آتش خوار خویش

ازسخن حظی ندارم زآنکه غافل می کند

بلبلان را عشق گل از نالهای زار خویش

بود دل بیمار و چون عشقت درو تأثیر کرد

من بدردش دفع کردم مرگ از بیمار خویش

بوستان پر گلی و ز سیف فرغانی مدام

گل نگهداری و داری خار بر دیوار خویش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلم ببوسه شکر خواست زآن لب چو عقیق

ولیک نیست مرا دولت وترا توفیق

بکارگاه جمال تو در همی سازند

سمن ببوی بنفشه شکر برنگ عقیق

مدام مستم چون ریخت ساقی جنت

شراب عشق توم در دل چو جام رقیق

مراست سوی تو ای رشک ماه ذره دلیل

مراست در رهت ای آفتاب سایه رفیق

در وصال طلب می کند چو ماهی آب

دل صدف صفتم ای غم تو بحر عمیق

بهشت وصل بیارای وجلوه کن دیدار

کز اهل رحمتم، ای هجرتو عذاب حریق

چومرغ در قفس وهمچو ماهی اندر دام

همی تپد دل تنگم درین گرفته مضیق

شکر بلعل تو نسبت همی کند خود را

ولی چه نسبت دردی خمر را برحیق

حدیث بنده زتأثیر عشق نظم گرفت

بآسیا چو رسد مغزگندم است دقیق

اگر چه خال و خط وزلف وروست ترکیبش

درو مجاز نباشد گرش کنی تحقیق

زطعن کس مکن اندیشه سیف فرغانی

زقطره غم نخورد هرکه شد ببحر غریق

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای بی خبر زحسن گلستان روی خویش

خوش بوی کن بنفشه تر ار بموی خویش

ای ماه نور برده ز رخسار (تو)ببین

درآفتاب پرتو خورشید روی خویش

ای ازرخ تو حسن قوی کرده پشت خود

مه ازتو شرمسار بروی نکوی خویش

ای ماه وخور ز خرمن حسن تو خوشه چین

دیگر چوکه بباد مده خاک کوی خویش

شاهان حسن را رخ خوبت پیاده کرد

میدان ازآن تست در انداز گوی خویش

عنبر که همچو مشک معطر کند مشام

خاکیست طره تو بدو داده بوی خویش

می کو معاشران را دارد قرابه پر

بشکست پیش لعل لب تو سبوی خویش

یا از درم درآی چو ناخوانده میهمان

یا از سرم ببر هوس جست وجوی خویش

چون سیف از محبت خود خالیم مکن

روزی که خامشم کنی از گفت وگوی خویش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای نرگس تو مست و لب تو شراب رنگ

گل در چمن ز روی تو کرد اکتساب رنگ

من تشنه وصال توام لطف کن مرا

سیراب بوسه کن بلبان شراب رنگ

تو رنگ روی خود بنقاب از رهی مپوش

کز روی تو اثر کند اندر نقاب رنگ

گر پرتوی ز روی تو بر آسمان فتد

گیرد ز عکس او چو شفق آفتاب رنگ

چون گل ببوی من همه آفاق خوش شود

گر من چو میوه گیرم از آن ماهتاب رنگ

ما را بتست نسبت و همچون تو نیستیم

گل رنگ دارد و نبود در گلاب رنگ

اجزای خاک و آب چو وارست بعد از آن

دیگر بذات او نگرفت انتساب رنگ

ما را دلی پر آتش سوداست تا ترا

پیراهن از هواست بر اندام آب رنگ

مطلوب عاشقان ز سخن ذوق نام تست

مقصود تشنگان نبود از جلاب رنگ

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا که در تن بی قوتست جانی خشک

زعشق دیده تر دارم ودهانی خشک

ترا بمثل من ای دوست میل چون باشد

که حاصلم همه چشمی ترست وجانی خشک

زچشم بر رخم از عشق آن دو لاله تر

مدام آب بقم خورده زعفرانی خشک

درو زسیل بلایی بترس اگر یابی

زآب دیده من بر زمین مکانی خشک

اگر لب ودهن من (ببوسه)تر نکنی

بپرسش من مسکین کم از زبانی خشک؟

بر توانگر و درویش شکر کم گوید

گدا چو از در حاتم رود بنانی خشک

بآب لطف تو نانم چوتر نشد کردم

همای وار قناعت باستخوانی خشک

زخون دیده وسوز جگر چو مرغابی

منم بدام زمانی تر وزمانی خشک

زسوز عشق رخ زرد واشک رنگینم

بسان آبی تر دان ونار دانی خشک

سحاب وار باشکی کنم جهانی تر

چو آفتاب بتابی کنم جهانی خشک

زآه گرمم در چشمه دهان آبی

نماند تا بزبان تر کنم لبانی خشک

مرا بوصل خود ای میوه دل آبی ده

ازآنکه بر ندهد هیچ بوستانی خشک

میان زمره عشاق سیف فرغانی

چو بر کناره با مست ناودانی خشک

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای سجده کرده پیش جمالت بت چگل

مطلوب خلق عالم ومحبوب اهل دل

هم شهد از حلاوت گفتار تو برشک

هم حسن از طراوت رخسارتو خجل

علم ازل تواتر انوار تو بجان

ملک ابد تعلق غمهای تو بدل

خاصیتی است عشق ترا بر خلاف رسم

ینجی لمن یعذب یهدی لمن یضل

زین عام را خبر نه که خاص از برای تست

تأثیرلطف صنع یدالله در آب وگل

باشد وجود تو قلم صنع را مداد

یک یک حروف کون بهم گشت متصل

مانند تو در انجم وافلاک کس ندید

مجموعه یی بر انفس وآفاق مشتمل

مصباح ماه را شده چون شمع آفتاب

مشکاة نور روشن از آن روی مشتعل

از مکتب فقیر تو گردون خوهد زکات

با نعمت گدای تو قارون بود مقل

گر وصل دوست می طلبی زینهار سیف

پیوند هر دو کون ز خاطر فرو گسل

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یار بر من در فشاند از لؤلوی مکنون خویش

طالعم مسعود کرد از طلعت میمون خویش

زآن نگار خوش نمک دیگ دل ما جوش کرد

کآتشی در ما فگند از روی آذرگون خویش

گفت رو از خط ما تعویذ جان کن زآنکه نیست

مارگیر زلف ما در عصمت افسون خویش

ای لفیف جان تو معتل آفتهای طبع

عشق ما هر ناقصی را کی کند مقرون خویش

هرکه او در دام ما افتاد و دادش دانه عشق

همچو مرغ کشته گردد هر دم اندر خون خویش

گر خوهی کز زند عشق اندر تو افتد آتشی

نار شهوت را بکش در طبع چون کانون خویش

ای بصابون ستایش خویشتن را کرده پاک

این همه ناپاکی تو هست از صابون خویش

هرچه در ضمن کتب لفظیست دانی معنیش

آخر ای عالم چرایی جاهل از مضمون خویش

حکم افلاطون رایت گر همه حکمت بود

چون ارسطو کن خلاف رای افلاطون خویش

زآن نداری روشنایی کآهن سرد دلت

چون درون آینه است ای صیقل بیرون خویش

از متاع دیگران بازار خویش آراستی

زین چنین سودا چه باشد سودت ای مغبون خویش

اهل دل در کار خرج از معدن جان می کنند

صرف کن سیم و زر از گنجینه قارون خویش

ای بتزویر و حیل چون سامری گوساله ساز

گاو بازی زین نمط کم گیر بر گردون خویش

از اشاراتی که کردم من ترا دادم شفا

گرچه رنجورم علاجت کردم از قانون خویش

چون ترازو راست شو تا سیف فرغانی ترا

سیم و زر موزون دهد از طبع ناموزون خویش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل نمیرد تا ابد گر عشق باشد جان دل

تن چو جان پاینده گردد گر برد فرمان دل

پادشاه دل جهانگیر و جهان بخش است رو

گر ولایت خواهی ای جان آن دل شو آن دل

آ بدانی کرد نتوانند شاهان جهان

اندر آن کشور که ویرانی کند سلطان دل

عاقبت بر ملک جان منشور سلطانی دهند

هرکه او را در حساب آرند در دیوان دل

چون طبیب فضل دل را دردمند عشق کرد

گر هلاک جان نمی خواهی مکن درمان دل

گوی دولت را جز آن حضرت نباشد جای گاه

شهسوار همت ار بر وی زند چوگان دل

مردگان را همچو عیسی زنده گردانی بدم

خضر جانت ار آب خورد از چشمه حیوان دل

چون تو در دریای غفلت غرقه یی همچون صدف

زآن نمی دانی که گوهر عشق دارد کان دل

غیر عشق ار جان بود در دل منه کرسی او

زآنکه شاه عشق دارد تخت در ایوان دل

دوست ننشاندی نهال عشق خود در باغ جان

در سفال تن اگر برنامدی ریحان دل

تا کند بر جان تجلی روی معنی دار دوست

رسم صورت محو گردان از نگارستان دل

ای دل و جان را ز روی تو هزاران نیکویی

تو دل جانی بدان روی نکو یا جان دل

از رخ خوب تو افگند اسب در صحرای جان

شاه عشق تو که می زد گوی در میدان دل

همچو سوره بر سر جان تاج بسم الله نهد

آیت عشق تو گر نازل شود در شان دل

سیف فرغانی برو شاگردی او کن خواند

یک ورق از علم عشقش در دبیرستان دل

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایا سلطان عشق تو نشسته بر سریر دل

بلشکرهای خود کرده تصرف در ضمیر دل

رئیس عقل را گفتم سر خود گیر ای مسکین

چو شاه عشق او بنهاد پایی بر سریر دل

ترا از حسن لشکرهاست ای سلطان سلطانان

که می گیرند ملک جان و می آرند اسیر دل

ز سوزن بگذرد بی شک تن چون ریسمان من

اگر مقراض غم رانی ازین سان بر حریر دل

درین ملکی که من دارم خراب از دولت عشقت

غمت گو کار خود می کن که معزولست امیر دل

بدان رخسار چون آتش تنور عشق بر کردی

من ناپخته از خامی درو بستم خمیر دل

چو مالک بی زیان باشد ز دوزخ هرکه او دارد

ز رضوان خیال تو بهشتی در سعیر دل

اگر عیسی عشق تو نکردی چاره چشمش

بنور آتش موسی ندیدی ره ضریر دل

در آ در خانقاه ای جان و در ده صوفیانش را

می عشقت، که بیرون برد ازو سجاده پیر دل

چو جان را آسیای شوق در چرخست از وصلت

بده آبی که در افلاک آتش زد اثیر دل

ز عشقت خاتمی گر هست جان چون سلیمان را

نگین مهر غیر تو بخود نگرفت قیر دل

مداد از خاطر و کاغذ کند از دفتر فکرت

برای ذکر تو، وز جان قلم سازد دبیر دل

دلم بی غم غمت بی دل نبودستند واکنون شد

دل من ناگزیر غم غم تو ناگزیر دل

وراورا نیز دریابی چنان مگذار (و) مستش کن

که بی آن بدرقه در ره خطر دارد خطیر دل

هنوز این دایه گیتی نزاد از مادر فطرت

که نوزادان اندوهت همی خوردند شیر دل

ز دست هستی خود سر نبردی سیف فرغانی

اگر زنجیر عشق تو نبودی پای گیر دل

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای که در باغ جمالست رخ تو چون گل

گل تو در سخن آورد مرا چون بلبل

گر ببستان نگری ور بگلستان گذری

باد بر خاک نهد پیش تو رخساره گل

نیست با عز تو در کوی تو درویشی عار

هست از بند غلامی تو آزادی ذل

عشق تو تاختن آورد و مرا کرد شکار

چیست عصفور که سیمرغ درو زد چنگل

عجمی وار مرا سلسله در گردن کرد

هندوی زلف تو ای ترک تتاری کاکل

تشنه وصل ترا چند سبو زد بر سنگ

طاق ابروی تو آن آب لطافت را پل

هر که بی راه بر عشق تو ره رفت او را

زلف تو راه زد ای روی تو هادی سبل

تو بدین حسن در ایام فزودی فتنه

من بدین شعر در آفاق فگندم غلغل

بسخن مرد ز عشاق تو نتواند شد

همچو شاهین نشود خاد بزرین زنگل

ادبم گفت خمش باش و دگر شعر مگو

نتوانم که مرا شوق (تو) می گوید قل

سیف فرغانی در زمره عشاق تو نیست

اسب شطرنج بمیدان نرود با دلدل

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای ترا هرگز نبوده یاری از یاران دریغ

وصل خود را چند داری از طلب کاران دریغ

غم فرستادی بجانم جان بدل ایثار کرد

یار را هرگز نباشد راحت از یاران دریغ

ما همه بیمار عشق و داروی ما وصل تست

ظلم باشد داشتن دارو ز بیماران دریغ

شمع وصلت کرده روشن روز چندین خفته را

در شب تاریک هجرت مانده بیداران دریغ

خشک شد بی آب وصلت کشت زار عیش ما

تا بکی داری ز کشت خشک ما باران دریغ

من باقبالی برین در دارم آبی ورنه داشت

خاک این درگاه را دولت ز بسیاران دریغ

هرکه بیند با رقیبان مر ترا گوید همی

هستی ای گنج گهر در صحبت ماران دریغ

یار زیبایی ولیکن انده یارانت نیست

دلبری لیکن نداری خوی دلداران دریغ