راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرچه غیر دوست اندر دل همی آید ترا

جمله ناپاکست وتو پاکی نمی شاید ترا

ورتو ذکر او کنی هرگه که ذکر او کنی

غافلی ازوی گر از خود یاد می آید ترا

زهر با یادش زیان نکند ولی بی یاد او

گر خوری تریاک همچون زهر بگزاید ترا

گر دلت جانان خوهد میل دل از جان قطع کن

وردلت جان می خوهد جانان نمی باید ترا

تا بهر صورت نظر داری بمعنی تیره ای

صیقلی چون آینه چندان که بزداید ترا

ور زخاک کوی او یک ذره در چشمت فتد

آفتابی بعد ازآن اندر نظر ناید ترا

چهره معنی چو نبود خوب زشتی حاصلست

هر نفس کز جان تو صورت بیاراید ترا

تا تو تن را خادمی جان از تعب آسوده نیست

خدمت تن ترک کن تا جان بیاساید ترا

ور گشایش می خوهی بر خود در راحت ببند

کین در ار بر خود نبندی هیچ نگشاید ترا

از برای نیش زنبورش مهیا داردست

گر زشیرینیش انگشتی بیالاید ترا

بر سر این کوی می کن پای محکم چون درخت

ورنه هر بادی چو خس زین کوی بر باید ترا

گر هزاران دم زنی بی عشق جمله باطلست

جهد کن تا یک نفس عشق ازتو بر باید ترا

تا زتو دجال نفست را خر اندر آخرست

تو نه ای عیسی اگر مریم همی زاید ترا

شرع می گوید که طاعت کن ولیکن نزد دوست

طاعت آن باشد که عشق دوست فرماید ترا

چون کنی درهرچه می بینی نظر از بهر دوست

دوست اندر هرچ بینی روی بنماید ترا

اندرین راهی که مشتاقان قدم از جان کنند

سر بجایش نه چو کفش از پا بفرساید ترا

سیف فرغانی کمال عشقت ار حاصل نشد

غیر نقصان بعد ازین چیزی نیفزاید ترا

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چنان بوصل تو میلیست خاطر مارا

که دل بصحبت یوسف کشد زلیخا را

بیابیا که بشب چون چراغ درخوردست

بروز شمع جمال تو مجلس مارا

ترا بصحبت ماهیچ رغبتی باشد

اگر بود بنمک احتیاج حلوا را

زخاک درگهت ابرام دور می دارم

که آب درنفزاید ز سیل دریا را

بوصف حسنت اگر دم نمی زنم شاید

که نیست حاجت مشاطه روی زیبا را

جفا و ناز بیکبارگی مکن امروز

ذخیره کن قدری زین متاع فردا را

زلعل خود شکری، من گشاده می گویم،

بده وگرنه میان بسته ایم یغما را

مرا ز لعل تویک بوسه آرزو کردن

سزد که عرصه فراخست مر تمنا را

زجام عشق تو مستم چنانکه بررویت

بوقت بوسه فراموش می کنم جا را

بوصل خویشم دی وعده کرده ای و امروز

چنین غزل زرهی بس بود تقاضا را

زبهر تاج وصال تو سیف فرغانی

(شب فراق نخواهد دواج دیبا را)

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر عاشقی فدا کن در ره عشق جان را

دانم که این دلیری نبود چو تو جبان را

خود چون تو بی بصارت نکند چنین تجارت

زیرا که آن حرارت نبود فسردگان را

ای شیخ گربه زاهد وز بهر نان مجاهد

بر خوان آرزوها همکاسه ای سگان را

ای از برای روزی شغل تو خانه سوزی

بنشین (و) کار او کن کوضامنست آن را

از بهر آب فردا امروز ترک نان کن

چون نان بآب دادی خاکی شمر جهان را

چو (ن) مرغ دانه می چین اندر زمین که ایزد

کرد آردبیز روزی غربیل آسمان را

چون عاشقان دنیا با کس مکن خصومت

همکاسه سگان دان جویندگان نان را

مردار مرده ریگی افتاده درمیانشان

وندر دهان گرفته هر ده یک استخوان را

ای تیز کرده دندان بر استخوان یاران

تا گوشتی نخاید بردوز لب دهان را

کنج دهان چو باشد از گنج ذکر خالی

ای زهردار غفلت ماری شمر زبان را

ای آسیای سودا اندر سرتو گردان

در ناو قالب خود چون آب دان روان را

وآن ماهیان معنی اندروی آشنا گر

تو جمع کرده با هم ماران و ماهیان را

ماران شده چو ثعبان ماهی نمانده دروی

کان نفس چو سگ آبی خورده یکان یکان را

تو پیش ازین چو عنقادر قاف قرب بودی

چون یاد می نیاری آن قدسی آشیان را؟

تو کرده ای زمستی در خانه دود هستی

تاریک دل نبیند آن شمع روشنان را

با او فراخ دل شو در بذل جان که نبود

زآن ماه خانه روشن مرتنگ روز نان را

گر در درون پرده چون سیف جای خواهی

هر شب چو سگ برین در بالین کین آستان را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پیغام روی تو چو ببردند ماه را

مه گفت من رعیتم آن پادشاه را

خالت محیط مرکز لطفست و، روشنست

کین نقطه نیست دایره روی ماه را

بهر سپید (رویی) حسنت نهاده اند

بر روی لاله رنگ تو خال سیاه را

دستارم از سرم بقدم درفتد چو تو

بر فرق راست کژ نهی ای جان کلاه را

خورشید روی روشن تو همچو آفتاب

بشکست پشت این مه انجم سپاه را

در گلشن جمال تو روی تو آن گلست

کز عکس خود چو لاله کند هر گیاه را

در عهد خوبی تو جوانانه می خورد

آن زاهدی که پیر بود خانقاه را

از عشقت آه می نکنم زآنکه در دلم

شوق تو آتشی است که می سوزد آه را

فردا که اهل حشر بخوانند حرف حرف

این روزنامه بمعاصی تباه را

ما را چه غم که از قبل عاشقان خود

روی تو عذر گفت هزاران گناه را

گر چاکر توام بغلامی کند قبول

بنده کنم هزار چو سلجوقشاه را

با عاشق تو خلق در آفاق گو مباش

چون دانه حاصلست نخواهیم کاه را

سیف از پی رضای تو گوید ثنای تو

پاداش از تو بد نبود نیکخواه را

بیچاره هیچ سود ندارد ز شعر خود

از آب خویش فایده یی نیست چاه را

ای دیده ور نظر برخ دیگران مکن

«آن روی بین که حسن بپوشید ماه را»

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در دل عاشق اگر قدر بود جانانرا

نظر آنست که در چشم نیارد جانرا

تو اگر عاشقی ای دل نظر از جان برگیر

خود بجان تو نباشد طمعی جانانرا

دعوی عشق نشاید که کند آن بدعهد

که چو سختی رسدش سست کند پیمانرا

قومی از دوستیش دشمن جان خویشند

ای توانگر بنگر همت درویشانرا

همتت گر بدو عالم نگرانی دارد

تو بدان لاشه بسر چون بری این میدانرا

دادن جان قدم چون تو جوامردی نیست

که بلب از دهن سگ بربایی نانرا

طالب دوست شکایت نکند از دشمن

چه غم از سرزنش مطرقه مر سندانرا

گر مرا درد و جهان دست دهد در ره دوست

قدم از جا نرود عاشق سرگردانرا

نرود با سر ملک و ننهد پا بر تخت

گر گدایی درش دست دهد سلطانرا

خویش و پیوند بیکباره حجاب راهند

ببر از جمله و بیگانه شمر خویشانرا

سیف فرغانی ناجسته میسر نشود

آنچه مردم بطلب باز نیابد آنرا

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زهی با صورت خوبت تعلق اهل معنی را

ز نقش روی تو زینت نگارستان دنیی را

درین ویرانه قالب ندارد جانم آرامی

که دل بردی بدان صورت سراسر اهل معنی را

مرا روی تو محبوبست همچون مال قارون را

مرا وصل تو مطلوبست چون دیدار موسی را

همی خواهم که دیدارت ببینم دم بدم لکن

من مسکین اگر طورم چه تاب آرم تجلی را

دل مرده کند زنده احادیث تو، پندارم

لب تو در نفس دارد دم احیای عیسی را

من سرگشته می خواهم که بوسم خاک پای تو

دلیری بین که تا این حد رسانیدم تمنی را

ازین پس همچو قلاشان بپوشم جامه تقوی

که حکم قاضی عشقت قلم بشکست فتوی را

بعهد چون منی پر شد جهان از گفت و گوی تو

که از اشعار مجنونست شهرت حسن لیلی را

مرا ای دوست از دشمن نباشید بیم در عشقت

که از باد خزان نبود زیان مر شاخ طوبی را

سر دنیای دون بی تو ندارد سیف فرغانی

که عاشق بی تو نپسندد سرا بستان عقبی را

بنزد سیف فرغانی چه باشد؟ ظلمت آبادی،

اگر (در) روضه ننمایی بما نور تجلی را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پیغام روی تو چو ببردند ماه (را)

مه گفت من رعیتم آن پادشاه را

خالت محیط مرکز لطفست و روشنست

کین نقطه نیست دایره روی ماه را

بهر سپید رویی حسنت نهاده اند

بر روی لاله رنگ تو خال سیاه را

دستارم از سرم بقدم درفتد چو تو

بر فرق راست کژ نهی ای جان کلاه را

خورشید روی روشن تو همچو آفتاب

بشکست پشت این مه انجم سپاه را

در گلشن جمال تو روی تو آن گل است

کز عکس خود چو لاله کند هر گیاه را

در عهد خوبی تو جوانانه می خورد

آن زاهدی که پیر بود خانقاه را

از عشقت آه می نکنم زآنکه در دلم

شوق تو آتشیست که می سوزد آه را

فردا که اهل حشر بخوانند حرف حرف

این روزنامه بمعاصی تباه را

ما را چه غم که از قبل عاشقان خود

روی تو عذر گفت هزاران گناه را

گر چاکر تو (را؟) بغلامی کند قبول

بنده کنم هزار چو سلجوقشاه را

با عاشق تو خلق درآفاق گو مباش

چون دانه حاصلست نخواهیم کاه را

سیف از پی رضای تو گوید ثنای تو

پاداش از تو بد نبود نیکخواه را

بیچاره هیچ سود ندارد زشعر خود

ازآب خویش فایده یی نیست چاه را

ای دیده ور نظر برخ دیگری مکن

(آن روی بین که حسن بپوشید ماه را)

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نگار من که بلب جان دهد جهانی را

ببوسه یی بخرد از تو نیم جانی را

میان وصل و فراقش ز بهر ما سخنست

دو پادشا بخصومت خورند نانی را

میان دایره روی او ز خال سیاه

که نقطه زد ز دل لاله ارغوانی را

رخان آن شه خوبان نگر مگو دیگر

دو آفتاب کجا باشد آسمانی را

چو خوان لطف شود عام از میانه مرا

مران که از مگسی چاره نیست خوانی را

بتن ز خوردن اندوه او شدم لاغر

بغم ز گوشت جدا کردم استخوانی را

برید دولت از آن حضرتم پیام آورد

خلاصه این که بگویند مر فلانی را

اگر تو کم کنی از خود منت زیاده کنم

درین معامله سودیست هر زیانی را

خطاست همچو سگ کوی هر دری بودن

چو پرده باش و ملازم شو آستانی را

ز خاکدان در ماست سیف فرغانی

ز بلبلی نبود چاره گلستانی را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای که نام اشنوده باشی خسرو پرویز را

رو سفر کن تا ببینی خسرو تبریز را

بی گمان عاشق شدی شیرین برو فرهاد وار

گر بدی از لطف و حسن آن مملکت پرویز را

آفرین بر مادر گیتی و بر طبعش که او

نام خسرو کرد این شیرین شورانگیز را

لایق این مرتبه شیرین تواند بود و بس

گر شکر چین در خور ست این لعل شکر ریز را

هر شبی از پرتو خود شمع بر بالین نهد

آفتاب روی او مر صبح بیگه خیز را

غالیه ارزان شود هرگه که مشک افشان کند

بر تن همچون حریر آن شعر عنبر بیز را

چشم بیمارش چوبی پرهیز ریزد خون خلق

تن درستی کی بود بیمار بی پرهیز را

نزد مستان شراب عشق او تیره است آب

با لب میگون او صهبای دردآمیز را

سیف فرغانی مدام از فتنه حسنش بود

منتظر همچون شهیدان روز رستاخیز را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فرامش کرد جان تو تماشاگاه اعلی را

که خاکش دام دل باشد نگارستان دنیی را

منه رخت اندرین ویران که در خلد برین رضوان

بشارت می دهد هردم بتو فردوس اعلی را

بخارستان دنیا در مکن با هر خس آمیزش

که دولت بهر تو دارد پر از گل باغ عقبی را

تو اندر تیه دنیایی چو اسراییلیان حیران

عجب باشد که نفروشی بتره من وسلوی را

برو علم پیمبر را مسلمان وار تابع شو

که ترسایان ز جهل خود خدا گفتند عیسی را

بدستار و بدراعه نباشد قیمت عارف

که عزت زآستین نبود ید بیضای موسی را

چو ابراهیم اگر مردی بت آزر شکن، تا کی

چو صورت بین بی معنی پرستی نقش مانی را

برسم صورت آرایان برای چشم رعنایان

چو تو پیراهنی شستی نجس شد جامه تقوی را

اگر تو ترک جان نکنی کمال او نگردد کم

وگر حاجی بزی نکشد چه نقصان عید اضحی را

مکن چون طالب دنیا جهان صورت آبادان

که در ویرانی صورت بیابی گنج معنی را

ورای دوست اندر دل بت است ای خواجه محوش کن

که اندر کعبه نپسندد مسلمان لات و عزی را

مکن گر شاه و سلطانی بظلم و جور ویرانی

که تا اکنون اثر مانده است عدل آباد کسری را

چو رهبر نیست ای ره رو تمسک کن بشعر من

چو در ره قایدی نبود عصا چشم است اعمی را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشق روی توام از من مپوش آن روی را

پرده بردار از رخ و بررو میفگن موی را

تا بروز وصل تو چشمش نبیند روی خواب

هرکه یک شب همچو من در خواب دید آن روی را

گرد میدان زمین سرگشته گردم همچو گوی

من چو در میدان عشق تو فگندم گوی را

همتی دارم که گر دستم رسد هر ساعتی

طوق زر در گردن اندازم سگ آن کوی را

عشق سری بود پنهان رنگ رو پیداش کرد

مشک اگر پنهان بود پنهان ندارد بوی را

من زمشتاقان آن رویم ازیرا خوش بود

با رخ نیکوی گل مر بلبل خوش گوی را

تیر باران غمش را پیش وا رفتم بصبر

جز سپر نکند تحمل تیغ رو باروی را

دل همی جوید نگارم تا ستاند جان زمن

دل بترک جان بجوی آن دلبر دلجوی را

سبزه مژگان بماند بر کنار جوی چشم

کآب هردم جو شود آن چشم همچون جوی را

سیف فرغانی برو تصدیق سعدی کن که گفت

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را

بنده گر نیکست و گر بد در سخن نیکت ستود

نزد نیکویان جزا بد نیست نیکو گوی را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از جمال تو مگر نیست خبر سلطانرا

که سوی صورت ملک است نظر سلطانرا

بندگی تو ز شغل دو جهان آزادیست

زین چنین مملکتی نیست خبر سلطانرا

نگذرد از سر کوی تو چو من گر افتد

بر سر کوی تو یک روز گذر سلطانرا

با چنین زلف چو زنجیر عجب نبود اگر

حلقه در گوش کند عشق تو مر سلطانرا

کله دولت دایم دهد و برگیرد

کمر خدمت تو تاج ز سر سلطانرا

شاه حسن تو که اقطاع ده ماه و خور است

ندهد نان غلامی تو هر سلطانرا

غم عشق تو چو زنبور عسل نیش زند

بر دل خسته از آن تنگ شکر سلطانرا

با چنین منعه هجران که تو داری هرگز

با تو ممکن نبود وصل مگر سلطانرا

جای آنست که با چون تو پسر دربازد

آنچ میراث بماند ز پدر سلطانرا

تیر مژگان تو چون هست در اشکستن خصم

حاجتی نیست بتأیید و ظفر سلطانرا

سیف فرغانی از بهر تو می گوید شعر

کاحتیاج از همه بیش است بزر سلطانرا

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کفر عشقت می کند منع از مسلمانی مرا

بند زلفت می کند جمع از پریشانی مرا

آن صفا کز کفر عشقت در دلم تأثیر کرد

هرگز آن حاصل نیاید زین مسلمانی مرا

پادشاه عشق اسیرم کرد و گفتا بعد ازین

بادل آزاد می کن بنده فرمانی مرا

از لب افشاندی گهر تا زد کمان آرزو

تیر حسرت در جگر زآن لعل پیکانی مرا

غوره در چشمم مکن چون ز اشک عنابی چکید

ناردان بر روی ازآن یاقوت رمانی مرا

دیگری با تو قرین و من زخدمت مانده دور

زاغ با گل همنشین و بلبل الحانی مرا

چون درخت میوه دارم شاخ بشکستی بسنگ

پس درین بستان چه سودست از گل افشانی مرا

خاک درگاه تو نفروشم بملک هر دو کون

من چنان نادان نیم آخر تومی دانی مرا

من چراغم وصل و هجرت آتش و نار منست

حاکمی گر زنده داری ور بمیرانی مرا

ساکنم همچون زمین ای دشمن اندر کوی دوست

گر فلک گردی چو قطب از جانجنبانی مرا

ثابتم در کار و ازعشقش بگردم دایره است

زین میان چون نقطه بیرون کرد نتوانی مرا

گر هزارم جان بود در پای او ریزم که نیست

در ره جانان ز جان دادن پشیمانی مرا

من بشعر از ملک عشقش صاحب دیوان شدم

داد سلطان غمش این شغل دیوانی مرا

بیت احزا نیست هر مصراع شعر من ازآنک

هجر یوسف سوخت چون یعقوب کنعانی مرا

من بزیر خیمه گردون نیارامم اگر

میخ بر دامن نکوبد سیف فرغانی مرا

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

الا ای غمت شادی جان ما

تویی راحت جان پژمان ما

دلی کو جهانیست بردی، برو

چه افتاده یی در پی جان ما

پری رویی از مردمت باک نیست

زدیوان نترسد سلیمان ما

غم تو چو کرد ازدل ما حرم

چو کعبه شریفست ارکان ما

چو از مشرب عشقت آبی خوریم

زدنیا بریده شود نان ما

چرا ما زمردم گدایی کنیم

جهان سر بسر ملک سلطان ما

همین بخت واقبال مارا بس است

که ما آن اوییم و اوآن ما

نگیریم چون عنکبوتان مگس

که عنقا شکارند مرغان ما

صبا چون گلی را گریبان گشود

بخاری درآویخت دامان ما

ندانم که بی اینچنین خار وگل

بدست که بودی گریبان ما

ننالم زفرقت اگر روز وصل

برآید ز شبهای هجران ما

چو یوسف به یعقوب خواهد رسید

سرورست در بیت احزان ما

زسر سیف فرغان بیا گوی کن

چو پا درنهادی بمیدان ما

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای گل روی تو برده رونق گلزارها

در دل غنچه بسی حسن ترا اسرارها

گر بیاد روی تو آبی خورم در وقت مرگ

بی گل از خاک رهی سر بر نیارد خارها

گل که باشد پیش روی تو که او را چون گیاه

بعد ازین آرند و بفروشند در بازارها

با چلیپای سر زلفت که ناقوس اشکند

نعره توحید خیزد زین پس از زنارها

حسن شهر آشوب (تو) چون بر ولایت دست یافت

سروران ملک را در پا رود دستارها

کار من زهد است و توبه دادن مردم زمی

گر می عشقت خورم توبه کنم زین کارها

عشق داند نقش اغیار از دل عاشق سترد

سکه را آتش تواند بردن از دینارها

کس برون خانه محرم نیست سر عشق را

در فرو بند این سخن می گوی با دیوارها

گر درختانرا بود از سر حلاج آگهی

آنچه از وی می شنودی بشنوی از دارها

گر بهار وصل خواهی سیف فرغانی برو

همچو بلبل در خزان دم درکش از گفتارها

دلبرا بی من مرو گر گویدت پور حسن

خیز تا طوفی کنیم ای دوست در گلزارها