راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایا نموده دهانت زلعل خندان در

سخن بگو وازآن لعل برمن افشان در

غلام خنده شدم کو روان وپیدا کرد

ترا زپسته شکر وزعقیق خندان در

بخنده از لب خود پرشکر کنی دامن

مرا چو چشم در اندازد از گریبان در

دهانت گاه سخن تا نبیند آن کو گفت

که کسی بشهد نپرورد در نمکدان در

چو چشمه خضر اندر میان تاریکی

لب تو کرده نهان اندرآب حیوان در

سؤال بوسه مارا زلب جوابی ده

بزیر لعل چوشکر مدار پنهان در

دلم مفرح یاقوت یابد آن ساعت

که از دهان توآید مرا بدندان در

بچون تو محتشمی بی بها سخن ندهم

بده زلعل شکربار قند وبستان در

دهانت معدن لؤلوست با همه تنگی

بده زکات که مستظهری بچندان در

بدست من گهر وصل خویش اکنون ده

که هست در صدف قالب من ازجان در

حصول گوهر وصل تو سخت دشوارست

بدست همچو منی خود نیاید آسان در

گرازلبت بسخن بوسه یی خوهم ندهی

شکرگران چه فروشی چوکردم ارزان در

غم تو در دلم آمد حدیث من شد نظم

چو در دهان صدف رفت گشت باران در

مرا چه قدر فزاید ازین سخن برتو

که در طویله تو با شبه است یکسان در

سخن درشت چو کردم خرد بنرمی گفت

غلط مکن که نساید کسی بسوهان در

بنزد تو سخن آورد سیف فرغانی

کسی بمصر شکر چون برد بعمان در

زشاعران سخن عاشقان جان پرور

طلب مکن که زهر بحر یافت نتوان در

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل ارزنده بعشقی منت جان برمگیر

همچو مردان ترک کن دل را زجانان برمگیر

عشق چون در دل بود جان و جهان را ترک کن

آب حیوان زاد داری بهر ره نان بر مگیر

گر نعیم هر دو عالم یا بی اندر آستین

جمع کن در دامن ترک وبیفشان بر مگیر

دوست گر از لعل خود حلوای رنگینت دهد

دست را انگشت بشکن جز بدندان بر مگیر

زمزم اندر جنب کعبه تا بسر پر بهر تست

در رهش گر تشنه گردی آب حیوان برمگیر

مرکب خاص است جان بر درگه سلطان عشق

طوقش از گردن میفگن داغش ازران برمگیر

توچو سلطانی بدولت کار سرهنگان مکن

تو سلیمانی بر تبت بار دیوان برمگیر

اندر آن میدان که بینی تیر باران بلا

چون تو در جوشن گریزی تیغ مردان برمگیر

با وجود نازپرور دلق درویشی مپوش

بر سری کش تاج نبود چتر سلطان برمگیر

تا برآن ماه خندان آب رو حاصل کنی

هر شبی ازخاک کویش چشم گریان برمگیر

پیر گشتی باده غفلت جوانانه منوش

نیمه شهر صیام از ماه شعبان برمگیر

ای توانگر ما گدایانیم اندر کوی تو

خوان لطف خود زپیش ما گدایان برمگیر

تا درین ره ذره یی ازمن مرا باقی بود

سایه ازکار من ای خورشید تابان برمگیر

سیف فرغانی چو در دستت فتد درج سخن

مهر سلطانیست بروی جز بفرمان برمگیر

خرمن مه را اگر گردون که واختر جوست

تو برو بگذر چو باد ودانه یی زآن برمگیر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خورشید منی بروی پرنور

من از تو چو سایه مانده ام دور

خوبان همه صورت و تویی جان

عالم همه ظلمت و تویی نور

از روی تو نور می درافتد

در کوی تو همچو آتش از طور

بیمار غم تو همچو عیسی

کرده بنفس علاج رنجور

در حشر که باشد آدمی را

دیوان عمل کتاب منشور

عاشق بتو زنده گردد ای دوست

نی چون دگران بنفخه صور

عاشق نرمد بجور از تو

هرگز نرمد بهشتی از حور

بی غره طلعت چو ماهت

هر روز مرا شبی است دیجور

من مست ز خاک کوی عشقم

چون شارب خمر از آب انگور

سیف از تو بجان عوض نخواهد

یکسان نبود محب و مزدور

نزدیکش کن بخود کزین بیش

پروانه نمی شکیبد از دور

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای هما سایه قدم از در من بازمگیر

سایه عالی خویش از سر من بازمگیر

طوطی خوش سخنم شکر من از لب نیست

ترک یک بوسه بگو شکر من بازمگیر

آفتابا دل من کان (و) محبت گهرست

نظر لطف خود از گوهر من بازمگیر

خاک کوی تو که در دیده دلها نورست

توتیاییست زچشم تر من باز مگیر

تا بوصل تو که جانان منی در برسم

دلبرا جان من از پیکر من بازمگیر

من درختم تو بهاری،بفراق چو خزان

برگ من خشک مدار و بر من بازمگیر

دل من مجمره و انده تو آتش اوست

عود سودای خود از مجمر من بازمگیر

کان مهر توام و سیم و زرم شعر منست

سکه خویش ز سیم وزر من بازمگیر

تا ز مستی غرورم ندهی هشیاری

جرعه فیض خوداز ساغر من بازمگیر

دی مرا گفتی اگر دیر بمانی بردر

حلقه یی می زن وپای ازدر من بازمگیر

سیف فرغانی اگر مرگ نخواهی چون جان

گلوی نفس خود از خنجر من بازمگیر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل وجانم شده سلطان عشقت را سریر

از چنان سلطان بود این مملکت را ناگزیر

در سرم سودای تو چون آفتابی بر فلک

در دلم اندوه تو چون پادشاهی بر سریر

چون توانگر سیر باشد بر سر کویت گدا

وز دو کون آزاد گردد در کمند تو اسیر

برسر کویت زعشق روی تو در پای تو

گر کسی را همچو من افتاده بینی دست گیر

کدیه اندر کوی تو من بی نوا را کی رسد

زآنکه افریدون سزد چون تو توانگر را فقیر

می نهندش بر طبق با سیب وبا نارنج اگر

آبی پشمین قبا را نیست پیراهن حریر

خلعت عشقت بمن اولی که مردم چون پیاز

ده قبا دارند ومن یک پیرهن دارم چوسیر

ترک سیم وزر کنم تا مشتغل باشم بتو

تحفه جان وسر کنم گر عشق نشمارد حقیر

من نمیرم تا ابد زیرا زشادی وطرب

جان نو یابد تنم هر گه مرا گویی بمیر

مشک وعنبر گو معطر کن دماغ دیگران

زآنکه بی زلفت مشامم رنجه میدارد عبیر

سایه همت نیفتد بر زمین وآسمان

هر کرا طالع شود خورشید مهرت در ضمیر

در هوای توچو شهدم نوش جان پرور شود

نیش پیکان فعل زنبوری که پر دارد چو تیر

نزد آن کش آتش عشقست در کانون دل

آب حیوانست بی قیمت چو یخ در زمهریر

وصف ماه روی تو هرگز نگوید همچو من

انوری گر آفتاب وگر فلک باشد اثیر

سیف فرغانی چو سعدی شاید ار گوید بدوست

(فتنه ام بر زلف وبالای تو ای بدر منیر)

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو خمر عشق تو خوردم سخن نگیرم باز

که هرکه مست شود با همه بگوید راز

بنهب دست بر آورد در ولایت جان

غمت که از سر دل پای می نگیرد باز

بدرگه تو فرو برده ایم پای ثبات

بحضرت تو برآورده ایم دست نیاز

سپر بر وی درآورد جانم از تسلیم

چو شد بسوی دلم نرگس تو تیرانداز

تو رو نمودی و کردند عاشقان افغان

چو گل شکفت برآرند بلبلان آواز

چو گشت دانه خال تو دام دل زین پس

بهر طرف نکند مرغ همتم پرواز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

لب گل در تبسم آمد باز

بلبل اندر ترنم آمد باز

دهن بی زبان گل ز صبا

بی لب اندر تبسم آمد باز

بلبل از بهر سرگذشت فراق

با گل اندر تکلم آمد باز

این همه چیست هیچ می دانی

حسن را عشق در دم آمد باز

بر زمین گشت آسمان گون را

اینک از لاله انجم آمد باز

از شکوفه درخت قند ز رنگ

با زبرپوش قاقم آمد باز

بر گریبان گل چو گوی گره

غنچه چون تکمه سرگم آمد باز

بود چون مار مهره یی وزخار

نیش بر دم چو کژدم آمد باز

سبزه صحرا چو چشم روشن کرد

رونقش بهر مردم آمد باز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حدیث عشق در گفتن نیاید

چنین در هیچ در سفتن نیاید

ززید و عمر و مشنو کین حکایت

چو واو عمر و در گفتن نیاید

جمال عشق خواهی جان فدا کن

که هرگز کار جان از تن نیاید

شعاع روی او را پرده برگیر

که آن خورشید در روزن نیاید

از آن مردان شیرافگن طلب عشق

کزین مردان همچون زن نیاید

ز زر انگشتری سازند و خلخال

ولی آیینه جز ز آهن نیاید

غم عشق از ازل آرند مردان

وگر چه آن بآوردن نیاید

سری بی دولتست آنرا که با عشق

از آنجا که دست در گردن نیاید

غمش با هر دلی پیوند نکند

شتر در چشمه سوزن نیاید

چو زنده سیف فرغانی بعشقست

چراغ جانش را مردن نیاید

بدان خورشید نتوانم رسیدن

اگر چون سایه یی با من نیاید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای چو شیرین بدهان پسته بگفتارشکر

در حدیث آی وازآن پسته فروبار شکر

دردهانت صنما غیر شکر چیزی نیست

اینت تنگی که دروهست بخروار شکر

شهد راکرد زخجلت چو نبات ای دلبر

پیش حلوای لبت کاسه نگو سار شکر

اندرآن رو که زقرص مه وخو را فزونست

نمکی هست که کم نیست زبسیار شکر

شعرمن بنده مخوان تا بلبانت نرسد

بارها گفتمت ازآب نگه دار شکر

همچو خسرو که بجان در طلب شیرین بود

لب شیرین ترا هست طلب کار شکر

با نبات لب لعلت زکساد بازار

تا بامروز مگس داشت خریدار شکر

کام جانم نشود تلخ بمرگ ار روزی

ازلب تو بدهانم رسد ای یار شکر

گلبن ار درچمن آب ازلب لعل تو خورد

عوض غنچه برآید زسر خار شکر

نام و ننگم مبر ای جان ومرا دور مکن

ازبرخود که ندارد زمگس عار شکر

گر زلعل تو خوهم بوسه مزن از سرکبر

بانگ برمن که نباشد مگس آزار شکر

پای دیوار چوتو گل رخ اگر بوسه نهم

برمن افشاند خارازسر دیوار شکر

در مقامی که شود با شکرآن شیرین جمع

تو ازو بوسه خوه ای عاشق وبگذار شکر

یار با آن لب شیرین سخن تلخم گفت

در دوا کرد طبیب ازپی بیمار شکر

سیف فرغانی با ذکر لب او عجبست

گر ترشح نکند ازتو عرق وار شکر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای ز شیرینی شده دام مگس

شکری فرما بانعام مگس

همچو من خلقی گرفتار تواند

زآنکه شیرینی بود دام مگس

عاشقان را بی لبت آرام نیست

بی شکر چون باشد آرام مگس

هر زمانم از تو چیزی آرزوست

ای شکر چونی زابرام مگس

از تو اکرامی همی دارم طمع

خود شکر کی کرد اکرام مگس

هست بر لعل لبت اقدام من

همچو بر شیرینی اقدام مگس

وقت ما خوش بود چون صبح خروس

بی تو ناخوش گشت چون شام مگس

در زمان ما نباشی بی رقیب

باد زن داری بهنگام مگس

هست اندر کاسه و خوان کسان

همچو گربه پخته و خام مگس

ای رقیب آستین افشان برو

تا شکر شیرین کند کام مگس

او بشکر خوردن اندر بسته دل

تو گشاده لب بدشنام مگس

از تو همرنگی نشاید چشم داشت

همچو یکرنگی زاندام مگس

کاشکی غایب شدی شکرفروش

تا شکر بگزاردی وام مگس

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خمر عشقت خوردم و کردم بمستی کشف راز

از شرابی اینچنین کردن حرامست احتراز

مرحبا مستان خمر عشق کز صدق قدم

ترک سر کردند و دست از دوست نگرفتند باز

چون چراغ مه بود از آسمان مشکات من

بر زمین گر همچو شمعم سر بیندازی بگاز

زآتش شوق تو ما را در دل این سوزش خوشست

چون نیاز از عاشق مهجور و از معشوق ناز

از برای خدمتت خود را همی شویم باشک

خود کجا جایز بود بی این طهارت آن نماز

همچو (تو) شاهی کجا دیدست در میدان حسن

بر رخ نطع زمین این آسمان مهره باز

هست اندر روی خوبت آب حسنی کآمدست

آتش از تاب رخ تو همچو شمع اندر گداز

پرده از رو دور کن تا من بمهتاب رخت

در شب زلف تو جویم این دل گم گشته باز

پادشاه حسن شهر آشوب (من) با بنده گفت

ای بسی سلطان شده محمود حسنت را ایاز

کندرین راه ای پسر تا یکنفس داری بپوی

وندرین نرد ای فلان تا مهره یی داری بباز

از پی جولان بنه سر در خم چوگان عشق

خرسواری تابکی اسبی درین میدان بتاز

در نشیب نیستی با دست برد عشق ما

پای محکم دار تا چون کوه گردی سرفراز

ای ببوسه لعل تو در کام جانم کرده می

وی بغمزه چشم تو در گوش عقلم گفته راز

گوشمالم داده یی تا ساز گیرم، بعد ازین

بر کنارم نه چو بربط هم بزن هم می نواز

سیف فرغانی بر اوج عشق ما پرواز تو

چون نهان ماند که زیر پر جلاجل داشت باز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو ماندم (من) زسلطان جهان دور

بسان بلبلم از بوستان دور

ازآن خورشید روی ماه پیکر

بمانده چون زمین از آسمان دور

بکام دشمنانیم از فراقت

شها دیگر مباش از دوستان دور

که شادی از دل بیمار ما هست

چو صحت از مزاج ناتوان دور

زرویت مجلس ما گلستان بود

مبادا چون تو گل زین گلستان دور

که باشم من چو از تو بازماندم

چه باشد حال تن چون شد زجان دور

من شیرین زبان زآن تلخ کامم

که هستم زآن لب شکرفشان دور

منم بی خسرو آن فرهاد محروم

که دارد از لب شیرین دهان دور

عنان در دست تقدیرست اگر نه

بپای شوق نبود اصفهان دور

بصورت گرچه از روی تو هستم

چنان کز روی تو چشم بدان دور

چو با یاد توام دایم بمعنی

مرا گر عارفی از خود مدان دور

اگر چه سیف فرغانی زتو هست

بسان تشنه از آب روان دور

چو سگ رو بر نگرداند ازین در

بسنگش گر کنی زین آستان دور

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای غم عشق تو چون می طرب افزای دگر

همچو من مانده در عشق تو شیدای دگر

پیش ازین انده بیهوده همی خورد دلم

بازم استد غم عشق تو زغمهای دگر

چون برون می نرود از دل من دانستم

که غم عشق ترا نیست جزین جای دگر

بجز از دیدن تو از تو چه خواهم چو مرا

زین هوس می نرسد دل بتمنای دگر

عالمی شیفته چشم وخط و خال تواند

هر کسی از تو درافتاده بسودای دگر

تو پس پرده و خلقی بتصور دارند

هر یکی با رخ خوب تو تماشای دگر

تا بود خسرو خوبان چو تو شیرین صنمی

مگس ما نکند میل بحلوای دگر

بفلک رشوه دهم بوک درآرم باری

پاره یی در شب وصل تو زشبهای دگر

سیف فرغانی در کار غمت با دل خویش

(هر شب اندیشه دیگر کند ورای دگر)

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایا بحسن چو شیرین بملک چون پرویز

قد تو سرو روانست و سرو تو گل ریز

بروزگار تو جز عاشقی کنم نسزد

بعهد خسرو چون کار خر کند شبدیز

اگر ز لعل تو مستان عشق نقل خوهند

بخنده لب بگشا و شکر ز پسته بریز

بزیر پای میاور چو خاک و برمگذر

مرا که نیست به جز دامن تو دست آویز

گرم بتیغ برانی ز پیش تو نروم

نه من ز تو نه ز حلوا کند مگس پرهیز

من شکسته گر از تو جفا کشم چه عجب

نه دست دفع بلا دارم و نه پای گریز

کسی کز آتش عشق تو گرم گشت دلش

از آب گرد برآرد بآه دردآمیز

بعهد حسن تو شد زنده سیف فرغانی

که مرده خفته نماند بروز رستاخیز

از آن زمان که چو فرهاد بر تو عاشق شد

چو وجد گفته شیرین اوست شورانگیز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن زمانی که ترا عزم سفر خواهدبود

بس دل و دیده که درخون جگر خواهدبود

همچو من خشک لبی از سر کویت نرود

گر فراق تو نه بادیده تر خواهدبود

مرو ای دوست که مرناوک هجران ترا

دردل مانه که درسنگ اثر خواهد بود

مرو ای دوست مرو ور بروی زود بیا

که مرا چشم بره گوش بدر خواهد بود

صفحه عارض خوش خط توچون یاد کنم

همچو اعراب دلم زیروزبر خواهد بود

ای ز خورشید سبق برده بدان روی بگو

که شب هجر ترا هیچ سحر خواهد بود؟

سیف فرغانی در عشق تو می گفت مگر

شاخ اومید مراوصل تو برخواهد بود

در ضمیرش نگذشت آنک درخت عشقت

آن نهالیست که هجرانش ثمر خواهدبود