راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز کویی کآنچنان ماهی برآید

ز هر سو ناله و آهی برآید

بدولتخانه عشق تو هردم

گدایی در رود شاهی برآید

درین لشکر تو آن چابک سواری

که هردم گردت از راهی برآید

بگرد خرمن لطفت عجب نیست

که کار کوهی از کاهی برآید

بروزم بر نیاید آفتابی

نخسبم تا شبم ماهی برآید

همه شب بر درت بیدار باشم

مگر کارم سحرگاهی برآید

زلیخاوار جز مهرت نورزم

گرم صد یوسف از چاهی برآید

چو اندر دل فرود آمد غمت، جان

همی ترسم که ناگاهی برآید

چو آیینه بهرکس روی منما

مبادا کز دلم آهی برآید

بجای سیف فرغانیش بنشان

گرت چون او نکو خواهی برآید

زدم بر ملک وصل تو کزین کار

بترک مال یا جاهی برآید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در شهر اگر زمانی آن خوش پسر برآید

ازهر دلی و جانی سوزی دگر برآید

درآرزوی رویش چندین عجب نباشد

گرآفتاب ازین پس پیش از سحر برآید

چون سایه نور ندهد براوج بام گردون

بی نردبان مهرش خورشید اگر برآید

گربر زمین بیفتد آب دهان یارم

از بیخ هر نباتی شاخ شکر برآید

ازبهر چون تو دلبردر پای چون تو گوهر

ازابر در ببارد وز خاک زر برآید

گفتم که آب چشمم بر روی خشک گردد

چون بر گل عذارش ریحان تر برآید

من آن گمان نبردم کز خط دود رنگش

چون شمع هر زمانم آتش بسر برآید

جسم برهنه رو راشرط است اگر نپوشد

آنرا که دوست چون گل بی جامه دربرآید

دامن بدست چون من بی طالعی کی افتد

آنرا که از گریبان شمس و قمر برآید

باری بچشم احسان در سیف بنگرای جان

تا کار هر دو کونش زآن یک نظر برآید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیا که بی تو مرا کار برنمی آید

مهم عشق تو بی یار برنمی آید

مرا بکوی تو کاری فتاد،یاری ده

که جز بیاری تو کار برنمی آید

مقام وصل بلندست ومن برونرسم

سگش چو گربه بدیواربر نمی آید

ازآن درخت که درنوبهار گل رستی

ببخت بنده به جز خار برنمی آید

چو شغل عشق تو کاری چو موی باریکست

ازآن چو موی بیکبار برنمی آید

بآب چشم برین خاک در نهال امید

بسی نشاندم و بسیار برنمی آید

سزد که مزرعه را تخم نو کنم امسال

که آنچه کاشته ام پابرنمی آید

ز ذکر شوق خمش باش سیف فرغانی

که آن حدیث بگفتار برنمی آید

میان عاشق و معشوق بعد ازاین کاریست

که آن بگفتن اشعار برنمی آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ازرخت در نظرم باغ وگلستان آید

وز لبت در دهنم چشمه حیوان آید

روی خوب تو گر اسلام کند بروی عرض

همچو دین بت شکند کفر ومسلمان آید

گر رخ خویش بعشاق نمایی یک شب

در مه روی تو ای دوست چه نقصان آید

آفتابی چوتو با خویشتن آرد بر من

روز وصلت چو شب هجر بپایان آید

برسر کوی تو بسیار چو من می گردند

مگس آنجا که شکر دید فراوان آید

گوی میدان تماشاش زنخدان تو بس

گر دلی در خم آن زلف چو چوگان آید

کامش از دادن جان تلخ نگردد هرگز

لب شیرین تو آن را که بدندان آید

با نسیم سر زلف تو بتأثیر یکیست

بوی پیراهن یوسف که بکنعان آید

مرگ را حکم روان نیست برآن کس کو را

بهر بیماری دل درد تو درمان آید

بی غم عشق تو دایم منم از طاعتها

همچو عاصی که گنه کرد وپشیمان آید

بر زر وسیم زنم سکه دولت چو مرا

خطبه شعر بنام چوتو سلطان آید

سخن آورده عشقست نه پرورده طبع

همه دانند که این گوهر از آن کان آید

سیف فرغانی پیوسته سخن شیرین گو

تا پسندیده آن خسرو خوبان آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باز دریافتن دوست مرا چون خورشید

روشن است آینه دل بدم صبح امید

تو سر از سایه خدمت مکش و بر اغیار

در فرو بند که در روز شب افتد خورشید

دل آزاد باسباب و علایق مسپار

تخت هوشنگ بضحاک مده چون جمشید

همت اندر طلب غیر پراگنده مدار

بهر زاغ سیه از دست مده باز سپید

لوح عشاق ز اغیار کجا گیرد نقش

قلم اعلی محتاج نباشد بمدید

در غم عشق گریزان دل خود را کآن هست

ظل طوبی و هوای دگران سایه بید

گر ره عشق روی زود بمقصود رسی

می از آن جام خوری مست بمانی جاوید

انتظاری برود، لیک نیاید هرگز

کس از آن مایده محروم و از آن در نومید

چنگ لطفش بنوازش چو درآید یابد

زخمه از خنجر بهرام رباب ناهید

سیف فرغانی بسیار سخن گفت و نبود

آن احادیث چو اخبار تو عالی اسنید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ترا به زمن هم نفس کم نیاید

چو تو شکری را مگس کم نیاید

مرا گر ز رویت نفس منقطع شد

چوآیینه باشد نفس کم نیاید

مرا همچو تو هیچ کس نیست لیکن

ترا همچو من هیچ کس کم نیاید

مرا در سرای جان هوسهاست با تو

اسیر هوا راهوس کم نیاید

من ارباشم و گر نباشم غمت را

بجای دگر دست رس کم نیاید

وگر ناله وزاری من نباشد

درآن کاروان زین جرس کم نیاید

اگر شحنه ازکار معزول گردد

شب شهریان را عسس کم نیاید

بدین حسن رخ ازپی عشق بازی

برین نطع چون من فرس کم نیاید

تو دامی همی نه که مرغی درافتد

توآتش همی کن که خس کم نیاید

ببختی که داریم وحسنی که داری

ترا مرغ و مارا قفس کم نیاید

اگر رفت بی مونسی سیف ازین در

چو تو مصطفی را انس کم نیاید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بی تو دانی حالم ای جان چون بود

دل خراب و دیده گریان چون بود

باچنین صبر و تحمل حال من

کز تو دور افتادم ای جان چون بود

تن چو ازجان بازماند مرده ییست

جان که دورافتد زجانان چون بود

آنکه سر بر زانوی وصل تو داشت

زیر دست وپای هجران چون بود

تو(چو)خورشیدی و من چون ذره یی

ذره بی خورشید تابان چون بود

تو گلستانی و من چون بلبلم

حال بلبل بی گلستان چون بود

هجر و وصل تست چون موت و حیات

این یکی دیدیم تا آن چون بود

درد هجرت راست درمان از وصال

آزمودم درد و درمان چون بود

در درون سیف فرغانی غمت

آتش اندر نی همی دان چون بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روز عمرم بزوال آمد وشب نیز رسید

شب هجران ترا خود سحری نیست پدید

درشب هجربیا شمع وصالی بفروز

درچنین شب بچنان شمع توان روی تو دید

بر سر کوی تودوش ازسر رقت بر من

همه شب صبح دعا خواندودرآخر بدمید

عشق چون شست درانداخت بقصد جانم

زین دل آب شده صبر چو ماهی برمید

چون خیال توم ازدیده بشد درطلبش

اشکم از چشم روان گشت و بهر روی دوید

سست پیوند کسی باشد درمذهب عشق

که بتیغ اجلش از تو توانندبرید

بی تو یک لحظه که بر من گذرد پندارم

هفته یی می رود و (نیز) بده روز کشید

سعدیا من بجواب تو سخنها گفتم

چه ازآن به که مرا با تو بود گفت و شنید

گفتمش یک سخن من بشنو در حق خویش

زر طلب کرد که درگوش کند مروارید

گر بجان حکم کند دوست خلافش نکنم

کاعتراضی نکند بر سخن پیر مرید

سیف فرغانی که خواهی بوصلش برسی

صدق دل همره جان کن که سخن نیست مفید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای ترا تعبیه درتنگ شکر مروارید

تابکی خنده زند لعل تو برمروارید

چون بگویی بفشانی گهر ازحقه لعل

چون بخندی بنمایی زشکر مروارید

بحرحسنی تو وهرگز صدف لطف نداشت

به زدندان تو ای کان گهر مروارید

در دندان بنمای از لب همچون آتش

تا زشرم آب شود بار دگر مروارید

ای بسا شب که من خشک لب از حسرت تو

بر زمین ریختم از دیده تر مروارید

ریسمان مژه ام را بدر اشک ای دوست

چند چون رشته کشد عشق تو در مروارید

گوهر مهر خود از هر دل جان دوست مجوی

زآنکه غواص نجوید زشمر مروارید

لایق عشق دلی پاک بود همچو صدف

کفو زر نیست درین عقد مگر مروارید

در سخن جمع کنم در معانی پس ازین

درکشم از پی گوش تو بزر مروارید

سخن بنده چو آبیست که کرده است آن را

دل صدف وار بصد خون جگر مروارید

شعرخود نزد تو آوردم وعقلم می گفت

کز پی سود ببحرین مبر مروارید

سیف فرغانی گرچه همه عیبست بگوی

کزتو نبود عجب ای کان هنر مروارید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ترا بصحبت ما سر (فر) ونمی آید

زبنده شرم چه داری بگو نمی آید

بدور حسن تو بیرون عاشقی کاری

بیازموده ام از من نکو نمی آید

دلم بروی تو هرگز نمی کند نظری

که تیر غمزه شوخت برو نمی آید

همی خورند غمم آشناو بیگانه

که چون بنزد توآن ماه رو نمی آید

ترازوییست درو سنگ خویشتن داری

چنانکه جز بزرش سر فرو نمی آید

قرارداد که آیم بدیدن تو شبی

کنون قرار زمن رفت و او نمی آید

دلم وصال تو میخواهد اینچنین دولت

بصبر یافت توان واین ازو نمی آید

نبود با تو مرا عشق روزگاری ازآن

بروزگار تغیر درو نمی آید

چرا نمی کند اندیشه سیف فرغانی

که هیچ حاصل ازین گفتگو نمی آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای زیاران گشته غافل ازتو خود یاری نیاید

خفته یی در جامه ناز از تو بیداری نیاید

قدر غمخواران عشق خود ندانی تا چو ایشان

غم خوری بسیار وپیشت کس بغمخواری نیاید

از در تو نان نیابم زآنکه همچون من گدا را

خاک همچون سیم حاصل جز بدشواری نیاید

هرکه ترک مال کرد وچون فقیر آمد برین در

همچو زر هرجا رود هرگز برو خواری نیاید

روی شهر آرای تو حاجت بآرایش ندارد

مهر ومه را فیض نور از چرخ زنگاری نیاید

چون ز حضرت سلک قرآن را جواهر منتظم شد

حاجتی اوراق مصحف را بزر کاری نیاید

یکدرم از خاک کویت به زصد گنج است وی را

کار این گوهر ازآن زرهای دیناری نیاید

هر کجا تو رو نمودی شور اندر مردم افتد

از مگس چون شهد بیند خویشتن داری نیاید

عشق اگر پوشیده دارم از ملامت باشم ایمن

بر کمر چون کیسه نبود کس بطراری نیاید

جانم از لعل تو بوسی یافت شیرین شد حدیثم

طوطی ار شکر خورد زو تلخ گفتاری نیاید

صحبت بد نیک را هرگز نگرداند زنیکی

گر(چه) با خارست گل هرگز ازو خاری نیاید

گر نبیند روی خوبت سیف فرغانی چه گوید

چون گلی نبود زبلبل ناله وزاری نیاید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرکرا داد سعادت بلقای تو نوید

تا ابد بر سر کویت بنشیند بامید

بی خبر از رخ نیکوی تو بر پشت زمین

آنچنان زست که بر روی سیه چشم سپید

گل مهرت عجب از دوحه استعدادش

همچو میوه ز سپیدار و شکوفه از بید

ای گدایان ترا ننگ ز مال قارون

وی غلامان ترا عار ز ملک جمشید

روشنایی جمال ای رخ تو رشک قمر

هست تابنده ز روی تو چو نور از خورشید

در بر مطرب ما می شنود گوش رباب

ناله عشق تو زابریشم چنگ ناهید

بنده را صفحه روییست بزردی چو قلم

ای ترا نقطه خالی بسیاهی چو مدید

این صحیح است که در هر دهنی از عشقت

ما حدیثیم ولیکن بتو داریم اسنید

سیف فرغانی وصلت بدعا می خواهد

نبود دعوت مضطر ز اجابت نومید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نسیم صبح پنداری زکوی یار می آید

بجانها مژده می آرد که آن دلدار می آید

بصد اکرام می باید باستقبال او رفتن

که بوی دوست می آرد زکوی یار می آید

بدین خوبی و خوش بویی چنان پیدایی و گویی

که سوی بنده چون صحت سوی بیمار می آید

بنیکی همچو شعرمن در اوصاف جمال او

بخوشی همچو ذکر او که در اشعار می آید

حکایت کرد کآن شیرین برای چون تو فرهادی

شکر از پسته می بارد چو در گفتار می آید

زلشکرگاه حرب آن مه سوی میدان صلح می آید

مظفر همچو سلطانی که از پیکار می آید

بدست حیله ای عاشق سزد کز سر قدم سازی

گرت در جستن این گل قدم بر خار می آید

بدادم دنیی وگشتم گدای کوی سلطانی

که درویشان کویش را ز سلطان عار می آید

خراباتیست عشق او که هر دم پیش مستانش

زهادت چون گنه کاران باستغفار می آید

بسان دانه نارست اندر زعفران غلتان

زشوقش اشک رنگینم که بر رخسار می آید

بنانی ازدر جانان رضا ده سیف فرغانی

که همچون تو درین حضرت گدا بسیار می آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شکر اندر پسته پنهان وآب حیوان در شکر

لاله بر خورشید آن مه دارد وگل بر قمر

قوت دل در غم او چون شفا در انگبین

راحت جان در لب او چون حلاوت در شکر

روی معنی دار او از دانه خالش کند

طعمه مرغان روح اندر قفسهای صور

چون شکوفه پایمال هرکس وناکس شوم

گر بسنگ از وی جدا گردم چو میوه از شجر

بر در جانان نشین تا قدر تو افزون شود

کآب در دریا شود در، خاک در معدن گهر

خدمت پیوسته کن تا روی بنماید قبول

حلقه چون دائم زنی ناچار بگشایند در

خاک را تأثیر آب زندگانی آمدی

دوست گر دامن کشان بر خاک ما کردی گذر

شوق او در طبع من چون نامیه است اندر نبات

کو زشاخ خشک بیرون آورد گلهای تر

شعرمن در وصف او جلاب جان پرور شود

گر درآمیزد بهم آب وشکر با یکدگر

من نپرهیزم زروی دوست دیدن بعد ازین

کی کند پرهیز بلبل از گل ونحل از زهر

سیف فرغانی اگر جانان خوهی جان ترک کن

نزد صاحب دل زصد جانست جانان خوبتر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای لبت نوشین زمن نیش فراقت دور دار

وز شراب وصل خود جان مرا مخمور دار

نسخه الله نوری زآن رخ از مصباح عشق

ای چراغ جان مرا مشکاة دل پرنور دار

از عطاهای ید اللهی بدست خود بنه

در دلم اسرار و آن اسرار را مستور دار

تا شکروار از مگس دردسری نبود مرا

انگبینم در درون پوشیده چون زنبوردار

روز او چون شب سیه گردد اگر خورشید را

حکم فرمایی که روی از سایه ما دور دار

سعی کردم تا طواف کعبه وصلت کنم

ای دلم را قبله تو سعی مرا مشکور دار

ای طبیب عاشقان بفرست جان داروی وصل

کین دل از هجر تو رنجورست و من رنجوردار

لشکر هجران تو گر حمله بر قلبم کند

اندر آن هیجا مرین اشکسته را منصوردار

آنچه تو داری بما خود کی رسد ما کیستیم

آنچه ما داریم بستان وز کرم معذوردار

پیش ازین تقصیر کردم بعد ازین در حضرتت

همتم را بر ادای خدمتت مقصور دار

بیت احزانست دل بی تو خرابیها درو

نظم حال ما زتست این بیت را معمور دار

از رسیدن در وصال تو مرامن مانعم

من ترا در خور نیم از من مرا مهجور دار

سیف فرغانی چو دایم وصف حسنت می کند

تا بتو معروف گردد شعر او مشهور دار