راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گل خوش بوی که پار از بر یار آمده بود

آمد امسال برآن شیوه که پار آمده بود

همچو هدهد بسبا رفته دگر باز آمد

گل که بلقیس سلیمان بهار آمده بود

شطح حلاج در اطراف چمن بلبل گفت

گل چون پنبه چرا بر سر دار آمده بود

هرکجا چشم نهم گوش کنم بلبل را

سخن اینست که گل بهر چه کار آمده بود

باغ با خیل گل خویش چو شب با انجم

بتماشای مه روی نگار آمده بود

برگ خود همچو درم بر سر و پای او ریخت

گشت معلوم که از بهر نثار آمده بود

عشق از بلبل شوریده بباید آموخت

کز پی شاهد گل شیفته وار آمده بود

از گریبان گلش دست تعلق نگسست

بهر او پایش اگر برسر خار آمده بود

از پی یک گل صد برگ بصد گونه نوا

همچو من بلبل شوریده هزار آمده بود

دوست چون صورت گل دید بعشاق نمود

گل صورت که خطش گرد عذار آمده بود

گرد روی چو گلش خط چو عنبر گویی

بر سر یاسمن از مشک غبار آمده بود

حسن در صحبت آن روی که مه پرتو اوست

همچو در صحبت خورشید نهار آمده بود

فارس وهم باندیشه وصفش نرسید

گرچه بر مرکب اندیشه سوار آمده بود

بر درش از اثر صحبت عشاق شناس

سیف فرغانی اگر عاشق زار آمده بود

عاقبت همچو بشر کس شد ونام آور گشت

سگ که در خدمت اصحاب بغار آمده بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با رخ خوب تو قمر چه بود

بالب لعل توشکر چه بود

پیش گفتار تو شکر چه زند

پیش رخسار تو قمر چه بود

آرزو دارم از تو من نظری

خود مرا آرزو دگر چه بود

وعدها کردی و نکرد وفا

ای بخیل آخر این قدرچه بود

جان دهم در بهای وصل تو لیک

قیمت جان مختصر چه بود

گوهر کان جسم ما جانست

چون بدادیم قدر زر چه بود

بدهان دلی زجان شده سیر

بخورم جز غم تو هرچه بود

چند گویی بمن که خواهم رفت

آخر این رفتن تو برچه بود

غرضت قصد سیف فرغانیست

ورنه مقصودت ازسفر چه بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوشم اسباب عیش نیکو بود

خلوتم با نگار دلجو بود

اندرآن خلوت بهشت آیین

غیر من هرچه بود نیکو بود

با دلارام من مرا تا روز

سینه بر سینه روی بر رو بود

سخنش چاشنی شکر داشت

دهنش پسته سخن گو بود

نکنی باور ار ترا گویم

که چه سیمین بروسمن بو بود

بود دردست شاه چون چوگان

آنکه درپای اسب چون گو بود

آسیای مراد را همه شب

سنگ بر چرخ وآب درجو بود

من بنور جمال او خود را

چون نکو بنگریستم او بود

زنگی شب چراغ ماه بدست

پاسبان وار بر سر کو بود

دوری ازدوست، سیف فرغانی

گر زتو تا تو یک سر مو بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

قومی که جان بحضرت جانان همی برند

شور آب سوی چشمه حیوان همی برند

بی سیم و زر گدا و بهمت توانگرند

این مفلسان که تحفه بدو جان همی برند

جان بر طبق نهاده بدست نیاز دل

پای ملخ بنزد سلیمان همی برند

آن دوست را بجان کسی احتیاج نیست

خرما ببصره زیره بکرمان همی برند

تمثال کارخانه مانی نقش بند

سوی نگارخانه رضوان همی برند

اندر قمارخانه این قوم پاک باز

دلق گدا و افسر سلطان همی برند

این راه را که ترک سراست اولین قدم

از سر گرفته اند و بپایان همی برند

میدان وصل او ز پی عاشقان اوست

وین گوی دولتیست که ایشان همی برند

بیچارگان چو هیچ ندارند نزد دوست

آنچه ز دوست یافته اند آن همی برند

گر گوهرست جان تو ای سیف زینهار

آنجا مبر که گوهر از آن کان همی برند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرچند لطف عادت آن نازنین بود

با جمله مهر ورزد وبا ما بکین بود

رویش درآب آینه بیند نظیر خویش

حد جمال وغایت خوبی همین بود

مانند رنگ داده صباغ صنع نیست

صورت که نقش کرده نقاش چین بود

معنی لعل وقیمت یاقوت کی دهند

مر شمع را که صورت نقش از نگین بود

در دلبران شمایل آن دلستان کجاست

درخاک کی لطافت ماء معین بود

در گیسوی بتان نبود تاب زلف یار

در ریسمان چه قوت حبل المتین بود

ای دوست با رخ تو چه باشد چراغ ماه

شب را چه روشنایی نور مبین بود

لعل لب تو گنج گهر را بها شکست

خرمهره را چه قیمت در ثمین بود

برخاستن زجان وجهان از لوازمست

هر کس خوهد که باتو دمی همنشین بود

گوید خرد که بهر کسی ترک جان مکن

این رسم عشق باشد وآن حکم دین بود

کس نیست در زمانه که باتو بنیکویی

چون مه بآفتاب بخوبی قرین بود

گردون ندید ومادر ایام هم نزاد

آنرا که حسن وشکل وشمایل چنین بود

چندانکه سیف گفت سخن کرد ذکر تو

هرجا که نحل شمع نهاد انگبین بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرکه او نام تو گوید دم او نور شود

ظلمت غیر تو از جان ودلش دور شود

آفتاب ارنبود از رخ چون خورشیدت

سربسر عرصه آفاق پر از نور شود

ماه روی تو مدد گر نکند هر روزش

روی خورشید سیه چون شب دیجور شود

نفس اگر زنده بود نفحه عشقش نکشد

وردلی مرده بود زنده بدین صور شود

هجرت جان زتن خود نبود بر ما مرگ

مردن آنست که عاشق زتو مهجور شود

گر کسی عشق نورزد بچه گردد کامل

ور کسی خمر ننوشد بچه مخمور شود

مرد شیرین شد چون عشق در او شور فگند

برهد از ترشی غوره چو انگور شود

جهد آن کن که ترا طعمه خود سازد عشق

شهد گردد گل چون طعمه زنبور شود

عشق بر هر که تجلی کند آن کس همه جای

بکرامت چو کلیم وبشرف طور شود

هر که را عشق تو بیمار کند همچو مسیح

نفس او سبب صحت رنجور شود

سیف فرغانی اگر مست می عشق شوی

صد خرابی بیکی بیت تو معمور شود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رفتی و نام تو ز زبانم نمی رود

واندیشه تو از دل و جانم نمی رود

گر چه حدیث وصل تو کاری نه حد ماست

الا بدین حدیث زبانم نمی رود

تو شاهدی نه غایب ازیرا خیال تو

از پیش خاطر نگرانم نمی رود

گریم ز درد عشق و نگویم که حال چیست

کین عذر بیش با همگانم نمی رود

خونی روانه کرده ام از دیده وین عجب

کز حوض قالب آب روانم نمی رود

چندان چو سگ بکوی تو در خفته ام که هیچ

از خاک درگه تو نشانم نمی رود

ذکر لب تو کرده ام ای دوست سالها

هرگز حلاوتش ز دهانم نمی رود

از مشرب وصال خود این جان تشنه را

آبی بده که دست بنانم نمی رود

دانم یقین که ماه رخی قاتل منست

جز بر تو این نگار گمانم نمی رود

آبم روان ز دیده و خوابم شده ز چشم

اینم همی نیاید و آنم نمی رود

از سیف رفت صبر و دل و هردم اندهی

ناخوانده آید و چو برانم نمی رود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نام تو گر بر زبان رانم زبانم خوش شود

چون زبان از تو سخن گوید دهانم خوش شود

گر لبم بر لب نهی چون کوزه ای شیرین چو جان

در تن همچو سبو آب روانم خوش شود

ای طبیب عاشق از دارالشفای وصل خود

شربتی بفرست تا بیمار جانم خوش شود

همچو سگ از خوان تو گر نان خورم نبود عجب

مغز اگر همچون عسل در استخوانم خوش شود

زآتش عشق تو همچون چوب می سوزم ولیک

چون بخار عود از آن آتش دخانم خوش شود

چون دلم بیمار تو شد بهر صحت بعد ازین

همچو عیسی این نفس بر هر که رانم خوش شود

از شراب وصلت ار یکدم بکام من رسد

هرکرا آب دهان خود چشانم خوش شود

(این) چنین شوری که دارم از سماع نام تو

وقت در کوی تو از بانگ سگانم خوش شود

گر ز دست خویش باشد ره روی را درد سر

خاک پای تو اگر بروی فشانم خوش شود

عیش من رونق پذیرد گر پسندی شعر من

گر بشیرینی رسد آن آب و نانم خوش شود

دل چو بستانیست بی برگ از زمستان فراق

در نوا آیم چو مرغ ار بوستانم خوش شود

از مهب وصل اگر بر من وزد باد ربیع

هم درختم گل کند هم گلستانم خوش شود

بی گل روی تو (گر من) بانگ می کردم چو زاغ

بعد ازین چون ناله بلبل فغانم خوش شود

چون بنام تو رسد دستم گه تحریر شعر

کلک همچون نیشکر اندر بنانم خوش شود

سیف فرغانی همی گوید بلطف از حضرتت

گر بیابم یک نظر هر دو جهانم خوش شود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل فغان که آن بت چالاک می رود

ما در غمیم و یار طربناک می رود

خوردی شراب وصل بشادی بسی کنون

با زهر غم بسازکه تریاک می رود

چون مرغ نیم بسمل وچون صید خون چکان

دلهای خلق بسته بفتراک می رود

در شاه راه هجر چو عیار بادیه

زر برده مرد کشته وبی باک می رود

چون شبنم آب دیده من در فراق تو

بر گرد می نشیند ودر خاک می رود

چون چشم ابر دیده اختر گرفت آب

از دود آه من که بر افلاک می رود

بر روی روزگار جزو کو رونده یی

کو همچو آب دیده من پاک می رود

اوآب بود وزآتش شوق این دل حزین

بااو دراوفتاد وچو خاشاک می رود

چون دوست عزم کرد همی گوی همچو سیف

ای دل فغان که آن بت چالاک می رود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلم بوسه زآن لعل نوشین خوهد

وگر در بها دنیی و دین خوهد

لب تست شیرین زبان تو چرب

چو صوفی دلم چرب و شیرین خوهد

جهان گر سراسر همه عنبرست

دلم بوی آن زلف مشکین خوهد

نگارا غم عشقت از عاشقان

چو کودک گهی آن و گه این خوهد

مرا گفت جانان خوهی جان بده

درین کار او مزد پیشین خوهد

چو خسروا گر می خوهی ملک وصل

چو فرهاد آن کن که شیرین خوهد

چو خندم ز من گریه خواهد ولیک

چو گریم ز من اشک خونین خوهد

نه عاشق کند ملک دنیا طلب

نه بهرام شمشیر چوبین خوهد

کند عاشق اندر دو عالم مقام

اگر در لحد مرده بالین خوهد

بماکی در آویزد ای دوست عشق

که شاهست و هم خانه فرزین خوهد

چو من بوم (را) کی کند عشق صید

که شهباز کبک نگارین خوهد

درین دامگه ما چو پر کلاغ

سیاهیم و او بال رنگین خوهد

برآریم گرد از بساط زمین

اگر اسب شطرنج شه زین خوهد

بدست آورم گر ز چون من گدا

سگ کوی او نان زرین خوهد

تو از سیف فرغانیی بی نیاز

توانگر کجا یار مسکین خوهد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلم روی چون تو نگارین خوهد

چو بلبل که گلهای رنگین خوهد

ترا من خوهم غیر من جز ترا

که طوطی شکر زاغ سرگین خوهد

برآن خوان که مارا نهادند نان

طعام گداکاسه زرین خوهد

سعادت ترا بهر من خواسته است

جهان ویس رابهر رامین خوهد

بهر باغ در سرو چوبین بسی است

ولی باغ ما سرو سیمین خوهد

جهانی زحسن ونمی بینمت

جهان دیده دیده جهان بین خوهد

چنین حسن در نوع انسان کجاست

کسی نور مه چون زپروین خوهد

دل بنده دیوانه غافلست

که زنجیر ازآن زلف مشکین خوهد

هرآن کس که درکوی تو بانهاد

سرش زآستان تو بالین خوهد

تو خود همچو من عاشقی چون خوهی

کجا خوان شه کاسه چوبین خوهد

زتو سیف فرغانی، آن دلستان

دل خسته وجان غمگین خوهد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هردم از عشق تو حال من دگرگون می شود

وزغمت ای دلستان جان را جگر خون می شود

آن عجب نبود که شوریده شمو دیوانه وار

عاقل از عشق تو گر لیلیست مجنون می شود

دوستدار عاشقان تو هم از عشاق تست

چون درآمیزد بجیحون قطره جیحون می شود

تا شفا یابند از بیماری دل جمله را

همچو طب بوعلی درد تو قانون می شود

شهسواران ترا در آخر پر کاه خاک

اسب پرورده بشیر گاو گردون می شود

دست اندر آستین گوی از سلاطین می برد

پای در دامان و از کونین بیرون می شود

زاهدان از عاشقان دورند از بهر بهشت

مرد نازل مرتبه از همت دون می شود

گر کند عاشق بسوی پستی دنیا نظر

رفع عیسی در حق او خسف قارون می شود

دل درین (ره) زد قدم جان ماند تنها گفتمش

صبر کن تا بنگری کاحوال او چون می شود

کس نمی داند که اندر کارگاه حکم دوست

آدم از چه مجتبی وابلیس ملعون می شود

سیف فرغانی بعشق از خویشتن یابد خلاص

ما راز سوراخ خود بیرون بافسون می شود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آخر ای سرو قد سیب زنخدان تا چند

دل بیمار من از درد تو نالان تا چند

از پی یافتن روز وصالت چون شمع

خویشتن سوختن اندر شب هجران تا چند

زآرزوی لب خندان تو هر شب ما را

خون دل ریختن از دیده گریان تا چند

گل خندانی و ما در غم تو گریانیم

آخر این گریه ما زآن لب خندان تا چند

آشکارا نتوانم که برویت نگرم

عشق پیدا و نظر کردن پنهان تا چند

تو چو یوسف شده بر تخت عزیزی بجمال

من چو یعقوب درین کلبه احزان تا چند

یک جهان بی خبر از مشرب وصلت سیراب

قسم ما تشنگی از چشمه حیوان تا چند

دشمنان بهر تو ای دوست جفاگوی منند

بردباری من و طعنه ایشان تا چند

سیف فرغانی از عشق تو سودایی شد

خود نگویی تو که بیچاره بدین سان تا چند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مشکلست این که کسی را بکسی دل برود

مهرش آسان بدرون آید و مشکل برود

دل من مهر ترا گر چه بخود زود گرفت

دیر باید که مرا نقش تو از دل برود

بحر عشقت گر ازین شیوه زند موج فراق

کشتی من نه همانا که بساحل برود

بی وصال تو من مرده چراغم مانده

همچو پروانه که شمعش ز مقابل برود

در عروسی جمال تو نمی دانم کس

که ز پیرایه سودای تو عاطل برود

با تو خوبی نتوان گفت و ندارم باور

که بتبریز کسی آید و عاقل برود

آمن از فتنه حسن تو درین دوران نیست

مگر آنکس که بشهر آید و غافل برود

لایق بدرقه راه تو از هرچه مراست

آب چشمی است که آن با تو بمنزل برود

خاک کویت همه گل گشت زآب چشمم

چون گران بار جفاهای تو در گل برود

عهد کرده است که در محمل تن ننشیند

جانم آن روز که از کوی تو محمل برود

سیف فرغانی یارست ترا حاصل عمر

چه بود فایده از عمر چو حاصل برود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بی تو دل خسته جان نمی خواهد

جان بی رخ تو جهان نمی خواهد

جان میدهد وجهان خود آن تست

دل وصل تو رایگان نمی خواهد

وزآنکه درین بهات سودی نیست

این بنده ترا زیان نمی خواهد

من باتو نشستن آرزو دارم

وین مجلس ما مکان نمی خواهد

آنرا که حدیث تو بدل پیوست

دیگر دهنش زبان نمی خواهد

زهر غم تو بجان خورم زیرا

کآن لقمه جز این دهان نمی خواهد

مشتاق تو در جهان نمی گنجد

سیمرغ تو آشیان نمی خواهد

از دنیی وآخرت تبرا کرد

این ترک بگفت وآن نمی خواهد

هرتیر که عشق راست در جعبه

جز ابروی تو کمان نمی خواهد

برهر که نشانه گشت تیرت را

گر تیغ زنی امان نمی خواهد

منویس ومگوی سیف فرغانی

کین قصه دگر بیان نمی خواهد