راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چشم تو کوجز دل سیاه ندارد

دل برد از مردم و نگاه ندارد

بی رخت ای آفتاب پرتو رویت

روز منست آن شبی که ماه ندارد

با همه ینبوع نور چشمه خورشید

با رخ تو شکل اشتباه ندارد

با همه خیل ستاره ماه شب افروز

لایق میدان تو سپاه ندارد

بی رخ تو کاسب راند برسر خورشید

رقعه شطرنج حسن شاه ندارد

عاشق تو نزد خلق جای نجوید

مرده بی سر غم کلاه ندارد

گر برود از بر تو راه نداند

ور برود بر در تو راه ندارد

بر در مردم رود چو سگ بزنندش

هرکه جزین آستان پناه ندارد

درکه گریزد زتو که در همه عالم

از تو به جز تو گریزگاه ندارد

درد تو قوت گرفت وبنده ضعیف است

طاقت ناله مجال آه ندارد

وصل تو از خود نصیب ما نفرستاد

خرمن مه بهر گاو کاه ندارد

از بد ونیکی که سیف گفت در اشعار

جز کرمت هیچ عذر خواه ندارد

دل بغم تو سپرد از آنکه نگیرد

ملک عمارت چو پادشاه ندارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بدل چه پند دهم تا دل از تو برگیرد

بجان چه چاره کنم تا رهی دگر گیرد

کسی که دل ز تو برگیرد اندر آن عجبم

که بر کجا نهد آن دل که از تو برگیرد

بیک نظر بگرفتی و مر او نیست شگفت

که آفتاب جهان را بیک نظر گیرد

اگر نقاب براندازی از جمال بشب

چراغ مرده ز شمع رخ تو در گیرد

وگر فرستی پروانه یی بگورستان

چو شمع کشته تو زندگی ز سر گیرد

فتاد در همه عالم ز عشق تو شوری

بخنده لب بگشا تا جهان شکر گیرد

بدان امید که از دامنت فشانم گرد

سر آستین مرا دیده در گهر گیرد

تو آفتاب صفت گر بعاشقان نگری

نماز شام همه رونق سحر گیرد

زآب چشم روان دیده را میسر نیست

که خاک کوی تو چون سرمه در بصر گیرد

اگر چو سیم بآتش بری ازو سکه

دل شکسته من مهر تو چو زر گیرد

مگر تو چاره کنی ور نه سیف فرغانی

کدام چاره سگالد که با تو در گیرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنکس که بهر نام تو از جان زیان نکرد

عنقای عشق در دل او آشیان نکرد

در پرده دلش اثری از حیات نیست

آنرا که در درون غم تو کار جان نکرد

آنکس که آفتاب سعادت برو نتافت

با ماه عشقت اختر عقلش قران نکرد

وآن را که طوق مهر تو در گردن اوفتاد

بر فرقش ار چه تیغ زدی سر گران نکرد

وآنکس که دل ز دوستی جان فرو نشست

او پاک نیست، غسل بآب روان نکرد

آنکس که جان بداد بامید سود وصل

با تو درین معامله خود را زیان نکرد

عاشق که سیر گشت ز خود گر چه گرسنه است

کونین لقمه یی شد و او در دهان نکرد

عشق تو مرد را ز بلاها امان نداد

صیاد صید را بسلامت ضمان نکرد

وآنرا که دل زآتش عشق تو روشنست

دست اندر آب تیره این خاکدان نکرد

آنرا که در زمین دل افتاد تخم عشق

چون گاو بار برد و چو گردون فغان نکرد

ای آنکه لاف می زنی از عشق آن نگار

کز کبر و ناز یک نظر اندر جهان نکرد

دست از جهان بدار که اصحاب کهف وار

در غار ره نیافت سگ ار ترک نان نکرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلبرا اندوه عشقت شادی جان آورد

بهر بیماری دل درد تو درمان آورد

هر نفس در کوی عشقت روی یوسف حسن تو

صدچو من یعقوب را در بیت احزان آورد

سالها محزون نشینیم از پی آن تا بشیر

ناگهان پیراهن یوسف بکنعان آورد

آفتاب روی تو چون در عرب پیدا شود

از حبش عاشق بلال ار پارس سلمان آورد

همتی باید که عاشق را درین راه افگند

رخش می باید که رستم را بمیدان آورد

دل فگند این نفس را اندر بلای عشق تو

برسرکافر دعای نوح طوفان آورد

دل چو از شوقت بنالد دیده گردد اشک بار

چون بغرد رعد آنگه ابر باران آورد

هیچ دنیای دوست را عشقت زتو آگه نکرد

خضر کی بهر سکندر آب حیوان آورد

برسر شاهان زند درویش با شمشیر عشق

جنگ با شیران کند چون پیل دندان آورد

ملک جان ودل بغارت می رود درویش را

کز بر سلطان حسنت عشق فرمان آورد

عاشق تو گرچه درویش است زر بخشد چو جان

نی زهر در همچو زنبیل گدا نان آورد

ماه با خرمن نشاید کز برای دانه یی

همچو خوشه سر بزیر پای گاوان آورد

آرزوی لعل خندانت که جان را شیر داد

پیر را چون طفل پستان جوی گریان آورد

گنج گوهر چون زبان اندر دهان یابد کجا

تنگ دستی چون من آن لب را بدندان آورد

روز آخر شاد خیزد سیف فرغانی زخاک

درغم عشقت اگر یک شب بپایان آورد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشق تو مرا ز من برآورد

بردم ز خود و ز تن درآورد

حسنت بکرشمهای شیرین

صد شور ز جان من برآورد

عشق آمده بود بر در دل

عقل از پی دفع لشکر آورد

حسن تو رسید با صد اعزاز

دستش بگرفت و اندر آورد

عشقت که بپای خویش ما را

غوغای غم تو بر سر آورد

کس را ز پدر نماند میراث

این واقعه ییست مادر آورد

در بحر تو غم غرقه گشتم

بنگر صدفم چه گوهر آورد

سودای تو شاعریم آموخت

تخمی که تو کشتی این برآورد

آن کو درمی ندارد از سیم

با سکه تو چنین زر آورد

وز طبع چو شاخ بی ثمر سیف

از بهر تو میوه تر آورد

بیهوش شدم چو از در تو

«باد آمد و بوی عنبر آورد»

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از خرگه تن من دل خیمه زآن برون زد

کز عشق لشکر آمد بر ملک اندرون زد

در سینه یی که هر سو چون خیمه چاک دارد

سلطان عشق گویی خرگاه خویش چون زد

می گفت دل کزین پس در قید عشق نایم

بیچاره آنکه لافی از حد خود فزون زد

هر کشته یی که بگرفت آن غم ورا گریبان

او آستین و دامن هردم در آب و خون زد

بیرون خود چو رفتی عالم ز دوست پردان

او را بیافت هرکو گامی ز خود برون زد

من سوختم چو عنبر تا حسن بر رخ او

گل را ز مشک خالی بر روی لاله گون زد

معذورم ار چو مجنون زنجیر دار عشقم

کز حلقهای زلفش عقلم در جنون زد

آن کآب لطف دارد ناگه چو باد بر من

بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زد

از شعر سیف بیتی بشنید و شادمان شد

گل در چمن بخندد چون بلبل ارغنون زد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرکه یک بار در آن طلعت میمون نگرد

گر نظر باشدش اندر دگری چون نگرد

هرکه را یار شود او چو اسد را خورشید

کم ز گاوست اگر در مه گردون نگرد

با چنین ملک سگ کوی گدای اورا

عار باشد که سوی نعمت قارون نگرد

نیست شایسته که در یوزه کند بر دراو

آن گدا طبع که در ملک فریدون نگرد

در کم خویش میفزای که آن از همه بیش

در فزونی کم و اندر کمی افزون نگرد

من چو مجنون سوی لیلی بنیازش نگرم

او بصد ناز چو لیلی سوی مجنون نگرد

خلق در وی نگرانند که چونست ولیک

بنده در آینه قدرت بیچون نگرد

تا تو ظاهر نشدی از در باطن ذل را

عشق دستور نمی داد که بیرون نگرد

سیف فرغانی چون در ره عشق از دل پاک

ترک جان کردی جانان بتو اکنون نگرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل برد از من دلبری کآرام دلها می برد

خواب و قرار عاشقان زآن روی زیبا می برد

جانان بدان زلف سیه حالم پریشان می کند

یوسف بدان روی چومه هوش از زلیخا می برد

گفتم که عقل وصبر را در عشق یار خود کنم

عقل از سر و صبر از دلم آن شوخ رعنا می برد

در عشق بازی عقل وجان می برد شاه نیکوان

چون در رخش کردم نظر بگذاشتم تا می برد

ما بنده او سلطان ما حکمش روان بر جان ما

هست آن اونی آن ما هر چیز کز ما می برد

ترکان اگر یغما برند از روم واز هند وعرب

رومی زنگی زلف ما از جمله یغما می برد

در عهد او نزدیک من مجنون بود آن عاقلی

کو ذکر شیرین می کند یا نام لیلی می برد

از باغ وصلش تا مگر در دستم افتد میوه یی

شاخ امیدم هر نفس سر بر ثریا می برد

او پادشاه ومن گدا او محتشم من بی نوا

این خود میسر کی شود مسکین تمنا می برد

چون کوه گفتم دور ازو بنشینم و ثابت شوم

باد هوای آن صنم چون کاهم ازجا می برد

من در میان بحر و بر اندر تردد مانده ام

موجم برون می افگند سیلم بدریا می برد

با آن رقیب نیکخو دشمن مباش از هیچ رو

رو دوستی کن با مگس کو ره بحلوا می برد

من میزنم بر هر دری چون سیف فرغانی سری

سگ چون ندارد خانه یی زحمت بدرها می برد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو پرده از رخ چون آفتاب برداری

زشرم روی تو نور از قمر فرو ریزد

زشرم چهره معنی نمای تو بیم است

که رنگ حسن زروی صور فرو ریزد

چو شعر بنده بخوانی ودر حدیث آیی

شکر چو آب از آن لعل تر فرو ریزد

زکان لطف تو اندر بهای خاک درت

گهر برد بعوض هرکه زر فرو ریزد

تویی چو میوه درین باغ ونیکوان زهرند

چو شاخ میوه برآرد زهر فرو ریزد

در این هوا که مرا مرغ دل بپروازست

چه جای زاغ که سیمرغ پر فرو ریزد

زدیده بر سر کوی تو سیف فرغانی

چه جای اشک که خون جگر فرو ریزد

زپسته چون تو بخندی شکر فرو ریزد

سخن بگو که زلعلت گهر فرو ریزد

زلطف لفظ (تو)آبست و لعل تو شکر

شکر زپسته وآب از شکر فرو ریزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرآن نسیم که ازکوی یار برخیزد

زبوی اودل وجان را خمار برخیزد

دهند گردن تسلیم سروران جهان

بهر قلاده که از زلف یار برخیزد

اسیر عشق برند از قبیلهای عرب

چو چشم هندوی تو ترکوار برخیزد

اگر زحسنش مرخلق را خبر باشد

هزار عاشقش ازهر دیار برخیزد

چواو بدلبری اندر میانه بنشیند

هزار دلشده ازهر کنار برخیزد

بروز حشر ببینی که کشته شوقش

زخوابگاه عدم صد هزار برخیزد

میان حسن و رخش ازخطش غباری هست

چو چاره تا زمیان این غبار برخیزد

چو بافراقش بنشست سیف فرغانی

بود که ازره وصل انتظار برخیزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر دم دلم ز عشق تو افغان برآورد

وز شوق (تو) بجای نفس جان برآورد

طفلیست روح من که بامید شیر وصل

از مهد جسم هر نفس افغان برآورد

لعل لب تو چون سر پستان خوهد گزید

این طفل شیرخواره چو دندان برآورد

شاهان حسن را رخ تو همچو کودکان

دامن سوار کرده بمیدان برآورد

هردم برای طعمه جانهای عاشقان

لعلت شکر ز پسته خندان برآورد

خورشید اگر فرو شود از آسمان چه باک

رویت چو آفتاب هزاران برآورد

گردون بماه خویش ز رویت خجل شود

این را چو در مقابله آن برآورد

بویی ز خاک کوی تو دارد بجیب در

باد سحر که ناله ز مرغان برآورد

فریاد از اهل شهر برآید چو قد تو

سروی بگرد شهر خرامان برآورد

از وصل تو که بر همه دشوار کرد کار

دارم طمع که کار من آسان برآورد

تا دامنش بدست من افتاد سیف را

نگذاشتم که سر ز گریبان برآورد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل شد ز دست و دست بدلبر نمی رسد

مرده بجان و تشنه بکوثر نمی رسد

غواص بحر عشق چو ماهی بدام جهد

چندین صف گرفت و بگوهر نمی رسد

شاخ درخت وصل بلندست و سر کشید

آنجا که دست دولت ما بر نمی رسد

گر وصل دوست می طلبی همچو من گدا

درویش باش کآن بتوانگر نمی رسد

عاشق بکوی او بدو دل ره نمی برد

عنقا بآشیانه بیک پر نمی رسد

پای طلب ز کوی محبت مگیر باز

هر چند تاج وصل بهر سر نمی رسد

ای مفلسان کوی تو درویش خوانده

آن شاه را که نانش ازین در نمی رسد

توسا کنی چو کعبه و عاشق چو حاجیان

بسیار سعی کرده بتو در نمی رسد

با عاشقان تو نکند همسری ملک

هرگز عرض بپایه جوهر نمی رسد

من خامشی گزینم ازیرا بهیچ حال

در وصف تو زبان سخن ور نمی رسد

هر بیت بنده قصه دردیست سوزناک

لیکن چه سود قصه بداور نمی رسد

از من چو آفتاب نظر منقطع مکن

کز هیچ معدنی بتو این زر نمی رسد

هرگز بعاشقان تو ملحق نگشت سیف

بیچاره خرسوار بلشکر نمی رسد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اندرین شهر دلم سرو روانی دارد

که ز شکر سخن از پسته دهانی دارد

چون خرامد نکند هیچ نظر از چپ و راست

نیست آگه که بهر سو نگرانی دارد

گر بشب خواب کند زنده نباشد آن کس

کندر آغوش چنان سرو روانی دارد

گرچه در دست من از ملک جهان چیزی نیست

دلبری هست که از حسن جهانی دارد

تو میانش نتوانی که ببینی لیکن

کمرش با تو بگوید که میانی دارد

دلبرا زآن توام نیست بدعوی حاجت

عاشق روی تو بر چهره نشانی دارد

مرده اند این همه مردم که توشان می بینی

زنده آنست که او همچو تو جانی دارد

چون ببازار هوس دست بسودایی برد

بنده گر سود کند هیچ زیانی دارد

گفته ای اسب طلب در پی من تیز مران

با کسی گوی که در دست عنانی دارد

خلق شاید که ترا خسرو خوبان گویند

زآنکه فرهاد تو شیرین سخنانی دارد

سیف فرغانی کام تو که آلود بزهر

آن شکرخنده که پرنوش دهانی دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل زنده بدرد عشق باشد

بی درد چه مرد عشق باشد

چون روح نمیرد آن دلی کو

بیمار ز درد عشق باشد

دل از همه نقشها شود پاک

تا مهره نرد عشق باشد

از خاک چو لاله سرخ روید

آن روی که زرد عشق باشد

با خاک چه کار دارد آن روی

کآلوده بگرد عشق باشد

با جان جهان کجا شود جفت

آن مرد که فرد عشق باشد

گردن نکند تحمل سر

آنجا که نبرد عشق باشد

دل پاک شود ز خار هستی

تا گلشن ورد عشق باشد

زین درد بمرد سیف اگر چه

دل زنده بدرد عشق باشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سعادت دل دهد آنرا که چون تو دلستان باشد

نمیرد تا ابد آنکس که او را چون تو جان باشد

رخت در مجمع خوبان مهی بر گرد او انجم

تنت در زیر پیراهن گل اندر پرنیان باشد

نگاری را که موی او سر اندر پای او پیچد

کجا همسر بود آنکس که مویش تا میان باشد

چو چشم و ابرویش دیدی ز مژگانش مشو غافل

بترس ای غافل از مستی که تیرش در کمان باشد

گه از عارض عرق ریزد که گل زو رنگ و بو گیرد

گه از پسته شکر بارد که آب از وی روان باشد

زمین از روی او پر نور و با خورشید رخسارش

فراغت دارم از ماهی که جایش آسمان باشد

حدیث او کسی گوید که دایم چون قلم او را

زبان اندر دهان نبود دهان اندر زبان باشد

چو کرد او آستین افشان و در رقص آمد آن ساعت

بسروی ماند آن قامت که شاخش گل فشان باشد

بگرد او همی گردم مگر آن خود خواند

وگر گردشکر گردد مگس کی اهل آن باشد

اگرچه حد من نبود چه باشد گر چو من مسکین

چو سگ بیرون در خسبد چو در بر آستان باشد

بسی با درد عشق او بکوشید این دل غمگین

طبیعت با مرض لابد بکوشد تا توان باشد

چو گل پیدا شود بلبل بنالد، سیف فرغانی

چو بلبل می کند افغان که گل تا کی نهان باشد

چو مجنون با غم لیلی بخواهد از جهان رفتن

ولیکن قصه دردش بماند تا جهان باشد