راسخون

غزلیات سنایی غزنوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گاه آن آمد بتا کاندر خرابی دم زنی

شور در میراث خواران بنی آدم زنی

بارنامهٔ بی‌نیازی برگشایی تا به کی

آتش اندر بار مایهٔ کعبه و زمزم زنی

صدهزاران جان متواری در آری زیر زلف

چون به دو کوکب کمند حلقه‌ها را خم زنی

بر سر آزادگان نه تاج گر گوهر نهی

بر سر سوداییان زن تیغ گر محکم زنی

تیغ خویش از خون هر تر دامنی رنگین مکن

تو چو رستم پیشه‌ای آن به که بر رستم زنی

در خرابات نهاد خود بر آسودست خلق

غمزه بر هم زن یکی تا خلق را بر هم زنی

پاکبازان جهان چون سوختهٔ نفس تواند

خام طمعی باشد ار با خام دستان دم زنی

ما به امیدی هدف کردیم جان چون دیگران

تا چو تیر غمزه سازی بر سنایی هم زنی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای زبدهٔ راز آسمانی

وی حلهٔ عقل پر معانی

ای در دو جهان ز تو رسیده

آوازهٔ کوس «لن ترانی»

ای یوسف عصر همچو یوسف

افتاده به دست کاروانی

لعل تو به غمزه کفر و دین را

پرداخته مخزن امانی

لعل تو به بوسه عقل و جان را

برساخته عقل جاودانی

با آفت زلف تو که بیند

یک لحظه زعمر شادمانی

با آتش عشق تو که یابد

یک قطره ز آب زندگانی

موسی چکند که بی‌جمالت

نکشد غم غربت شبانی

فرعون که بود که با کمالت

کوبد در ملک جاودانی

«آن» گویم «آن» چو صوفیانت

نی نی که تو پادشاه آنی

جان خوانم جان چو عاشقانت

نی نی که تو کدخدای جانی

از جملهٔ عاشقان تو نیست

یکتن چو سنایی و تو دانی

زیبد که سبک نداری او را

گر گه گهکی کند گرانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای چشم و چراغ آن جهانی

وی شاهد و شمع آسمانی

خط نو نبشته گرد عارض

منشور جمال جاودانی

بی دیده ز لطف تو بخواند

در جان تو سورهٔ نهانی

با چشم ز تابشت نبیند

بر روی تو صورت عیانی

بخت ازلی و تا قیامت

صافی به طراوت جوانی

حسن تو چو آفتاب آنگه

فارغ ز اشارت نشانی

بوس تو به صد هزار عالم

و آزاد ز زحمت گرانی

دیوانه بسیست آن دو لب را

در سلسله‌های کامرانی

نظاره بسیست آن دو رخ را

از پنجره‌های زندگانی

با فتنهٔ زلف تو که بیند

یک لحظه ز عمر شادمانی

بی آتش عشق تو که یابد

آب خضر و حیات جانی

لطف تو ببست جان و دل را

بر آخور چرب دوستکانی

عشق تو نشاند عقل و دین را

برابرش تیز آنجهانی

با قدر تو پاره میخ بر چرخ

تهمت زدگان باستانی

با قد تو کژ و کوژ در باغ

چالاک و شان بوستانی

از راستی و کژی برونی

آنی که ورای حرف آنی

گویند بگو به ترک ترکت

تا باز دهی ز پاسبانی

ترک چو تو ترک نبود آسان

ترکی تو نه دوغ ترکمانی

حسن تو چو شمس و همچو سایه

پیش و پس تو دوان جوانی

از لفظ تو گوش عاشقانت

نازان به حلاوت معانی

وز چشم تو جسم دوستانت

نازان به حوادث زمانی

در راه تو هیچ دل نشد خوش

تا جانش نگشت کاروانی

بر بام تو پای کس نیاید

تا سرش نکرد نردبانی

در هوش ز تو سماع «ارنی»

در گوش ندای «لن ترانی»

از رد و قبول سیر گشتم

زین بلعجبی چنانکه دانی

یکره بکشم به تیر غمزه

تا سوی عدم برم گردانی

زیرا سر عشق تو ندارد

جز مرد گزاف زندگانی

ور خود تو کشی به دست خویشم

کاری بود آن هزارگانی

فرمان تو هست بر روانها

چون شعر سنایی از روانی

وقتست ترا مراد راندن

کی رانی اگر کنون نرانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای گل آبدار نوروزی

دیدنت فرخی و فیروزی

ای فروزنده از رخانت جان

آتش عشق تا کی افروزی

دل بدخواه سوز اندر عشق

چونکه دلهای عاشقان سوزی

از لب آموز خوب مذهب خوب

از دو زلفین چه تنبل آموزی

ای دریده دل من از غم عشق

زان لب چون عقیق کی دوزی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر در کوی قلاشی مرا یکبار بارستی

مرا بر دل درین عالم همه دشخوار خوارستی

ار این ناسازگار ایام با من سازگارستی

سرو کارم همیشه با می و ورد و قمارستی

اگر نه محنت این نامساعد روزگارستی

مرا با زهد و قرایی و مستوری چکارستی

اگر در پارسایی خود مرا او را دوستارستی

سنایی را به ماه نو نسیم نوبهارستی

هرانکو در دلست او را کنون اندر کنارستی

دلش همواره شادستی و کارش چون نگارستی

دلیل صدق او دایم سنایی را بهارستی

نهان وصل او دایم بر او آشکارستی

اگر از غم دل مسکین عاشق را قرارستی

جهنم پیش چشم سر سریر شهریارستی

گل از هجران اقطارش میان کارزارستی

دل از امید دیدارش میان مرغزارستی

مرا هفتم درک با او بدان دارالقرارستی

سماوات العلی بی او حمیم هفت نارستی

چرا گویی سنایی این گر او را خود شکارستی

ز دست سینهٔ کبک دری او را در آرستی

اگر شخص سنایی را جهان سفله یارستی

چو دیگر مدبران دایم به گردون بر سوارستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای آنکه رخ چو ماه داری

رخسارهٔ من چو کاه داری

آیین دل سمنبران را

بر سیم ز سیب جاه داری

بر عرصهٔ شطرنج خوبی

از لطف هزار شاه داری

در مجمع خیل خوبرویان

چون یوسف پیشگاه داری

هر لحظه رهی دگر نمایی

برگوی که چند راه داری

در شوخی دست برد خواهی

کز خوبی دستگاه داری

گر قتل سناییت گناهست

دانم که بسی گناه داری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پر کن صنما هلاقنینه

زان آب حیات راستینه

زان می که چو از خم سفالین

تحویل کند در آبگینه

حاجی به شعاع او به شب در

تا مکه ببیند از مدینه

آن دل که بیافت قبله‌ای زان

بهتر ز حدائق و سکینه

آن دل شود از لطافت حق

اوصاف طرایف خزینه

یکسان شود آنگهی بر او بر

مرغ و بره و غم جوینه

حیران شود او میان اصلاب

چون کبک دری میان چینه

گر نفس تو در ره خداوند

چون خوک و چو خرس شد سمینه

گر زان که شوی ز نصرت حق

مانندهٔ نوح در سفینه

گر روی کنی سوی سنایی

چون پسته خوری تو شکرینه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی

کی سزاوار هوای رخ جانان باشی

در دریا تو چگونه به کف آری که همی

به لب جوی چو اطفال هراسان باشی

چون به ترک دل و جان گفت نیاری آن به

که شوی دور ازین کوی و تن آسان باشی

تا تو فرمانبر چوگان سواران نشوی

نیست ممکن که تو اندر خور میدان باشی

کار بر بردن چوگان نبود صنعت تو

تو همان به که اسیر خم چوگان باشی

به عصایی و گلیمی که تو داری پسرا

تو همی خواهی چون موسی عمران باشی

خواجهٔ ما غلطی کردست این راه مگر

خود نه بس آنکه نمیری و مسلمان باشی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یار اگر در کار من بیمار ازین به داشتی

کار این دلخسته را بسیار ازین به داشتی

ور دل دیوانه رنگ من نبودی تند و تیز

یا بهش تر زین بدی یا یار ازین به داشتی

عاشق بیچاره‌ای بی‌پرسشست آخر تنم

در حق بیمار خود تیمار ازین به داشتی

کار من مشکل شد ارنی دوست در دل بردنم

نرگس بیکار را بر کار ازین به داشتی

شد دلم مغرور آن گفتار جان افزای تو

آه اگر در عشق من گفتار ازین به داشتی

با سنایی عهد و پیمان داشتی در دل مقیم

گر سنایی مرد بودی کار ازین به داشتی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خانهٔ طاعات عمارت مکن

کعبهٔ آفاق زیارت مکن

امهٔ تلبیس نهفته مخوان

جامهٔ ناموس قضاوت مکن

قاعدهٔ کار زمانه بدان

هر چه کنی جز به بصارت مکن

سر به خرابات خرابی در آر

صومعه را هیچ عمارت مکن

چون همه سرمایهٔ تو مفلسی‌ست

در ره افلاس تجارت مکن

چون تو مخنث شدی اندر روش

قصهٔ معراج عبارت مکن

تا نشوی در دین قلاش‌وار

خرقهٔ قلاشان غارت مکن

عمر به شادی چو سنایی گذار

کار به سستی و حقارت مکن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن جام لبالب کن و بردار مرا ده

اندک تو خور ای ساقی و بسیار مرا ده

هرکس که نیاید به خرابات و کند کبر

او را بر خود بار مده بار مرا ده

مسجد به تو بخشیدم میخانه مرا بخش

تسبیح ترا دادم و زنار مرا ده

ای آنکه سر رندی و قلاشی داری

پس مرد منی دست دگر بار مرا ده

ای زاهد ابدال چو کردار برد می

سردی مکن آن بادهٔ کردار مرا ده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای جان و جهان من کجایی

آخر بر من چرا نیایی

ای قبلهٔ حسن و گنج خوبی

تا کی بود از تو بیوفایی

خورشید نهان شود ز گردون

چون تو به وثاق ما در آیی

اندر خم زلف بت پرستت

حاجت ناید به روشنایی

زین پس مطلب میان مجلس

آزار دل خوش سنایی

تا هیچ کسی ترا نگوید

کای پیشهٔ تو جفانمایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حلقهٔ ارواح بینم گرد حلقهٔ گوش تو

آفتاب و ماه بینم حامل شبپوش تو

بی‌دلان را نرگس گویای تو خاموش کرد

عاشقان را کرد گویا پستهٔ خاموش تو

تلخ نو شیرین‌ترست از شهد و شکر وقت کین

چون بود هنگام صلح و وصل رویت نوش تو

خواب خرگوش آمد از تو عاشقانت را نصیب

زین قبل سخره کند بر شیر و بر خرگوش تو

مرغ‌وار اندر هوای تو همی پرد دلم

بر امید آنکه سازد آشیان آغوش تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کودکی داشتم خراباتی

می کش و کمزن و خرافاتی

پارسا شد ز بخت و دولت من

پارسایی شگرف و طاماتی

شیوهٔ خمر و قمر و رمز مدام

صفتی بود مرورا ذاتی

آنکه والتین ز بر ندانستی

همچو بلخیر گشت هیهاتی

خوانده از بر همیشه چو الحمد

عدد سورهٔ لباساتی

گوید امروز بر من از سر زهد

مثل و نکتهٔ اشاراتی

دوش گفتم ورا که ای دل و جان

مر مرا مایهٔ مباهاتی

گر چه مستور و پارسا شده‌ای

واصل هر گونهٔ کراماتی

گر یکی بوسه خواهم از تو دهی؟

گفت: لا والله ای خراباتی

ای سنایی کما ترید خوشست

دل به قسمت بنه کمایاتی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا به گرد روی آن شیرین پسر گردم همی

چون قلم گرد سر کویش به سر گردم همی

بهر آن بو تا که خورشیدی به دست آرم چنو

من به گرد کوی خیره خیره برگردم همی

پس چو میدان فلک را نیست خورشیدی چو تو

چون فلک هر روز گرد خاک در گردم همی

آبروی عاشقان در خاکپایش تعبیه‌ست

خاکپایش را ز بهر آب سر گردم همی

از پی گرد سم شبدیز او وقت نثار

گه ز دیده سیم و گه از روی زر گردم همی

روی تا داریم به کویش در بهشتم در بهشت

چون ز کویش بازگردم در سقر گردم همی

که گهی از شرم‌تر گردم ز خشم آوردنش

بلعجب مردی منم کز خشم تر گردم همی

گر هنوز از دولبش جویم غذا نشگفت از آنک

در هوای عشقش اکنون کفچه بر گردم همی

تا چو شیر اورخ به خون دارد من از بهر غذاش

همچو ناف آهو از خون بارور گردم همی

روی زورد من ز عکس روی چون خورشید اوست

زان چو سایه گرد آن دیوار و در گردم همی

گر چه هستم با دل آهوی ماده وقت ضعف

چون ز عشقش یادم آید شیر نر گردم همی

هر چه پیشم پوستین درد همی نادر تر آنک

من سلیم از پوستینش سغبه‌تر گردم همی

با سنایی و سنایی گشتم اندر عشق او

باز در وصف دهانش پر درر گردم همی