راسخون

غزلیات سنایی غزنوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا من به تو ای بت اقتدی کردم

بر خویش به بی دلی ندی کردم

از بهر دو چشم پر ز سحر تو

دین و دل خویش را فدی کردم

آن وقت بیا که من ز مستوری

در شهر ز خویش زاهدی کردم

همچون تو شدم مغ از دل صافی

خود را ز پی تو ملحدی کردم

در طمع وصال تو به نادانی

مال و تن خویش را سدی کردم

کز رفق سنایی اندرین حالت

از راه مغان ره هدی کردم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم

به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم

چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی‌دیدم

همه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم

کجا اصلی بود کاری که من سازم به قرایی

که از رندی و قلاشی نهادستند بنیادم

مده پندم که در طالع مرا عشقست و قلاشی

کجا سودم کند پندت بدین طالع که من زادم

مرا یک جام باده به ز چرخ اندر جهان توبه

رسید ای ساقیان یک ره به جام باده فریادم

نیندوزم ز کس چیزی چنان فرمود جانانم

نیاموزم ز کس پندی چنین آموخت استادم

ز رنج و زحمت عالم به جام می در آویزم

که جام می تواند برد یک دم عالم از یادم

الا ای پیر زردشتی به من بربند زناری

که من تسبیح و سجاده ز دست و دوش بنهادم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما عاشق همت بلندیم

دل در خود و در جهان چه بندیم

آن به که یکی قلندری وار

می‌گیریم ار چه دانشمندیم

از بهر پسر به سر بیاییم

وز بهر جگر جگر برندیم

ار هیچ شکار حاجت آید

خود را به دو دست ما کمندیم

با یک دو سه جام به که خود را

زنار چهار کرد بندیم

خود را به دو باده وارهانیم

چون زیر هزار گونه بندیم

ای یار ز چشم بد چه ترسی

بر آتش می چو ما سپندیم

چندان بخوریم می که از خود

آگه نشویم زان که چندیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بستهٔ یار قلندر مانده‌ام

زان دو چشمش مست و کافر مانده‌ام

تا همه رویست یارم همچو گل

من همه دیده چو عبهر مانده‌ام

بر دم مار آمدم ناگاه پای

زان چو کژدم دست بر سر مانده‌ام

در هوای عشق و بند زلف او

هم معطل هم معطر مانده‌ام

بر امید آن دوتا مشکین رسن

پای تا سر همچو چنبر مانده‌ام

چنگ در زنجیر زلفینش زدم

لاجرم چون حلقه بر در مانده‌ام

دورم از تو تا به روزی چشم و دل

در میان آب و آذر مانده‌ام

از خیال او و اشک خود مقیم

دیده در خورشید و اختر مانده‌ام

هم ز چشمت وز دلت کز چشم و دل

اندر آبان و در آذر مانده‌ام

دخل و خرج روز شب را در میان

در سیه رویی چو دفتر مانده‌ام

افسری ننهاد ز آتش بر سرم

تا چنین نی خشک و نی تر مانده‌ام

سالها شد تا از آن آتش چو شمع

مرده فرق و زنده افسر مانده‌ام

مفلس و مخلص منم زیرا مرا

دل نماند و من ز دلبر مانده‌ام

عیسی اندر آسمان خر با زمین

من نه با عیسی نه با خر مانده‌ام

بی منست او تا سنایی با منست

با سنایی زین قبل درمانده‌ام

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خیز تا بر یاد عشق خوبرویان می‌زنیم

پس ز راه دیده باغ دوستی را پی زنیم

از نوای نالهٔ نی گوشها را پر کنیم

وز فروغ آتش می چهره‌ها را خوی زنیم

چون درین مجلس به یاد نی برآید کارها

ما زمانی بیت خوانیم و زمانی نی زنیم

زحمت ما چون ز ما می پاره‌ای کم می‌کند

خرقه بفروشیم و خود را بر صراحی می‌زنیم

چنگ در دلبر زنیم آن دم که از خود غایبیم

پس نئیم اکنون چو غایب چنگ در وی کی زنیم

از برای بی نشانی یک فروغ از آه دل

در بهار و در خزان و در تموز و دی زنیم

دفتر ملک دو عالم را فرو شوییم پاک

هر چه آن ما را نشانست آتش اندر وی زنیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گفتم از عشقش مگر بگریختم

خود به دام آمد کنون آویختم

گفتم از دل شور بنشانم مگر

شور ننشاندم که شور انگیختم

بند من در عشق آن بت سخت بود

سخت‌تر شد بند تا بگسیختم

عاشقان بر سر اگر ریزند خاک

من به جای خاک آتش ریختم

بر بناگوش سیاه مشک رنگ

از عمش کافور حسرت بیختم

عاجزم با چشم رنگ آمیز او

گر چه از صد گونه رنگ آمیختم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دستی که به عهد دوست دادیم

از بند نفاق برگشادیم

زان زهد تکلفی برستیم

در دام تعلق اوفتادیم

از پیش سجاده بر گرفتیم

طاعات ز سر فرو نهادیم

وز دست ریا فرو نشستیم

در پیش هوا بایستادیم

تن را به عبادت آزمودیم

دل را به امید عشوه دادیم

اندوه به گرد ما نگردد

چون شاد به روی میر دادیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا به رخسار تو نگه کردم

عیش بر خویشتن تبه کردم

تا ره کوی تو بدانستم

بر رخ از خون دیده ره کردم

تا سر زلف تو ربود دلم

روز چون زلف تو سیه کردم

دست بر دل هزار بار زدم

خاک بر سر هزار ره کردم

کردگارت ز بهر فتنه نگاشت

نیک در کار تو نگه کردم

گنه آن کردم ای نگار که دوش

صفت روی تو به مه کردم

عذر دوشینه خواستم امروز

توبه کردم اگر گنه کردم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خیز تا در صف عقل و عافیت جولان کنیم

نفس کلی را بدل بر نقش شادروان کنیم

دشنهٔ تحقیق برداریم ابراهیم وار

گوسفند نفس شهوانی بدو قربان کنیم

گر برآرد سر چو فرعون اندرین ره شهوتی

ما بر او از عقل سد موسی عمران کنیم

در دل ار خیل خیال از سحر دستان آورد

از درخت صدق بر روی صد عصا ثعبان کنیم

بر بساط معرفت از روی باطن هر زمان

مهر عز لایزالی نقش جاویدان کنیم

عشق او در قلب ما چون هست سلطانی بزرگ

نقش نقد ضرب ایمان نام آن سلطان کنیم

پرده از روی صلاح و زهد و عفت بردریم

خانه را بر عقل رعنا یک زمان زندان کنیم

عاشق و معشوق و عشق این هر سه را در یک صفت

گه زلیخا گی نبی گه یوسف کنعان کنیم

روح باطن گر چو یوسف گم شدست از پیش ما

ما چو یعقوب از غمش دل خانهٔ احزان کنیم

نار عشق و باد عزم و خاک دانش و آب جرم

عالم علم سنایی زین چهار ارکان کنیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم

آن روز دل خلق و سر خویش ندارم

چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین

چون طاقت هجرت من درویش ندارم

در مجمرهٔ عشق و غمت سوخته گشتم

زین بیش سر گفت و کمابیش ندارم

تا سلسلهٔ عشق تو بربست مرا دست

جز سلسله بر دست دل ریش ندارم

زان غمزهٔ غماز غم افزای تو بر من

اسلام شد و قبله شد و کیش ندارم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ترا دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم

تو دانی با دل غمخور شبت خوش باد من رفتم

اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم

گرفتم هجرت اندر بر شبت خوش باد من رفتم

ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا

زهی جادو زهی دلبر شبت خوش باد من رفتم

به چهره اصل ایمانی به زلفین مایهٔ کفری

ز جور هر دو آفتگر شبت خوش باد من رفتم

میان آتش و آبم ازین معنی مرا بینی

لبان خشک و چشم تر شبت خوش باد من رفتم

بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی

ازین آخر بود کمتر شبت خوش باد من رفتم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پسرا خیز تا صبوح کنیم

راح را همنشین روح کنیم

مفلسانیم یک زمان بگذار

از شرابی دو تا فتوح کنیم

باده نوشیم بی ریا از آنک

با ریا توبهٔ نصوح کنیم

حال با شعر فرخی آریم

رقص بر شعر بلفتوح کنیم

ور بود زحمتی ز ناجنسی

به نیازی دعای نوح کنیم

ور سنایی هنوز خواهد خفت

پیش ازو ما همی صبوح کنیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستم

که من دل را دگرباره به دام عشق بربستم

مرا فصل بهار نو به روی آورد کار نو

دلم بربود یار نو بشد کار من از دستم

اگر چه دل به نادانی به او دادم به آسانی

ندارم ز آن پشیمانی که با او مهر پیوستم

چو روی خوب او دیدم ز خوبان مهر ببریدم

ز جورش پرده بدریدم ز عشقش توبه بشکستم

چو باری زین هوس دوری چو من دانم نه رنجوری

به من ده بادهٔ سوری مگر یک ره کنی مستم

کنون از باده پیمودن نخواهم یک دم آسودن

که نتوان جز چنین بودن درین سودا که من هستم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشم

جدا گردید یار از من جدا از یار چون باشم

به چشم ار نیستم گنج عقیق و لولو و گوهر

عقیق‌افشان و گوهربیز و لولوبار چون باشم

کسی کوبست خواب من در آب افگند پنداری

چو خوابم شد تبه در آب جز بیدار چون باشم

بت من هست دلداری و زود آزار و من دایم

دل آزرده ز عشق یار زود آزار چون باشم

دهانش نیم دینارست و دینارست روی من

چو از دینار بی‌بهرم به رخ دینار چون باشم

ز بی‌خوابی همی خوانم به عمدا این غزل هردم

«همه شب مردمان در خواب و من بیدار چون باشم»

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روا داری که بی روی تو باشم

ز غم باریک چون موی تو باشم

همه روز و همه شب معتکف‌وار

نشسته بر سر کوی تو باشم

به جوی تو همه آبی روانست

سزد گر من هواجوی تو باشم

اگر چشمم ز رویت باز ماند

به جان جویندهٔ روی تو باشم

اگر زلفین چوگان کرد خواهی

مرا بپذیر تا گوی تو باشم

به باغ صحبتت دلشاد و خرم

زمانی بر لب جوی تو باشم

نگارینا تو با چشم غزالی

رها کن تا غزل‌گوی تو باشم