راسخون

غزلیات سنایی غزنوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشقا قفل تجرد بر در آمال زن

در صف مردان قدم بر جادهٔ اهوال زن

خاک کوی دوست خواهی جسم و جان بر باد ده

آب حیوان جست خواهی آتش اندر مال زن

مالرا دجال دان و عشق را عیسی شمار

چون شدی از خیل عیسی گردن دجال زن

هر که را درد سرست از دست قیفالش زنند

گر ترا درد دل‌ست از دیدگان قیفال زن

ای مرقع‌پوش بی‌معنی که گویی عاشقم

لال شو زین لاف و قفلی بر زبان لال زن

تا کی از جور تو ای گندم نمای جو فروش

رو یکی ره این جو پوسیده را غربال زن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خیز ای بت و در کوی خرابی قدمی زن

با شیفتگان سر این راه دمی زن

بر عالم تجرید ز تفرید رهی ساز

در بادیهٔ هجر ز حیرت علمی زن

بر هر چه ترا نیست ز بهرش مبر انده

وز هر چه ترا هست ز اسباب کمی زن

جمع آر همه تفرقهٔ خویش به جهدت

بر ذات دعاوی ز معانی رقمی زن

از علم و اشارات و عبارات حذر کن

وز زهد و کرامات گذشته بر می زن

از کفر و ز توحید مگو هیچ سخن نیز

پیرامن خود زین دو خطرها حرمی زن

چون فرد شدی زین همه احوال به تصدیق

در شاهره فقر و حقیقت قدمی زن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر رهی خواهی زدن بر پردهٔ عشاق زن

من نخواهم جفت را از جفت بگذر طاق زن

این سخن بگذشت از افلاک و از آفاق نیز

قصهٔ افلاک را بر تارک آفاق زن

خواجگی در خانه نه پس آب را در خاک بند

مهتری بر طاق نه پس آتش اندر طاق زن

جرعه‌ای درد صفا در ریز بر اصحاب درد

خرقه پوشان ریا را بر قفا مخراق زن

این دقیقه دید نتوان کار از آن عالی‌ترست

لاف دقاقی برو با بوعلی دقاق زن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای هوایی یار یک ره تو هوای یار زن

آتشی بفروز و اندر خرمن اغیار زن

طبل از هستی خویش اندر جهان تاکی زنی

بر در هستی یکی از نیستی مسمار زن

با می تلخ مغانه دامن افلاس گیر

آز را بر روی آن قرای دعوی‌دار زن

زاهدان ار تکیه بر زهد و صیام خود کنند

تو چو مردان تکیه بر خمر و در خمار زن

دور شو از صحبت خود بر در صورت پرست

بوسه بر خاک کف پای ز خود بیزار زن

چون خوری می با حریف محرم پر درد خور

چون زنی کم با ندیم زیرک هشیار زن

گر برون هفت چرخ و چار طبع‌ست این سخن

بارگاهش هم برون از هفت و هشت و چار زن

تا تو اندر بند طبع و دهر و چرخ و کوکبی

کی بود جایز که گویی دم قلندوار زن

قیل و قال و دانش و تیمار پندار رهند

خاک بر چشم همه تیمارهٔ پندار زن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای نگار دلبر زیبای من

شمع شهرافروز شهرآرای من

جز برای دیدنت دیده مباد

روشنایی دیدهٔ بینای من

جان و دل کردم فدای مهر تو

خاک پایت باد سر تا پای من

از همه خلقان دلارامم تویی

ای لطیف چابک زیبای من

چون قضیب خیزران گشتم نزار

در غمت ای خیزران بالای من

رحمت آری بر من و دستم گری

گر نیاری رحم بر من وای من

زار می‌نالم ز درد عشق زار

زان که تا تو نشنوی آوای من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چیست آن زلف بر آن روی پریشان کردن

طرف گلزار به زیر کله پنهان کردن

زلف را شانه زدی باز چه رسم آوردی

کفر درهم شده را پردهٔ ایمان کردن

ای گل باغ الاهی ز که آموخته‌ای

دیده‌ها را به دو رخسار گلستان کردن

خاک در دیدهٔ خورشید زدن تا کی ازین

دامن شب را از روز گریبان کردن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای رخ تو بهار و گلشن من

همچو جانست عشق در تن من

راست چون زلف تو بود تاریک

بی رخ تو جهان روشن من

همچو خورشید و ماه در تابد

عشق تو هر شبی ز روزن من

دست تو طوق گردن دگری

عشق تو طوق گردن من

ماه را راه گم شود بر چرخ

هر شبی از خروش و شیون من

گر تو یک ره جمال بنمایی

برزند بابهشت برزن من

خاک پایت برم چو سرمه به کار

گر چه دادی به باد خرمن من

رنجه کن پای خویش و کوته کن

دست جور و بلا ز دامن من

رادمری کنی به در نبری

بنهی بار خلق بر تن من

چون درآیی ز در توام به زمان

بردمد لاله‌زار و سوسن من

تا سنایی ترا همی گوید

ای رخ تو بهار و گلشن من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نی‌نی به ازین باید با دوست وفا کردن

یا نی کم ازین باید آهنگ جفا کردن

یا زشت بود گویی در کیش نکورویان

یک عهد به سر بردن یک قول وفا کردن

هم گفتن و هم کردن از سوختگان آید

باز از چه شما خامان ناگفتن و ناکردن

باور نکنم قولت زیرا که ترا در دل

یک بادیه ره فرقست از گفتن تاکردن

حاصل نبود کس را از عشق تو در دنیا

جز نامه سیه کردن جز عمر هبا کردن

خود یاد ندارد کس از زلف تو و چشمت

یک تار عطا دادن یک تیر خطا کردن

از بلطمعی تا کی بوسی به رهی دادن

وز بلعجبی تا کی گوشی به ریا کردن

تا چند به طراری ما را به زبان و دل

یک باره بلی گفتن صد باره بلا کردن

تا چند به چالاکی ما را به قبول و رد

یک ماه رهی خواندن یکسال رها کردن

گر فوت شود روزی بد عهدی یک روزه

واجب شمری او را چون فرض قضا کردن

گر بوسه‌ای اندیشم بر خاک سر کویت

صد شهر طمع داری در وقت بها کردن

در مجمع بت رویان تو بوسه دریغی خود

یا رسم بتان نبود از بوسه سخا کردن

یا خوب نباید شد تا هم تو رهی هم ما

ورنه چو شدی باری خوبی به سزا کردن

یا فتنه نباید شد تا کس نشود فتنه

ورنه چو شدی جانا این قاعده نا کردن

هر لحظه یکی دون را صد «طال بقا» گویی

زیشان چه به کف داری زین «طال بقا» کردن

چون هست سنایی را اقبال و سنا از تو

واجب نبود او را مهجور سنا کردن

با این ادب و حرمت حقا که روا نبود

سودای شما پختن صفرای شما کردن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

همه جانست سر تا پای جانان

از آن جز جان نشاید جای جانان

به آب روی و خون دل توان ریخت

برای چون تو جان سودای جانان

خرد داند که وصف او نداند

ازیرا نیست هم بالای جانان

چه جای دعوی سروست در باغ

چه خواهد وصف سرتاپای جانان

نیاید کس به آب چشمهٔ خضر

جز اندر نوش عیسی‌زای جانان

ندیدی دین کفرآمیز بنگر

شکن در زلف جانفرسای جانان

همی کشف خردمندان کشف وار

سراندر خود کشد یارای جانان

سنایی نیست با جان زنده لیکن

ز جانانست او گویای جانان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سنایی را یکی برهان ز ننگ و نام جان ای جان

ز عشق دانهٔ دو جهان میان دام جان ای جان

مکن در قبهٔ زنگار اوصاف حروف او را

چو عشق عافیت پخته چو کارم خام جان ای جان

به قهر از دست او بستان حروف کلک صورت را

به لطف از لوح او بستر تمامی نام جان ای جان

چو روی خویش خرم کن یکی بستان طبع ای بت

چو زلف خویش در هم زن همه ایام جان ای جان

ببین در کوی کفر و دین به مهر و درد دل بنشست

هزاران آه خون آلود زیر کام جان ای جان

مرا گویی قناعت کن ز جوش یک جهان رعنا

به بوی نون شهوانی به رنگ لام جان ای جان

کسی کو عاشق تو بود بگو آخر که تا چکند

سماع وحی و نقل عقل و خمر خام جان ای جان

مگر تو زینهمه خوبان که پیدایند و ناپیدا

درین مردودهٔ ویران نیابم کام جان ای جان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بی تو یک روز بود نتوانم

بی تو یک شب غنود نتوانم

یار جز تو گرفت نتوانم

نام جز تو شنود نتوانم

چون ترا در خور تو بستایم

دیگران را ستود نتوانم

کشت دیگر بتان ندارد بر

کشت بی‌بر درود نتوانم

گر بتان زمانه جمع شوند

بر تو کس را فزود نتوانم

جز به فر تو ای امیر بتان

گوی دولت ربود نتوانم

همه شادی من ز دیدن تست

جز به تو شاد بود نتوانم

به زبان حال دل همی گویم

گر همی دل ربود نتوانم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تخم بد کردن نباید کاشتن

پشت بر عاشق نباید داشتن

ای صنم ار تو بخواهی بنده را

زین سپس دانی نکوتر داشتن

چند ازین آیات نخوت خواندن

چند ازین رایات عجب افراشتن

نقش چین باید ز سینه محو کرد

صورت مهر و وفا بنگاشتن

چند ازین شاخ وفاها سوختن

چند ازین تخم جفاها کاشتن

خوب نبود بر چو من بیچاره‌ای

لشکر جور و جفا بگماشتن

زشت باشد با چو من درمانده‌ای

شرط و رسم مردمی نگذاشتن

در صف رندان و قلاشان خویش

کمترین کس بایدم پنداشتن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر کار به جز مستی اسکندر می من

ور معجزه شعرستی پیغمبر می من

با اینهمه گر عشق یکی ماه نبودی

اندر دو جهان شاه بلند اختر می من

ماهی و چه ماهی که ز هجرانش برین حال

گر من به غمش نگرومی کافر می من

گر بندهٔ خوی بد خود نیستی آن ماه

حقا که به فردوس همش چاکر می من

گر نیستی آن رنج که او ریش درآورد

وی گه که درین وقت چگوید درمی من

بودیش سر عشق من و برگ مراعات

گر چون دگران فاسق در کون بر می من

گر تیر برویی زندم از سر شنگی

از شادی تیرش به هوا بر پر می من

گادیم بر آنگونه که از جهل و رعونت

از گردن خود بفگنمی گر سرمی من

هر روز دل آید که مگر نیک شود یار

گر خر نیمی عشوهٔ او کی خر می من

گر بلفرج مول خبر یابدی از من

زین روی برین طایقه سر دفتر می من

پس در غم آنکس که ز گل خار نداند

عمر از چه کنم یاد که رشک خور می من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جوانی کردم اندر کار جانان

که هست اندر دلم بازار جانان

چو شکر می‌گدازم ز آب دیده

ز شوق لعل شکربار جانان

ز من برد اندک اندک زندگانی

خلاف وعدهٔ بسیار جانان

فغان ای مردمان فریاد فریاد

ز شوق دیدن و گفتار جانان

از آن دو نرگس خونخوار جانان

ز چشم مست ناهشیار جانان

فغان زان سنبل سیراب مشکین

دمیده بر رخ گلنار جانان

همه شب زار گریم تا سحرگاه

همی بوسم در و دیوار جانان

چو مجنونم دوان در عشق لیلی

همی جویم به جان آثار جانان

ستاره بر من مسکین بگرید

اگر گویی بدو اسرار جانان

ازین شهرم ولیکن چون غریبان

بمانده در غم و تیمار جانان

ولیکن تا روان دارم ندارم

من مسکین سر آزار جانان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم

آن روز دل خلق و سر خویش ندارم

چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین

چون طاقت هجرت من درویش ندارم

در مجمرهٔ عشق و غمت سوخته گشتم

زین بیش سر گفت و کمابیش ندارم

تا سلسلهٔ عشق تو بربست مرا دست

جز سلسله بر دست دل ریش ندارم

زان غمزهٔ غماز غم افزای تو بر من

اسلام شد و قبله شد و کیش ندارم