راسخون

غزلیات سلمان ساوجی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه می‌بری دل ما چون نگه نمی‌داری؟

چه دلبری که نمی‌آید از تو دلداری؟

چرا چو نافه آهو بریده‌ای از من؟

چرا چو مشک مرا می‌دهی جگر خواری؟

به آه و ناله و زاری ز من مشو بیزار

نکن که ما نتوانیم کرد، بیزاری

به سوی من گذری کن که جز غریبی و عشق

دو حالتی است مرا بی‌کسی و بیماری

به کویت آمدن ای یار، ما نمی‌یاریم

تو یاریی کن و بگذر به ما اگر یاری

مشو ز دود من ایمن که کار من همه شب

چو شمع سوختن و گریه است و بیداری

به چشم من لبت آموخت گوهر افشانی

چنانکه داد به لعل لبت شکر باری

سزد که در سر کارم کنی دمی چون صبح

مگر به روز سپید آید این شب تاری

صباست قاصد سلمان به پیش دوست دریغ

که در صباست گران خیزی و سبکباری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خورشید رخا سایه ز ما باز گرفتی

وز من نظر مهر و وفا باز گرفتی

آخر چه شده‌ای برگ گل تازه که دیدار

از بلبل بی برگ و نوا باز گرفتی

وجهی که بدان وجه توان زیست نداریم

جز روی تو آن نیز ز ما باز گرفتی

چون خاک رهم ساختی از خواری و آنگه

پای از سر این بی سر و پا باز گرفتی

گیرم نگرفتی دل بیمار مرا دست

پا از سر بیمار چرا باز گرفتی؟

در حال گدایان نظری هست تو را عام

خاص از من درویش گدا باز گرفتی

شهباز دلم باز به قید تو اسیرست

این صید ندانم ز کجا باز گرفتی

دود دل سلمان ز نفس راه هوا بست

ای سوخته دل راه هوا باز گرفتی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آمد آن خسرو خوبان جهان از باکو

می‌کند قصد جهانی و ندارد باک او

قصد جان می‌کند و جان همه عالم اوست

می‌خورم زهر فراق و ندهد تریاک او

چو رسید آن گل خوشبو ز دیار باکو

هیچ خوف و خطرش نیست زهی بی‌باک او

خسته بر خاک ره افتاده و چشمم بر راه

دید و بگذشت و مرا بر نگرفت از خاک او

گر هلال خم ابروی تو بیند مه نو

رخ به شامی ننماید دگر از افلاک او

غنچه گر بشنود او وصف گل از بلبل باز

دامن از شوق کند تا به گریبان چاک او

من چو صیدی به کمند سر زلفش شده‌ام

تا دگر کشته در آویزدم از فتراک او

اگرش دامن ازین غصه بگیرم کو دست

وگر از جور فراقش بگریزم پاک او

در فشانیست که کردست درین ره سلمان

مرد باید که سخن گوید از ادراک او

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با آنکه آبم برده‌ای، یکباره دست از ما مشو

باشد که یکبار دگر، باز آید آب ما به جو

تا کی به بوی عنبرین زنجیر زلف سر کشت؟

آشفته پویم در به در دیوانه گردم کو به کو

من مست ورندو عاشقم، وز زهد و تقوی فارغم

بد گوی را در حق من، گوهر چه می‌خواهی بگو

ای در خم چوگان تو، گوی دل صاحبدلان

دل گوی می‌گردد ترا میلی اگر داری بگو

از موی فرقت تا میان، فرقی نباشد در میان

باریک بینی هردو را، چون باز بینی مو به مو

با سرو کردم نسبتت، گفتی که ای کوته نظر

گر راست می‌گویی چو من، رو در چمن سروی بجو

شانه شکسته بسته از زلف حکایت می‌کند

آیینه را بردار تا روشن بگوید روبرو

شمع زبان آور شبی از سر گرفت افسانه‌ام

دودش بر سر رفت از آن اشکش ازو آمد فرو

سلمان حریف یار شد وز غیر او بیزار شد

یکدم رها کن مدعی، او را به ما ما را به او

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سری از سر نه ار با ما سر مهر و وفا داری

به ترک سر بگو آنگه بیا گر پای ما داری

به سر باید سپرد این ره تو این صنعت کجا دانی

ز جان باید گذشت اول تو این طاقت کجا داری؟

چومی بر لب رسان جان را اگر کام از لبم جویی

چو گل بر باد ده خود را اگر برگ هوا داری

به عهد جنس ما کم جو نشان عهد حسن از ما

برو بلبل چه می‌خواهی ز گل بوی وفاداری

مپرهیز از هلاک تن بقای جان اگر خواهی

میندیش از سردار ار سردار البقا داری

رخ زر دست و آه سرد و اشک گرم و خون دل

نشان مرد درد ما تو زین معنی چها داری

مس زنگار خوردم شد ز تاب مهر دویت زر

تو خود مسکین نمی‌دانی که با خود کیمیا داری

دل و جان با ختن شرط است سلمان در ره جانان

اگر جان و دلی داری بباز آخر چرا داری؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلا راه هوا خالی نخواهد بودن از گردی

قدم مردانه نه کانجا به گردی می‌رود مردی

خبر داری که درد او برآوردست گرد از من

نماندست از من خاکی به غیر از درد او گردی

چو گردم در هوا گردان ولیکن بر دلش هرگز

نمی‌آیم رها کن تا نیاید بر دلش گردی

دم لعل لبش خوردیم و زاهد کرد منع ما

نکردی منع ما زاهد اگر زین می دمی خوردی

گهی بر آب باید زد درین ره گاه بر آتش

بباید خو فرا کردن به هر گرمی و هر سردی

ز آب دیده سلمان نهال حسن می‌بالد

سحابی تا نمی‌گرید نمی‌خندد رخ وردی

نه هر رعنا و شی باشد حریف مرد درد او

بباید عشق جانان را درون درد پروردی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رفتی از دست من ای یار و نه آن شهبازی

که بدست آورمت، باز به بازی بازی

بر تو چون آب من ای سرو روان می‌باشم

چه شود سایه اگر بر سر من اندازی

همه آنی همه حسنی همه لطفی همه ناز

به چنان حسن و لطافت رسدت گر نازی

دل و جان دادم و سر نیز فدا می‌کنمت

چون کنم چون تو بدین هیچ نمی‌پردازی

گفته‌ای کار تو می‌سازم اگر خواهی ساخت

ز انتظارم به چه می‌سوزی و کی‌ می‌یازی

سوخت چون عود مرا عشق و بران می‌پوشم

دامن از دود درونم نکند غمازی

پرده گل ز هوا می‌درد و کی ماند

غنچه مستور که با باد کند همرازی

درم خالص قلبم نکند میل خلاص

گر تو در بوته غم دم به دمش بگدازی

پرده بردار ز رخ تا پس ازین بر سلمان

زاهد پرده نشین را نرسد طنازی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خنک صبا که ز زلفش، خلاص یافت نفسی

صبا فدای تو بادم، برو که نیک بجستی

غلام قامت آن لعبتم که سرو سهی را

شکست قد بلندش، به راستی و درستی

بیا و عهد ز سر گیر، ای نگار اگر چه

هزار عهد ببستی، چو زلف و باز شکستی

ز زلف و چشم تو من دوش داشتم گله‌ای چند

نگفتم و چه بگویم حکایت شب مستی

تو تا حدیث نکردی، مرا نگشت محقق

که چون پدید شد از نیستی لطیفه هستی؟

مرا تو عین زلالی، ولی گذشته ز فرقی

مرا تو تازه نگاری، ولی برفته ز دستی

به نور دیده سزاوار آنکه روی تو بیند

تو لطف کردی و دردی به مردمان ننشستی

ز عهد سست و دل سخت توست ناله سلمان

تو نیز خوی فرا کن، دلا به سستی و سختی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نمی‌پرسی ز حال ما، نه از ما یاد می‌آری

عزیز من عزیزان را کسی دارد بدین خواری؟

دل من کز همه عالم نیاز آرد به درگاهت

چنان دل را چنین شاید که بی‌جرمی بیازاری؟

دمم دادی که چون چشم خودم دارم به نیکویی

چه خیزد زین درون آخر برون از ناله و زاری

به آزار از درم راندی و رفتی از برم اکنون

طمع دارم که باز آیی و ما را نیز با زاری

مرا تو ماه تابانی ولی بر دیگران تابی

مرا تو آب حیوانی اگر چه در دلم ناری

خوشا آن وقت و آن فرصت که اندر دولت وصلت

به صبح طلعتت تا روز می‌کردم شب تاری

رفیقان خفته و بیدار شب تا روز بخت من

دریغ آن عهد بیداری که خوابی بود پنداری

میان ما به غیر ما حجابی نیست می‌دانم

چه باشد گر در آیی وین حجاب از پیش برداری

به زاری و فغان از من چرا بیزار می‌گردی

دل سلمان تحمل چون تواند کرد بیزاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای مه برا شبی خوش، ناز و عتاب تا کی؟

وی گل نقاب بگشا، شرم و حجاب تا کی؟

ماییم تشنه و تو عین الحیات مایی

همچون سراب ما را دادن فریب تا کی؟

دل خواست از تو چیزی، فرموده‌ای که صبری

جانم رسید بر لب، صبر و شکیب تا کی؟

ای شهسوار خوبان، یکدم به من فرود آی

بردن عنان ز دستم، پا در رکاب تا کی؟

در جست و جوی وصلت، ما را چو آب و آتش

گه بر فراز رفتن، گه در نشیب تا کی؟

خواهند باز دیدن، یک روز هم حسابی

از بیدلان ستاندن، دل بیحساب تا کی؟

خوفم مده که سلمان، در غم تو را بسوزم

پروانه را ز آتش، دادن نهیب تا کی؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز سودای رخ و زلفش، غمی دارم شبانروزی

مرا صبح وصال او، نمی‌گردد شبی روزی

نسیم صبح پیغامی به خورشیدی رسان از ما

که با یاد جمال او، شب ما می‌کند روزی

بجز از سایه سروش، مبادم هیچ سرسبزی!

بجز بر خاتم لعلش، مبادم هیچ فیروزی

ز مجلس شمع را ساقی، ببر در گوشه‌ای بنشان

که امشب ماه خواهد کرد، ما را مجلس افروزی

بسوز و گریه چون شمع ار نخواهی گشت در هجران

به یکدم می‌توان کشتن، مرا چندین چه می‌سوزی؟

اگر زخمی زنی بر من، چنانم بر دل آید خوش

که بر گل در سحرگاهان، نسیم باد نوروزی

قبای عمر کوتاهست، بر بالای امیدم

مگر باز آیی و وصلی، شبی بر دامنم دوزی

چه خواهی کرد ای سلمان، به هجران صرف شد عمرت

مگر وصلش بدست آری، وزان عمری تو اندوزی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای نسیم صبح بوی جانفزا می‌آوری

من نمی‌دانم که این بوی از کجا می‌آوری؟

ای نسیم از خاک کوی یار، حاصل کرده‌ای

تا نپنداری که از باد هوا می‌آوری

گلبن بارآورش ما را نمی‌بخشید بوی

هم تو باری کز برش بویی به ما می‌آوری

گلستان شوق را، نشو و نمایی می‌دهی

بلبلان بی‌نوا را در نوا می‌آوری

ناتوانی زانکه راهی بس دراز و پیچ پیچ

از سر زلف جبینم زیر پا می‌آوری

رفته بود از جا دل ما بازش آوردی بجای

راستی را شرط دلداری بجا می‌آوری

گرز روی لطف یکدم می‌کنی در کوی ما

وقت ما چون صبح از آن دم با صفا می‌آوری

قاصد سلمانی و یکدم نمی‌گیری قرار

روز و شب یا می‌بری پیغام یا می‌آوری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ترک من می‌آیی و دلها به یغما می‌بری

روی پنهان می‌کنی، دل آشکارا می‌بری

دی دل من برده‌ای، امروز دین اکنون مرا

نیم جانی مانده است، آن نیز فردا می‌بری

آنچه گفتی: بود بالایش مرا ای دل منت

منکرم زیرا که خود را بس به بالا می‌بری

کفر زلفت را به دین من می‌خرم زیرا به دین

سر فرو می‌آورد، لیکن تو در پا می‌بری

من نمی‌دانم کزین دل بردنت مقصود چیست؟

بارها گفتی: نخواهم برد، اما می‌بری

چند گویی یک زمان آرام گیر و صبر کن

چون کنم کارام و صبر و طاقت از ما می‌بری

من چو وامق باختم در نرد سودایت روان

زین روان بازی چه سودم چون تو عذرا می‌بری

هیچ عاقل در سر کویت به پای خود نرفت

زلف می‌آری به صد زنجیر و آنجا می‌بری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ساقی ز جام مستی ما را رسان به کامی

تا ما ز کوی هستی، بیرون نهیم گامی

هم نیستی که دارد، ملک فنا بقایی

هم درد چون ندارد در دو دوا دوامی؟

ماییم و نیم جانی، بر کف نهاده بستان

زان می به نیم جانی، بفروش نیم جامی

عشاق را مقامی، عالی است اندرین ره

مطرب مخالفان را بنمای ازین مقامی

تا گرد ما نگردد، غیر قدح گرانی

تا بر سرم نیاید، غیر از شراب خامی

وقتی که شاهدان را، پیدا بود وفایی

احوال عاشقان، را ممکن بود نظامی

شوریدگی ما را، منکر مباش زاهد

چون نیست کار ما را، در دست ما زمامی

گر باده را نبودی، از لعل دوست بویی

کی داشتی به عالم، زین حرمتی حرامی؟

می‌گفت: ترک رندی، سلمان شنید جانش

از می جواب تلخی، وزنی شکر پیامی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی

لب جوی و لب جام و لب یار ای ساقی!

نوبهارست و گل و سبزه و ما عمر عزیز

می‌گذاریم به غفلت مگذار ای ساقی!

موسم گل نبود توبه عشاق درست

تو به یعنی چه بیا باده بیار ای ساقی!

اگر از روز شمارست سخن روز شمار

چون منی را که در آرد به شمار ای ساقی!

شاهد و باغ و گل و مل همه خوبند ولی

یار خوش خوشتر ازین هر سه چهار ای ساقی!

آید از بوی سمن بوی بهشت ای عارف

خیزد از رنگ چمن نقش نگار ای ساقی!

جام نوشین تو تا پر می لعل است مدام

می‌کشد جام تو ما را به خمار ای ساقی!

بی‌نوایم غزلی نو بنواز ای سلمان

در خمارم قدحی نو زخم آرای ساقی!