راسخون

قصاید سلمان ساوجی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

داغ ابروی تو دل پیوسته دارد بر جبین

نقش یاقوتت نگارد جان شیرین بر نگین

جز دهانت هیچ ناید در ضمیر خرده دان

جز لبت نقشی نبندد دیده باریک بین

با مه رویت بتابد ذره روی از آفتاب

با گل حسنت ندارد شاخ برگ یاسمین

با هوای خاک کویت بود ما را اتصال

پیشتر زان کام تزاج افتد میان ماء وطین

زلف شستت راست در هر خم فزون از صد کمند

چشم مستت راست بر هر دل کمین پنجه کمین

روی پنهان می کند در قلب عقرب آفتاب

چهره ات چون می شود پیدا ز زلف عنبرین

نیستی آگه که چشمم در تمنای لبت

خاک کویت را به خون لعل می سازد عجین

مشک در سودای چین زلفت از آهو برید

خود بدین سودا برید ایام ناف مشک چین

مهر جم با نام آصف بر نگین دارد مگر

خاتم لعلت که دارد ملک جان زیر نگین

صاحب کافی کفایت آصف جمشید فر

اختر برج وزارت آفتاب ملک و دین

خواجه شمس الدین زکریا آنکه نامش کرده اند

دامان آخر زمان را بر طراز آستین

کان ز بذل یم یمین او برد دایم یثار

یم به دست کان یثار او خورد دایم یمین

می شمارد قاف را ایام حر فیش از وقار

می نماید یم به چشم عقل نصفش از یمین

دفع یاجوج بلا را حکم او سدی سدید

حفظ سکان زمین را رای او حصنی حصین

لطف طبعش داده با هم آب و آتش را قرار

حسن خطش کرده با هم نور و ظلمت را قرین

ای زسودای سواد نافه مشک خطت هر

زمان بر خویشتن پیچیده زلف حور عین

حضرت رای رفیعت راست مهر و مه رهی

منت طبع کریمت راست بحر و کان رحیم

عروة الوثقی فتراکت خرد چون دید و گفت

اعتصام المک و دین را این سزد حبل المتین

تا نگردد روزی هر روزه را کلکت کفیل

نقش کی بندد که پوشد کسوت صورت چنین

مرکب عزم تو هست هر جا که یک پی برگرفت

آسمان صد پی همان جا روی مالد بر زمین

جز میان نازک خوبان به عهد دولتت

کس نبیند لاغری را کو کشد بار سمین

مد کلکت گر کند دریای عمان را مدد

موجش آرد گوهر و عنبر به دامن بعد از ین

باسها زین پس به طالع بر نیاید آفتاب

گرسها با طالع نیک اخترت باشد قرین

آسمان گوژپشت ار خیمه زد بالای تو

آسمان ابرو و تو چشمی چه عیب است اندر این

گر چه ابرو بر تو رست از چشم و این صورت کج است

عقل داند کو به پیشانی بود بالا نشین

صاحبا با آن که مهری گرم دارد آسمان

با خردمندان نمی دانم چرا باشد به کین

آسمان لطفی ندارد ور نه کی در دور او

خار کش بودی گل نازک مزاج نازنین

گر جهان پاکی گوهر بودی و جوهر شناس

خود نکردی ریسمانم در گردن در ثمین

پشه را بخشد سنان بر قصد پیلان دمان

مور را بندد میان برکین شیران عرین

کرده راسخ حیله گرگین و زور پیل تو

در مزاج روبه و طبع پلنگ خویش بین

دوستی صاحب غرض باید که در پایان کار

بر کند این را صنعت پوست و آن را پوستین

این همه بگذار کی شاید که دارد بی نظام

تا پدید آرد نظیرم شاعری سحر آفرین

دور ها باید به جان گردیدن این افلاک را

کارو بار چون منی را خاصه با نظمی چنین

مثل من گیرم پدید آورد کی پیدا کند

چون تو ممدوحی فظیلت پرور دانش گزین

دیگری بر می برد بر قول من ظن خطا

صدق دعوی من آخر خود تو می دانی یقین

کرد بر ناکامیم دورش قراری وین زمان

هم برآن است و نمی گردد ازین چرخ برین

سین سلمان را اگر بیند به جنب کاف کام

روزگار از کام یک یک برکند دندان سین

بر نمی یاید ز ضعفم ناله و هرگز کجا

با هزاران غم برآید ناله زار حزین

خسرو پیروزه تخت آسمان تا می نهد

سبز خنگ چرخ را هر ماه داغی بر سرین

نقره خنگ توسن زرین ستام آسمان

رایض امر تو را پیوسته بادا زیر زین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

راه نجم چو مشرف کند ایوان حمل

عامل نامیه را باز فرستد به عمل

صفر تخت سلطان فلک بر دارد

لاجرم در فلکش نام برآید به حمل

ابر نوروز چو از بحر برآید به هوا

جرم خورشید چو از حوت برآید به حمل

زرده مهر کند قله که را ابلق

اشهب روز کند ادهم شب را ارجل

ابر هر بیضه کافور که در کوه نهاد

کند آن بیضه کافور سراسر صندل

کار مشکل شده از رهگذر یخ بر ما

تا که از لطف هوا مشکل ما گردد حل

حسن گل جلوه دهد باد به وجهی احسن

راز دل خاک کند عرضه به نوعی اجمل

باغ مجموعه انواع لطایف گردد

سبزه اش خط و چمن مسطر و بویش جدول

نرگس شوخ و گل بابلی امروز به باغ

چون دو چشمند یکی اشهل و دیگر احوال

لاله دل سیه و لعل قبادانی کیست

صورت شام و شفق هیات مریخ و زحل

این همه تیغ خلاف از چه کشیدست چمن

گر چمن را نه سرو برگ خلاف است و جدل

جوشن موج چرا باد کند در تن آب

مغفر لاله چرا ابر نهد بر سر تل

ساقیا رطل پیا پی نده الا که به من

کی کند در من مخمور اثر می به رطل

هر که از می نکند تازه دل و مغز و دماغ

در دماغ و دل و طبعش بود البته خلل

خنکا جان و دل غنچه که بر می خیزد

هر صباحیش ترو تازه نگاری ز بغل

تو هر آن قطره باران که فرو می آید

آیتی دان شده از فیض الهی منزل

گل صد برگ بیاراست به صد برگ بساط

سرو آزاد بپوشید به صد دست حلل

در هوای چمن باغ علی رغم غراب

شاخ گلها زدهاند از پر طاوس کلل

خاک ز نگار برآورد خوشا زنگاری

که دهد آینه دیده و دل را صیقل

ابر نوروز به صد گریه و زاری هر روز

بعد تسبیح خداوند جهان جل جلال

سرخ رویی گلو لاله همی خواهد و ما

همه سر سبزی سرو و چمن دین و دول

خواجه شمس الحق و الدین زکریا که ازوست

ضبط ملک و نسق ملت و قانون ملل

وانکه در عهده اسکندر حزمش نکند

رخنه در سد بقا لشکر یاجوج امل

ذات او واسطه عقد لالی نجوم

رای او آینه نقش تصاویر ازل

ای به معیار ضمیر تو دغل سیم سحر

وی به میزان وقار تو سبک سنگ جبل

موکب عزم تو را جرم هلال است رکاب

موکب جاه تو را خنگ سپهرست کفل

هر سر ماه خیال است کج اندر سر ماه

که به نعل سم اسبت کندش چرخ بدل

مه گرین مرتبه می داشت سپهرش صد بار

بر سم اسب تو می بست به مسمار حیل

خورده زنبور عسل فضله رشح قلمت

لاجرم نص شفا آمده در شان عسل

ای که بی مشورت کلک تو در قطع امور

تیغ را نیست به قدر سر سوزن مدخل

اگر آوازه عدل تو به خورشید رسد

بعد از ین بگسلد از تاج گل آویزه طل

لطفت ار در دهن روح نباتی آبی

بچکاند بچکد آب نبات از حنظل

دارای آن دست که از دست سماک رامح

نیزه بستانی و بخشی به سماک اعزل

چرخ را قدر رفیعت ندهد هیچ مجال

بحر را طبع جوادت ندهد هیچ محل

نزد قدر تو غباری بود آن مستعلا

پیش دست تو غدیری بود این مستعمل

خصم را خلق خوشت می کشد و نیست عجب

که شود بوی خوش گل سبب مرگ جعل

سر شوم عدویت کوفته بهتر چون سیر

زانکه پر کنده و حشوست دماغش چو بصل

عقل کل کسب کمال از شرف ذات تو کرد

ای به صد مرتبه از عقل نخستین اکمل

بنده می خواست که بر رای جهان آرایت

غرض خویش کند عرض به تفصیل و جمل

خردم گفت چه حاجت که بر او هیچ سخن

نیست پوشیده الی آخر من اول

خاطر مدرک دستور و جهانبان و حجاب

دیده روشن خورشید و جهانتاب و سبل

چون به سعیت همه اطراف جهان مرعی شد

طرف بنده همانا که نماند مهمل

تاز تصریف زمان هر سر سالی در باغ

گل مضاعف شود و نرگس اجوف معتل

عیش ماضیت که فهرست نشاط و طرب است

باد پیوسته به رشک نعم مستعمل

پایه قدر تو از پایه گردون اعلی

مدت عمر تو از مدت گیتی اطول

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای زمین آستانت آسمان ملک و دین

آسمانی آسمان گر نقش بندد بر زمین

اشکوب اولت (سبع سموات طباق)

نقش درگاه تو (طبتم فادخلو ها خالدین)

نقش سقف لاجوردت آسمان را می زند

صد گره بر طاق ابرو هر زمان از نقش چین

گر شود ناظر به سقف نیم ترکت آسمان

بر زمین افتد کلاه از فرق ترک پنجمین

طاق درگاه تو طغرایی است بر منشور ملک

رسم ایوان تو بنیادی ست بر ارکان دین

بحر عمان را از اب دجله ات باشد یسار

اب حیوان را به خاک درگهت باشد یمین

بیت معمورت محقق بحر مسجورت رفیق

سقف مرفوعت معین ظل ممدودت قرین

آستانت را برخ شاهان دنیی خاک روب

بارگاهت را به لب حوران جنت خوشه چین

جان فزاید چون صبا در روضه ات طبع سقیم

خوش برآید چون نوا در پرده ات قلب حزین

هیچ کس را نیست بر دامن غباری از رهت

جز صبا را کز غبار توست دامن عنبرین

تا شود جاروب این در پیش فراشان تو

بس که خود را بر زمین مالید زلف حور عین

خازن فردوس را رشک آمد و با حور گفت

تا بدین حد نیز هم نازک نباش و نازنین

حور و ولدان پایکوبند از طرب چونروز بزم

در طواف آیند غلمانت ( به کاس من معین)

جنتی اینک عیان بر تخت و بخت ساحتت

حور و مقصور و درخت طوبی و ماء معین

هست اصل نسخه خلد برین بر هشت باب

تو بهشتی را بر آن افزوده ای با بی برین

اسمان می خواست کز سنگت کند لختی تراش

تا نهد بر خاتم فیروزه خود چون نگین

سر بسی بر سنگ زد چندان که بر روی تیره گشت

پیر کیوان ان معمر هندوی باریک بین

گفت مشتی گر زند صد سال بر دیوار سر

در نیفتد کاهی از دیوار این حسن حصین

اسمان مزدور کار اوست زان زین استین

می رود هر شب درستی مغربی در استان

تا قبول شاه یابد خشت زرین می کشد

صبحدم بر مقتضای (نعم اجر العاملین)

سایه لطف الهی دوندی سلطان که هست

آفتاب دولت و دین قهرمان ماء و طین

ان که حق را بر خلایق از پی ایجاد اوست

منت (انعام اتیکم به سلطان مبین)

مهد اورا موکب خورشیدی اندر ظل چتر

عزم او را رکب جمشیدی اندر زیر زین

ای ز رشک جام جودت چشم دریا پر زاشک

وی زصیت طاس عدلت گوشه گردون پر طنین

گویهای صد رهت تسبیح خیرات حسان

گوشه های دامانت سجاده ی رو ح الامین

حلقه درگاه جاهت گوشوار عزو جاه

پایه سدر رفیعت دستگاه ملک و دین

خاک را با ظل چترت نیست مهر اسمان

باغ را بوی خلقت نیست برگ یاسمین

هر نفس مشاطه رای مشیرت کرده پاک

از غبار تیر مشک روی مرات یقین

پادشاها بنده از بحر نثار اورده است

دامنی در بر درت و.انگه چه در های ثمین

در لباسی خانه ای آراستی کز شوق ان

طاق از رق می کند شق در هز زمان چرخ برین

رسم شاهان جهان است این بهشت اباد تو

رسم شاهان تازه کردی افرین باد افرین

جای شاهان است یا رب فرخ و فرخنده باد

جاودان بر پادشاه شه نشان شه نشین

برسریر منصب دلشاد شاهی تا ابد

شاه با دلشاد باد آمین رب العالمین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

منم ، که نیست شب و روز جز گنه کارم

گناهکار وامید عفو می دارم

امیدوار به فضل خدا هر روزی

هزار بار خدا را زخود بیازارم

شکم بسان صراحی مدام پرز حرام

سجود می کنم وز ان سجود بی زارم

چون من مخالف دین می زیم چو ساغر وچنگ

چا سود گریه ی خونین و نا له زارم ؟

چو خامه نامه سیه می کنم بدان سو دا

که زلف دلکش مشکین خطی به دست آرم

تو آن مبین که چو زنبور خر قه ام عسلی است

که من ز بدو ازل باز بسته زنارم

کجا رسند ینابیع حکمتم به زبان

که من به خاک سر چشمه دل انبارم

در آب وگل شده ام غرق ومشکل است از گل

ره برون شدن من که بس گران بارم

به من به چشم بدی می نگرد که من در خود

چو نیک می نگرم بد ترین اشرارم

به آدمیم نخوانی دگر اگر یک ره

کنی مشاهده پرده های اسرارم

چو دیو ناکسم وبد سپاس وبد کردار

مباد در همه عالم کسی به کردارم

نماند بند خرد را مجال در سر من

که پر شدست دماغ ازخیال پندارم

به تن قرین مقیمان کنج محرابم

به دل ندیم حریفان کوی خمارم

دمید صبح مشیت رسی روز اجل

ولی هنوز من از جهل در شب تارم

مرا چو روز وشب آتش فروختن کار است

یقین کا گرم بود در جحیم بازارم

گرم چو عدم بسوزند نیست کسی را جرم

که من به دود دل خویشتن گرفتارم

شکسته عهد وشکسته دلم که خواهد کرد

شکستهای مرا جبر غیر جبارم

مهیمنا ملکا قادرا خداوندا

تویی رئوف ورحیم وعفو وغفارم

زکرده توبه واستغفر الله از گفته

اگر چه خوب وپسندیده است گفتارم

در آن زمان که امید از حیات قطع کنم

ز لطف ورحمت خود نا امید مگذارم

اگر چه من به رضایت نکرده ام کاری

تو رحمتی کن ونا کرده کرده انگارم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به گرد چشمه ی نوشت دمی مهر گیاه

تو عین آب حیاطی علیک عین اله

ترا چهی است معلق زچشمهی خورشید

فتاده خال سیاهت چو سایه در بن چاه

زشام زلف خودم وعده می دهی چه کنم

که وعده یتو دراز است وعمر من کوتاه

بدان دو چشم مکحل نظر در آیینه کن

ببین که خانه ی مردم چرا شده است سیاه

ز نیل و قالیه بر قمر زدی رقمی

هزار بار کبود وسیاه بر آمده ماه

چه طرفه گر دل وچشم من اند منزل تو

که ماه راست زقلب وزطرفه منزلگاه

به ناله ی سحری دل گواه حال من است

اگر چه غمزه ی تو چرخ کرده است گواه

جوانب رخ تو نازک است و می دارند

دو زلف از آن دو طرف راز گرد آن نگاه

خمیده قدم وچون چنگ می کنم فریاد

زدست عشق که عشقت زده است بر من راه

به باغ نرگس جماش را صبا بر سر

به عهد اکد ش تو کج نهاده است کلاه

حکایت سر زلفین توست در اطراف

عبارت لب ودندان توست بر افواه

نظر بر آن که تو در چشم ما کنی گذری

نموده ام همه روزه چشم ها بر راه

زتاب مهر جمال تو سوختی گیتی

اگر پناه نجستی به چتر (ظل اله )

معز دولت ودین پادشاه روی زمین

که رای اوست از اسرار آسمان آگاه

محیط سلطنتو بحر جود شاه اویس

که چرخ چنبریش چنبری ست بر خر گاه

نجوم کوکب شاهی که روز رزم کند

زمین سیه به سپا ه و فلک به گرد سیاه

به غیر کاه ربا در زمان معدلتش

کسی که به قصب نیارد ربود بر گی کاه

اگر به سایه کند التفات ممکن نیست

گر آفتاب شود بار وضع سایه پناه

دوای ملک بر آورد کلک او ز دوات

شفای خصم بر انگیخت تیغ او زشفا ه

خیال تیغش اگر بر خیال کوه افتد

زچشمه ها شودش خون روان به جای میاه

زهی سپهر جهان دیده با همه پیری

تو را متابع ومحکوم دولت بر ناه

سپرده خاک جناب تو گرد نان بر دوش

کشیده گرد بساط تو گرد نان به حیاه

زده است دست جواد تو مرحبا ی سوال

شده است عفو کریم تو عذر خواه گناه

ز زخم سییل حکم تو روی کوه کبود

زبار منت جود تو پشت چرخ دوتاه

ستاره بسته یپیمان توست بی اجبار

سپهر بنده ی فرمان توست بی اکراه

زخسروان به سپاه اندرش روان سیصد

چو اردوان به رکاب اندرش روان پنجاه

تو را نجوم فلک لشگر است ولشگر گاه

تو را ملو ک وملک را عیند و دولتخواه

کسی که تابع رای تو گشت چون خورشید

کسی که در او نتواند دلیر کرد نگاه

تو را همیشه تفاخر به گوهر اصلی ست

حسود را به کلاه گوهر نگا روقباه

کلاه زر کش نرگس به نیم جو نخرند

تو آن مبین که بدو داده اند ضر به کلاه

درون دشمنت از موج چون دل بحر است

که نیزه ی تو برون برد جان از او به شناه

به لطف وخلق تو ملک آنقدر منافع یافت

که از ریاح ریاحین واز میاه گیاه

برای خرج عطای کف تو مسکین کان

چه جان بکند ودر آخر نماند طاب ثراه

نزد به عهد تو در رودبار بر بط ره

ولی فاخته را رود چنگ زد صد را

شها بهار جوانی من گذ شت ورسید

خزان پیری انده فضای شادی کاه

بر استخوان چو کمانم نماند جز پی وپوست

زبس که بار جهان می کشم به پشت دوتاه

زمان خلوت وایام انزواست مرا

نه موسم شره مال وحر ص ومنصب وجاه

بر آن سرم که کشم پای فقر در دامن

برم به ملک قناعت زدست آز پناه

پس از قضای حیات به باد رفته مگر

ادام کنم به دعای حقوق نعمت شاه

دل زمانه یجافی نمی دهد مهلت

تو مهلیت زبرای من از زمانه بخواه

همیشه تا گذرد ماه وروز وهفته و سال

سعادت دو جهان باد لازم درگاه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آسمان با سینه ی پر آتش و پشتی دو تا ه

شد به های های گریان بر سر بیرام شاه

شد وجودی نازنین صافی تر از آب حیاط

در میان خاک ریزان (طیب الله ثراه)

در میان خاک پنهان چون تواند دیدنش

آنکه نتوانست دیدن کرد مشکین گرد ماه

بر سرش روحانیون فریاد وزاری می کشند

همچون مرغان بر سر سرو سهی بی گاه وگاه

گر در این ماتم نبودی روی خاک از اشک تر

کرده بودی آسمان صد باره بر سر خاک را ه

از لطافت بود چون جان بلکه نازک تر زجان

نازنین جانی که بودش در همه دل جایگاه

عقل دعوی می کند کو بود در سیرت ملک

یافتم بر صدق این دعوی ملایک را کواه

بود اصل مردمی در خاک بنهادش جهان

وان چه زین پس روید از خاکش بود مردم گیاه

ای دریغان سر به باغ کامرانی کاسمان

کرد در طفلی چو گل پیراهن عمرش قباه

ای دریغ آن شمع بز م افروز ملک خسروی

کش به یک دم کشت دور غم فضای عمر کاه

دور ها باید به جان گردیدنی افلاک را

تا چنان ماهی شود طالع ز دور سال وماه

انجمن چون انجم چرخند زین غم در کبود

مردمان چون مردم چشمند یک سر در سیاه

حرمت سلطان رعایت کرد یعنی کو سرست

و رنه بر می داشت از سر آسمان زرین کلاه

این حکایت گر به گوش سخره ی صما رسد

نشنوند از کوه سنگین دل صدا الا که (آه)

ای خرد مندان چه در ابیست بودش غیر عمر

از جوانی وجمال وهمت ومردی وجاه

دیده اید این اعتبار العتبار العتبار

دیده اید این احتشام الانتباه الانتباه

بی ثبات است این جهان ای دل ورت باید یقین

اولت باید به حال این جوان کردن نگاه

وارث عمر جهان پیر بودی این جوان

گر به جا ه و مال بودی یا به تد بیروسپاه

آفتاب عمر او گر یافت از دوران زوال

جودان پاینده بادا سایه ی (ظل اله)

پادشا ها گر عزیزی کرد از این دنیا سفر

به سریر مصر جنت رفت چون یوسف زجاه

این جهان فانی است نتوان دل نهادن بر فنا

تا جهان باقی بود باد دا بقای پادشاه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

طراوتی است جهان را به فر فروردین

که هر زمان خجل است اسمان ز روی زمین

ز لطف خاک صبا گشت بر هوا غالب

چنان که می چکدش از حیا عرق ز جبین

فلک ز قوس و قزح بر هوا کشیده کمان

هوا ز برق جهان بر جهان گشاده کمین

حریر سبز چمن شد شکوفه را بستر

کنار برگ سمن شد بنفشه بالین

مرا عذاب خوش آید که می زند بر رود

ترانه های دل آویز و صوت های حزین

درخت میوه را چون شاخ ثور برگ نداشت

چو برج ثور بر اورد زهره و پروین

چمن به است ز چرخ برین به سهیه بید

خلاف نیست بر ان چرخ پیر است برین

مثل نرگس رعنا بعینه گویی

که در چمن به تماشای لاله و نسرین

گذشته اند سحر گه مخدرات بهشت

بمانده است در و باز چشم حور العین

نهاده لاله کله کج به شیوه خسرو

گشاده غنچه دهن خوش به خنده شیرین

رسیده خسرو انجم به خانه بهرام

زدند خیمه گل بر منار چوبین

به وصف عارض گل بلبل سخن گو را

معانی کلماتی است نازک و رنگین

سمن چو نظم ثریا و ژاله چون شعری است

که کرده اند در ان نظم دلگشا تضمین

چمان چو من به چمن با چمانه چم بر جوی

اگر معاینه جویی بهشت و ماء معین

چو باد صبح به بوی گل و سمن بر خیز

بیا چو شبنم و خوش بر کنار سبزه نشین

نگر به لاله و نرگس کلاه زر در سر

چنین روند لطیفان به باغ روز چنین

ز داغ طاعت تو سبز خنگ گردون را

ز راه مرتبه بر سر سبق گرفت سرین

در ان زمین که ببارد کفن به جای نبات

بر آورند سر از خاک گنجهای دو فینم

ز هی زلوح ضمیر تو عقل علم آموز

زهی زفیض نوال تو ابر گوهر چین

ز عین نعل براق مواکبت دل قاف

هزار بار شده رخنه رخنه چون سر سیم

چنان به عهد تو میزان عدل شد طیار

که میل سوی کبوتر نمی کند شاهین

از ان گذشت که در روزگار احسانت

برای رزق کسی خون خورد به غیر چنین

به طالع تو مشرف شده است شاه فلک

به طلعت تو منور شده است تاج و نگین

ظفر به بند کمند تو معتصم شد و گفت

که فتح را به ازین نیست هیچ حبل متین

به اب تیغ تو میرود به روز کین خود

بود عدوی توزین پس چو اتش بر زین

اگر سپهر در اید به سایه علمت

بنات پرده نشین فلک شوند بنین

نهد ز ضعف شکم و بر زمین براق فلک

اگر شمار تو بر پشت او ببند زین

اگر ز روضه خلدت غزال بوی برد

سراز چه روی فرود اورد به سنبل چین

زبان سوسن ازاده در حدیث اید

اگر کند به ثنای تو این سخن تلقین

اگر چه طبع روان من است گوهر بخش

ور چه شعر متین من است سحر مبین

طرب سرای خیال من است پرده غیب

خزینه دار ضمیر من است روح امین

مرا تصور مدحت چنان بود که بود

شکسته پر مگسی را هوای الیین

سخن دراز کشیدم کنون زمان دعاست

که جبرئیل امین راست بر زبان آمین

همیشه تا متولد شود اناث وذکور

همیشه تا مترادف بود شهور وسنین

هزار سال جلالی بقای عمر تو باد

شهور آن همه اردیبهشت وفروردین

ملوک ملک وملک داعی ومطیع ورهی

خدای عزو جل حافظ ونصیرو معین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یاد صبح است این گذر بر کوی جانان یافته

یادم عیسی است جسم خاک از و جان یافته

یا بشیر صحت ذات عزیز یوسف است

رهگذر بر کلبه احزان کنعان یافته

این خلیل اذر است ازر برو ریحان شده

یا خضر در عین ظلمات اب حیوان یافته

گوهر ذات وجود در درج فطرت است

چون( کلیم الله ) خلاص از موج بحران یافته

درة التاج سلاطین شاه دلشاد ان

که هستگرد نان را طاقتش با طوق فرمان یافته

ای به تمکین از ازل ثانی بلقیس امده

وای ز یزدان تا ابد ملک سلیمان یافته

شکر یزدان را که ذات بی نظیرت در جهان

هر چه جسته جز نظیر از فر یزدان یافته

از نظیرت سالها جاسوس فکرت یک جهان

جسته و صد ساله ره زان سوی امکان یافته

اسمان از خود نمایی پیش رای روشنت

افتاب عالم ارا را پشیمان یافته

عقل کامل رای خود را نزد رای کاملت

با کمال معرفت در عین نقصان یافته

روی سر پوشیدگان پرده ها عفتت

روزگاراز سایه خورشید پنهان یافته

از سواد سایه چترت جهان خال جمال

بر عذار شاهد چارم شبستان یافته

شهسوار همتت افلاک را در روز عرض

چون غبار نیلگون بر سمت میدان یافته

نو عروس حشمتت خورشید را در بزم پاه

چون مرصع مجمری در زیر دامان یافته

گلشن نیلوفری را خادمان مجلست

شبه نرگس دانی از مینا در ایوان یافته

با وجود جود طبع و حسن اخلاقت که خلق

هر دو را گلزار لطف و ابر احسان یافت

قصه یوسف جهان در قعر چاه انداخته

نامه حاتم فلک در طی نسیان یافته

دست دول بخشت کزو کان در دهان انداخت خاک

بحر پر دل را حربف اب دندان یافته

دستت ارزاق خلایق در سبیل تقدمه

دادو بستد تا بروز حشر از ایشان یافته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل آخر یک قدم بیرون خرام از خویشتن

آشنا شو با روان بیگانه شو از خویشتن

روی ننماید هلال مطلع عین الیقین

تا هوای ملک جان تاریک دارد گرد ظن

عین انسانیتی خواهی که ظاهر گردت ؟

چهره پنهان داد چون انسان عین از خویشتن

آدمی را آن زمان آرایش دین بر کنند

کا دمش زآلایش طین پا گرداندبدن

چون زنی پیر از دنیا کهنه چرخی در کنار

گر جوانمردی چه گردی چرخ پیرزن

لاف ردی می زنی با چرخ گردانت چه کار ؟

رشته پیوند بگسل چرخ را بر هم شکن

زیر زین داری براق آخر چه خسبی در گلیم

زیر ران داری نجیب ؟ آخر چه پایی در عطن

دار دنیا را به دین دزدان دین ده چون مسیح

راه دار ملک جان گیر از خراب آباد تن

خیمه جان بر جهانی زن که در صحرای او

لاله زار گلشن خضر است خضرای دمن

در مقام صدق جان باید که باشد درنعیم

جسم خواهی در تنعم باش خواهی در حذر

ذات یوسف را به مصر اندر کجا دارد زیان

زان که در کنعان به خون آلوده باشد پیرهن

تا به کی در باد خواهی دادن این عمر عزیز؟

در هوای رنگ و بوی ارغوان یا یا سمن

بس کن این آتش زبانی بس که در پایان چو شمع

خواهدت بر باد دادن سر زبانت بی سخن

هر زبانی کز میان او رسد جان را زیان

شمع وار آن به که سوزد یا بمیرد درلگن

آبروی هر دو عالم آن زمان حاصل کنی

کز سر اخلاص گردی خاک پای بو الحسن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نقره ی خنگ صبح را در تاخت سلطان ختن

ساقیا گلگون کمیتت را به میدان در افکن

خسرو چین می کند بر اشهب زرین ستام

تا به شام اندر عقیب لشکر شتاختن

هست گلگون باده را کامی که بوسد لعل تو

سعی کن تا کام گلگون را بر آری از دهن

چشمه ای بر قله ی کوهسار مشرق جوش زد

ای پسر سیراب گردان قله را از حوض دن

چرخ توسن را که دارد هر سرمه ناخنه

باز می بینم که هستش چشم اختر غمزه

باد پای عمر سر کش تند وناخوش می رود

دست وپایش را شکالی ساز از مشکین رسند

گر رگر دان هان کمیتت را که می گیرد سبق

اشهب مشکین دم خاور در آهوی ختن

صبح شب رنگ سیا وش را سر افسار بتاب

بر گرفت از سر به جایش بست رخش تهمتن

سبز خنگ آسمان را کش مرصع بود جعل

زین زرین بر نهاد از بحر جمشید زمن

شهسوار ابلق دور زمان سلطان اویس

آفتاب آسمان ملک ظل ذو المنن

گوشه ی نعل براقش حلقه ی گوش فلک

ابغر سم سمندش سر مه ی چشم پرند

نه سپهر آورد زیر په سهند همتش

دم نزند از سبز ه در مرغزار پر سمن

هست از آن برتر براق آسمان اصطبل را

پایگه کوه سر فرود آرد به خضرای دمن

با محیط دست در پایش جواد او چرا

ابرش ابر آب خور سازد ز دریای عدن

در صفات مرکب صر صر تک جمشید عهد

می نم تضمین دو بیت از سحر بیت خویشتن

ملک را امید فتح از چرخ باید قطع کرد

چشم بر گرد سمند شاه باید داشتن

زان که هیچ از دست وپای ابلق شام وسحر

بر نمی خیزد به غیر از گرد آشوب .فتن

که سیاس مر کبانت سایش پنجم رواق

وای غلام آستانت خسرو و زرین مجن

گر براق برق را بر سر کن حکمت لجام

هیچ نتواند زجا جستن دگر برق یمن

با در دستت زمام آسمان تا آفتاب

هر سحر خواهد عنان از حد مشرق تاختن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دمید گرد لب جوی خط زنگاری

بیاد و در قدح افکن شراب گلناری

صبا شراب صفا ریخت در پیاله گل

به یک پیاله مل گشت روی گل ناری

زمان زمان گل است و اوان ساغر می

کی آوری می اگر در زمان گل ناری

بیاد تفرج آیات صنع باری کن

که داده است بر ابر و این همه گهرباری؟

نهاد گنبد گل بین که از مرد و لعل

نهاده‌اند و در او می‌کنند زر کاری

مهندسان هوایی ز نقطه باران

بر آب دایره‌ها می‌کشند پرگاری

چو قرص گرم فلک دید گل دهن بگشود

ندانمش زه چه پیدا شد این شکم‌خواری

شب دراز به تحصیل علم حکمت عین

بسا که نرگس مسکین کشیده بیداری

زرشک چشم ندارد که لاله را بیند

که لاله نیز چرا می‌کند کله داری؟

اصول و حکمت بید و خلافیش بنگر

شنو کلام قماری و منطق ساری

فغان ز درد دل سار و ناله سحرش

که هست در دل سار علتی ساری

اگر زیاد نه بویی شنود چون یعقوب

چرا به قهقه خندید کبک کهساری؟

شکوفه پیش رو لشکر بهار آمد

که پیر به ز برای سپاه سالاری

عجب که دیده نرگس نظر به مردم هیچ

نمی‌کند نظرش بر خود است پنداری

نهاد شاخ شجر تخته‌های بزازی

گشاده باد صبا کلبه‌های عطاری

ز جعد غالیه بوی بنفشه روی زمین

نهاد خال رخ گلرخان فرخاری

نوای بلبل عاشق شنو، نه ناله چنگ

که از محبت گل شد برو هوا تاری

مده به مجلس گل راه چنگ، که گل

عروس پرده نشین است و چنگ بازاری

دل است غنچه به یکباره و سوسن است زبان

بسی است ره زبان آوری به دلداری

ثنای حضرت گل بلبل از چه می‌گوید؟

ببایدش ز من آموخت نغز گفتاری

چو کلک من ثنای و دعای شاه سزد

زبان قمری اگر لاله را شود قاری

معز دولت دین، سایه خدای که هست

به سایه علمش آفتاب ز نهاری

محیط مکرمت و کان جود، شاه اویس

که ابر را ز درش را تبی است ادراری

شهی که گر بفروشند نعل اسبش را

برای تاج کند مشتری خریداری

جناب همت او آن رفیع مملکت است

که کرد هفت سپهری چهار دیواری

اگر درآورد او ظل چاه را به جوار

ز چاه چشمه خورشید را کند جاری

چو دید رایت او گفت آفتاب بلند

که کار توست جهانگیری و جهانداری

کند مطالعه روزنامه فردا

ضمیر او ز سواد شب خط تاری

ز جام بأسش اگر عقل جرعه‌ای بچشد

به خواب نیز نبیند خیال هشیاری

سحاب کیست که لاف سخا زند با او؟

اگر چه می‌کندش دعوی هواداری

کسی که شد چو قلم در زمان او دو زبان

نصیب اوست سیه رویی و نگونساری

ز حمل جان چو نهنگ آمدست دشمن او

چرا بدوش کشد بار سر به سرباری

زهی به قوت شاهین بازویت کرده

به هر دیار ترازوی عقل طیاری

سریر جاه تو را بالشی کند گردون

به گرد بالش او گر تو سر فرود آری

به بوی خلق تو یابد حیات و برخیزد

نسیم صبح که جان می‌دهد ز بیماری

اگر نسیم صبا گردی از درت یابد

بسی که مشک ختن را دهد جگر خواری

برای قدر تو زانکه گنجدش در سر

قبای اطلس گردون کند کله داری

ز زخم تیغ تو خورشید تیغ زن هر شب

پناه برده به کوه است و گشته متواری

که در جهان کمری جز به طاعتت بندد

که آن کمر نکند بر میانش زناری

جهان عدل تو باغی است بارور که در او

جز از درخت نبیند کسی گران باری

به روز جلوه نصرت قبای فیروزی

ز گرد خنک تو پوشد سپهر ز نگاری

هر آن که نام تو بر دل نوشت گشت عزیز

مگر درم که ز دست تو می‌کشد خواری

بسی گنه ز زر آمد پدید و بخشیدی

به لطف خویشتنش گرچه خصم دیناری

اگر شمار درم می‌کنند پادشهان

تو آن شهی که درم را به هیچ نشماری

به غیر مورچه تیغ وقت قصد عدو

روا نداشته هرگز که موری آزاری

بر شکوه وقار تو کوه با همه سنگ

رود به باد چو کاه از چه از سبکساری

شها ببوی ثنایت فلک ز شرق به غرب

همی برد سخنم را چو مشک تاتاری

کواکب سخنم طالعند در آفاق

ولی چو سود که طالع نمی‌دهد یاری

به وصف حال خود از گفته نجیب و کمال

دو بیت کرده خرد بر زبان من جاری

به خاک پای تو کاب حیات از آن بچکد

اگر مسوده شعر من بیفشاری

سزد که خواری حرمان کشد معانی من

بلی کشند غریبان هر آینه خواری

همیشه تا بود این خرقه ملمع دهر

که روز می‌کشندش پودی و شبش تاری

سنین عمر تو را باد روز نوروزی

لیال آن همه قدر شهور آزاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نسیم صبح سلامم به دلستان برسان

پیام بلبل عاشق به گلستان برسان

به همرهیت روان را روانه خواهم کرد

روانه کرد به جانان روان روان برسان

هزار قصه رسیدست زمن به گوش به گوش

مگر مجال نباشد یکی از آن برسان

کمند طره ی او با کمر چو در پیچد

دقیقه ای زتن من در آن میان برسان

مجال دم زدنت گر بود در آن خلوت

زمین ببوس ودعایم زمان زمان برسان

به آستان مرسانش غبار من لیکن

به من غباری از آن عالی آستان برسان

دل مرا که کباب است ومی چکد خونش

ببر به آتش رخسار دلستان برسان

به زلف او خبری زین دل شکسته بده

بگوش من سخنی زان لب ودهان برسان

گرت به باغ رخ او بنفشه بار دهد

زمن سلام به نسرین وارغوان برسان

زبان سوسن رطب اللسان به عاریه خواه

به زیر لب سخن من بدان زبان برسان

ازان دو لاله نصیبی به سنبل وگل ده

وزان کلاله نسیمی به مشک وبان برسان

سحر گهست وزاغیار در گهش خالی

دعای من به جنابش سحر گهان برسان

بر آر کام دل ما وشربتی زان لب

بکام این دل بیمار ناتوان برسان

بکام من زلبش پیش از آن که خط بدهد

عنایتی کن وحلوای بی دخان برسان

زضعف ناله نمی آید ونمی کشمش

بیا بیا بکش او را کشان کشان برسان

فراق لعل لبش خون من بخواهد ریخت

بیا وزان دهنش جان من امان برسان

در آن میان چو دهد کام عاشقان لب دوست

بگو زیر لبش بهره ی فلان برسان

همی کند سخنش مرده زنده ور باور

نمی کنی بر او اول با متحان برسان

به کوی دوست مرا خانه ایست گویا رب

به عافیت همه کس را به خان ومان برسان

دلم زشوق عقیق لبش رسید به جان

نسیم رحمتی از جانب یمان برسان

نسیمی از سر زلفش بیار وجان بستان

به پایمرد بگویم به رایگان برسان

حدیث در سر شک مرا به نظم آور

به گوش یار به وجهی که می توان برسان

به حق صدقی ومهری که داری ای دم صبح

که صدق من به محبان مهربان برسان

تویی مربی انفا س و با توام سخنی است

به تربیت سخنم را بر آسمان برسان

به عون همت سلطان ز آسمان بگذر

دعای من به شهنشه اویس خان برسان

زمین ببوس وزمین بوس بنده ی خاکی

به آستانه یآن دولت آشیان برسان

بر آر دست وبگو یا رب آن شهنشه را

به دولت ابد وعمر جاودان برسان

به تازیانه عزمش خیال جامد را

وبه برق سبک عنان برسان

سپهر خواست که کیوان رسد به دربانیش

زمانه گفتکه او را تو بر چه سان برسان

ز سد ره ساز بنه نردبانی ا ر برسد

بدان رواق زحل را به نردبان برسان

اگردوام بهارت هواست از عد لش

خبر به لشگر غارتگر خزان برسان

خریف تازه چمن رنگ و بوی نستاند

مثال نافذ امرش به بوستان برسان

به کوه گو کمر بندگی شه دربند

ز سربلندی خود را به توامان برسان

به چرخ گو که قضیب سمند سلطان را

ز دخل سنبله بر دوش کهکشان برسان

جهان پناها مگذار خصم را بهجهان

ازین جهان به جهانش بدان جهان برسان

اشارتی به قلم کن که خیزو از سر دست

نواله کرم ما به انس و جان برسان

به تیغ گو زبان را چو آب کن جاری

مناقب گهر ما به دشمنان برسان

مده تونان بد اندیش گر بخواهد نان

بدود ونان که دهی از سر سنان برسان

به آفتاب ضمیر تو گفت : فیض مر ا

زقیروان جهان تا به قیروان برسان

ز عدل داد نوال تو چرخ طشتی زر

کزین کران جهان تا بدان کران برسان

به خاوران ز پی چاشت خوان زر گستر

به باختر ز پی شام همچنان برسان

به گرگ عدل تو گفت از پی خوش آمد میش

بدوش بر ، بره را بر شبان برسان

به ابر کرد خطاب وبه مهر گفت کفت

که فیض ما به یم وجود مابه کان برسان

صبا برای خدا هیچ اگر مجالی افتد

دعای ما به جناب خدایگان برسان

وگر سخن نتوانی زما رسانید ن

ز در د من به درش ناله وفغان برسان

به آب چشمه حیوان به خاک در گاهش

دهان بشوی د عایم بدان دهان برسان

حدیث موجب حرمان من بدان درگه

چنان که با تو بگویم هم آنچنان برسان

زناتوانی پایم بد ست عذری هست

تو عذر لنگ به نوعی که می توان برسان

ملا زمان درش را ببوس صد پی پا

دعای من به جناب یکان یکان برسان

سعادتی که در اشکال اختران دارند

سپهر پیر بدین دولت جوان برسان

بگو یا رب کام ومراد هر دو جهان

به پادشاه جهانبخش کامران برسان

میامن برکات دم اویس قرن

به عهد دولت این صاحب قران برسان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دریغا که خورشید روز جوانی

چو صبح دوم بود کم زندگانی

دریغا خرامنده سروی که بودش

درین مرز ایران زمین مرزبانی

دریغا سواری که جز صید دلها

نمی‌کرد بر مرکب کامرانی!

دریغا که ناگه گلی ناشکفته

فرو ریخت از تند باد خزانی!

برین آفتاب ای فلک زار بگری

فرو رفته در صبح جوانی

درد باد گل را دهن برین غم

چرا می‌گشاید لب شادمانی؟

چه شوخی جهانا که شرمت نیاید

از آن طلعت خوب و فر کیانی!

ایا شمع گریان نگویی چه بودت

که بر فرق خاک سیه می‌فشانی؟

ایا صبح خندان چه حالت شنیدی

که بر سینه مشکین قصب می‌درانی؟

یقین است ما را درین خانه رحلت

ولیکن نبود این کسی را گمانی

که در عنفوان صبا میر قاسم

زند خیمه بر جنت جاودانی

دریغ آن سرو افسر شهریاری

دریغ آن قد و قامت پهلوانی

هنوزش خط سبز ننوشت گامی

در اطراف رخساره ارغوانی

هوای پدر کرد و مادر همانا

کزین مادران دید نامهربانی

سواری چنان که پنداشت چرخا

که بر مرکب چون پیکر نشانی

هژبری چنین که دانست دهرا

که پابست گوری کنی ناگهانی

ایا مردم دیده چون بود حالت

در آن عین بیماری و ناتوانی؟

به بدری محاق تو واقع شد ای مه

چه تدبیر با گردش آسمانی؟

اگر خسرو عهد بوری درین ملک

در آن مملکت نیز نوشی روانی

دلا کار و بار جهان آزمودی

چرا در پی کار و بار جهانی؟

گذری است عمرت همان به که او را

به خیر و سلامت خوشی بگذرانی

تو خود گیر کاندر جهان دیر ماندی

چه بنیاد بر خانه ایرمانی

ندانم که کرد ناگه تحمل

دل نازک پادشاه این گرانی

بماناد کیخسرو آنکش برادر

فرود آمد از باره خسروانی

دل یوسف عهد چون است گویی

ز نادیدن ابن یامین ثانی

شها باد دوران عمر تو باقی

چنین است احوال دنیای فانی

چو یاقوت با کوه پیوسته بادا

بقای تو ای گوهر کن فکانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

طالع عالم مبارک شد به میمون اختری

منتظم شد سلک ملک دین به والا گوهری

تاج شاهی سرفرازی می‌کند امروز از آنک

گردنان مملکت را دوش پیدا شد سری

اول ماه جمادی سال ذال و میم و حا

ز آفتابی در وجود آمد به شب نیک اختری

تا حساب طالعش بیند در اصطرلاب ماه

شب همه شب بود کیوان منتظر بر منظری

قاضی صدر ششم، در عین طالع می‌نوشت

بر سعادتمندی هر دو جهانش منظری

بهر قربان شحنه پنجم که ترک انجم است

بر گلوی بره می‌مالید هر دم خنجری

خسرو کشور گشای قلعه چارم ز زر

حضرت عالیش را ترتیب می‌داد افسری

زهره زان شادی صاحب طالع است آمد به رقص

بر سیوم گلشن به دستی می به دستی مزمری

از پی تحریر حکم طالعش تیر دبیر

پیش بنهاده دواتی باز کرده دفتری

تا سپند شب بسوزاند به دفع چشم زخم

صبحدم زین مجمر فیروزه پر کرد آذری

با دلی پر مهر می‌گردید چرخ گوژ پشت

برسر گهواره‌اش چون مهر گستر مادری

عنبر شب تا کند او را به لالایی قبول

عرض کردی خویشتن را هر زمان در زیوری

از قدوم فرخ او آتش اعدا بمرد

مقدم او داشت گویی معجز پیغمبری

دفع یاجوج بلا و فتنه را آمد پدید

در جهان از پشت دارای جهان اسکندری

شاه غازی ظل یزدان شیخ حسن نویان که هست

گردن گردون ز بار منتش چون چنبری

آنکه نامش می‌زداید چهره هر سکه‌ای

وانکه ذکرش می‌فزاید پایه هر منبری

موکب اقبال او را صبح صادق سنجقی

ساقی احسان او را بحر زاخر ساغری

بر تیغش گرفتند بر کوه خارا کوه را

باز نشناسد کسی از کومه خاکستری

در چنان روزی که گفتی گردگردون گرد کرد

چهره خورشید را پنهان به کحلی معجری

ز آتش پولاد رمح و تابش دم هر نفس

سینه گردون شدی چون کوره آهنگری

هر سواری بود گاه حمله بردن در نبرد

آهنین کوهی روان در عرض گاه محشری

هر درفشی اژدهایی هر کمندی افیعی

هر حسامی آفتابی هر نیامی خاوری

چون بر اطراف می یاقوت گون سیمین سحاب

بر سر سیلاب خون افتاده هر جا مغفری

قلب دشمن کز صلابت با شکوه کوه بود

بود گاه حمله‌اش کاهی به پیش صرصری

از سلیمان خاتمی بس و از شیاطین عالمی

از کلیم اله عصایی و از فراعین لشگری

بر سر رمحش چو چشم دشمنان دیدی خرد

در دماغ خویشتن بستی خیال عمری

هم بمیرند آخر آن اشرار کز شمشیر میر

می‌جهند امروز یک یک چون شرار از اخگری

ابتدای این سعادت هیچ دانی از چه بود

از خلوص اعتقاد داوری دین پروری

سایه حق شاه دلشاد آنک آمد حضرتش

ملجا هر پادشاهی مرجع هر داوری

بی هوای او نپوید هیچ دم در سینه‌ای

بی رضای او نیاید هیچ جان در پیکری

در سرابستان قدرش شکل انجم بر فلک

قطره‌های شبنم‌ند افتاده بر نیلوفری

سالها شد تا نمی‌یارد زدن راه عراق

هیچکس در روزگار او مگر خنیاگری

در شب تاریک حرمان رهرو امید را

جز فروغ اختر رایش نباشد اختری

سرو را قرب سه سال است این زمان تا هر زمان

خاک پایت را جبینم می‌دهد دردسری

داشتم امید آن کز خدمت درگاه تو

همچو دیگر همسران خویش گردم سروری

صورت احوال من یکباره دیگر گون شدست

وز من باور نداری هم بپرس از دیگری

قرض خواهانم یکایک بستدند از من به وجه

گر ز انعام تو اسبی داشتم یا استری

نیست روی آنکه راه خانه گیرم زین بساط

این چنین فارد که من افتاده‌ام در ششدری

نا امید از لطف یزدان نیستم با این همه

همتی در بسته‌ام باشد که بگشاید دری

تا بیان ثابت نگردد جز به قول حجتی

تا عرض قائم نباشد جز به ذات جوهری

باد ز آفات عوارض در پناه لطف حق

جوهر ذاتت که هست الطاف حق را مظهری

تا ابد باشد در ظل شما شه زادگان

این یکی طغرل تکینی وان دگر شه سنجری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زحبس نفس خلاص ای عزیز اگر یابی

سریر سلطنتت مصر جان مقر یابی

از این خرابه کنگر مقام اگر ببری

فراز کنگره یعرش مستقر یابی

اگر به چشم تامل به خاک در نگری

به زیر پای خود اندر هزار سر یابی

کمال قدر وشرف می کنی طلب چون ما

منازلی که تو می جویی از سفر یابی

ز خود سفر کن اگر نعمت ابد طلبی

که در چنین سفر آن سفره ی ما حضر یابی

تو مرغ بی پری از بال نیست خبری

به بال کن طیران تازه بال پر یابی

به زیر تیغ چو کوهی نشسته تا باشد

که سنگ پاره ای از لعل بر کمر یابی

بدان قدر که بیابی زرزق راضی شو

چو بیش و کم همه در قبضه ی قدر یابی

دل است کعبه ی عرفان کعبه ی دل را

دراز صفات توسعی بکن که در یابی

به بوی دوست سحر خیز شو چو باد صبا

که بوی دوست زمشکین دم سحر یابی

چو مشکو عود عزیزی نفس وطیب نفس

بسوز سینه و خونا به ی جگر یابی

ندیم مجلس کروبیان قدس شوی

زشر نفس خلاصی بجوی اگر یابی

به خلوت حرم دوست آن زمان برسی

کزین ده و دو درونه تتق گذر یابی

دل شکسته چو یاقوت شاد کن وانگه

به عهده یمن از آتش اگر ضرر یابی

اگر نه بر دل کوه است خاری از درون

فسرده خون زچه در سینه یحجر یابی

زغصه بر جگر بحر نیز داغی هست

وگرنه از چه لبش خشک وچشم تریابی

ز چشمت ار سبل ریب عیب بر خیزد

سرایر حجب غیب در نظر یابی

خواص خاص زعامی مجو که ممکن نیست

که آنچه در دل بحر است در شمر یابی

برای مصلحتی پادشاه گردون را

گهی به خاوران و گاهی به باختر یابی

سپهر با عظمت را که بسته اند کمر

برای خدمت اولاد بو البشر یابی

تو در مزراغ دنیا چو تخم بد کاری

در آخرت هم ازین جنس بارو بر یابی

دو تویی فقرا جامه ایست کز عظمت

هزار میخی افلاکش استر یابی

ندارد ان شرف و اعتبار دینی درون

که خویش را تو بدان چیز معتبر یابی

ببخش مال و نترس از کمی که هر چه دهی

جزای آن به یک ده ز داد گر یابی

تو همچو منبع ماهی به عینه چندانی

که بیشتر بدهی فیض بیشتر یابی

چو غنچه خانه پر از برگ ودایمی دلتنگ

که کی ز باد هوا خرده ای ز زر یابی

مقرر است نصیب ار هزار سعی کنی

هر آنچه هست مقدر همان قدر یابی

چو نرگست همگی چشم بر زر و سیم است

نظر به زر نکنی هیچ اگر بصر یابی

مکن ملامت دنیا که سست بنیاد است

کزین سرای دو در خلد هشت در یابی

جلیس او شوی آنگه که چشم و گوشی را

کز آن جمال و مقال حبیب در یابی

چو گاو و چشم ز دیدار عیب سازی کور

چو پیل گوش ز گفتار خلق کر یابی

گذر به لاله ستان کن چو باد تا در خاک

غریق خون همه سرهای تا جور یابی

اگر به نسخه تشریح چشم در نگری

شروح صنع درین جلد مختصر یابی

گذشت عمر عزیزت به هرزه تا امروز

دلا به کوش که باقی عمر دریابی

تو مردمی ز همه مردمی امید مدار

که این کرم ز نفوس ملک سیر یابی

مباش در دم نحلی که در دمش نوش است

که در دم و دم او نوش نیشتر یابی

ببین که با همه حسن اللقا چه کوتاهست

بقای صبح دوم را که پرده در یابی

ز آه سرد حذر کن که کوه را چون کاه

زباد سینه درویش بر حذر یابی

از مروت نیست پیشش بحر را خواندن سخی

وز سبکباری ست گفتن کوه را نزد ش حلیم

ای عیون اختران از خاک در گاهت کحیل !

وی جبین آسمان از داغ فر مانت وسیم

هم به جنب همتت گردون خسیس ومه گد ا

هم به خیل حشمتت دریا بخیل وکان لئیم

سفره ی افلا ک را رای تو بخشد قرص چاشت

ابلق ایام را جودت دهد وجه فضیم

می کند ثابت به برهان های قاطع تیغ تو

کوشهاب ثاقب است وخصم شیطان رجیم

در میان روز وشب گر تیغ تو سدی کشد

خیل شب زان پس نیارد سر بر آوردن زبیم

کعبه درگاه توست اندر مقامی کاسمان

بسته احرام عبادت گرددش گرد حریم

خویشتن را دشمنت بر تیغ دولت می زند

لاجرم پروانه سان می سوزد از تاب الیم

از در اصحاب دولت می توان گشت آدمی

یافت از اقبال ایشان پایه ی انسان رقیم

ای عدو در زیر شیر رایت او شد که هیچ

در نمی گیرد سگی وروبهی با این غنیم!

با قضا حیلت چه آرزد زانکه در روز اجل

عاجز است از دفع دشمن سوزن چو موی سیم

خصم بالین سلامت را کجا بیند به خواب

زا نکه آن سر کش زیادت می کشد پا از گلیم

پادشا ها در بهار دولتت من بی نوا

هستم آن بلبل که چون عنقاست مثل من عدیم

گر چه بیمار است طبعم قوتی دارد سخن

ورچه باریک است معنی دارم الفاضی جسیم

گر به دست دیگری آرم سخن عیبم مکن

زان سبب کز دست خویشم در عذابی بس الیم

تا ندید گل بود هر سال بلبل در بهار

در بهار کامرانی دولتت بادا ندیم !