راسخون

قطعات سلمان ساوجی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صدر عالی، کمال دولت و دین

ای به تو کشور کرم، آباد

در سخا و مروت و احسان

مثل تو مادر زمانه نزاد

هر که او دست در رکاب تو زد

پای بر فرق فرقدان بنهاد

از بزرگان روزگار تویی

خوب خلق و اصیل و نیک نهاد

یک قرابه شراب نیکم بخش

که تو را کردگار بد مد هاد

بنده بیتی همی کند تضمین

که از آن خوبتر ندارد یاد

بخت نیکت به منتهای امید

برساناد و چشم بد مرساد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایا شاهی که بر الواح گردون

فلک نقش ثنایت می‌نگارد

دعاگو یک سخن دارد اجازت

اگر باشد در آید عرضه دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خیام دولتت برکنده دور آسمان

چون خیامت بارگاه آسمان برکنده باد

جز که چشم حاسدان از باغ شاهی برنکند

سر و قدت را که چشم حاسدان برکنده باد

گر گشاید باز مرز نگوش و نرگس چشم و گوش

بی تو چشم و گوششان در بوستان بر کنده باد

بعد ازین سنگین دلی گر دل نهد بر تاج و تخت

چون زر و یاقوت و لعلش خان و مان بر کنده باد

عین آب ار وا شود بعد از تو بر صحرا و کوه

چشم‌های روشن آب روان برکنده باد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دیدی که محمد مظفر

در کسوت فاقه چون به سر برد

می‌زیست به جامه‌های کرباس

وانگه که بمرد در کول مرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای شهنشاهی که این چرخ مقوس روز رزم

طایران فتح را از پر تیرت بال کرد

طینت پاک تو را از جوهر عقل آفرید

آن خداوندی که شخص آدم از صلصال کرد

گرد خیلت را ظفر در چشم دولت سرمه کرد

ظل چترت را فلک بر روی دولت خال کرد

دست تو ابواب آمال خلایق کرد باز

دامن خواهندگان از مال مالامال کرد

همتت راضی نشد ورنه ز گرد موکبت

خواست رضوان حوریان را یاره و خلخال کرد

تیزیی می‌کرد خنجر بهر خون دشمنت

آمد اندر سر بخونش بس که استعجال کرد

زر غلام حلقه در گوش غلامان تو شد

زان جهان نامش گهی دینار و گه مثقال کرد

فیض دستت دید دریا زیر لب با ابر گفت

گر نوالی می‌کنی باید بدین منوال کرد

هر که در مدح تو چون سوسن نشد رطب اللسان

لاله سان گردون زبانش را سیاه و لال کرد

پادشاها گر چه گستاخی است لیکن واجب است

عرض حال خود مرا پیشت علی الا جمال کرد

بر من از دین است باری بس قوی و من ضعیف

چون توانم احتمال این چنین اثقال کرد

طوبی بار آور طبع مرا طوبی له

تند باد صر صر غم خواهد استیصال کرد

بر ادا قرض سلمان وعده‌ها دادند لیک

دولت توفیق شاه آن وعده‌ها پامال کرد

بود مقصودش که در دست تو گردد ساخته

در ادا قرض من دوران ازان اهمال کرد

کعبه آمال چون درگاه گردون قدرت است

خواستم زین پیش عزم کعبه آمال کرد

مرغ جان ناتوانم بال پریدن نداشت

در هوای عزم درگاه تو پر از بال کرد

داشتم عزم سفر چون ماه بهر اجتماع

ناگه از یک ماهه ره خورشیدم استقبال کرد

التفاتی گر کند رای قدر فرمان تو

می‌تواند بنده را تدبیر جبر حال کرد

حاجت من بنده می‌داند که خواهم شد روا

چون دعاگو روی دل در قبله اقبال کرد

روز حشرت از حساب سال و ماه و عمر باد

کز پی عمرت فلک تدبیر ماه و سال کرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سپهر فضل و هنر شمس دین که شمس و قمر

جز از غبار درت توتیا نخواهد کرد

صفای نیت و صدق تو صبح اگر بیند

ز شرم دعوی صدق و صفا نخواهد کرد

برید باد بهاری به بوی نافه مشک

به عهد خلق تو فکر خطا نخواهد کرد

خجسته رای تو گویی ز روی لطف هنوز

نظر به حال پریشان ما نخواهد کرد

طبیب خلق تو دردی که در درون من است

به حسن تربیت آن را دوا نخواهد کرد

در تو ملجا فضل است و بنده جز به درت

به هیچ جای دگر التجا نخواهد کرد

اگر چه این قدرم خود محقق است که کس

به سعی کار خلاف قضا نخواهد کرد

ولی رضای تو جویم از آنکه می‌دانم

قضا خلاف رضای شما نخواهد کرد

گرفتم آنکه دعاگو برای ساز سفر

حدیث خیمه و اسب و قبا نخواهد کرد

قراضه‌ای که درین مدت از مسلمانان

ستانده است رهی تا ادا نخواهد کرد

یقین بدان که غریم مشنع بی شرم

به هیچ راه رهی را رها نخواهد کرد

محقری که بنامم مقرر است امروز

بوجه هیچ معامل وفا نخواهد کرد

روا مدار که حاجات بنده را به کسی

کنی حواله که دانی روا نخواهد کرد

جهان به کام تو بادا که بنده تا زنده

بود همیشه جز اینت دعا نخواهد کرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کنار حرص الا پر کجا توانی کرد

تو از طمع که سه حرف میان تهی افتاد

عزیز من در درویشی و قناعت زن

که خواری از طمع و عزت از قناعت زاد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

میر مسعود پیر گشت و هنوز

همچو اطفال کعب می‌بازد

قدمی و دمی عجب دارد

که بدین تیزد و بدان تازد

هر کجا او قدم زند یادم

ز آدمی آن طرف بپردازد

دم او کشوری بگنداند

قدمش عالمی بر اندازد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هدهد نامه رسان تاج کرامت بر سر

نامه‌ای دوش به سلمان ز سلیمان آورد

سحری پیک نسیم آمد و از خاک درش

مردم چشم مرا کحل سپاهان آورد

یا ایاز طرف بارگه محمودی

مژده مرحمت و تحفه احسان آورد

آن نبی خلق که نامش چو نبی محمود است

با وجود عظمت یاد ز سلمان آورد

باز گردید همان طائر فرخنده قدم

به تو از بنده دعاهای فراوان آورد

داد شوریده از شور بیابان مشتی

به ملک تا به در روضه رضوان آورد

برد تر دامنی از عین مقیر طرفی

به خضر تا به لب چشمه حیوان آورد

آفرین باد برین خواجه مخدوم پرست

که ز تیغش خرد انگشت به دندان آورد

حق گذاری ولی نعمت و مخدوم به جای

کس ازین بیش نیاورده و نتوان آورد

ای خدیوی که به تکلیف و ارادت تقدیر

طوق فرمان تو در گردن کیوان آورد

به درستی شرف منزلت کسرویت

بس شکستا که برین طاق نه ایوان آورد

غیرت دست تو کان خلنه کان را بر کند

ای بسا آب که در دیده عمان آورد

هر صباحی که به صوبی ز دیار تو سفر

کرد ازان ملک بضاعت همگی جان آورد

کوه اگر سر بکشد از تو، ضعیفی چو نسیم

از درت رفت و کشانش به گریبان آورد

پشت ملک است به رای تو قوی با رایت

روی در بارگه دولت سلطان آورد

ابر دستت نظر از تربیت دریا یافت

آفتابی مدد از سایه یزدان آورد

زود رای تو ازین نیت نیکو خواهد

گوی خورشید فلک در خم چوگان آورد

حلقه در گوش به پا بوس تو چیپال آمد

تاج بر دوش به درگاه تو خاقان آورد

باد مقرون به ابد دور بقایت که تو را

آسمان از پی جمعیت دوران آورد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شها قمری طوق‌دار تو آمد

که تا آستان بوسد و باز گردد

اگر هست ره تا چو دولت در آید

وگر نیست چون بلا باز گردد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایا کریم نهادی که پیش نعمت تو

همه خزائن کان خاک خان نمی‌ارزد

دو قرص چرخ که خواننده ما و خورشیدش

به سفره کرمت بر دونان نمی‌ارزد

به گوهری ز کلام تو پیش تیر دبیر

مرصع کمر تو امان نمی‌ارزد

بر تجرد نفست قبای اطلس چرخ

به گرد دامن آخر زمان نمی‌ارزد

تو نازنین جهانی به یک سر مویت

تنعم همه ملک جهان نمی‌ارزد

اگرچه راح روان بخش جوهری است شریف

ولی به جوهر قدسی جان نمی‌ارزد

مضرت است و منافع شراب را بسیار

اگر قیاسی کنی این بدان نمی‌ارزد

همیشه باد، تنت در امان صحت و ناز

که ملک کون به ملک اما نمی‌ارزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

همنشین بدان مباش که نیک

از بدان جز بدی نیاموزد

خار آتش فروز سوختنی

که ز گل جاه و شوکت اندوزد

عاقبت بر کند دل از صحبت

وز برای گل آتش افروزد

خار کاتش بود بدوزنده

آتش کشتنیش می‌سوزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من که باشم که شوی رنجه به پرسیدن من

این چنین لطف و کرم هم ز شما برخیزد

پادشاهی تو هم عذر تو خواهه ورنه

چه ز دست من درویش گدا برخیزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای صاحبی که صاحب دیوان چرخ را

در مجلس تو منصب بالا نمی‌رسد

آنجا که کاتبان تو تحریر می‌کنند

حکم قلم به صاحب جوزا نمی‌رسد

دریا چو جوش می‌زند از جود خود مگر

صیت مکارم تو به دریا نمی‌رسد

امروز در بسیط زمین با وجود تو

آیین سروری دگری را نمی‌رسد

یکدم نمی‌رود که ز دریای خلق تو

صد کاروان عنبر سارا نمی‌رسد

جم رتبتا به حضرت اعلی آصفی

احوال عجز بنده همانا نمی‌رسد

بگذشت چار مه که ز دیوان روزیم

یک جو به وجه را تب و اجرا نمی‌رسد

زیر کبودی فلک احسان نمانده است

یا خود برات رزق ز بالا نمی‌رسد

کارم رسیده است به جایی و آن چه جا

جایی که هیچ خیرم از آنجا نمی‌رسد

ز ابر قطره به کف ما نمی‌فتد

و ز باد راحتی به دل ما نمی‌رسد

گفتن دروغ راست نباشد همی کند

گه گاه وجود مکرمت اما نمی‌رسد

با این نظام حال و منال و فراغ بال

هیچم به قرض خواه و تقاضا نمی‌رسد

ز انعام عام اصلی خویشم مدد فرست

ز احسان دیگری نه که اصلا نمی‌رسد

داعی پیاده است و گران بار ناتوان

هر روز ازین به مجلس اعلا نمی‌رسد

صیت تو از ثری به ثریا رسیده باد

پیوسته تا ثری به ثریا نمی‌رسد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای امیری که شهسوار فلک

با تو پیوسته هم عنان باشد

با سوار فلک اگر گویی

که مرو بعد ازین بران باشد

هر کجا فتح در حدیث آید

تیغ تیز تواش زبان باشد

خسروا خواستم ز شه اسبی

که مه نو رکاب آن باشد

کی مه نو رکاب من گردد

گرنه پای تو در میان باشد

باد نوعی که دایم اقبال است

از مقیمان آستان باشد