راسخون

قطعات سلمان ساوجی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پادشاها خواست کردن جانم استقبال تو

لیکن از بیماری جان بود پایم سخت سست

جز دل و جان نیستم چیزی سزای حضرتت

حال جان من برین سان است و دل خود پیش توست

شکر ایزد را که بوم ظلم را بشکست بال

شاهباز آمد به تخت بخت شاد و تندرست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بلقیس ثانی ای که صد پایه رای تو

بالای دست را بعه آسمان نشست

لطفت به آستین کرم پاک می‌کند

گردی که گرد دامن آخر زمان نشست

خورشید مهر توست که در جان چرخ تافت

گوهر حدیث توست که در طبع کان نشست

گردی است کز نشاط تو برخاست آسمان

آنگه به خدمت آمد و بر آستان نشست

نام کنیزکی تو بر خود نهاد گل

زان بر سریر مملکت بوستان نشست

شاها امید بود که داعی به دولتت

بر مرکبی بلند جوان روان نشست

اسپیم پیر کوته کاهل همی دهند

اسبی نه آنچنان که توانم بران نشست

چون کلک مرکبی سیه و سست و لاغر است

جهل مرکب است بر اسبی چنان نشست

از بنده مهتر است به ده سال و راستی

گستاخی است بر زبر مهتران نشست

اسب سیه نخواهم و خواهم به دولتت

بر خنگ باد سرعت آتش عنان نشست

ور نیست خنگ نیک بفرمای تا مرا

اسبی چنان دهند که بر وی توان نشست

ظلت ظلیل باد که گیتی به دولتت

در سایه مظله امن و امان نشست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شاها یقین که مدح و ثنای تو برترست

زانها که در سواد دل و دفتر آمده است

شاها بیان حال مفصل نمی‌کنم

درد مفاصل است که گردم برآمدست

از درد جامه‌ای که به زانو همی رسد

زین جامه خانه بهره من چاکر بر آمدست

درد دل و جفای جهانم نبود بس

کم درد پای نیز کنون بر سر آمدست

حالم ز من مپرس که بهر عرض حال

برخاسته است درد و به زانو درآمدست

این بوده است مانع اگر زانکه چند روز

سلمان به آستان شما کمتر آمدست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صاحب قران دور فلک خواجه تاج الدین

ای خواجه‌ای که دین و سعادت قرین توست

تو خاتم اکابری و دست حکم تو

آن خاتمی که دست خرد در نگین توست

دستت کلید باب امید خلایق است

دهر آن کلید یافته در آستین توست

هر جا که می‌نشینی و هر جا که می‌روی

اقبال همرکاب و خرد همنشین توست

کردست ملک را یدها هم به دست شاه

کلک یسار بخش که آن در یمین توست

محمود بنده زاده داعی دولتت

کو چو رهی به لطف و عنایت رهین توست

کردست التماس وزین ملتمس هزار

موقوف یک اشارت رای رزین توست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پادشاها مهد عالی می‌رود سوی شکار

لیکن اسباب شدن ما را مهیا هیچ نیست

خیمه و اسب است و زین جامه اسباب سفر

جز دو اسب لاغری با بنده زینها هیچ نیست

نوکرانی نیز نیکو دارم اما هیچ یک

بر سرش دستار بر تن جبه در پا هیچ نیست

لاجرم از گفت و گوی نوکران در خانه‌ام

جز حدیث سرد و تشنیع و تقاضا هیچ نیست

زیر و بالا چون مگوید مردکی کش روز و شب

جز زمین و آسمان در زیر و بالا هیچ نیست

هم عفا الله قرض خواهم کودم فردای من

می‌خورد با آنکه می‌داند که فردا هیچ نیست

وجه مرسومی که سلطانم معین کرده بود

جو به جو مستغرق است و حالا هیچ نیست

آن محقر چون دهان شاهدان آوازه‌ای

داشت اما چون نظر کردیم پیدا هیچ نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای جهانبشخ جوانبختی که اهل فضا را

جز جنابت در جهان امروز استظهار نیست

نو عروس تازه روی فتح را در روز عرض

جز به خون دشمنت گلگونه رخسار نیست

با عیار جوهر رای جهان آرای تو

آفتاب زر فشان را گرمی بازار نیست

کیست آنکو با تو پا بیرون نهاد از دایره

کو به کار خویشتن سرگردان تر از پرگار نیست

خود کدامین ذره است از خاک درگاهت که آن

توتیای دیده بخت او لوالابصار نیست

در چنین ملکی که هر کس را که بینی غله‌اش

گو ز صد گر نیست افزون، کم ز صد خروار نیست

در عراق امروز دشتی نیست کان از بهر کشت

چون سرای خصم ناهموار تو هموار نیست

کار، کار کارهای گندم است امروز و جو

لاجرم یک جو ندارد هر که گندم کار نیست

من ز بی کشتی چو کشتی‌ام که بر خشک اوفتد

کم جوی در دست و یک من گندم اندر بار نیست

از پی زرعم فلانی چند در کارست و کیست

در عراق اکنون کسی را کش فلان در کار نیست

کدخدایی‌ام کنون پا بست اطفال و عیال

صورت امسال من چون پار و چون پیرار نیست

در چنین شهری و وقتی و چنین بی برگییی

سی چهل نان خواره دارد بنده را غمخوار نیست

ده فلان باید مقسم کردنم یا هفت و هشت

گر نباشد هفت و هشت از پنج و ز شش چار نیست

این چه بی شرمی و ابرامست سلمان تن بزن

شد غرض معلوم شه را حاجت تکرار نیست

غله بی گاو و زر خواجه زراعت می‌کنی

کز زراعت هر که را زر نیست برخوردار نیست

آسمان کز سور دارد گاو تخم از سنبله

زان ندارد حاصلی کش در هم و دینار نیست

دولت مخدوم باقی باد و باقی بنده را

جز دعای دولتش مقصود ازین اشعار نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایا سحاب نوالی که ابر دریا دل

به های های ز دست تو بارها بگریست

به هر کجا که کنی روی فتح پیشرو است

که پشت فتح به روی مبارک تو قویست

خدا یگانا من بنده قدیم توام

به حال بنده ازین بیش بایدت نگریست

کسی که در ورق بخشش تو ثابت نیست

سه چار سال پیاپی به غیر سلمان کیست؟

ز ذل فاقد و از طعن مردمان هر دم

مرا بدار به نوعی که خوش توانم زیست

وظیفه‌ای که ازین پیش داشتم آن نیز

نمی‌دهند ازین پس وظیفه من چیست؟

زیاده باد هزاران عطیه کبری

شمار عمر تو و هر عطیه‌ای صد و بیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خواجه از قول باز می‌گردد

خواجه را شرط و قول و پیمان نیست

دلپذیر است قول او لیکن

لیکنش بازگشت چندان نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز پیری جهان دیده کردم سوالی

که بهر معیشت ز مال بضاعت

چه سرمایه سازم که سودی کند گفت

اگر می‌توانی قناعت قناعت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مشیر ملک و صلاح زمانه عزالدین

که هر چه هست به جز خدمت تو نیست صلاح

هرآنچه بر دل خصمت گذشته کج بوده

مگر به روز نبرد تو در سهام و رماح

به هر زمین که گذر کرده باد آبادی

نسیم معدلتت جسته از مهب ریاح

بزگوارا یک شمه بشنو از حالم

که چیست بر دلم از گردش صباح و رواح

جماعتی چه جماعت سه چار بی سر و بن

همه به خصمی من بر کشیده قلب و جناح

بر آن امید نشسته که خون من ریزند

که هر چه بود به جز خونشان نبود مباح

بجز هنر همه جرمم دعای دولت توست

که عقد منتظمش کرد روزگار و شاح

به دولت تو بر آرم دمارشان از سر

مرا زبان چو خنجر کفایت است صلاح

تو دیرمان به جهان و جهانیان که تو را

بدین به خلق فرستاد رازق فتاح

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وزیرا جهان قحبه بی وفاست

تو را زین چنین قحبه‌ای ننگ نیست

برون زین فراخی دگر را بخواه

خدای جهان را جهان تنگ نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای وجودت سبب راحت و آسایش خلق

به وجودت ابدا زحمت و رنجی مرساد

از ره راستی اندر چمن دین سروی

خاطرت باد چو سرو از همه بندی آزاد

گر چه از هستی ما عارضه‌ات گرد انگیخت

نور چشم هنری هیچ غبارت مرصاد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پادشاها صبوح دولت تو

متصل با صباح محشر باد

بنده امروز پنج روز گذشت

که برین برهمی زنم فریاد

نه کسی می‌رسد به فریادم

نه یکی می‌کند ز حالم یاد

چه دهم شرح لطفهای کچل

آن نکو سیرت فرشته نهاد

سر من از جفای او کل شد

که به موییم از و نگشاد

بستد از بنده راه خود صد بار

یک یک راه راه بنده نداد

کرد بیداد و داد دشنامم

دادای پادشاه عادل داد

بخت نیکت به منتهای امید

برساناد و چشم بدمرساد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای یاد حضرتت چو قدح مایه نشاط

طبع جهان به خرمی دولت تو شاد

آن لفظ وعده‌ای که پی آن محقرست

حاشا که از ضمیر منیرت رود زیاد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خدایگان وزیران ملک آصف عهد

زهی نهاده نهاد تو عدل را بنیاد

غبار ادهم کلک تو عنبر اشهب

غلام سنبل خلق تو سوسن آزاد

ز صنع تربیت رای بنده پرور توست

خرد که پیر فلک را نزاده دارد یاد

گر از شمامه خلقت صبا اثر یابد

شود بنفشه محزون چو گل از آن هم شاد

زبان لاله ازان شد به عنبر آلوده

که او حکایت خلق تو می‌کند با باد

خدایگانا احوال من ز دور فلک

به صورتی است که احوال دشمنان تو باد

الاغکی دو سه زین پیش داشت بنده تو

به وجه قرض یکایک به قرض خواهان داد

کنون تصور آن می‌کند که بر تابد

به سوی ساوه عنان عزیمت از بغداد

پیاده رخ به ره آورده ماتم از حیرت

تو شهسواری و اسبی به مات باید داد