راسخون

قطعات سلمان ساوجی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای عذار تو از آفتاب تا بی یافت

گمان مبر که عذارت در آفتاب بسوخت

ولی چو در رهت افتاد آفتاب به مهر

جمال روی تو را دل بر آفتاب بسوخت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای سرفراز شهی کز بن دندان چو خلال

به غلامی درت قیصر و خاقان بر خاست

به هوای چمن خلق تو جان داد به باد

هر نسیمی که از اطراف گلستان برخاست

زان سر زلف بریدند که دردورانت

فتنه از زیر سر زلف پریشان برخاست

ای سبا خوف که از جود تو در بحر نشست

وی سبا ناله که از عهد تو ازکان برخاست

پادشاها اگر از زحمت دندان دو سه روز

حضرت پادشه از مسند دیوان برخاست

انجم از غم همه بودند فرو رفته به خود

یعنی این عارضه از گردش ایشان برخاست

درد، عمری به جهان زحمت مردم می‌داد

رای عالی تو را رغبت در مان برخاست

غضبت خواست که دندن کواکب شکند

فلک آمد به شفاعت ز سر آن برخاست

درد را عدل تو بنمود به کین دندانی

گفت می‌بایدت از عالم ابدان برخاست

زبده عالم ابدان چو تن پاک تو بود

درد فرمان تو برد از بن دندان برخاست

بر بساطت منشیناد درین توده خاک

گرد دردی که ز آمد شد دوران بر خاست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به نسب نیست نسبت مردم

هر کسی را به نفس خود شرف است

شرف در به جوهر خویش است

نه ز پاکی جوهر صدف است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تاج بخش خسروان شاهی کز آب تیغ او

جویبار مملکت پیوسته سبز و خرم است

رای او را زین زر بر پشت صبح اشهب است

قهر او را داغ کین بر ران شام ادهم است

نجم سیار از شهاب تیغ او یک پرتو است

بحر زخار از ریاض طبع او یک شبنم است

چون بیاض روی خوبان از سواد چین زلف

عکس صبح نصرتش تابان ز شام پرچم است

نوبت کوشش خروش کوس در گوشش بسی

شادی افزاتر ز صوت نغمه زیر و بم است

در علو پایه صدر منصب جمشید را

پیش دست و مسندش دست تواضع بر هم است

دست حکمش تا به صدر قدر باز افکنده‌اند

عدل را انصاف بار افتاده دستی محکم است

چرخ بالا دست گو دارد جهان زیر نگین

روز و شب گردان بر انگشتش بسان خاتم است

خسروا بلقیس ثانی آنکه مهد عصمتش

در جناب قدس بالاتر ز مهد مریم است

کرد در حق من احسانی و تنها حق وی

نیست بر من بلکه بر مجموع اهل عالم است

نایبان یک نیمه زر دادند و زان نیمی برات

بر وجوه تقدمه یعنی که وجهی اقدم است

باز می‌خواهند وجه داده را بعد از دو ماه

کافرم زان وجه اگر باقی مرا یک درهم است

نیست بر من حبه‌ای باقی و در دیوان مرا

مبلغی باقی است باقی رای عالی حاکم است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شهی که شنقر عنقا شکار او را ماه

کلاه گوشه خورشید زنگ زرین است

چو باز سر علمش راهمای گردون دید

به چرخ گفت نظر باز کن که شاهین است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زهی آصف کز صفاتی کز کفایت

تو را ملک سلیمان در نگین است

چو کلکت دانه مشکین فشاند

هزارش چون عطارد خوشه چین است

قضا با امر و نهیب همعنان است

قدر با صدر قدرت همنشین است

ز خاک درگهت صد پی کشیده

فلک نیل سعادت بر جبین است

ز شوق طاعتت صد ره نهاده

اسد داغ ارادت بر سرین است

وزیرا کاتب دیوان اعلی

چه گویم راستی مردی امین است

دور رسمک داشت در بغداد و واسط

رهی کز بندگان کمترین است

نجس کرد آن یکی را خواجه طاهر

که با خلق خدا دایم به کین است

یکی را خود یمین الدین بر آن است

که حاصل کرده از کد یمین است

یکی مطعون ارباب شمال است

یکی موقوف اصحاب یمین است

نمی‌دانم که در رسم من افتاد

خلل یا رسم این دیوان چنین است

من آن مستوفی نحس نجس را

اگر طاهرتر از ما معین است

سزایی می‌توان داد لیکن

نظر بر خواجه روی زمین است

به استخلاص من پروانه فرمای

که چون شمعم زبانی آتشین است

سخن را بر دعایت ختم کردم

که آمین در دعا روح‌الامین است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

الا ای آفتاب مشرق فضل

که تاب مهرت اندر جان ماه است

عنان تا تافتی بر جانب شام

جهان در چشم من چون شب سیاه است

به امید قدومت انجمن را

همه شب دیده چون انجم به راه است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا مادر زمانه بتایید نه پدر

آیین وضع و حمل ولادت نهاده است

وین مهد لاجوردی افلاک را خرد

آرایش از جواهر جرام داده است

دل شاد باش کز صدف فطرات وجود

پاکیزه جوهری چو تو هرگز نزاده است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای جهانگیری که وقت رفتن و باز آمدن

موکب نصرت عنایت در عنان پیوسته است

کرده سهم عدل تو صد پی کمان را گوشه گیر

ساخته شمشیر را کلک تو دایم دسته است

دین پناها مدتی شد کز سواد حضرتت

مردم چشمم چو اشک من کناری جسته است

جز خیالت کس نمی‌آید به پرسش بر سرم

خواب دست از من به آب دیده من شسته است

هم سقی الله اشک من کز عین مردم زادگی

در چنین غرقاب دست از دامنم نگسسته است

تا به گوش من خروش کوس عزمت می‌رسد

هوشم از تن رفته و مسکین دل از جا جسته است

جان من بر بسته است اینک به همراهیت بار

دل به کلی از تعلقهای تن وارسته است

دیده سرگردان و حیران مانده است از خستگی

گرچه با این خستگی او نیز هم بربسته است

دیرتر گر می‌رسد چشمم به گرد موکبت

خسروا معذور می‌فرما که چشمم خسته است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پادشاها ز عمر خویش مرا

بی حضور شما چه فایده است

از دعا گو به غیبت و حضور

شاه را جز دعا چه فایده است

همچنان چون ز حضرتت دورم

بودن اینجا مرا چه فایده است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دادند اشتری دو سه نواب شه مرا

شادان شدم از آنکه مرا چارپا بسی است

عقلم به طنز می‌گفت انظر الی الابل

کاندر ابل عجایب صنع خدا بسی است

دیدم ضعیف جانوری مثل عنکبوت

گفتم کزین متاع مرا در سرا بسی است

پرسیدمش چه جانوری گفت من شتر

گفتم بلای جانی و ما را بلا بسی است

گفتم تو گربه‌ای نه شتر گفت چاره نیست

در حیز زمانه شتر گربه‌ها بسی است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

می که نفع است درو در خوردست

گرچه بیش از همه بدنام و دنی است

خار کو ما در گلبرگ طری است

ز آنچه آزار کند سوختنی است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دیدن خواجگان بلایی بود

بنده عمری ازین بلا می‌جست

ناگهانش به علت رمدی

دولتی داد اتفاقی دست

رفت در کنج خانه‌ای تاریک

دیده دربست و از بلا وارست

بنده صد سال دیگر ار باشد

بیش ازین خواجگان که اکنون هست

روشنایی جز این نخواهد دید

غیر ازین طرف بر نخواهد بست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دیدمش دوش رخ تراشیده

گفتم ای جان و دل که روی تو خست

گفت مشاطه بهر چشم بدان

خالی از وسمه بر رخم می‌بست

عرضم زانکه سخت نازک بود

تاب وسمه نداشت خون برجست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون به قشلاق قرا باغ آمدیم

گفتم از افلاس وا خواهیم رست

جرها زین مملکت خواهیم کرد

طرفه‌ها ز اطراف بر خواهیم بست

ناخن اندر هر طرف انداختیم

عاقبت کو کارد در دستم شکست

نیست در دستم از آن جر جز جرب

بر نیامد غیر ازین، هیچم بدست