راسخون

قطعات سلمان ساوجی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شاها از میان جان و دل بیگاه و گاه

من دعایت با دعای قدسیان پیوسته‌ام

با وجود ابر احسانت که بر من فایض است

راستی از منت دور فلک وارسته‌ام

ای خداوندی که رنگ و بوی بزمت چون بدید

گفت گل بر خود چه می‌خندی که اینجا دسته‌ام

درد چشمی ناگهانم خاست و اندر خانه‌ای

تنگ و تاری همچو چشم خویشتن بنشسته‌ام

کرده‌ام عادت به چشم و سر به درگاه آمدن

زان نمی‌آیم که چشمم بسته و من خسته‌ام

چشم‌های بنده از نادیدنت دیوانه‌ام

هر دو را زان روی چون دیوانگان بر بسته‌ام

دولتت بادا ابد پیوند و خود باشد چنین

بارها عقل این سخن در گوش گفت آهسته‌ام

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زاهد بگ آفتاب سلاطین شرق و غرب

دارای تاج بخش و خدیو جهان ستان

ای در جبین صبح نمایت چو آفتاب

انوار سروری ز صباح صبی عیان

حلم تو در ثبات گر و بسته در زمین

عزم تو در شتاب سبق برده از زمان

آبی است رمح و تیغ تو کان آب خصم را

گاهی ز سینه می‌گذرد گاهی از میان

برتافته است پنجه بخت تو دست چرخ

فی‌الجمله خود چه پنجه زند پیر با جوان

با چرخ اگر به زور کند دست با کمر

بخت تو آورد به زمین پشت آسمان

شاها به مرکبی تو مرا وعده داده‌ای

خواهم تکاوری ز جناب خدایگان

چون همتت بلند و چو جودت فراخ رو

چون دولتت جوان و چو حکم تو بس روان

کام است اسب نیکرو علی رغم بدسگال

تو کام بخش بادی و من بنده کامران

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پادشاها هر چه گوید پادشه باشد صواب

همگان را آن سخن مبذول باید داشتن

التماسی کردی از من که التماسی کن ز من

التماس شاهخ را مبذول باید داشتن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شاعری سحر آفرینم، ساحری معجز نما

خازن گنج ممالک، مالک ملک سخن

در دریای کاندرو ز اهل کرم دیار نیست

ناگهان افتاده و درمانده‌ام پا بست تن

یک به یک را کرده غارت بی سر و پایان شهر

تا به دستار سر و ایزار پای و پیرهن

هر یکی زینها به نوعی زحمت ما می‌دهند

تا به کی باشد تحمل خیر سعدالدین حسن

منعمان شهر را گو طاقت من طاق شد

هان ببخشایید هم بر ما و هم بر خویشتن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای ز حیای گوهر پاک تو

غرق عرق زاده بحر عدن

دولت طفل تو که خواهد دمد

تا ابدش بوی لبان از دهن

روز نخستین که ز مادر بزاد

دایه طفل و کرم ذوالمنن

ساختنش از اطلس گردون قماط

داد ز پستان سعدات لبن

روح امینش ز سر سدره گفت

انبته الله نباتا حسن

باد قرین تن و جانش مقیم

ورد سحرگاه اویس قرن

دور تو با دور فلک متصل

عهد تو با عهد ابد مقترن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جهان مجد و معالی رشید دولت و دین

زهی به جاه و جمال تو چشم جان روشن

به فیض ابر کفت بحر و بر چنان پر شد

که بحر خشک لب آمد چو ابر تر دامن

فلک جنابا چون رای و تیغ هر دو ثور است

به جنب رای تو گو آفتاب تیغ مزن

تویی که در چمن فضل هر که سر بر زد

زبان شود همه تن در ثنات چون سوسن

ولیک ایزد داند که هر کجا هستم

بجز جناب ثنای تو نیستم مسکن

چو تو کریم ندیدم که می در آویزد

وسایل تو به سایل چو غازیان به رسن

هنوز گردنم از بار منتت پست است

وگرنه هم سوی شکرت بر آرمی گردن

جهان اگر پر ارزن کنند مرغی را

دهند قوت به هر سال دانه ارزن

جهان تهی شود از ارزن و تهی نشود

دلم ز دانه شکرت به قوت مرغ سخن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حبذا صدر صفحه‌ای که به است

به همه بابی از بهشت برین

میزند نور شمسه‌اش چون صبح

خنده بر ما و زهره و پروین

وصف نقش و نگار دیوارش

سخن ساده می‌کند رنگین

از نبات است اصل ترکیبش

زان نماید نهاد او شیرین

به نبات حسن بر آمده است

خردش زان همی کند تحسین

قطعه‌ای از بهشت دان که درو

کرده بیتی فلک ز خود تضمین

چون به تقطیع نظم بیت دهند

خشک و بر بسته باشد و چوبین

نظم این بیت اگرچه تقطیع است

شاه بیت است بس بلند و متین

راست گویی بساط جمشید است

بر بسیط هوا به صد تمکین

به سر خویش عالمی است که نیست

متعلق به آسمان و زمین

شده ایمن نهاد ترکیبش

از خطاب خلقته من طین

تا درو شاه کامران بنشست

خواندش روزگار شاه نشین

جم ثانی امیر شیخ حسن

خسرو کان یسار بحر یمین

ای به حق بوستان جاه تو را

شکل نسیرین آسمان نسرین

باد هرشب به زینت انجم

طاق‌های سپهر را تزیین

بر سریر سرور مسند و جاه

تا قیامت به کام دل بنشین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صورت لطف الهی شرف ملت و دین

معدن خلق حسن مظهر حق شاه حسین

شاه پرویز لقا خسرو جم قدر که هست

دل و دستش به همه مذهب و کیشی بحرین

بحر را با دل او عقب قیاسی می‌کرد

آن قدر بود که از قطره به دریا مابین

عقل با رفعت او صرفه مه داشت نگاه

گفت کمتر ز ذراعی نبود تا شرطین

ای که بوسیدن خاک قدمت شاهان را

کرده از آب حیات است لبالب شفتین

طاعت امر تو در مذهب جباران فرض

طوق فرمان تو در گردن دین داران دین

چون تن لام کند زخم سنانت تن ناف

چون دل نون شود از شرم سخایت دل عین

گفتم ای چرخ برو خاک درش روب به روی

برد انگشت سوی دیده روشن که بعین

یرقان است ز بیم کف دستت زر را

باور ار نیستت اینک بنگر صفرت عین

تا به نعل سم شبدیز تو یابد نسبت

هر سر ماه شود ماه سما چون سر عین

سروری از تو مزین شده چون چشم از نور

خسروی از تو منور شده چون ماه از عین

خاطر من نکند درک ثنای تو که یم

پیش عقل است مبرهن که نگنجد در عین

تا چو قرص ذهب مهر فتد در دم صبح

روی آفاق شود لجه درای لجین

چون بود از زر و یاقوت سری افسر را

ملک را باد چنان از گهرت زینت وزین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صاحب سلطان نشان دستور اعظم شمس الدین

ای جلال رفعتت را اوج گردون پایگاه

چون ز سدر آستان حضرت تو برگذشت

شاید ار سجده برندش هر زمان خورشید و ماه

چشمه خورشید را خون گردد از بهر تو دل

چون کند اندر ضمیر عالم آرایت نگاه

گردهی رخصت که بوسد آستانت را فلک

هر زمان از غایت شادی بر اندازد کلاه

چون به دار الملک حکمت پادشاهی می‌سزد

گر بود قدر تو را از چرخ اطلس بارگاه

مدتی شد تا نکردی در خلا و در ملا

یاد من کارم ازان شوریده شد حالم تباه

خود نمی‌دانی که از من روی برتابد طرب

گر نباشد سد اقبالت مرا پشت و پناه

گر خلاف راستی کردند نقلی نیست غم

هست بر تصدیق قول من ضمیر تو گواه

حق همی داند که از من بد نیاید در وجود

ور در آمد خود کجا شد خلعت ثم اجتباه

ور همه خود راست است آن بیت یاد‌آور که گفت:

از بزرگان عفو باشد وز فرو دستان گناه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

همی خرید خر و گاو و گوسفند و گله

زمان وقف جمال عرب همه ساله

ولی ولی ولی اندرین دو سه سال

نکرد حاصل غیر از بهای گوساله

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

موجب جمعیت نجوم به عقرب

کرد از گردون سوال شاه زمانه

گفت که چون رایتت به عزم توجه

لشکری آراست کش نبود کرانه

میر سپاه فلک به بارگه خویش

کرد امیری طلب زهر در خانه

تا کند از سروران خیل کواکب

کوکبه‌ای در مواکب تو روانه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

میر سید می‌شناسی بنده را

تا نجویی زینهار آزار من

زحمتم بسیار دادی وین زمانه

رحمتی فرما ولی بر خویشتن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در ره بغداد کز هر جانبی

ناله افتاده باری آمدی

داشتم اسبی که از رفتار او

بر دلم هر دم غباری آمدی

اندکی زر نیز بود اما نبود

آن قدر کاندر شماری آمدی

زر نماند و مرد ریگ اسبم بماند

هم نماندی گربه کاری آمدی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایا دریای جود و کان همت

که گردون مروت را مداری

ترا زان گوهر نایاب کان است

به رنگ لعل و بوی مشک تاری

کرم کن پاره‌ای بفرست پنهان

اگر داری و می‌دانم که داری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به حق المعرفت هر کس چه داند کازر و نی را

منش دانم بد اندیشی است بد نفسی بد آموزی

سیه کاری سیه ماری سیه گوشی سیه پوشی

سیه بختی سیه دستی سیه رویی سیه روزی

علاهم بهتر است اما قوی کسری است مالک را

سپردن ملک کسری را به زرد زدی و زر دوزی