ابیات پراکنده رودکی
چنان که خاک سر شتی به زیر خاک شوی
نیات خاک و تو اندر میان خاک آگین
ای دریغ! آن حر، هنگام سخا حاتم فش
ای دریغ! آن گو، هنگام وفا سام گراه
عاجز شود از اشک و غریو من
هر ابر بهارگاه بابختو
آتش هجر ترا هیزم منم
و آتش دیگر ترا هیزم پده
به آتش درون بر مثال سمندر
به آب اندرون بر مثال نهنگان
در راه نشابور دهی دیدم بس خوب
انگشتهٔ او را نه عدد بود و نه مره
گر نعمهای او چو چرخ دوان
همه خوابست و خواب باد فره
گیتیت چنین آید، گردنده بدین سان هم
هم باد برین آید و هم باد فرودین
کز شاعران نوندمنم و نوگواره
یک بیت پرنیان کنم از سنگ خاره
ای بار خدای، ای نگار فتنه
ای دین خردمند را تو رخنه
زلفینک او نهاده دارد
بر گردن هاروت زاو لانه
خوش آن نبیذ غارچی با دوستان یکدله
گیتی به آرام اندرون، مجلس به بانگ و ولوله
از مهر او ندارم بی خنده کام و لب
تا سرو سبز باشد و بار آورد پده
مهر جویی ز من و بی مهری
هده خواهی ز من و بیهدهای
گه در آن کندز بلند نشین
گه بدین بوستان چشم گشای