ابیات پراکنده رودکی
بسی خسرو نامور پیش ازین
شدستند زی ساری و ساریان
به نوبهاران بستای ابر گریان را
که از گریستن اوست این زمین خندان
هنوز با منی و از نهیب رفتن تو
به روز وقت شمارم، به شب ستاره شمارم
خود غم دندان به که توانم گفتن؟
زرین گشتم برون سیمین دندان
من بدان آمدم به خدمت تو
که برآید رطب ز کانازم
به سرو ماند، گر سو لاله دار بود
به مورد ماند، گر مورد روید از نسرین
تلخی و شیرینیش آمیخته است
کس نخورد نوش و شکر با پیون
هرگز نکند سوی من خسته نگاهی
آرنگ نخواهد که شود شاد دل من
ازان کوز ابری باز کردار
کلفتش بسدین و تنش زرین
گر کس بودی که زی توام بفگندی
خویشتن اندر نهادمی به فلاخن
ای خریدار من ترا بدو چیز:
به تن و جان و مهر داده ربون
بت پرستی گرفته ایم همه
این جهان چون بتست و ما شمنیم
دلبرا، زوکی مجال حاسد غماز تو
رنگ من با تو نبندد بیش ازین ملماز تو
هفت سالار، کندرین فلکند
همه گرد آمدند در دو و داه
آن رخت کتان خویش من رفتم و پردختم
چون گرد به ماندستم تنها من واین باهو