ابیات پراکنده رودکی
گزیده چهار توست، بدو در جهانهان
همارا به آخشیج، همارا به کارزار
فاخته بر سرو شاهرود بر آورد
زخمه فرو هشت زندواف به طنبور
چنان بار برآورد به خویشتن
که من گویم: خوردست سوسمار
علم ابر و تندر بود کوس او
کمان آدنیده شود ژاله تیر
تا زندهام مرا نیست جز مدح تو دگر کار
کشت و درودم اینست، خرمن همین و شد کار
اگر من زونجت نخوردم گهی
تو اکنون بیا و زونجم بخور
چون لطیف آید به گاه نوبهار
بانگ رود و بانگ کبک و بانگ تز
به حق آن خم زلف ، بسان منقار باز
به حق آن روی خوب، کز گرفتی براز
در عمل تا دیر بازی و درازی ممکنست
چون عمل بادا ترا عمر دراز و دیر باز
تازیان دوان همی آید
همچو اندر فسیله اسب نهاز
چون سپرم نه میان بزم به نوروز
در مه بهمن بتاز و جان عدو سوز
نهاد روی به حضرت، چنان که روبه پیر
بتیم وا تگران آید از در تیماس
حسودانت را داده بهرام نحس
ترا بهره کرده سعادت زواش
تو چگونه جهی؟ که دست اجل
به سر تو همی زند سر پاش
از چه توبه نکند خواجه؟ که هر کجا که بود
قدحی می بخورد راست کند زود هراش