ابیات پراکنده رودکی
فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید
جامهٔ خانه بتیک فاخته گون شد
ای جان همه عالم در جان تو پیوند
مکروه تو ما را منما یاد خداوند
رخ اعدات از تش نکبت
همچو قیر و شبه سیاه آمد
دل از دنیا بردار و به خانه بنشین پست
فرا بند در خانه به فلج و بپژاوند
یافتی چون که مال غره مشو
چون تو بس دید و بیند این دیرند
چرخ چنینست و بدین ره رود
لیک ز هر نیک و ز هر بد نوند
ستاخی برآمد از بر شاخ درخت عود
ستاخی ز مشک و شاخ ز عنبر، درخت عود
هر آن کریم که فرزند او بلاده بود
شگفت باشد کو از گناه ساده بود
هردم که مرا گرفته خاموش
پیچیده به عافیت چو فرغند
ماهی دیدی کجا کبودر گیرد؟
تیغت ماهیست، دشمنانت کبودر
بدان مرغک مانم که همی دوش
بزار از بر شاخک همی فنود
برو، ز تجربهٔ روزگار بهره بگیر
که بهر دفع حوادث ترا به کار آید
ماغ در آبگیر گشته روان
راست چون کشتییست قیراندود
مدخلان را رکاب زرآگین
پای آزادگان نیابد سر
با درفش کاویان و طاقدیس
زر مشت افشار و شاهانه کمر