ابیات پراکنده رودکی
فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید
جامهٔ جامه به نیک فاخته گونست
با دل پاک مرا جامهٔ ناپاک رواست
بد مر آن را که دل و دیده پلیدست و پلشت
معذورم دارند، که اندوه و غیشت
و اندوه و غیش من ازان جعد و غیشت
چه گر من همیشه ستا گوی باشم
ستایم نباشد نکو جز به نامت
بودنت در خاک باشد، یافتی
هم چنان کز خاک بود انبودنت
راهی آسان و راست بگزین، ای دوست
دور شو از راه بی کرانهٔ ترفنج
زین و زان چند بود برکه و مه؟
مر ترا کشی و فیزین و غنوج
ز مهرش مبادا تهی ایچ دل
ز فرمانش خالی مباد ایچ مرج
از جود قبا داری پوشیده مشهر
وز مجد بنا داری بر برده مشید
بخت و دولت چو پیشکار تواند
نصرة و فتح پیشیار تو باد
زین و زان چند بود برکه و مه؟
مر ترا کشی و فیزین و غنوج
به تو بازگردد غم عاشقی
نگارا، مکن این همه زشتیاد
ایا بلایه، اگر کارت تو پنهان بود
کنون توانی، باری، خشوک پنهان کرد
گوسپندیم و جهان هست به کردار نغل
چون گه خواب بود سوی نغل باید شد
مرده نشود زنده، زنده بستودان شد
آیین جهان چونین تا گردون گردان شد