ابیات پراکنده رودکی
همی بایدت رفت و راه دورست
به سغده دار یکسر شغل راها
ندیده تنبل اوی و بدیده مندل اوی
دگر نماید ودیگر بود به سان سراب
تا کی کنی عذاب و کنی ریش را خضاب؟
تا کی فضول گویی و آری حدیث غاب؟
جغد که با باز و پلنگان پرد
بشکندش پر و بال و گردد لت لت
تا لباس عمر اعدایش نگردد بافته
تار تار پود پود اندر فلات آن فوات
بر روی پزشک زن، میندیش
چون بود درست بیسیارت
ای زان چون چراغ پیشانی
ای زان زلفک شکست و مکست
خاک کف پای رودکی نسزی تو
هم بشوی گاو و هم بخایی برغست
به باز کریزی بمانم همی
اگر کبک بگریزد از من رواست
همه نیوشهٔ خواجه به نیکویی و به صلحست
همه نیوشهٔ نادان به جنگ و فتنه و غوغاست
هیچ راحت مینبینم در سرود و رود تو
جز که از فریاد و زخمهات خلق را کاتوره خاست
شب قدر وصلت ز فرخندگی
فرح بخشتر از فرسنا فدست
لاد را بر بنای محکم نه
که نگهدار لاد بنیادست
خوبان همه سپاهند، اوشان خدایگانست
مر نیک بختیم را بر روی او نشانست
بهارچین کن ازان روی بزم خانهٔ خویش
اگرچه خانهٔ تو نوبهار برهمنست