ابیات پراکنده رودکی
بر تو رسیده بهر دل تنگ چارهای
از حال من ضعیف بیندیش چارهای
شاعر شهید و شهره فرالاوی
وین دیگر به جمله همه راوی
مرا با تو بدین باب تاب نیست
که تو راز به از من به سر بری
بتا، نخواهم گفتن تمام مدح ترا
به شرم دارد خورشید اگر کنم سپری
من کنم پیش تو دهان پر باد
تا زنی بر لبم تو زابگری
به جای هر گران مایه فرومایه نشانیده
نمانیدست ساراوی و کرهٔ اوت مانیده
بزرگان جهان چون بند گردن
تو چون یاقوت سرخ اندر میانه
ای آن که از عشق تو اندر جگر خویش
آتشکده دارم سد و بر هر مژه ای ژی
زر خواهی و ترنج، اینک این دو رخ من
می خواهی و گل و نرگس، از آن دو رخ جوی
جز برتری ندانی، گویی که آتشی
جز راستی نجویی، ماناتر از وی
بتگک ازان گزیدهام این کازه
کم عیش نیک و دخل بی اندازه
منم خو کرده بر بوسش، چنان چون باز بر مسته
چنان بانگ آرم از بوسش، چنان چون بشکنی پسته
یک سو کشمش چادر، یک سو نهمش موزه
این مرده اگر خیزد، ورنه من و چلغوزه
کنه را در چراغ کرد سبک
پس درو کرد اندکی روغن
سروست آن یا بالا؟ ماهست آن یا روی؟
زلفست آن یا چوگان؟ خالست آن یا گوی؟