ابیات پراکنده رودکی
ماه تمامست روی دلبرک من
وز دو گل سرخ اندر و پر گاله
ناگاه برآرند ز کنج تو خروشی
گردند همه جمله و بر ریش تو شاشه
ای خون دوستانت به گردن، مکن بزه
کس برنداشتست به دستی دو خربزه
باغ ملک آمد طری از رشحهٔ کلک وزیر
زان که افشک میکند مر باغ و بستان را طری
ندارد میل فرزانه به فرزند و به زن هرگز
ببرد نسل این هر دو، نبرد نسل فرزانه
آهو ز تنگ کوه بیامد به دشت و راغ
بر سبزه باده خوش بود اکنون، اگر خوری
کار بوسه چو آب خوردن شور
بخوری بیش، تشنهتر گردی
جهانا، همانا کزین بیگناهی
گنه کار ماییم و تو بی کنازی
ازو بی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی
به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی؟
به چنگال قهر تو در، خصم بد دل
بود همچو چرزی به چنگال شاهین
گه ارمندهای و گه ارغندهای
گه آشفتهای و گه آهستهای
نیل دمنده تویی به گاه عطیت
پیل دمنده به گاه کینه گزاری
چه نیکو سخن گفت؟ یاری بیاری
که: تا کی کشم از خسر ذل و خواری؟
شدم پیر بدین سان و تو هم خود نه جوانی
مرا سینه پر انجوخ و تو چون چفته کمانی
آمد این نوبهار توبه شکن
پرنیان گشت باغ و برزن و کوی