راسخون

غزلیات خواجوی کرمانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای مقیمان درت را عالمی در هر دمی

رهروان راه عشقت هر دمی در عالمی

با کمال قدرتت بر عرصهٔ ملک قدم

هر تف آتش خلیلی هر کف خاک آدمی

طور سینا با تجلی جمالت ذره‌ئی

پور سینا در بیان کبریایت ابکمی

کاف و نون از نسخهٔ دیوان حکمت نکته‌ئی

بحر و کان از موج دریای عطایت شبنمی

از قدم دم چون توانم زد که در راه تو هست

ز اول صبح ازل تا آخر محشر دمی

ای بتیغ ابتلایت هر شکاری شبلئی

وی بمیدان بلایت هر سواری ادهمی

تشنگانرا از تو هر زهری و رای شربتی

خستگانرا از تو هر زخمی بجای مرهمی

رفته هر گامی بعزم طور قربت موسیئی

خورده هر جامی ز دست ساقی شوقت جمی

هر بتی در راهت از روی حقیقت کعبه‌ئی

هر نمی از ناودان چشم خواجو زمزمی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای صبا با بلبل خوشگوی گوی

می‌نماید لالهٔ خود روی روی

صبحدم در باغ اگر دستت دهد

خوش برآ چون سرو و طرف جوی جوی

هر زمان کز دوستان یاد آورم

خون روان گردد ز چشمم جوی جوی

ای تن از جان بر دل چون نال نال

وی دل از غم بر تن چون موی موی

دست آن شمشاد ساغر گیر گیر

سوی آن سرو صنوبر پوی پوی

حلقه‌های زلفش از گل برفکن

دسته‌های سنبل خوش بوی بوی

می‌خورد از جام لعلش باده خون

می‌برد ز افعی زلفش موی موی

حال چوگان چون نمی‌دانی که چیست

ای نصیحت گو بترک گوی گوی

چون بوصلت نیست خواجو دسترس

باز کن زان دلبر بد خوی خوی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر تو شیرین شکر لب بشکر خنده در آئی

بشکر خندهٔ شیرین دل خلقی بربائی

آن نه مرجان خموشست که جانیست مصور

وان نه سرچشمه نوشست که سریست خدائی

وصف بالای بلندت بسخن راست نیاید

با تو چون راست توان گفت ببالا که بلائی

سرو را کار ببندد چو میان تنگ ببندی

روح را دل بگشاید چو تو برقع بگشائی

همه گویند که آن ترک ختائی بچه زانروی

نکند ترک خطا با تو که ترکست و ختائی

چون درآئی نتوانم که مراد از تو بجویم

که من از خود بروم چون تو پری چهره در آئی

تو جدائی که جدائی طلبی هر نفس از ما

گر چه هر جا که توئی در دل پرحسرت مائی

من بغوغای رقیبان ز درت باز نگردم

که گدا گر بکشندش نکند ترک گدائی

وحشی از قید تو نگریزد و خواجو ز کمندت

که گرفتار بتانرا نبود روی رهائی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای پیک عاشقان اگر از حالم آگهی

روشن بگو حکایت آن ماه خرگهی

بگذر ز بوستان نعیم و ریاض خلد

ما را ز دوستان قدیم آور آگهی

وقت سحر که باد صبا بوی جان دهد

جان تازه کن بباده و باد سحرگهی

ای ماه شب نقاب تو در اوج دلبری

و آهوی شیر گیر تو در عین روبهی

آزاد باشد از سر صحرا و پای گل

در خانه هر کرا چو تو سروی بود سهی

گفتی که در کنار کشم چون کمر ترا

تا کی کنی بهیچ حدیث میان تهی

زان آب آتشی قدحی ده که تشنه‌ام

گر باده می‌دهی و ببادم نمی‌دهی

سلطان اگر چنانکه گناهی ندیده است

بی ره بود که روی بگرداند از رهی

از پا در آمدیم و ندیدم حاصلی

زان گیسوی دراز مگر دست کوتهی

خواجو اگر گدای درت شد سعادتیست

بر آستان دوست گدائی بود شهی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری

گفتم بر آستانت دارم سر گدائی

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی

گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی

گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی

گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی

گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی

گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی

گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی

گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی

گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند

گفتم حدیث مستان سری بود خدائی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای ترک پریچهره بدین سلسله موئی

شرطست که دست از من دیوانه بشوئی

بر روی نکو این همه آشفته نگردند

سریست در اوصاف تو بیرون ز نکوئی

طوبی نشنیدیم بدین سرو خرامی

خورشید ندیدیم بدین سلسله موئی

ای باد بهاری مگر از گلشن یاری

وی نفحهٔ مشکین مگر از طره اوئی

انفاس بهشتی که چنین روح فزائی

یا نکهت اوئی که چنین غالیه بوئی

گر بار دگر سوی عراقت گذر افتد

زنهار که با آن مه بی‌مهر بگوئی

کای جان و دلم سوخته از آتش مهرت

آگاه نی از من دلسوخته گوئی

بوی جگر سوخته آید بمشامت

هر ذره ز خاک من مسکین که ببوئی

در نامه اگر شرح دهم قصه شوقت

کلکم دو زبانی کند و نامه دو روئی

در خاک سر کوی تو گمشد دل خواجو

فریاد گر آن گمشده را باز نجوئی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چگونه سرو روان گویمت که عین روانی

نه محض جوهر روحی که روح جوهر جانی

کدام سرو که گویم براستی بتو ماند

که باغ سرو روانی و سرو باغ روانی

تو آن نئی که توانی که خستگان بلا را

بکام دل برسانی و جان بلب نرسانی

چه جرم رفت که رفتی و در غمم بنشاندی

چه خیزد ار بنشینی و آتشم بنشانی

برون نمی‌روی از دل که حال دیده ببینی

نمی‌کشی مگر از درد و حسرتم برهانی

ز هر که دل برباید تو دل رباتر ازوئی

ز هر چه جان بفزاید تو جان فزاتر از آنی

نهاده‌ام سر خدمت بر آستان ارادت

گرم بلطف بخوانی و گر بقهر برانی

اگر امان ندهد عمر و بخت باز نگردد

کجا بصبر میسر شود حصول امانی

مکن ملامت خواجو بعشقبازی و مستی

که بر کناری و دانم که حال غرقه ندانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایکه عنبر ز سر زلف تو دارد بوئی

جعدت از مشک سیه فرق ندارد موئی

آهوانند در آن غمزهٔ شیر افکن تو

گر چه در چشم تو ممکن نبود آهوئی

دل بزلفت من دیوانه چرا می‌دادم

هیچ عاقل ندهد دل بچنان هندوئی

مدتی گوشه گرفتم ز خدنگ اندازان

عاقبت گشت دلم صید کمان ابروئی

عین سحرست که پیوسته پریرویانرا

طاق محراب بود خوابگه جادوئی

دل شوریده که گم کردن و دادم بر باد

می‌برم در خم آن طره مشکین بوئی

بهر دفع سخن دشمن و از بیم رقیب

دیده سوی دگری دارم و خاطر سوئی

بلبل سوخته دل باز نماندی بگلی

اگر آگه شدی از حسن رخ گلروئی

دل خواجو همه در زلف بتان آویزد

زانکه دیوانه شد از سلسلهٔ گیسوئی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای آینه قدرت بیچون الهی

نور رخت از طره شب برده سیاهی

خط بر رخ زیبای تو کفرست بر اسلام

رخسار و سر زلف تو شرعست و مناهی

آن جسم نه جسمست که روحیست مجسم

وان روی نه رویست که سریست الهی

در خرمن خورشید زند آه من آتش

زان در تو نگیرد که نداری رخ کاهی

هر گه که خرامان شوی ای خسرو خوبان

صد دل برود درعقبت همچو سپاهی

خواجو سخن وصل مگو بیش که درویش

لایق نبود بر کتفش خلعت شاهی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خوشا وقتی که از بستانسرائی

برآید نغمهٔ دستانسرائی

بده ساقی که صوفی را درین راه

نباشد بی می صافی صفائی

اگر زر می‌زنی در ملک معنی

به از مستی نیابی کیمیائی

سحاب از بی حیائی بین که هر دم

کند با دیدهٔ ما ماجرائی

چه باشد گر ز عشرتگاه سلطان

بدرویشی رسد بانگ نوائی

درین آرامگه چندانکه بینم

نبینم بیریائی بوریائی

و گر خود نافهٔ مشک تتارست

نیابم اصل او را بی‌خطائی

سریر کیقباد و تاج کسری

نیرزد گرد نعلین گدائی

اگر خواهی که خود را بر سر آری

بباید زد بسختی دست و پائی

درین وادی فرو رفتند بسیار

که نشنیدند آواز درائی

ندارم چشم در دریای اندوه

که گیرد دست خواجو آشنائی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای سر زلف ترا پیشه سمن فرسائی

وی لب لعل ترای عادت روح افزائی

رقم از غالیه بر صفحهٔ دیباچه زنی

مشک تاتار چرا بر گل سوری سائی

لعل در پوش گهر پاش ترا لؤلؤی تر

چه کند کز بن دندان نکند لالائی

روی خوب تو جهانیست پر از لطف و جمال

وین عجبتر که تو خورشید جهان آرائی

گفته بودی که ازو سیر برایم روزی

چون مرا جان عزیزی عجب ار برنائی

همه شب منتظر خیل خیال تو بود

مردم دیدهٔ من در حرم بینائی

گر نپرسی خبر از حال دلم معذوری

که سخن را نبود در دهنت گنجائی

تو مرا عمر عزیزی و یقین می‌دانم

که چو رفتی نتوانی که دگر باز آئی

لب شیرین تو خواجو چو بدندان بگرفت

از جهان شور برآورد بشکر خائی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گرد ماه از مشک چنبر کرده‌ئی

ماه را از مشک زیور کرده‌ئی

شام شبگون قمر فرسای را

سایبان مهر انور کرده‌ئی

در شبستان عبیر افشان زلف

شمع کافوری ز رخ بر کرده‌ئی

از چه رو بستانسرای خلد را

منزل هندوی کافر کرده‌ئی

روز را در سایهٔ شب برده‌ئی

شام را پیرایهٔ خور کرده‌ئی

لعل در پاش زمرد پوش را

پرده‌دار عقد گوهر کرده‌ئی

تا به دست آورده‌ئی طغرای حسن

ملک خوبی را مسخر کرده‌ئی

ای مه آتش عذار آن آب خشک

کابگیر آتش تر کرده‌ئی

بر کفم نه گر چه خون جان ماست

آنکه در نصفی و ساغر کرده‌ئی

جان خواجو را ز جعد عنبرین

هر زمان طوقی معنبر کرده‌ئی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از لب شیرین چون شکر نبات آورده‌ئی

وز حبش بر خسرو خاور برات آورده‌ئی

بت پرستانرا محقق شد که این خط غبار

از پی نسخ بتان سومنات آورده‌ئی

مهر ورزانرا تب محرق بشکر بسته‌ئی

یا خطی در شکرستان بر نبات آورده‌ئی

خستگان ضربت تسلیم را بهر شفا

نسخهٔ کلی قانون نجات آورده‌ئی

ای خط سبز نگارین خضر وقتی گوئیا

زانکه سودای لب آب حیات آورده‌ئی

تا کشیدی نیل بر ماه از پی داغ صبوح

چشمهٔ نیل از حسد در چشم لات آورده‌ئی

چون روانم بیند از دل دیده را در موج خون

گویدم در دجله نهری از فرات آورده‌ای

زاندهان گر کام جان تنگدستان می‌دهی

لطف کن گر هیچم از بهر زکوة آورده‌ئی

دوش می‌گفتم حدیث تیره شب با طره‌هات

گفت خواجو باز با ما ترهات آورده‌ئی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برخیز که بنشیند فریاد ز هر سوئی

زان پیش که برخیزد صد فتنه ز هر کوئی

در باغ بتم باید کز پرده برون آید

ور نی به چه کار آید گل بی رخ گلروئی

آن موی میان کز مو بر موی کمر بندد

موئی و میان او فرقی نکند موئی

دل باز به جان آید کز وی خبری یابد

بلبل بفغان آید کز گل شنود بوئی

آن سرو خرامانم هر لحظه به چشم آید

انصاف چه خوش باشد سروی بلب جوئی

گر دست رسد خواجو برخیز چو سرمستان

با زلف چو چوگانش امروز بزن گوئی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دیشب ای باد صبا گوئی که جائی بوده‌ئی

پای بند چین زلف دلگشائی بوده‌ئی

آشنایانرا ز بوی خویش مست افکنده‌ئی

چون چمن پیرای باغ آشنائی بوده‌ئی

دسته بند سنبل سروی سرائی کشته‌ئی

خاکروب ساحت بستانسرائی بوده‌ئی

لاجرم پایت نمی‌آید ز شادی بر زمین

چون ندیم مجلس شادی فزائی بوده‌ئی

نیک بیرون برده‌ئی راه از شکنج زلف او

چون شبی تا روز در تاریک جائی بوده‌ئی

تا چه مرغی کاشیان جائی همایون جسته‌ئی

گوئیا در سایهٔ پر همائی بوده‌ئی

از غم یعقوب حالی هیچ یاد آورده‌ئی

چون همه شب همدم یوسف لقائی بوده‌ئی

هیچ بوئی برده‌ئی کو در وفا و عهد کیست

تا عبیر آمیز بزم بیوفائی بوده‌ئی

از دل گمگشتهٔ خواجو نشانی باز ده

چون غبار افشان زلف دلربائی بوده‌ئی