راسخون

غزلیات خواجوی کرمانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مائیم آن گدای که سلطان گدای ماست

ما زیر دست مهر و فلک زیر پای ماست

تا بر در سرای شما سر نهاده‌ایم

اقبال بندهٔ در دولتسرای ماست

بودی بسیط خاک پر از های و هوی ما

و کنون جهان ز گریه پر از های هاست ماست

زین‌سان که در قفای تو از غم بسوختیم

گوئی که دود سوخته‌ئی در قفای ماست

تا کی زنید تیغ جفا بر شکستگان

سهلست اگر بقای شما در فنای ماست

گر برکشی وگر بکشی رای رای تست

هر چیز کان نه رای تو باشد نه رای ماست

آن کاشنای تست غریبست در جهان

وان کو غریب گشت ز خویش آشنای ماست

ما را اگر تو مشترییی این سعادتیست

بنمای رخ که دیدن رویت بهای ماست

خواجو که خاک پای گدایان کوی تست

شاهی کند گرش تو بگوئی گدای ماست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کفر سر زلف تو ایمان ماست

درد غم عشق تو درمان ماست

مجلس ما بی تو ندارد فروغ

زان که رخت شمع شبستان ماست

ای که جمالت ز بهشت آیتیست

آیت سودای تو در شان ماست

تا دل ما در غم چوگان توست

هر دو جهان عرصهٔ میدان ماست

زلف سیاه تو در آشفتگی

صورت این حال پریشان ماست

چون نرسد دست به لعل لبت

خاک درت چشمهٔ حیوان ماست

گفت خیال تو که خواجو هنوز

عاشق و سرگشته و حیران ماست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رنج از کسی بریم که دردش دوای ماست

زخم از کسی خوریم که رنجش شفای ماست

جائی سرای تست که جای سرای نیست

وانگه در سرای تو خلوتسرای ماست

گر ما خطا کنیم عطای تو بیحدست

نومیدی از عطای تو حد خطای ماست

روزی گدای کوی خودم خوان که بنده را

این سلطنت بسست که گوئی گدای ماست

حاجت بخونبها نبود چون تو می‌کشی

مقتول خنجر تو شدن خونبهای ماست

ما را بدست خویش بکش کان نوازشست

دشنام اگر ز لفظ تو باشد دعای ماست

گر می‌کشی رهینم وگر می‌کشی رهی

هر ناسزا که آن ز تو آید سزای ماست

زهر ار چنانکه دوست دهد نوش دارو است

درد ار چنانک یار فرستد دوای ماست

گفتم که ره برد به سرا پردهٔ تو گفت

خواجو که محرم حرم کبریای ماست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شامش از صبح فروزنده درآویخته است

شبش از چشمهٔ خورشید برانگیخته است

گوئیا آنک گلستان رخش می‌آراست

سنبل افشانده و بر برگ سمن ریخته است

یا نه مشاطه ز بیخویشتنی گرد عبیر

گرد آئینه چینش بخطا بیخته است

تا چه دیدست که آن سنبل گل‌فرسا را

دستها بسته و از سرو درآویخته است

نتوان در خم ابروی سیاهش پیوست

آنک پیوند من سوخته بگسیخته است

تا زدی در دل من خیمه باقبال غمت

شادی از جان من غمزده بگریخته است

جان خواجو ز غبار قدمت خالی نیست

زانک با خاک سر کوت برآمیخته است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جمشید بنده در دولتسرای ماست

خورشید شمسهٔ حرم کبریای ماست

جعد عروس ماهرخ حجلهٔ ظفر

گیسوی پرچم علم سدره‌سای ماست

آن اطلس سیه که شب تار نام اوست

تاری ز پردهٔ در خلوتسرای ماست

کیوان که هست برهمن دیر شش دری

با آن علو مرتبه مامور رای ماست

گر زیر دست ما بود آفاق دور نیست

کافلاک را چو درنگری زیر پای ماست

بنمای ملکتی که نباشد خلل‌پذیر

ور زانک هست مملکت دیرپای ماست

تا چتر ما همای هوای ممالکست

فر همای سایهٔ پر همای ماست

ما تاج تارک خلفای زمانه‌ایم

وآئینهٔ جمال خلافت لقای ماست

خورشید آتشین رخ گیتی فروز چرخ

عکسی ز جام خاطر گیتی نمای ماست

خواجو سزد که بندهٔ درگاه ما بود

چون شاه هفت کشور گردون گدای ماست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گرت چو مورچه گرد شکر برآمده است

تو خوش برآی که با جان برابر آمده است

بنوش لعل روان چون زمرد سبزت

نگین خاتم یاقوت احمر آمده است

بگرد چشمهٔ نوش تو سبزه گر بدمید

ترش مشو که نبات از شکر برآمده است

ز خط سبز تو نسخم خوش آمدی و کنون

خط غبار تو خود زان نکوتر آمده است

تو خوش درآ و مشو در خط از من مسکین

که خط بگرد عذار تو خوش درآمده است

شه حبش که ز سرحد شام بیرون راند

کنون بتاختن ملک خاور آمده است

ز سهم ناوک ترکان غمزه‌ات گوئی

که هندوئیست که نزد زره گر آمده است

کند بسنبل گردنکشت زمانه خطاب

که خادمی تو در شان عنبرآمده است

میان مشک و خطت فرق نیست یک سر موی

ولیک موی تو از مشک برسرآمده است

گمان مبر که برفت آب لعلت از خط سبز

که لعل را خط پیروزه زیور آمده است

بیا بدیدهٔ خواجو نگر که خط سیاه

بگرد روی چو ماهت چه در خور آمده است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر از جور جانان ننالی رواست

که دردی که از دوست باشد دواست

چه بویست کارام دل می‌برد

مگر بوی زلف دلارام ماست

عجب دارم از جعد مشکین او

که با اوست دایم پریشان چراست

نه تنها بدامش نهم پای بند

بهر تار مویش دلی مبتلاست

تو گوئی که صد فتنه بیدار شد

چو جادویش از خواب مستی بخاست

بتابیش ازین قصد آزار من

مکن زانک هر نیک و بد را جزاست

گدائی چو خواجو چه قدرش بود

که درخیل خوبان سلیمان گداست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

منزل پیر مغان کوی خرابات فناست

آخر ای مغبچگان راه خرابات کجاست

دست در دامن رندان قلندر زده‌ایم

زانک رندی و قلندر صفتی پیشه ماست

هر که در صبحت آن شاخ صنوبر بنشست

همچوباد سحری از سر بستان برخاست

پیش آنکس که چو نرگس نبود اهل بصر

صفت سرو به تقریر کجا آید راست

گر نمی‌خواست که آرد دل مجنون در قید

لیلی آن زلف مسلسل به چه رو می‌پیراست

هر چه در عالم تحقیق صفاتش خوانند

چو نکو درنگری آینهٔ ذات خداست

گر چه صورت نتوان‌بست که جان را نقشیست

نقش جانست که در آینه دل پیداست

تلخ از آن منطق شیرین چو شکر نوش کنم

زانک دشنام که محبوب دهد عین دعاست

طلب از یار به جز یار نمی‌باید کرد

حاجت از دوست به جز دوست نمی‌شاید خواست

آنک نقش رخ خورشید عذاران می‌بست

چون نظر کرد رخ مهوش خود می‌آراست

گر توان حور پریچهره جدائی خواجو

تو مپندار که او یک سر موی از تو جداست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کار ما بی قد زیبات نمی آید راست

راستی را چه بلائیست که کارت بالاست

چون قد سرو خرام تو بگویم سخنی

در چمن سرو ببالای تو می‌ماند راست

بخطا مشک ختن لاف زد از خوش‌بوئی

با سر زلف تو پیداست که اصلش ز ختاست

زیر هر موی چو زنجیر تو دیوانه دلیست

روی بنمای که چندین دل خلقت ز قفاست

با تو یکتاست هنوز این دل شوریدهٔ من

چون سر زلف کژت قامتم ار زانک دوتاست

رسم باشد که بانگشت نمایند هلال

ابرویت چون مه نوزان سبب انگشت‌نماست

نرگس جادوی مست تو بهنگام صبوح

فتنه‌ئی بود که از خواب صبوحی برخاست

متحیر نه در آن شکل و شمایل شده‌ام

حیرتم در قلم قدرت بیچون خداست

بحقیقت نه مجازست بمعنی دیدن

صورتی را که درو نور حقیقت پیداست

نبود شرط محبت که بنالند از دوست

زانک هر درد که از دوست بود عین دواست

خواجو ار زانک ترا منصب لالائی نیست

زادهٔ طبع ترا لل لالا لالاست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مسیح روح را مریم حجابست

بهشت وصل را آدم حجابست

دلا در عاشقی محرم چه جوئی

که پیش عاشقان محرم حجابست

برو خود همدم خود باش اگر چه

برصاحبدلان همدم حجابست

مکش جعدش که پیش روی جانان

شکنج طره پرخم حجابست

ز هستی در گذر زیرا که در عشق

نه هستی شور و مستی هم حجابست

اگر دم در کشی عیسی وقتی

که در راه مسیحا دم حجابست

به خون در کعبه باید غسل کردن

که آب چشمهٔ زمزم حجابست

بخاتم ملک جم نتوان گرفتن

که پیش اهل دل خاتم حجابست

ز یم حاصل نگردد گوهر عشق

که در راه حقیقت یم حجابست

اگر مرد رهی بگذر ز عالم

که نزد رهروان عالم حجابست

برو خواجو که پیش روی بلقیس

اگر نیکو ببینی جم حجابست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو سرچشمهٔ چشم من دیده است

لب غنچه برچشمه خندیده است

بدان وجهم از دیده خون می‌رود

که از روی خوب تو ببریده است

چرا کینه‌ورزی کنون با کسی

که مهر تو پیش از تو ورزیده است

نهان کی کند خامه رازم که او

تراشیدهٔ ناتراشیده است

مرا غیرت آید که مکتوب تو

چنین در حدیث تو پیچیده است

اگر جور برما پسندی رواست

پسند تو ما را پسندیده است

از آن از لب خویشتن در خطم

که خطت بحکم که بوسیده است

قلم را قدم زان قلم کرده‌ام

که بر گرد نام تو گردیده است

دریغ از خیالت که شب تا بروز

مرا مونس مردم دیده است

چو نام تو در نامه بیند دبیر

بچشم بصیرت ترا دیده است

از آن چشم خواجو گهربار شد

که خط تو بر دیده مالیده است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رخش با آب و آتش در نقابست

لبش با آتش اندر عین آبست

شکنج طره‌اش برچهره گوئی

که از شب سایبان برآفتابست

لب شیرین او یا جان شیرین

خط مشکین او یا مشگ نابست

عقیقش کاتش اوآب لعلست

عذارش کاب او آتش نقابست

شکردر اهتمام پر طوطیست

قمر در سایهٔ پر غرابست

ز چشمش فتنه بیدارست و چشمش

چو بختم روز و شب در عین خوابست

عقیق اشک من در جام یاقوت

شراب لعل یا لعل مذابست

سر انگشت نگارینت نگارا

بخون جان مشتاقان خضابست

اگر شورم کنی ورتلخ گوئی

چو طوطی شکرت شیرین جوابست

تن خواجو نگر در مهر رویت

که چون تار قصب بر ماهتابست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هنوزت نرگس اندر عین خوابست

هنوزت سنبل اندر پیچ و تابست

هنوزت آب درآتش نهانست

هنوزت آتش اندر عین آبست

هنوزت خال هندو بت پرستست

هنوزت چشم جادو مست خوابست

هنوزت سنبل مشگین سمن‌ساست

هنوزت برگ گل سنبل نقابست

هنوزت ماه در عقر مقیمست

هنوزت عقرب اندر اضطرابست

هنوزت گرد گل گرد عبیرست

هنوزت لاله در مشگین حجابست

هنوزت بر مه از شب سایبانست

هنوزت برگل از سنبل طنابست

هنوزت لب دوای درد دلهاست

هنوزت رخ برای شیخ و شابست

هنوزت ماه در اوج جمالست

هنوزت شب نقاب آفتابست

هنوزت شکر اندر پر طوطیست

هنوزت برقمر پر غرابست

هنوزت در دل خواجو مقامست

هنوزت با دل خواجو عتابست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رخسار تو شمع کایناتست

وز قند تو شور در نباتست

ریحان خط سیاه شیرین

پیرامن شکرت نباتست

خضرست مگر که سرنوشتش

برگوشهٔ چشمهٔ حیاتست

برعرصه حسن شاه گردون

پیش دو رخ تو شاه ماتست

یک قطره ز اشک ما محیطست

یک چشمه ز چشم ما فراتست

عنوان سواد خط سبزت

برنامهٔ نامهٔ نجاتست

وجهی ز برات دلربائی

یا نسخه‌ئی از شب براتست

آخر به زکوة حسن ما را

دریاب که موسم زکوتست

خواجو ز تو کی ثبات جوید

ز آنروی که عمر بی ثباتست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روی زمین و خون دلم نم گرفته است

پشت فلک ز بار غمم خم گرفته است

اشکم چه دیده است که مانند خونیان

پیوسته دامن من پرغم گرفته است

مسکین دلم که حلقهٔ آن زلف تابدار

بگرفت و غافلست که ارقم گرفته است

انفاس روح می‌دمد از باد صبحدم

گوئی که بوی عیسی مریم گرفته است

چون جام می‌گرفت نگارم زمانه گفت

خورشید بین که ماه محرم گرفته است

همدم به جز صراحی و جام شراب نیست

خرم کسی که دامن همدم گرفته است

هر کو ز دست یار گرفتست جام می

روشن بدان که مملکت جم گرفته است

ملک دلم گرفت و بجورش خراب کرد

آری غریب نیست مگر کم گرفته است

خواجو ز پا درآمد و هیچش بدست نیست

جز دامن امید که محکم گرفته است

از وی متاب روی که مانند آفتاب

تیغ زبان کشیده و عالم گرفته است