راسخون

غزلیات خواجوی کرمانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ترک صورت کن اگر عالم معنی طلبی

کوس عزلت زن اگر ملکت کسری طلبی

سر خود پیش نه ار پای درین راه نهی

غرق این بحر شو ار در تمنی طلبی

گر نه ماری بچه معنی نروی از سر گنج

ورنه طفلی بچه رو صورت مانی طلبی

راه آدم زنی و روضهٔ رضوان جوئی

عیب مجنون کنی و خیمهٔ لیلی طلبی

خاک گوسالهٔ زرین شوی از بی آبی

وانگه از چوب عصا معجز موسی طلبی

تا که برطور جلالت نبود منزل قرب

از چه رو پرتو انوار تجلی طلبی

خدمت مور کن ار ملک سلیمان خواهی

راه سلمان رو اگر طلعت سلمی طلبی

نام خواجو مبر ار نامه وحدت خوانی

ترک کونین کن ار حضرت مولی طلبی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زهی اشکم ز شوق لعل میگون تو عنابی

مرا دریاب و آب چشم خون افشان که دریابی

تو گوئی لعبت چشمم برون خواهد شد از خانه

که بر نیل و نمک پوشد قبای موج سیمابی

اگر عناب دفع خون کند از روی خاصیت

کنارم از چه رو گردد ز خون دیده عنابی

ز شوق سیب سیمینت سرشکم بر رخ چون زر

بدان ماند که در آبان نشیند ژاله برآبی

چرا هرلحظه چون طاوس در بوم دگر گردی

چرا هر روز چون خورشید بر بامی دگر تابی

ترا ای نرگس دلبر چو عین فتنه می‌بینم

چگونه فتنه بیدارست و چون بختم تو در خوابی

تو نیز ای ابر آب خویشتن ریزی اگر هر دم

دم از گوهر زنی با چشم دربارم ز بی آبی

برو خواجو که تا هستی نباشی خالی از مستی

اگر پیوسته چون چشم بتان در طاق محرابی

بگردان جام و در چرخ آر سر مستان مهوش را

که جز بر خون هشیاران نگردد چرخ دولابی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در باغ چون بالای تو سروی ندیدم راستی

بنشین که آشوب از جهان برخاست چون برخاستی

چون عدل سلطان جهان کیخسرو خسرو نشان

عالم بروی دلستان چون گلستان آراستی

ای ساعد سیمین تو خون دل ما ریخته

گر دعوی قتلم کنی داری گوا در آستی

بر چینیان آشفته هندوی تو از شوریدگی

در جادوان پیوسته ابروی تو از ناراستی

روی چو مه آراستی زلف سیه پیراستی

وین شخص زار زرد را از مهر چون برکاستی

در تاب می‌شد جان مه چون چهره می‌افروختی

تاریک می‌شد چشم شب چون طره می پیراستی

خواجو گر از مهر رخت آتش پرستی پیشه کرد

چون پرده بگشودی ز رخ عذر گناهش خواستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو دستان برکشد مرغ صراحی

برآید نوحهٔ مرغ از نواحی

قدح در ده که چشم مست خوبان

قد اتضحت لنا ای اتضاح

الا والله لا اسلو هواهم

ولا اصبوالی قول اللواح

ملامت می‌کنندم پارسایان

الام الام فی حب الملاح

کجا قول خردمندان کنم گوش

که سکران نشنود گفتار صاحی

عدولی عن محبتهم فسادی

و موتی فی مضار بهم صلاحی

دلم جان از گذار دیده درباخت

ولیس علیسه فیه من جناح

زهی از عنبر سارا کشیده

رقم بر گرد کافور رباحی

مغلغلة الی مغناک منی

هنا من مبلغ شروی الریاح

چه مشک آمیزی ای جام صبوحی

چه عنبر بیزی ای باد صباحی

تهب نسائم و الورق ناحت

و شوقنی الصبوح الی الصباح

بده ساقی که گل برقع برافکند

وفاح الروض و ابتسم الاقاحی

ز میخواران کسی را همچو خواجو

ندیدم تشنه بر خون صراحی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای روضهٔ رضوان ز سر کوی تو بابی

وی چشمهٔ کوثر ز لب لعل تو آبی

شبهاست که از حسرت روی تو نیاید

در دیدهٔ بیدار من دلشده خوابی

مرغ دلم افتاد بدام سر زلفت

مانند تذوری که بود صید عقابی

مردم همه گویند که خورشید برآمد

گر برفکنی در شب تاریک نقابی

گر کارم از آن سرو خرامنده کنی راست

دریاب که بالاتر از این نیست ثوابی

هر روز کشی بر من دلسوخته کینی

هر لحظه کنی با من بیچاره عتابی

در میکده گر دیده مرا دست نگیرد

کس نشنود از همنفسان بوی کبابی

بر خوان غمت تا نزنم آه جگر سوز

بر کف ننهد هیچکسم جام شرابی

هم مردم چشمست که از روی ترحم

بر رخ زندم دمبدم از دیده گلابی

در نرگس عاشق کش میگون نظری کن

تا بنگری از هر طرفی مست و خرابی

فریاد که آن ماه مغنی دل خواجو

از چنگ برون برد به آواز ربابی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیار ای لعبت ساقی شرابی

بساز ای مطرب مجلس ربابی

چو دور عشرت و جامست بشتاب

که هر دم می‌کند دوران شتابی

دل پرخون من چندان نماندست

که بتوان کرد مستی را کبابی

خوشا آن صبحدم کز مطلع جام

برآید هر زمانی آفتابی

الا ای باده پیمایان سرمست

بمخموری دهید آخر شرابی

گرم از تشنگی جان برلب آید

مگر چشمم چکاند برلب آبی

شد از باران اشک و بادهٔ شوق

دلم ویرانی و جانم خرابی

مگر بستست جادوی تو خوابم

که شبها شد که محتاجم بخوابی

چرا باید که خواجو از تو یکروز

سلامی را نمی‌یابد جوابی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی

گفت از آنروی که دل دادی و جان نسپردی

گفتمش جان ز غمت دادم و سر بنهادم

گفت خوش باش که اکنون ز کفم جان بردی

گفتمش در شکرت چند بحسرت نگرم

گفت درخویش نگه کن که بچشمش خردی

گفتمش چند کنم ناله و افغان از تو

گفت خاموش که ما را بفغان آوردی

گفتمش همنفسم ناله وآه سحرست

گفت فریاد ز دست تو که بس دم سردی

گفتمش رنگ رخم گشت ز مهر تو چو کاه

گفت بر من بجوی گر تو بحسرت مردی

گفتمش در تو نظر کردم و دل بسپردم

گفت آخر نه مرا دیدی و جان پروردی

گفتمش بلبل بستان جمال تو منم

گفت پیداست که برگرد قفس می‌گردی

گفتمش کز می لعل تو چنین بی‌خبرم

گفت خواجو خبرت هست که مستم کردی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه جرم رفت که رفتی و ترک ما کردی

به خون ما خطی آوردی و خطا کردی

گرت کدورتی از دوستان مخلص بود

چرا برفتی و با دشمنان صفا کردی

کنون که قامت من در پی تو شد چو کمان

دل مرا هدف ناوک بلا کردی

به خشم رفتی و اشکت ز پی دوانیدم

چو رفت آب رخم عزم ماجرا کردی

چرا چو گیسوی مشکین خویشتن در تاب

شدی و پیرهن صبر من قبا کردی

ز دیده رفتی و از دل نمی‌روی بیرون

در آن خرابه ندانم چگونه جا کردی

اگر چنانکه ز چشمم شدی حکایت کن

کز آب چون بگذشتی مگر شنا کردی

چو پیش اسب تو دیدی که می‌نهادم رخ

بشه رخم زدی و بردی و دغا کردی

کدام وقت ز احوال ما بپرسیدی

کدام روز نگاهی به سوی ما کردی

طبیب درد دل خستگان توئی لیکن

که دیده است که رنج کسی دوا کردی

چو در طریق محبت قدم زدی خواجو

ز دست رفتی و سر در سر وفا کردی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز رارض دار سعدی یا بارق الغوادی

طف حول ربع سلمی یا ذارع البوادی

غافل مشو ز سوزم چون آه سینه دیدی

و اندیشه کن ز آتش چون دود گشت بادی

نار الهموم هاجت من قلبی اشتعالا

ماه الغرام تجری من مد معی کواد

کس را مباد ازینسان حاصل ز درد هجران

بیخویشی و غریبی رندی و نامرادی

فی اضلعی حللتم کالسر فی الجنان

فی مقلتی نزلتم کالنور فی السواد

هر چند بی هدایت واصل نمی‌توان شد

در عشق سالکانرا جز عشق نیست هادی

یا مولعا بهجری لایمکن اصطباری

یا زایرا لغیری ماغبت عن فؤادی

خواجو چونیک نامی در راه عشق ننگست

تا در پی صلاحی میدان که در فسادی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کجا باز آید آن مرغی که با من همقفس بودی

گهی فریاد خوان گشتی گهم فریاد رس بودی

از آن ترسم که صیادی بمکرش صید گرداند

که او پرواز نتواند که دائم در قفس بودی

نمی‌دانم که بر برج که امشب آشیان دارد

بدام آوردمی او را مرا گر زانکه کس بودی

چنان سرمست می‌گشتم ز آوازش که در شبها

که یاد آوری از شحنه کرا بیم از عسس بودی

چه مرغی بلبل آوازی چه بلبل باز پروازی

که این عنقای زرین بال پیشش چون مگس بودی

بگویم روشنت ماهی سریر حسن را شاهی

که سرو ار راست می‌خواهی بر بالاش خس بودی

بجان گر دسترس بودی اسیر قید محنت را

روان در پای شبرنگش فشاندن یکنفس بودی

درین وادی چه به بودی ز آه و ناله و زاری

اگر خورشید هودج را غم از بانگ جرس بودی

گلندامی طلب خواجو که در خلوتگه رامین

اگر هرگز نبودی گل جمال ویس بس بودی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باز هر چند که در دست شهان دارد جای

نیست در سایه‌اش آن یمن که در پر همای

هر که زین گنبد گردنده کناری نگرفت

چون مه نو بهمه شهر شد انگشت نمای

ایکه امروز ممالک بتو آراسته است

ملک را چون تو بیادست بسی ملک آرای

هر کفی خاک که بر عرصهٔ دشتی بینی

رخ ماهی بود و فرق شهی عالی رای

بشد و ملکت باقی به خدا باز گذاشت

آنکه می‌گفت منم بر ملکان بار خدای

گر تو خواهی که شهان تاج سرت گردانند

کار درویش چو خلخال میفکن در پای

تا مقیمان فلک شادی روی تو خورند

از می مهر جهان همچو قمر سیر برآی

پنجهٔ نفس ببازوی ریاضت بشکن

گوی مقصود بچوگان قناعت بربای

چنگ از آنروی نوازندش و در بر گیرند

که بهر باد هوائی نخروشد چون نای

بوی عود از دم جان پرور خواجو بشنو

زانکه باشد نفس سوختگان روح افزای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه کرده‌ام که به یک بارم از نظر بفکندی

نهال کین بنشاندی و بیخ مهر بکندی

کمین گشودی و برمن طریق عقل ببستی

کمان کشیدی و چون ناوکم بدور فکندی

اگر چو مرغ بنالم تو همچو سرو ببالی

و گر چو ابر بگریم تو همچو غنچه بخندی

چو آیمت که ببینم مرا ز کوی برانی

چو خواهمت که در آیم درم بروی ببندی

توقعست که از بنده سایه باز نگیری

ولی ترا چه غم از ذره کافتاب بلندی

پیادگان جگر خسته رنج بادیه دانند

تو خستگی چه شناسی که بر فراز سمندی

از آن ملایم طبعی که ما تنیم و تو جانی

وزان موافق مائی که ما نیم و تو قندی

بحال خود بگذار ای مقیم صومعه ما را

تو و عبادت و عرفان و ما و مستی و رندی

ز من مپرس که خواجو چگونه صید فتادی

تو حال قید چه دانی که بیخبر ز کمندی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یاد باد آنکه دلم را مدد جان بودی

درد دلسوز مرا مایهٔ درمان بودی

برخ خوش نظر و عارض بستان افروز

رشک برگ سمن و لالهٔ نعمان بودی

بخط سبز و سر زلف سیاه و لب لعل

خضر و ظلمت و سرچشمهٔ حیوان بودی

پای سرو از قد رعنای تو در گل می‌رفت

خاصه آنوقت که برطرف گلستان بودی

همچو پروانه دلم سوختهٔ عشق تو بود

زانکه در تیره شبم شمع شبستان بودی

در هوای تو چو بلبل زدمی نعرهٔ شوق

که بگلزار لطافت گل خندان بودی

جان به آواز دلاویز تو دادم بر باد

که بوقت سحرم مرغ خوش الحان بودی

با تو پرداخته بودم دل حیران لیکن

خانه پرداز من بیدل حیران بودی

همچو خواجو سر و سامان من از دست برفت

زانکه در قصد من بی سر و سامان بودی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر آن مه در نظر بودی چه بودی

ورش بر ما گذر بودی چه بودی

مرا کز بیخودی از خود خبر نیست

گر او را این خبر بودی چه بودی

اگر چون آن پری پیکر در آفاق

پری روی دگر بودی چه بودی

بدینسان کز نظر یکدم جدا نیست

گرش با ما نظر بودی چه بودی

مرا گویند درمان تو صبرست

دریغا صبر گر بودی چه بودی

روانم در شب هجران بفرسود

گر آنشب را سحر بودی چه بودی

مرا چون با سر زلفت سری هست

گرم پروای سر بودی چه بودی

چو بر بام تو باشد مرغ را راه

مرا گر بال و پر بودی چه بودی

ز خواجو سیم و زر داری تمنا

گر او را سیم و زر بودی چه بودی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای شمع چگل دوش در ایوان که بودی

وی سرو روان دی بگلستان که بودی

وی آیت رحمت که کست شرح نداند

کی بود نزول تو و در شان که بودی

چون صبح برآمد به سر بام که رفتی

چون شام در آمد بشبستان که بودی

کین بر که کشیدی و کمان بر که گشادی

قلب که شکستی و بمیدان که بودی

ای کام روانم لب چون آب حیاتت

در ظلمت شب چشمهٔ حیوان که بودی

دیشب که مرا جان و دل از داغ تو می‌سوخت

آرام دل و آرزوی جان که بودی

برطرف چمن بلبل خوش خوان که گشتی

درصحن گلستان گل خندان که بودی

تا از دل و جان زان تو گشتیم چو خواجو

آخر بنگوئی که تو خود زان که بودی