غزلیات خواجوی کرمانی
چشمت دل پر ز تاب خواهد
مستست از آن کباب خواهد
کام دل من به جز لبت نیست
سرمست شراب ناب خواهد
از من همه رنگ زرد خواهی
آخر که زر از خراب خواهد!
چشم توام اشک جوید از چشم
مخمور مداوم آب خواهد
شد گریه و ناله مونس من
میخواره می و رباب خواهد
از روی تو دیده چون کند صبر
گازر همه آفتاب خواهد
از خواب نمیشکیبدت چشم
بیمار همیشه خواب خواهد
جان وصل تو بی رقیب جوید
دل روی تو بی نقاب خواهد
چون خاک درش مقام خواجوست
دوری ز وی از چه باب خواهد
دیگرانرا عیش و شادی گر چه در صحرا بود
عیش ما هر جا که یار آنجا بود آنجا بود
هر دلی کز مهر آن مه روی دارد ذرهئی
در گداز آید چو موم ار فی المثل خارا بود
سنبلت زانرو ببالا سر فرود آورده است
تا چو بالای تو دایم کار او بالا بود
هست در سالی شبی ایام را یلدا ولیک
کس نشان ندهد که ماهی را دو شب یلدا بود
تنگ چشمانرا نیاید روی زیبا در نظر
قیمت گوهر چه داند هر که نابینا بود
از نکورویان هر آنچ آید نکو باشد ولی
یار زیبا گر وفاداری کند زیبا بود
حال رنگ روی خواجو عرضه کردم بر طبیب
ناردان فرمود از آن لب گفت کان صفرا بود
صبح چون گلشن جمال تو دید
برعروسان بوستان خندید
نام لعلت چو بر زبان راندم
از لبم آب زندگانی بچکید
صبحدم حرز هفت هیکل چرخ
از سر مهر بر رخ تو دمید
مرغ جان در هوات پر میزد
بال زد وز پیت روان بپرید
هر که شد مشتری مهر رخت
خرمن مه به نیم جو نخرید
وانکه چون دیده دید روی ترا
خویشتن را بهیچ روی ندید
سر مکش زانکه از چمن بیرون
سرو تا سرکشید سرنکشید
در رهت خاک راه شد خواجو
لیک بر گرد مرکبت نرسید
همچو شمعم بشبستان حرم یاد کنید
یا چو مرغم بگلستان ارم یاد کنید
روز شادی همه کس یاد کند از یاران
یاری آنست که ما را شب غم یاد کنید
گر چنانست که از دلشدگان میپرسید
گاه گاهی ز من دلشده هم یاد کنید
چون شد اقطاع شما تختگه ملک وجود
کی از این کشته شمشیر عدم یاد کنید
چشم دارم که من خستهٔ دلسوخته را
به نم چشم گهربار قلم یاد کنید
هیچ نقصان نرسد در شرف و قدر شما
در چنین محنت و خواری اگرم یاد کنید
چون من از پای فتادم نبود هیچ غریب
گر من بی سر و پا را به قدم یاد کنید
در چمن چون قدح لاله عذاران طلبند
جام گیرید و ز عشرتگه جم یاد کنید
ور در ایوان سلاطین ره قربت باشد
ز مقیمان سر کوی ستم یاد کنید
بلبل خستهٔ بی برگ و نوا را آخر
بنسیم گلی از باغ کرم یاد کنید
سوخت در بادیه از حسرت آبی خواجو
زان جگر سوخته در بیت حرم یاد کنید
آن شکر لب که نباتش ز شکر میروید
از سمن برگ رخش سنبل تر میروید
میرود آب گل از نسترنش میریزد
و ارغوان و گلش از راهگذر میروید
بجز آن پسته دهن هیچ سهی سروی را
نار سیمین نشنیدم که ز بر میروید
تا تو در چشم منی از لب سرچشمهٔ چشم
لاله میچینم و در لحظه دگر میروید
فتنه دور قمر نزد خرد دانی چیست
سبزهٔ خط تو کز طرف قمر میروید
تیغ هجرم چه زنی کز دل ریشم هر دم
میدمد شاخ تبر خون و تبر میروید
فصل نوروز چو در برگ سمن مینگرم
بی گل روی تو خارم ز بصر میروید
هر زمانم که خط سبز توآید در چشم
سبزه بینم ز لب چشمه که برمیروید
ای بسا برگ شقایق که دمادم در باغ
از سرشک من و خوناب جگر میروید
ظاهر آنست که از خون دل فرهادست
آن همه لاله که بر کوه و کمر میروید
اگر از چشم تو خواجو همه گوهر خیزد
از رخ زرد تو چونست که زر میروید
گوئی بت من چون ز شبستان بدر آید
حوریست که از روضهٔ رضوان بدر آید
دیگر متمایل نشود سرو خرامان
چون سرو من از خانه خرامان بدر آید
هر صبحدم آن ترک پری رخ ز شبستان
چون چشمهٔ خورشید درخشان بدر آید
آبیست که سرچشمهاش از آتش سینهست
اشکم که ازین دیدهٔ گریان بدر آید
تا کی کشم از سوز دل این آه جگر سوز
هر چند که دود از دل بریان بدر آید
شرطست نه بر چشمه که بر چشم نشانند
مانند تو سروی که ز بستان بدر آید
زینسان که دلم در رسن زلف تو آویخت
باشد که از آن چاه ز نخدان بدر آید
گر نرگس خونخوار تو خون دل من ریخت
شک نیست که بس فتنه ز مستان بدر آید
آید همه شب زلف سیاه تو بخوابم
تا خود چه ازین خواب پریشان بدر آید
از کوی تو خواجو بجفا باز نگردد
بلبل چه کند گر ز گلستان بدر آید
ز شهریار که آید که حال یار بگوید
رسد به بنده و رمزی ز شهریار بگوید
بعندلیب نسیمی ز گلستان برساند
بمرغ زار حدیثی ز مرغزار بگوید
هر آنچه گوید از اوصاف دلبران دل رامین
ز حسن ویس گل اندام گلعذار بگوید
بدان قرار که دلبستگی نماید و فصلی
از آن دو زلف پریشان بیقرار بگوید
بگو که پردهسرا ساز را بساز درآرد
مگر ترانهئی از قول آن نگار بگوید
کدام ذره که از آفتاب روی بتابد
کدام یار که ترک دیار یار بگوید
چه سود نرگس سرمست را نصیحت بلبل
که هیچ فائده نبود اگر هزار بگوید
کسیکه در دم صبح از خمار جان به لب آرد
کجا به ترک می لعل خوشگوار بگوید
ز نوبهار چه پرسد نشان روی تو خواجو
چرا که باد بود هر چه نوبهار بگوید
به خشم رفتهٔ ما گر به صلح باز آید
سعادت ابدی از درم فراز آید
حکایت شب هجر و حدیث طره دوست
اگر سواد کنم قصهئی دراز آید
چو یاد قامت دلجوی او کند شمشاد
رود بطرف لب جوی و در نماز آید
برآید از دل مشتاق کعبه نالهٔ زار
اگر بگوش وی آوازه حجاز آید
کجا بملک جهان سردر آورد محمود
اگر چنانک گدای در ایاز آید
زهی سعادت آنکس که از پی مقصود
رود بطالع سعد و سعید باز آید
کی از هوای تو باز آیدم دل مجروح
که پشه باز نیاید چو صید باز آید
دلی که در خم زلفت فتاد اگر سنگست
ز مهر روی تو چون موم در گداز آید
چو عود هر که ز عشاق دم زند خواجو
ز سوز فارغ و از ساز بی نیاز آید
سخن یار ز اغیار بباید پوشید
قصهٔ مست ز هشیار بباید پوشید
خلعت عاشقی از عقل نهان باید داشت
کان قبائیست که ناچار بباید پوشید
ذره چون لاف هواداری خورشید زند
مهرش از سایهٔ دیوار بباید پوشید
تا بخون جگر جام بیالایندش
جامهٔ کعبه ز خمار بباید پوشید
بوسهئی خواستمش گفت بپوش از زلفم
گنج اگر میبری از مار بباید پوشید
ضعفم از چشم تو زانروی نهان میدارد
که رخ مرده ز بیمار بباید پوشید
تیغ مژگان چه کشی در نظر مردم چشم
خنجر از مردم خونخوار بباید پوشید
چهرهٔ زرد من و روی خود از طره بپوش
که زر و سیم ز طرار بباید پوشید
دیده بنگر که فرو خواند روان سر دلم
گر چه دانست که اسرار بباید پوشید
نامهٔ دوست بدشمن چه نمائی خواجو
سخن یار از اغیار بباید پوشید
نسیم باد صبا چون ز بوستان آید
مرا ز نکهت او بوی دوستان آید
برو دود ز ره دیده اشک گرم روم
ز بسکه از دل پرخون من بجان آید
قلم چه شرح دهد زانکه داستان فراق
نه ممکنست که یک شمه در بیان آید
اگر بجانب کرمان روان کنم پیکی
هم آب دیده که در دم بسر دوان آید
برون رود ز درونم روان باستقبال
چو بانگ دمدمهٔ کوس کاروان آید
چو خونیان بدود اشک و دامنم گیرد
که باش تا خبر یار مهربان آید
سرم بباد رود گر چو شمع از سر سوز
حدیث آتش دل بر سر زبان آید
در آرزوی کنار تو از میان بروم
گهی که وصف میان تو در میان آید
بدین صفت که توئی آب زندگانی را
ز شوق لعل لبت آب در دهان آید
سفر گزید و آگه نبودی ای خواجو
که سیر جان شود آنکو بسیر جان آید
بجز نسیم که یابد نصیبی از گلزار
که یک گلست در این باغ و عندلیب هزار
چو از گل آرزوی مرغ خوش نظر بادست
تو هم ببوی قناعت کن از نسیم بهار
و گر چه غنچه جهان را بروی گل بینی
بدوز چشم جهان بین بخار و دیده مخار
ز تیغ و دار چه ترسانی ای پسر ما را
که تاج ما سر تیغست و تخت ما سر دار
بعشوهام چه فریبی چرا که بلبل مست
کجا بباد هوا باز گردد از گلزار
کدام دوست که دوری گزیند از بردوست
کدام یار که گیرد قرار بیرخ یار
ترا شبی نگزیرد ز چنگ و نغمه زیر
مرا دمی نشکیبد ز آه و ناله زار
حدیث غصهٔ فرهاد و قصه شیرین
بخون لعل بباید نوشت بر کهسار
روا بود که بود باغ را درین موسم
کنار و پر گل و خواجو ز گل گرفته کنار
ماه یا جنتست یا رخسار
شهد یا شکرست یا گفتار
آهوان صید مردمند و دلم
صید آن آهوان مردمدار
کار ما با ستمگری افتاد
که به جز قصد ما ندارد کار
گل صد برگ را بباید ساخت
فصل نوروز با نوای هزار
پیش عشاق لطف باشد قهر
نزد مشتاق فخر باشد عار
دل بی مهر کی شود روشن
مرغ بی بال کی بود طیار
چه زند عقل با تطاول عشق
چکند صید در کمند سوار
مرغ وحشی اگر عقاب شود
نکند کرکسان چرخ شکار
کامت از دار میشود حاصل
گام برگیر و کام دل بردار
نامهٔ نانوشته بیش مخوان
قصهٔ ناشنوده پیش میار
آتش دل بسوخت خواجو را
وقنا ربنا عذاب النار
مرغ جم باز حدیثی ز سبا میگوید
بشنو آخر که ز بلقیس چها میگوید
خبر چشمهٔ حیوان بخضر میآرد
قصهٔ حضرت سلطان بگدا میگوید
پرتو مهر درخشان بسها میبخشد
سخن سرو خرامان بگیا میگوید
با دل خستهٔ یکتای من سودائی
حال آن زلف پریشان دوتا میگوید
دلم از دیده کند ناله که هردم بچه روی
یک به یک قصهٔ ما را همه جا میگوید
حال گیسوی تو از باد صبا میپرسم
گر چه بادست حدیثی که صبا میگوید
مشک با چین سر زلف تو از خوش نفسی
هر چه گوید مشنو زانکه خطا میگوید
ابروی شوخ تودر گوش دلم پیوسته
حال زلف تو پراکنده چرا میگوید
ترک دشنام ده این لحظه که مسکین خواجو
از درت میبرد ابرام و دعا میگوید
ای نغمهٔ خوشت دم داود را شعار
وی عندلیب را نفست کرده شرمسار
انفاس روح بخش تو جانرا حیات بخش
و اعجاز عیسوی ز دمت گشته آشکار
دستانسرای گلشن روحانیون ز شوق
بردارد از نوای خوشت نغمهٔ هزار
وین چرخ چرخ زن ز سماع تو هر زمان
چون صوفیان بچرخ درآید هزار بار
ای بس که بلبل سحر از شوق نغمهات
بر سر زند بسان مگس دست اضطرار
مرغ چمن که رود زن بزم گلشنست
پر میزند ز شوق تو بر طرف جویبار
با لحن دلفریب تو هنگام صبحدم
بر عندلیب قهقهه زد کبک کوهسار
قولت چو با عمل بفروداشت میرسد
بر گو غزل ترانه ازین بیشتر میار
بلبل ز بام و زیر تو با نغمههای زیر
خواجو بزیر بام تو با نالهای زار
حبذا پای گل و صبحدم و فصل بهار
باده در دست و هوا در سر و لب بر لب یار
بی رخ یار هوای گل و گلزارم نیست
زانکه با دست نسیم چمن و بوی بهار
همه بتخانهٔ چین نقش و نگارست ولیک
اهل معنی نپرستند مگر نقش نگار
در دل تنگ من آمد غم و جز یار نیافت
اوست کاندر حرم عشق تو مییابد بار
سکه روی مرا نقش نبینی زانروی
که درستست که چشمت نبود بر دینار
خرم آنروز که من بوسه شمارم ز لبت
گر چه بیرون ز قیامت نبود روز شمار
گفتی از لعل لبت کام بر آرم روزی
چون مراد من دلسوخته اینست برآر
از میانت چو کمر میل کنارست مرا
گر چه بی زر ز میانت نتوان جست کنار
گر بتیغش بزنی روی نپیچد خواجو
که دلش را سر یارست و تنش را سر دار