غزلیات خواجوی کرمانی
تشنهٔ غنچه سیراب ترا آب چه سود
مردهٔ نرگس پر خواب ترا خواب چه سود
جان شیرین چو بتلخی بلب آرد فرهاد
گر چشانندش از آن پس شکر ناب چه سود
چون توئی نور دل دیدهٔ صاحبنظران
شمع بی روی تو در مجلس اصحاب چه سود
منکه بی خاک سر کوی تو نتوانم خفت
بستر خواب من از قاقم و سنجاب چه سود
کام جانم ز لب این لحظه برآور ور نی
تشنه در بادیه چون خاک شود آب چه سود
دمبدم مردمک دیده دهد جلابم
دل چو خون گشت کنون شربت عناب چه سود
همچو چشمت چو ز مستی نفسی خالی نیست
زاهد صومعه را گوشهٔ محراب چه سود
بی فروغ رخ زیبای تو در زلف سیاه
در شب تیره مرا پرتو مهتاب چه سود
چون بخنجر ز درت باز نگردد خواجو
اینهمه جور جفا با وی ازین باب چه سود
نقش رویت بچه رو از دل پر خون برود
با خیال لبت از چشم چو جیحون برود
بچه افسون دل از آن مار سیه برهانم
کان نه ماریست که از حلقه بافسون برود
از سر کوی توام روی برون رفتن نیست
هر کرا پای فرو رفت بگل چون برود
دیده غیرت برد از دل که مقیم در تست
در میانشان چو نکو در نگری خون برود
چون دلم در سر آنزلف سیه خواهد شد
به چه روی از سر آن هندوی میمون برود
جانم از ملک درون عزم سفر خواهد کرد
ای دل غمزده بشتاب که اکنون برود
خواجو از چشم پر آب ار گهر افشان گردد
عقد گوهر دلش از لؤلؤ مکنون برود
دیشب همه منزل من کوی مغان بود
وز نالهٔ من مرغ صراحی بفغان بود
همچون قدحم تا سحر از آتش سودا
خون جگر از دیدهٔ گرینده روان بود
با طلعت آن نادرهٔ دور زمانم
مشنو که غم از حادثهٔ دور زمان بود
بی شهد شکر ریز وی از فرط حرارت
چون شمع شبستان دل من در خفقان بود
باز از فلک پیر باومید وصالش
پیرانه سرم آرزوی بخت جوان بود
از جرعهٔ می بزمگه باده گساران
چون چشم من از خون جگر لاله ستان بود
ناگاه ز میخانه برون آمد و بنشست
آن فتنه که آرام دل و مونس جان بود
در داد شرابی ز لب لعل و مرا گفت
در مجلس ما بی می نوشین نتوان بود
چون دید که از دست شدم گفت که خواجو
هشدار که پایت بشد از جای و چنان بود
هر کو نظر کند بتو صاحبنظر شود
وانکش خبر شود ز غمت بیخبر شود
چون آبگینه این دل مجروح نازکم
هر چند بیشتر شکند تیزتر شود
بگشا کمر که جامهٔ جانرا قبا کنم
گر زانکه دست من بمیانت کمر شود
منعم مکن ز گریه که در آتش فراق
از سیم اشک کار رخم همچو زر شود
از دست دیده نامه نیارم نوشت از آنک
هر لحظه خون روان کند و نامه تر شود
کی برکنم دل از رخ جانان که مهر او
با شیر در دل آمد و با جان بدر شود
بی سر به سر شود من دلخسته را ولیک
بی او گمان مبر که زمانی بسرشود
ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت
این شام صبح گردد و این شب سحر شود
خواجو ز عشق روی مگردان که در هوا
سایر ببال همت و طائر بپر شود
هرکه با نرگس سرمست تو در کار آید
روز وشب معتکف خانهٔ خمار آید
صوفی از زلف تو گر یک سر مودر یابد
خرقه بفروشد و در حلقهٔ زنار آید
تو مپندار که از غایت زیبائی و لطف
نقش روی تو در آئینه پندار آید
هر گره کز شکن زلف کژت بگشایند
زو همه نالهٔ دلهای گرفتار آید
گر دم از دانهٔ خال تو زند مشک فروش
سالها زو نفس نافهٔ تاتار آید
زلف سرگشته اگر سر ز خطت برگیرد
همچو بخت من شوریده نگونسار آید
من اگر در نظر خلق نیایم سهلست
مست کی در نظر مردم هشیار آید
عیب بلبل نتوان کردن اگر فصل بهار
نرگست بیند و سرمست به گلزار آید
یوسف مصری ما را چو ببازار برند
ای بسا جان عزیزش که خریدار آید
ذرهئی بیش نبیند ز من سوخته دل
آفتاب من اگر بر سر دیوار آید
همچو خواجو نشود از می و مستی بیکار
هر که با نرگس سرمست تو در کار آید
گرمی خسرو و شیرین بشکر کم نشود
شعف لیلیو مجنون بنظر کم نشود
مهر چندانکه کشد تیغ و نماید حدت
ذره دلشده را آتش خور کم نشود
صبح را چون نفس صدق زند باشه چرخ
مهر خاطر بدم سرد سحر کم نشود
کارم از قطع منازل نپذیرد نقصان
شرف و منزلت مه بسفر کم نشود
در چنان وقت که طوفان بلا برخیزد
عزت نوح بخواری پسر کم نشود
خصم بی آب اگر انکار کند طبع مرا
آب دریا به اراجیف شمر کم نشود
جم اگر اهرمنی سنگ زند بر جامش
قیمت لعل بدخشان به حجر کم نشود
دیو اگر گردن طاعت ننهد انسانرا
همه دانند که تعظیم بشر کم نشود
کاه اگر کوه شود سر بفلک بر نزند
ور سها کور شود نور قمر کم نشود
دشمنم گر بگدازد ز حسد گو بگداز
جرم کفار بتعذیب سقر کم نشود
گر گیا خشک مزاجی کند و طعنه زند
باغ را رایحهٔ سنبل تر کم نشود
چه غم از منقصت بی هنران زانکه بخبث
رفعت و رتبت ارباب هنر کم نشود
گر چه هست اهل خرد را خطر از بی خردان
حدت خاطر دانا بخطر کم نشود
سخنم را چه تفاوت کند از شورش خصم
که بشوب مگس نرخ شکر کم نشود
جوهری را چه غم از طعنهٔ هر مشتریی
که بدین قیمت یاقوت و گهر کم نشود
مکن اندیشه ز ایذای حسودان خواجو
نطق عیسی بوجود دم خر کم نشود
سنگ بد گوهر اگر کاسهٔ زرین شکند
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
گفتهاند این مثل و من دگرت میگویم
که به تقبیح نظر نور بصر کم نشود
مهرهٔ مهر چو از حقه مینا بنمود
ماه من طلعت صبح از شب یلدا بنمود
گوشوار زرش از طرف بنا گوش چو سیم
گوئی از جرم قمر زهرهٔ زهرا بنمود
سرو را در چمن آواز قیامت بنشست
چون سهی سرو من آن قامت رعنا بنمود
صوفی از خرقه برون آمد و زنار ببست
چون بت من گرهٔ زلف چلیپا بنمود
گفتمش مرغ دلم از چه بدام تو فتاد
دانهٔ خال سیه بر رخ زیبا بنمود
غم سودای ترا شرح چه حاجت چو دلم
بر رخ زرد اثر سر سویدا بنمود
چشم جادوی تو چون دست برآورد به سحر
رخت ازلفت چو ثعبان ید بیضا بنمود
بشکر خنده در احیای دل خسته دلان
لب جانبخش تو اعجاز مسیحا بنمود
چشم خواجو چو سر حقهٔ گوهر بگشود
لعل ناب از صدف لؤلؤی لالا بنمود
شاهد مهوش طبعش بشکر گفتاری
ای بسا شور که از لعل شکر خا بنمود
بی گلبن وصلت بگلستان نتوان بود
بی شمع جمالت بشبستان نتوان بود
ای یار عزیز ار نبود طلعت یوسف
با مملکت مصر به زندان نتوان بود
در ظلمت اگر صحبت خضرت ندهد دست
موقوف لب چشمهٔ حیوان نتوان بود
دریاب که سیلاب سرشکم بشد از سر
پیوسته چنین غرقهٔ طوفان نتوان بود
بی رایحهٔ زلف تودر فصل بهاران
از باد هوا خادم ریحان نتوان بود
ور در سرآن زلف پریشان رودم دل
از بهر دل خسته پریشان نتوان بود
خاموش نشاید شدن از نالهٔ شبگیر
زیرا که کم از مرغ خوش الحان نتوان بود
صوفی اگر از می نشکیبد چه توان کرد
با ساغر می منکر مستان نتوان بود
تا خرقه بخون دل پیمانه نشوئی
با پیر مغان بر سر پیمان نتوان بود
خواجو چه نشینی که گر ایوب صبوری
چندین همه در محنت کرمان نتوان بود
رو ساز سفر ساز که از آرزوی گنج
بی برگ درین منزل ویران نتوان بود
گلی به رنگ تو از غنچه بر نمیآید
بتی بنقش تو از چین بدر نمیآید
مرا نپرسی و گویند دشمنان که چرا
ز پا فتادی و عمرت بسر نمیآید
چه جرم کردم و از من چه در وجود آمد
که یادت از من خسته جگر نمیآید
شدم خیالی و در هر طرف که مینگرم
بجز خیال توام در نظر نمیآید
بیار بادهٔ گلگون که صبحدم ز خمار
سرم چو نرگس مخمور بر نمیآید
بجز مشاهدهٔ دوستان نباید دید
چرا که دیده بکاری دگر نمیآید
که آورد خبری زان به خشم رفتهٔ ما
که مدتیست که از وی خبر نمیآید
ز کوهم این عجب آید ز حسرت فرهاد
که سیل خون دلش در کمر نمیآید
به اشک و چهرهٔ خواجو کی التفات کند
کسی که در نظرش سیم و زر نمیآید
آن زمان کز من دلسوخته آثار نبود
بجز از ورزش عشق تو مرا کار نبود
کوس بدنامی ما بر سر بازار زدند
گر چه بی روی تو ما را سر بازار نبود
هر که با صورت خوب تو نیامد در کار
چون بدیدیم به جز صورت دیوار نبود
هیچ خسرو نشنیدیم که همچون فرهاد
بستهٔ پستهٔ شیرین شکر بار نبود
هرگز از گلبن ایام که چیدست گلی
که از آن پس سر و کارش همه با خار نبود
از سر دار میندیش که در لشکر عشق
علم نصرت منصور به جز دار نبود
خواجو انفاس تو این نکهت مشکین ز چه یافت
که چنین غالیه در طلبهٔ عطار نبود
چون برقع شبرنگ ز عارض بگشاید
از تیره شبم صبح درخشان بنماید
از بس دل سرگشته که بربود در آفاق
امروز دلی نیست که دیگر برباید
زین بیش مپای ای مه بی مهر کزین بیش
پیداست که عمر من دلخسته چه پاید
گر کام تو اینست که جانم بلب آری
خوش باش که مقصود تو این لحظه برآید
در زلف تو بستم دل و این نقش نبستم
کز بند سر زلف تو کارم نگشاید
هر صبحدم از نکهت آن زلف سمن سای
برطرف چمن باد صبا غالیه ساید
در ده می چون زنگ که آئینه جانست
تا زنگ غمم ز آینه جان بزداید
مرغان خوش الحان چمن لال بمانند
چون بلبل باغ سخنم نغمه سراید
در دیدهٔ خواجو رخ دلجوی تو نوریست
کز دیدن آن نور دل و دیده فزاید
جان بر افشان اگرت صحبت جانان باید
خون دل نوش اگرت آرزوی جان باید
برو و مملکت کفر مسخر گردان
گر ترا تختگه عالم ایمان باید
در پی خضر شو و روی متاب از ظلمات
اگرت شربتی از چشمهٔ حیوان باید
هر کرا دست دهد وصل پریرخساران
دیو باشد اگرش ملک سلیمان باید
تا پریشان بود آنزلف سیه جمعی را
جای دل در خم آن زلف پریشان باید
سرمهٔ دیده ز خاک ره دربان سازد
هر کرا صحن سراپردهٔ سلطان باید
حکم و حکمت بکه دادند درین ره خواجو
بگذر از حکم اگرت حکمت یونان باید
عشقست که چون پرده ز رخ باز گشاید
در دیدهٔ صاحبنظران حسن نماید
حسنست که چون مست به بازار برآید
در پردهئی هر زمزمهٔ عشق سراید
گر عشق نباشد کمر حسن که بندد
ور حسن نباشد دل عشق از چه گشاید
گر صورت جانان نبود دل که ستاند
ور واسطهٔ جان نبود تن به چه پاید
خورشید که در پردهٔ انوار نهانست
گر رخ ننماید دل ذره که رباید
بی مهر دل سوخته را نور نباشد
روشن شود آن خانه که شمعیش درآید
گر ابر نگرید دل بستان ز چه خندد
ور می نبود زنگ غم از دل چه زداید
خواجو اگر از عشق بسوزند چو شمعت
خوش باش که از سوز دلت جان بفزاید
خواهی که در آئینه رخت خوب نماید
آئینه مصفا و رخ آراسته باید
نالهئی کان ز دل چنگ برون میآید
گر بدانی ز دل سنگ برون میآید
صورت عشق چه نقشیست که از پردهٔ غیب
هر زمانی بد گرینگ برون میآید
از نم دیده و خون جگر فرهادست
هر گل و لاله که از سنگ برون میآید
می چون زنگ بده کاینهٔ خاطر ما
باده میبیند و از زنگ برون میآید
دلم از پرده برون میرود از غایت شوق
هر نفس کان صنم شنگ برون میآید
هر که در میکده از پیر مغان خرقه گرفت
شاید ار چون قدح از رنگ برون میآید
میشود ساکن خاک در میخانهٔ عشق
هر که از خانه فرهنگ برون میآید
جان می گشت مگر دیدهٔ خواجو که ازو
دمبدم باده چون زنگ برون میآید
در پای تو هرکس که سر انداز نیاید
چون هندوی زلف تو سرافراز نیاید
گر سر نکشد ز آتش دل شمع جگر سوز
مانندهٔ زر در دهن گاز نیاید
گفتم بگریزم ز کمند تو ولیکن
مرغی که سوی دام رود باز نیاید
جان کی برم از آهوی صیاد تو هیهات
گنجشک مگر در نظر باز نیاید
مرغ دل غمگین بهوای سر کویت
جز در قفس سینه بپرواز نیاید
صاحبنظر از ضربت شمشیر ننالد
کانکس که بمیرد ز وی آواز نیاید
افغان مکن از ضرب که هر ساز که باشد
بی ضرب یقینست که برساز نیاید
گرمهر نباشد نرود روز بپایان
لیکن همه کس محرم این راز نیاید
آه از دل خواجو که کسی در غم هجرش
جز آه دل سوخته دمساز نیاید