غزلیات خواجوی کرمانی
ساقیان چون دم از شراب زنند
مطربان چنگ در رباب زنند
گلعذاران به آب دیدهٔ جام
بس که بر جامها گلاب زنند
مهر ورزان به آه آتش بار
دود در دیدهٔ سحاب زنند
صبح خیزان بنغمهٔ سحری
هر نفس راه شیخ و شاب زنند
پسته خندان بفندق مشکین
درشکنج نغوله تاب زنند
چون بگردش در آورند هلال
تاب در جان آفتاب زنند
هر دمم خونیان لشکر عشق
خیمه بر این دل خراب زنند
هر شبم شبروان خیل خیال
حمله آرند و راه خواب زنند
خیز خواجو ببین که سرمستان
در میخانه از چه باب زنند
شام خون آشام گیسو را اگر چین کردهاند
زلف پرچین را چرا برصبح پرچین کردهاند
خال هندو را خطی از نیمروز آوردهاند
چین گیسو را ز رخ بتخانهٔ چین کردهاند
گر ببخت شور من ابرو ترش کردند باز
عیش تلخم را بشکر خنده شیرین کردهاند
تا چه سحرست اینکه برگل نقش مانی بستهاند
تا چه حالست این که برمه خال مشکین کردهاند
آن خط عنبرشکن بر برگ گل دانی چراست
نافه مشکست کاندر جیب نسرین کردهاند
و آنرخ گلرنگ و قد چون صنوبر گوئیا
گلستانی بر فراز سرو سیمین کردهاند
مهرورزان ز اشتیاق طلعتش شب تا سحر
چشم شب پیمای را در ماه و پروین کردهاند
دردمندان محبت بر امید مرهمی
آستانش هر شبی تا روز بالین کردهاند
خسروان در آرزوی شکرش فرهادوار
جان شیرین را فدای جان شیرین کردهاند
کفر زلفش چون بلای دین و دل شد زان سبب
همچو خواجو اهل دل ترک دل و دین کردهاند
حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند
بنای شوق ز ما استوار خواهد ماند
کنون که کشتی ما در میان موج افتاد
سرشک دیده ز ما برکنار خواهد ماند
اساس عهد مودت که در ازل رفتست
میان ما و شما پایدار خواهد ماند
ز چهره هیچ نماند نشان ولی ما را
نشان چهره برین رهگذار خواهد ماند
ز روزگار جفا نامهئی که عرض افتاد
مدام بر ورق روزگار خواهد ماند
شکنج زلف تو تا بیقرار خواهد گشت
درازی شب ما برقرار خواهد ماند
چنین که بر سر میدان عشق مینگرم
دل پیاده بدست سوار خواهد ماند
حدیث زلف و رخ دلکش تو خواهد بود
که بر صحیفهٔ لیل و نهار خواهد ماند
فراق نامهٔ خواجو و شرح قصهٔ شوق
میان زندهدلان یادگار خواهد ماند
نور رویت تاب در شمع شبستان افکند
اشکم آتش در دل لعل بدخشان افکند
ای بسا دود جگر کز مهر رویت هر شبی
شمع عالمتاب گردون در شبستان افکند
صوفی صافی گر از لعل تو جامی در کشد
خویشتن را در میان می پرستان افکند
راستی را ترک تیرانداز مستت هر نفس
کشتهئی را از هوا برخاک میدان افکند
درج یاقوت گهر پوشت چو گردد در فشان
از تحیر خون دل در جان مرجان افکند
یک نظر در کار خواجو کن که هر شب در فراق
ز آتش مهرت شرر در کاخ کیوان افکند
نزد طوفان سرشکش بین که ابر نوبهار
از حیا آب دهن بر روی عمان افکند
چون ترک من سپاه حبش برختن زند
از مشگ سوده سلسله بر نسترن زند
کار دلم چو طرهٔ مشگین مشگ بیز
برهم زند چو سنبل تر بر سمن زند
گر بگذرد بچین سر زلف او صبا
هر لحظه دم ز نافهٔ مشگ ختن زند
لعلش بگاه نطق چو گوهرفشان شود
صد طعنه بر طویلهٔ در عدن زند
در آرزوی عارض و بالاش عندلیب
هنگامه بر فراز گل و نارون زند
هر شب فضای کوی تو خلوتسرای ماست
آری اویس نوبت عشق از قرن زند
ای باغبان ز غلغل بلبل عجب مدار
سلطان گل چو خیمه بصحن چمن زند
خواجو چو زیر خاک شود در هوای تو
از سوز سینه آتش دل در کفن زند
کسی که پشت بر آن روی چون نگار کند
باختیار هلاک خود اختیار کند
نه رای آنکه دلم دل ز یار برگیرد
نه روی آنکه تنم پشت بر دیار کند
ز روزگار هرآن محنتم که پیش آمد
دلم شکایت آنهم بروزگار کند
بیا و بر سر چشمم نشین که در قدمت
بسا که دیده بدامن گهر نثار کند
بناسزای رقیب از تو گر کناره کنم
دلم سزای من از دیده در کنار کند
اگر ز تربت من سر برآورد خاری
هنوز در دلم آن خار خار خار کند
ببوی خال تو جانم اسیر زلف تو شد
برای مهره کسی جان فدای مار کند
خمار میکندم بی لب تو می خوردن
اگر چه مست کی اندیشه از خمار کند
گر از وصال تو خواجو امید برگیرد
خیال روی تو بازش امیدوار کند
لب چو بگشود ز تنگ شکرم یاد آمد
چون سخن گفت ز درج گهرم یاد آمد
بجز از نرگس پرخواب و رخ چون خور او
تو مپندار که از خواب و خورم یاد آمد
هر سرشکی که ببارید ز چشمم شب هجر
بر زر از رشتهٔ للی ترم یاد آمد
زلف شبرنگ چو از عارض زیبا برداشت
در شب تیره فروغ قمرم یاد آمد
قامت سرو خرامان چو تصور کردم
راستی از قد آن سیمبرم یاد آمد
نسبت قد بلند تو چو کردم با سرو
سخن مردم کوته نظرم یاد آمد
رخ و زلف و دهن تنگ تو چون کردم یاد
از گل و سنبل و تنگ شکرم یاد آمد
حسن رخسار تو زینگونه که عالم بگرفت
صدمهٔ صیت شه دادگرم یاد آمد
خواجو از پردهٔ عشاق چو برداشت نوا
صبحدم نغمهٔ مرغ سحرم یاد آمد
چو شام شد بشبستان باید کرد
ز ماه نو طلب آفتاب باید کرد
لباس ازرق صوفی که عین زراقیست
بخون چشم صراحی خضاب باید کرد
لب پیاله و رخسار مردم دیده
ز عکس باده چو یاقوت ناب باید کرد
مفرح جگر خسته و دوای خمار
ز لعل ساقی و جام شراب باید کرد
مدام بهر جگر خوارگان دردیکش
دل پر آتش خونین کباب باید کرد
مهی که منزل او در میان جان منست
کناره از در او از چه باب باید کرد
چو آفتاب کشد روی در حجاب عدم
نظارهٔ قمری شب نقاب باید کرد
برآتش دل ما ریز آب آتش فام
که دفع آتش سوزان به آب باید کرد
اگر بکوی خرابات میکنی مسکن
نخست خانه هستی خراب باید کرد
وگر بچنگ نمیآیدت خوش آوازی
بکنج میکده ساز رباب باید کرد
بروی دوست بروز آور امشب ای خواجو
که در بهشت برین ترک خواب باید کرد
صوفی اگرش بادهٔ صافی نچشانند
صاحبنظران صوفی صافیش نخوانند
بنگر که مقیمان سراپردهٔ وحدت
در دیر مغان همسبق مغبچگانند
رو گوش کن از زمزمهٔ ناله ناقوس
آن نکته که ارباب خرد واله از آنند
در حلقهٔ رندان خرابات مغان آی
تا یکنفس از خویشتنت باز رهانند
از کعبه چه پرسی خبر اهل حقیقت
کاین طایفه در کوی خرابات مغانند
از مغبچگان میشنوم نکتهٔ توحید
و ارباب خرد معنی این نکته ندانند
سر حلقهٔ رندان خرابات چو خواجوست
زان همچو نگینش همه در حلقه نشانند
میکشندم بخرابات و در آن میکوشند
که به یک جرعهٔ می آب رخم بفروشند
دیگران مست فتادند و قدح ما خوردیم
پختگان سوخته و افسرده دلان میجوشند
باده از دست حریفان ترشروی منوش
که بباطن همه نیشند و بظاهر نوشند
ایکه خواهی که ز می توبه دهی مستانرا
با زمانی دگر افکن که کنون بیهوشند
مطربان گر جگر چنگ چنان نخراشند
می پرستان جگر خسته چنین نخروشند
تا کی از مهر تو هرشب چو شفق سوختگان
خون چشم از مژه پاشند و بدامن پوشند
برفکن پرده ز رخسار که صاحبنظران
همه چشمند و اگر در سخن آئی گوشند
بلبلان چمن عشق تو همچون سوسن
همه تن جمله زبانند ولی خاموشند
عیب خواجو نتوان کرد که در مجلس ما
صوفیان نیز چو رندان همه دردی نوشند
زهی زلفت گرهگیری پر از بند
لب لعلت نمک دانی پر از قند
نقاب ششتری از ماه بگشای
طناب چنبری بر مشتری بند
سرم بر کف ز دستان تو تا کی
دلم در خون ز هجران تو تا چند
کسی کو خویش را در یار پیوست
کجا یاد آورد از خویش و پیوند
دلا گر عاشقی ترک خرد گیر
که قدر عشق نشناسد خردمند
ببین فرهاد را کز شور شیرین
بیک موی از کمر خود را در افکند
چرا عمر عزیز آمد بپایان
من و یعقوب را در هجر فرزند
تحمل میکنم بارگران را
ولی دیوانه سر میگردم از بند
چو جز دلبر نمیبینم کسی را
کرا با او توانم کرد مانند
بزن مطرب نوائی از سپاهان
که دل بگرفت ما را از نهاوند
کند خواجو هوای خاک کرمان
ولی پایش به سنگ آید ز الوند
دل مجروح مرا آگهی از جان دادند
جان غمگین مرا مژدهٔ جانان دادند
پیش خسرو سخن شکر شیرین گفتند
بزلیخا خبر از یوسف کنعان دادند
آدم غمزده را بوی بهشت آوردند
مرغ را باز بشارت ز گلستان دادند
خبر چشمهٔ حیوان بسکندر بردند
مژدهٔ خاتم دولت بسلیمان دادند
هودج ویس بمنزلگه رامین بردند
پایهٔ سلطنت شاه بدربان دادند
دعد را پرده ز رخسار رباب افکندند
ذره را رفعت خورشید درخشان دادند
عام را خلعت خاص از بر شاه آوردند
خضر را شربتی از چشمهٔ حیوان دادند
تشنهٔ بادیه را باز رساندند بب
کشتهٔ معرکه را بار دگر جان دادند
باغ را رونقی از سرو روان افزودند
کاخ را زینتی از شمع شبستان دادند
مژدهٔ آمدن خواجه به خواجو بردند
بنده را آگهی از حضرت سلطان دادند
یارش نتوان گفت که از یار بنالد
واندل نبود کز غم دلدار بنالد
گر بند نهد دشمن و گر پند دهد دوست
مشتاق گل آن نیست که از خار بنالد
چون یار بدست آیدت از غیر چه نالی
کان یار نباشد که ز اغیار بنالد
هر سوخته دلرا که زند لاف انا الحق
نبود سر یار ار ز سر دار بنالد
در وصل حرم کی رسد آنکو ز حرامی
در بادیه و وادی خونخوار بنالد
عیبی نبود گر ز جفای تو بنالم
بیمار هر آئینه ز تیمار بنالد
بر گریهٔ من ساغر می گرم بگرید
وز زاری من چنگ سحر زار بنالد
دل در سر زلفت بفغان آمد و رنجور
دوری نبود گر بشب تار بنالد
خواجو چو درین کار نداری سر انکار
آنرا مکن اقرار کز انکار بنالد
هیچکس نیست که وصل تو تمنا نکند
یا جفا بر من دلخستهٔ شیدا نکند
هر که سودای سر زلف تو دارد در سر
این خیالست که سر در سر سودا نکند
چشم شوخت چه عجب گر دل مردم بربود
ترک سرمست محالست که یغما نکند
وامق آن نیست که گر تیغ نهندش بر سر
سر بگرداند و جان در سر عذرا نکند
ماه کنعائی ما گو ز پس پرده درآی
تا دگر مدعی انکار زلیخا نکند
عاقبت دود دلش فاش کند از روزن
هر که از آتش دل سوزد و پیدا نکند
مرد صاحبنظر آنست که تا جان بودش
نتواند که نظر در رخ زیبا نکند
آن سهی سرو روان از سر پا ننشیند
تا من دلشده را بی سر و بی پا نکند
مکن اندیشهٔ فردا و قدح نوش امروز
کانکه عاقل بود اندیشهٔ فردا نکند
در بهاران که عروسان چمن جلوه کنند
کیست کورا هوس عیش و تماشا نکند
دل کجا برکند از آن لب میگون خواجو
زانکه مخمور بترک می حمرا نکند
اهل دل پیش تو مردن ز خدا میخواهند
کشتهٔ تیغ تو گشتن بدعا میخواهند
مرض شوق تو بر بوی شفا میطلبند
درد عشق تو بامید دوا میخواهند
طلب هر کسی از وصل تو چیزی دگرست
بجز ارباب نظر کز تو ترا میخواهند
ما چنین سوخته از تشنگی و لاله رخان
آب سر چشمهٔ مقصود ز ما میخواهند
روی ننموده ز ما نقد روان میجویند
ملک در بیع نیاورده بها میخواهند
بسرا مطرب عشاق که مستان از ما
دمبدم زمزمهٔ پردهسرا میخواهند
آن جماعت که من از ورطه امانشان دادم
این دمم غرقهٔ طوفان بلا میخواهند
من وفا میکنم و نیستم آگه که مرا
از چه رو کشته شمشیر جفا میخواهند
پادشاهان جهان هیچ شنیدی خواجو
که چرا درد دل ریش گدا میخواهند