قطعات خاقانی
هم چنین فرد باش خاقانی
کآفتاب این چنین دل افروز است
چه کنی غمزهٔ کمانکش یار
که به تیر جفا جگر دوز است
یار، مویت سپید دید گریخت
که به دزدی دل نوآموز است
آری از صبح دزد بگریزد
کز پی جان سلامت اندوز است
بر سرت جای جای موی سپید
نه ز غدرسپهر کینتوز است
سایبان است بر تو بخت سپید
آن سپیدی بخت دلسوز است
گرچه مویت سپید شد بیوقت
سال عمرت هنور نوروز است
تنگ دل چون شوی ز موی سپید
که در افزای عمرت امروز است
شب کوته که صبح زود دمد
نه نشان از درازی روز است
تو جهان خور چو نوح مشکن از آنک
سام بر خیل حام پیروز است
طعن نادان نصیحت داناست
زدن یوزه عبرت یوز است
نام بردار شرق و غرب تویی
که حدیثت چو غیب مرموز است
خاقانی بلند سخن در جهان منم
کزادی از جهان روش حکمت من است
ضرب الرقاب داد شیاطین آز را
این تیغ نطق کز ملکان قسمت من است
این گنبد فرشته سلب کآدمی خور است
چون دیو پیش جم گور خدمت من است
اسباب هست و نیست اگر نیست گو مباش
کاین نیستی که هست مرا حشمت من است
کی ماندم جنابت دنیا که روح را
گر یوسف است دلوکش عصمت من است
میخواستم که رد کنم احسان خواجه را
ز آن خواجگی که در بنهٔ همت من است
خضر از زبان کعبه پیام آورید و گفت
احسانش رد مکن که ولی نعمت من است
آب حیوان مجوی خاقانی
که منوچهر خضر خو مرده است
نوبت راحت و کرم بگذشت
تا چراغ کیان فرو مرده است
راحت آن روز رفت کو رفته است
کرم آن روز مرده کو مرده است
میر چون هفت بیت من خوانده است
ده شتر بارگیر فرموده است
با نه افلاک همبرند مرا
این ده اشتر که میر فرموده است
کسی که از پس احمد روا بود مرسل
بزرگوار امیر امام خاقانی است
رسول شروان چون خوانی آن بزرگی را
که در جهان سخن ملک او سلیمانی است
رسول بازپسین را هزار گونه قسم
به جان پاک عزیز رسول شروانی است
کسرای عهد بین که در ایوان نو نشست
خورشید در نطاق شبستان نو نشست
عنقا به باغ بخت و سلیمان به تخت عز
با جاه نو رسید و به امکان نو نشست
ادریس دین حدیقهٔ فردوس تازه یافت
رضوان ملک بر در بستان نو نشست
این هفت تاب خانه مشبک شد از دعا
تا شاه در مقرنس ایوان نو نشست
در طارمی که هست سه وقت اندر او سه عید
با طالع سعید به برهان نو نشست
چرخ آن دو قرص زرد و سپید اندر آستین
آمد بر آستانش و بر خوان نو نشست
بر درگهش که فرق فلک خاک خاک اوست
دهر کهن به پهلوی دربان نو نشست
در کفش پاسبانش هر سنگ ریزهای
چون گوهری بر افسر سلطان نو نشست
در درس دعوت از پی هارونی درش
پیرانه سر فلک به دبستان نو نشست
رایش که مشرفی قضا کرد عاقبت
ملک ابد گرفت و به دیوان نو نشست
عکسی ز آخشیج حسامش هوا گرفت
بالای سدره عنصر و ارکان نو نشست
مهر سپهر ملک بماناد کز کفش
بر فرق فرقد افسر احسان نو نشست
بگذشت عهد ماتم و عهد بقا رسید
بر کاینات یکسره فرمان نو نشست
جاوید باد کز کرمش جان هر گهر
بر گنج نو برآمد و بر کان نو نشست
حبذا قصر شمسهٔ ملکات
کآسمان ظل آسمانهٔ اوست
مادر تاجدار کیخسرو
بردهٔ بزم خسروانه اوست
قصر بلقیس دهر بین که پری
حارس بام بالکانهٔ اوست
صفوة الدین زیبدهٔ عجم آنک
دهر هارون آستانهٔ اوست
شاه جبریل جان مریم نفس
که مسیح کرم زمانهٔ اوست
دهم نه زن نبی که به قدر
هشت جنت نعیم خانهٔ اوست
حاصل شش جهات هفت اقلیم
عشر انعام بیبهانهٔ اوست
این جهان قلزم سخاش گرفت
خندق آن جهان کرانهٔ اوست
تا بقا شد کبوتر حرمش
نقطهٔ شین عرش دانهٔ اوست
جاه خاتون عالم است چنانک
پر صدا عالم از فسانهٔ اوست
آسمان را دوال گاو زمین
از پی شیب تازیانهٔ اوست
شمع بختش جهان چنان افروخت
که فک دودی از زبانهٔ اوست
قاصد بخت اوست ماه و نجوم
زنگل قاصد روانهٔ اوست
مست خون حسود اوست قضا
هم ز قحف سرش چمانهٔ اوست
نسل شروان شهان مهین عقدی است
صفوة الدین بهین میانهٔ اوست
باد شروان به فر فرزندش
که سعود ابد نشانهٔ اوست
بخت نقش سعادتش بندد
بر ششم چرخ کان خزانهٔ اوست
دانهٔ گوسفند چرخ نگر
کاین معانی نشان شانهٔ اوست
بلبل مدح اوست خاقانی
هم در شکرش آشیانهٔ اوست
نه فلک در ثنای او بگریخت
که فلک بندهٔ یگانهٔ اوست
جاودان باد کاعتماد جهان
همه به عمر جاودانهٔ اوست
ای شاه بانوی ایران به هفت جد
اقلیم چارم از تو چو فردوس هشتم است
بلقیس روزگار توئی کز جلال و قدر
شروان شه از کمال سلیمان دوم است
خود خاتم بزرگ سلیمان به دست توست
کانگشت کوچک تو چو دریای قلزم است
اعدای مار فعل تو را زخم کین تو
سوزندهتر ز سوزن دنبال کژدم است
تا از جمال مهد تو شروان جمال یافت
قحطش همه نعیم و نیازش تنعم است
بانوی شرق و غرب توئی بر درت مرا
قصه دمادم است که غصه دمادم است
آب کرم نماند و به وقت نماز عید
اینک مرا به خاک در تو تیمم است
رفتند خسروان گهر بخش زیر خاک
از ما نصیبشان رضی الله عنهم است
مظلومم از زمانه و محرومم از فلک
ای بانوی الغیاث که جای ترحم است
چون آدمم ز جنت ایوان شه برون
بیآنکه مرغ همت من صید گندم است
من رانده ارچه از لب عیسی نفس زنم
خوانده کسی است کو خر دجال را دم است
شیر سیه برهنه ز هر زر و زیوری
سگ را قلاده در گلو و طوق در دم است
نامم همای دولت و شهباز حضرت است
نه کرکس فرخجی و نه زاغ تخجم است
سلطان مرا شناسد و دان خلیفه هم
مجهول کس نیم همه معلوم مردم است
نان تهی نه و همه آفاق نام من
گنج روان نه و همه آاق گم گم است
خلی نه آخر از خم تا کی مزاج چرخ
که آنجا مرا نخست قدم بر سر خم است
آگاهی از غلام و براتی که گفته بود
شاه فلک غلام که سلطان انجم است
برد آن برات و بازگرفت این غرامت است
داد آن غلام و باز ستد این تحکم است
من بر امید مهتری ای بانو عمر خویش
اینجا چه گم کنم که غلامی به من گم است
بر ناتوان کرم کن و این قصه را بخوان
هرچند خط مزور و کاغذ لهاشم است
بیدار باد بخت جوانت که چرخ پیر
در مکتب رضای تو طفل تعلم است
سلام من که رساند به پهلوان جهان
جز آفتاب که چون من درم خریدهٔ اوست
صبا کبوتر این نامه شد بدان درگاه
که صورت کرم امروز آفریدهٔ اوست
فلک چو طفل عرب طوقدار شد ز هلال
که چون غلام حبش داغ برکشیدهٔ اوست
سخاش نور نخستین شناس و صور پسین
که جان به قالب امید در دمیدهٔ اوست
ز زعفران رخ ظالمان کند گه عدل
حنوط جیفهٔ ظلمی که سر بریدهٔ اوست
ششم عروس فلک را امید دامادی
ز بخت بالغ بیدار خواب دیدهٔ اوست
شنیدهاند ز من صفدران به حفظ الغیب
ثنای او که صف بخل بر دریدهٔ اوست
به پیشکاری مهرش همه تنم کمر است
بسان بند دواتی که پیش دیدهٔ اوست
ولی دل از سر سرسام غم به فرقت او
زبان سیاهتر از کلک سر کفیدهٔ اوست
چه گویم از صفت آرزو که قصهٔ حال
نگفته من به زبان از دلم شنیدهٔ اوست
شاها معظما ملک الشرق خسروا
تو حیدری و حرز کیان ذوالفقار توست
شروان که زنده کردهٔ شمشیر توست و بس
شمشیروار در کف دریا شعار توست
بحری به تیغ و شخص نهنگان غریق توست
کوهی به گرز و جان پلنگان شکار توست
تو تاج بخش جمع سلاطین و همچو من
سلطان تاجدار فلک طوقدار توست
از آسمان خاطر و بحر ضمیر من
در دری و کوکب دری نثار توست
از دهر خاطر فضلا را مخاطره است
خاقانی از مخاطره در زینهار توست
از بس کرم که دست و زبان تو کردهاند
دستم ثنا نویس و زبان سحر کار توست
وز بس که گوش من ز زبانت لطف شنود
گوشم خزینه خانهٔ گوهر نگار توست
آواز الغریق به گردون رسید از آنک
جانم غریق همت گردون سوار توست
آهنگ دست بوس تو دارم ولی ز شرم
لرزان تنم چو رایت خورشیدوار توست
خواهم که چشم برکنم و سر برآورم
اما چه سود چشم و سرم شرمسار توست
چون چشم برکنم؟ که سرم زیر پای توست
چون سر برآورم؟ که سرم زیر بار توست
شروان به روزگار تو امیدوار باد
کاقبال روزگار هم از روزگار توست
نظیر سعد اکبر میرگشتاسب
که جای سعد اصغر زخمهٔ اوست
من او را باربد خوانم نه حاشا
که سحر باربد در نغمهٔ اوست
ای همه نیستها به صنع تو هست
هستها با کمال ذات تو نیست
نیست یک دم که بنده خاقانی
غرقهٔ فیض مکرمات تو نیست
دریغ میوهٔ عمرم رشید کز سر پای
به بیست سال برآمد به یک نفس بگذشت
مرا ذخیزه همین یک رشید بود از عمر
نتیجهٔ شب و روزی که در هوس بگذشت
چو دخترم آمدم از بعد این چنین پسری
سرشک چشم من از چشمهٔ ارس بگذشت
مرا به زادن دختر غمی رسید که آن
نه بر دل من و نی بر ضمیر کس بگذشت
چو دختر انده من دید سخت صوفیوار
سه روز عدهٔ عالم بداشت پس بگذشت
هان ای زمانه دولت شاه اخستان نگر
کافاق را ز روستم زال درگذشت
آمد همای رایت شاهنشهی پدید
وز کرکس فلک ز پر و بال درگذشت
نعل سمند و افسر شروان شهان به قدر
از تاج قیصر و سر چیپال درگذشت
جان میکند نثار منوچهر از بهشت
بر شاه اخستان که ز امثال درگذشت
گر شابران بهشت ارم شد به عهد او
شروان به فرش از حرم امسال درگذشت
مهر شرف به صفهٔ شاه اخستان رسید
صفه ز هفت چرخ کهن سال درگذشت
آواز کوس عرش ز ایوان اخستان
بر آسمان ز دعوت ابدال درگذشت
جان عدو که بود ز سهمش نهفته حال
شد باز هفت دوزخ و در حال درگذشت
مسکین عدو که فال میزد به روز تنگ
روزش به آخر آمد و از فال درگذشت
تا شیر مرغزاری نصرت کمین گشاد
چاره ز دست روبه محتال درگذشت
اسکندر آمد و در یاجوج درگرفت
عیسی رسید و نوبت دجال درگذشت
پیش بین دختر نو آمد من
دید کفاتش از پس است برفت
تحفهای تازه کآمد از ره غیب
دید کاین منزل خس است برفت
گهری خرد بود و نیک شناخت
کاین جهان بد گهر کس است برفت
صورتش بست کز رسیدن او
خاطر من مهوس است برفت
دید در پرده دختر دگرم
گفت محنت یکی بس است برفت