راسخون

قطعات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گرچه خاقانی از اصحاب فروتر بنشست

نتوان گفت که در صدر تو او کم قدر است

صدر تو دایرهٔ جاه و جلال است مقیم

در تن دایره هرچا که نشینی صدر است

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شاکرم از عزلتی که فاقه و فقر است

فارغم از دولتی که نعمت و ناز است

خون ز رگ آرزو براندم و زین روی

رفت ز من آن تبی کز آتش آز است

بر قد همت قبای عزله بریدم

گرچه به بالای روزگار دراز است

تا کی جوئی طراز آستی من

نیست مرا آستین چه جای طراز است

دور فلک را به گرد من نرسد وهم

گرچه مهندس نهاد و شعوذه باز است

من به صفت کدخدای حجرهٔ رازم

شکل فلک چیست حلقهٔ در راز است

دهر نه جای من است بگذرم از وی

مسکن زاغان نه آشیانهٔ باز است

از تک و تازم ندامت است که آخر

نیستی است آنچه حاصل تک و تاز است

آقچهٔ زر گر هزار سال بماند

عاقبتش جای هم دهانه گاز است

خواه ظلم پاش خواه نور گزین پس

دیدهٔ خاقانی از زمانه فراز است

کار من آن به که این و آن نه طرازند

کانکه مرا آفرید کار طراز است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من آن خاقانی دریا ضمیرم

کز ابر خاطرش خورشید برق است

دبیری را توئی هم حرفتم لیک

شعارم صدق و آئین تو زرق است

اگرچه هر دو خون ریزند لیکن

هم از جلاد تا فصاد فرق است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

قبلهٔ ابدال قلهٔ سبلان دان

کو ز شرف کعبه‌وار قطب کمال است

کعبه بود سبزپوش او ز چه پوشد

جامهٔ احرامیان که کعبهٔ حال است

در خبری خوانده‌ام فضیلت آن را

خاست مرا آرزوش قرب سه سال است

رفتم تا بر سرش نثار کنم جان

کوست عروسی که امهات جبال است

چادر بر سر کشید تا بن دامن

یعنی بکرم من این چه لاف محال است

مقعد چندین هزار ساله عجوزی

بکر کجا ماند این چه نادره حال است

موسی و خضر آمده به صومعهٔ او

صومعه دارد مگر فقیر مثال است

هست همانا بزرگ بینی آن زال

چادر از آن عیب پوش بینی زال است

گفتم چادر ز روی باز نگیری

بکر نه‌ای شرم داشتن چه خصال است

از پس بکران غیب چادر غیرت

بفکن خاقانیا که بر تو حلال است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای فتی فتوی غدرت ندهم

کافت غدر هلاک امم است

غدر نقابی بنیاد وفاست

اینت بنیاد که جان را حرم است

صبح حشر است مزن نقب چنین

کافت نقب زن از صبح‌دم است

غدر چون لذت دزدی است نخست

کاخرش دست بریدن الم است

ورم غدر کند رویت سرخ

سرخی عضو دلیل ورم است

تا تو بیمار نفاقی به درست

هرچه صحبت شمری هم سقم است

خانه در کوی وفا گیر و بدان

که تو را حبل متین معتصم است

من وصیت به وفا می‌کنمت

گرچه امروز وفا در عدم است

دوستی کم کن و چون خواهی کرد

آن چنان کن که شعار کرم است

هرکه را دوست براند تو مخوان

گرنه در چشم وفای تو نم است

وانکه را دوست به انصاف بزد

منوازش که سزای ستم است

وانکه را دوست بیفکند از پای

سرفرازش مکن ار شاه جم است

وانکه را دوست به تهمت رد کرد

مپذیر ار همه ز اهل حرم است

شاخ کو برکند آن را به ستیز

منشان ار همه شاخ ارم است

و آن گلی کو بنشاند به حسد

برمکن گر همه خار قدم است

هر خسی کو به کسی مردم شد

قدر نشناسد کافر نعم است

گل که عیسیش طرازد مرغ است

نی که ادریس نشاند قلم است

لطف در حق رهی چندان کن

که خداوندش از آن دل خرم است

نه حواری صفت است آنکه از او

اسقفان خوش‌دل و عیسی دژم است

کهتری را که تو تمکینش دهی

عامه گوید که ز مهتر چه کم است

سگ سگ است راچه بیاغالندش

کاستخوان خوارهٔ شیر اجم است

باد در سبلت نااهل مدم

گرچه نااهل خریدار دم است

تو غرورش دهی او چیره شود

ظن برد کو نه رهی، ابن‌عم است

بیش بر جای خدم ننشیند

ایمه مخدوم چه جای خدم است

کهتر از فر مهان نامور است

بیدق از خدمت شه محتشم است

هر فروتر به بزرگی است عزیز

هر پیمبر به خدا محترم است

مهتر ار چه بزند بنوازد

که یکی لا و هزارش نعم است

گه کند تندی و گه بخشش از آنک

بحر تند است و گهربخش هم است

مهتر آن به که درشت است نه نرم

که درشتی صفت فحل رم است

خارپشت است کم آزار و درشت

مار نرم است و سراپای سم است

از درشتی است سفن قائم تیغ

که بر او تکیه‌گه روستم است

آب نرم است ولی خائن طبع

ساده رنگ است ولی پیچ و خم است

سنگ در عین درشتی است امین

لاجرم گاه محک گه حکم است

آب را سنگ است اندر بر از آنک

سنگ را بچهٔ خور در شکم است

جملةالامر سری را ز سفینه

فرق کن کاین ملک است آن حشم است

غصه مفزای سران را به ستیز

خاصه کانفاس سران مغتنم است

بی‌سران را سر و گردن مفراز

برمزن دوش که ما را چه غم است

پس مگو کایمه همه آدمی‌اند

آدمی هست که شیطان شیم است

در بزرگی جسدشان منگر

که دل خرد بزرگ از همم است

از خلال ملکان فرق بکن

تا عصا کان ز شبان غنم است

نبرد دیده بسی ناز چراغ

زان که با خواب در او بهم است

دیده قبله ز چراغی چکند

تاش محراب ز بدر الظلم است

کاوه را چون فر افریدون یافت

چه غم کوره و سندان و دم است

عیسی از معجزه برسازد رنگ

او چه محتاج به نیل و بقم است

مه و مشک‌اند مهان کهتر کیست

که نه از مه ضو و نز مشک شم است

این غران خصم سرانند به طبع

آری آری عدوی مشک نم است

زیردستان گله بر عکس کنند

گله‌شان از پی نفی تهم است

بینی آن زخم گران بر سر کوس

لرزه و دل سبکی بر علم است

شکل شاگرد غلامانه مکن

گرچه این قاعدهٔ مرتسم است

زانکه شاگرد غلامی نکند

عقل کاستاد سرای قدم است

به ادب زی که به شمشیر ادب

عرب اقلیم ستان عجم است

حرز جان ساز ادب کاین کلمه

بر سر افسر کسری رقم است

نه کبوتر که امان یافت ز تیغ

به ادب خاصهٔ بیت الحرم است

ادب صحبت خلق از سر صدق

نسخت طاعت رب النسم است

هم نمودار سجود صمد است

شمنان را که هوای صنم است

به تنعم جهلا را مستای

که ستودن به علوم و حکم است

یاد کردی به هنر جاه بس است

که ز اسباب همه مدح و ذم است

شمس را خوان بره نیست شرف

شرف شمس به واو قسم است

بشنو این نکته که خاقانی گفت

کو به میزان سخن یک درم است

از بدان نیک حذر دار که بد

کژدم اعمی و مار اصم است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا به غربت فتاد خاقانی

یکدری خانه‌ایش زندان است

نه درون ساختنش توفیق است

نه برون تاختنش امکان است

روی چون عنکبوت در دیوار

پس سنگی چو مور پنهان است

پاسبانش برون در قفل است

پرده دارش درون کلیدان است

اشک جیحون و دم سمرقندی

دل بخاری و آه سوزان است

یعنی این در چهار دیواری است

که درش سوی چرخ گردان است

از برون لب به قفل خاموشی است

وز درون دل به بند ایمان است

خانه در بسته دار بر اغیار

تا در او این غریب مهمان است

برگ عیشی مساز خاقانی

که وجودش ورای امکان است

عالم از چار علت است به پای

که یکی زان چار ارکان است

خانه را هم چهار حد باید

کان چهار اصل کار بنیان است

علت عیش را سه چیز نهند

کان مکان و زمان و اخوان است

ز آن نگفتند چارمین یعنی

نیست چیزی که چارم آن است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زیان تو در سود دانستن است

توان تو در ناتوانستن است

ندانم سپر ساز خاقانیا

که نادانی اکسیر دانستن است

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دار عزلت گزید خاقانی

که به از دار ملک خاقان است

خورش از مشرب قناعت ساخت

که چو زمزم هم آب حیوان است

نبرد تا تواند انده رزق

کانده رزق بر جهانبان است

عمرا گر بهر رزق موقوف است

رزق موقوف بهر فرمان است

نپذیرد ز کس حوالهٔ رزق

که ضمان‌دار رزق یزدان است

مور را روزی از سلیمان نیست

گه ز روزی ده سلیمان است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرغکی را وقت کشتن می‌دوانید ابلهی

گفت مقصود از دوانیدنش نازک گشتن است

ما همان مرغیم خاقانی که ما را روزگار

می‌دواند وین دویدن را فذلک کشتن است

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من که خاقانیم عزیز حقم

ز آن که عبدی خطاب من رانده است

هرچه یارب ندای حق راندم

لاتخف حق جواب من رانده است

من به کنجی و حق به هفت اقلیم

مدد سحر ناب من رانده است

پیک انفاس بر طریق مراد

دعوت مستجاب من رانده است

ناوک وهم بر نشانهٔ غیب

خاطر تیز تاب من رانده است

گرچه دولت ضعیف، عقل قوی است

که فضول از جناب من رانده است

بخت اگر خفت رای بیدار است

کز پی پاس خواب من رانده است

فضلای زمانه را یک یک

چرخ زیر رکاب من رانده است

وین فلک گرچه بد عمل داری است

هم به نیکی حساب من رانده است

به همه جای نان من پخته است

به همه جوی آب من رانده است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرد مسافر حدیث خانه کو گوید

زان غرضش زن بود که بانوی خانه است

بود مرا خانه‌ای نخست و دوم خوب

نیست سوم خانه خوب اگرچه یگانه است

گوئی خاقانیا ز خانه خبر ده

خانهٔ من همچو چوبه زیر میانه است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر سال اگر غلام خاقان

بر میر خجند میر نامی است

خاقانی اگرچه هست میری

در پیش خجندیان غلامی است

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نسبت از علم گیر خاقانی

که بقا شاخ علم را ثمره است

علوی را که نیست علم علی

نقش سود است هرچه بر شجره است

عالم است از صف عباد الله

جاهل از زمرهٔ هم الکفره است

عقل عالم نه سغبهٔ جهل است

خیل موسی نه سخرهٔ سحره است

شاه نشناسدت محل گرچه

سخنت زاد سفرهٔ سفره است

نزد مخدوم فضل تو نقص است

پیش مزکوم مشک تو بعره است

زان فرود غران نشانندت

که عطارد فروتر از زهره است

چه عجب زیر که نشیند آب

که زر زیف و آب سیم سره است

زیر دو نان نشین که شیر فلک

به سه منزل فرود گاو و بره است

زیرکان زیر گاو ریشانند

کل عمران فروتر از بقره است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شکر انعام پادشا گفتن

نتوان کان ورای غایت‌هاست

راه شکرش به پای هرکس نیست

که حدش زان سوی نهایت‌هاست

گرچه انعام او مرا شکر است

شکر او را ز من شکایت‌هاست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وبالت نه از سر نهفتن درست

که از گوهر راز سفتن درست

مگو راست بندیش خاقانیا

همه آفت از راست گفتن درست