راسخون

قطعات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کیست ز اهل زمانه خاقانی

که تو اهل وفاش پنداری

دوستی کز سر غرض شد دوست

هان و هان تاش دوست نشماری

خواجه گوید که دوست دار توام

پاسخش ده که دوست چون داری

تا عزیزم مرا عزیز کنی

چون شد خوار خوار انگاری

یا بلندم کنی گه پستی

یا عزیزم کنی گه خواری

با من این دوستی به شرطی کن

کاخر آن شرط را بجای آری

کان خطائی که حق ز من بیند

گر تو بینی ز من نیازاری

ور شود خصم من زبردستی

زیر پای بلام مگذاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو همه کاخ طرب سازی و خاقانی را

در همه تبریز اندهکده‌ای بینم جای

او بدین یک درهٔ خویش تکلف نکند

تو بدین ششدرهٔ خویش تفاخر منمای

ماه در هفت فلک خانه یکی دارد و بس

زحل نحس ز من راست به یک جا دو سرای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز آب سخن بحر ارجیش را من

مدد می‌دهم تا تو تاثیر بینی

ازین بحر ماهی گرفتندی اکنون

چو من آمدستم صدف گیر بینی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نیست سالم دو ده ولی به سخن

نه فلک یک جوان ندیده چو من

لیکن ار فضل هست، دولت نیست

فضل بی‌دولت اسم بی‌معنی است

گرچه طعنم زنند مشتی دون

چه توان کرد؟ الجنون فنون

کین نجویم گر آن دراز شود

طعنه‌شان خود به عکس باز شود

کان صفت کوه را تواند بود

کز صدا باز گوید آنچه شنود

آن صدا را تو زو چه پنداری

جز گران جانی و سبکساری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

می تا خط جام آر به رنگ لب دل‌جوی

کز سبزه خط سبزه برآورد لب جوی

اکنون که چمن سبز سلب گشت سه لب داشت

یعنی لب جام و لب جوی و لب دل‌جوی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بس کن خاقانیا ز مدحت دونان

تا ز سگان خلق شیر شرزه نجویی

تا به چنین لفظ نام سفله نرانی

ز آب خضر کام مار گرزه نشویی

هر زه واحسنت هرزه بود که گفتی

نذر کن اکنون که بیش هرزه نگویی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آب شهوت مریز خاقانی

دست ازین آب هم به آب بشوی

بس که سرخاب روی عمر بشست

این سپیداب پست شهوت جوی

رشته جان مبر ز مهرهٔ پشت

سیم سیما مبر ز سکهٔ روی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای باغ داد و بیضهٔ بغداد مرحبا

دورانگه سپهر و سفرگاه انجمی

از نور و نور و سور و سرور و چراغ و باغ

چرخ چهارمی نه که فردوس هشتمی

هستت ز رنگ و بوی همه چیزها ولیک

آوخ که نیست بوی دل و رنگ مردمی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رشیدکا ز تهی مغزی و سبک خردی

پری به پوست همی دان که بس گران جانی

گه شناس قبول از دبور بی‌خبری

گه تمیز قبل از دبر نمی‌دانی

سخنت را نه عبارت لطیف و نه معنی

عروس زشت و حلی دون و لاف لامانی

زنی به سخره برآمد به بام گلخن و گفت

که دور چشم بد از کاخ من به ویرانی

سخنت بلخی و معنیش گیر خوارزمی

ز بلخی آخر تفسیر این سخن دانی

گرفتمت که هزاران متاع ازین سان هست

کدام حیله کنی تا فروخت بتوانی

حدیث بوزنه خواندی و رشم گرد ناو

چو طیره گشت کفایت ده خراسانی

چه گفت بوزنه را گفت: کون دریده زنا

برای رشم فروشیت کو زبان دانی

زبان بران زمانه به گشتن‌اند، مگوی

که در زمانه منم هم‌زبان خاقانی

سقاطه‌های تو آن است و شعر من این است

به تو چه مانم؟ ویحک به من چه می‌مانی

قیاس خویش به من کردن احمقی باشد

که ابن اربدی امروز تو نه حسانی

دلیل حمق تو طعن تو در سنائی بس

که احمقی است سر کرده‌های شیطانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کوهکن در عشق شیرین غیرتی گر داشتی

نقش شیرین را به چشم دیگران نگذاشتی

بود بی‌غیرت که نقش یار را بر سنگ کند

ور به لوح سینه کندی صورتی پنداشتی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای ظلم تو مخرب ملک یزیدیان

لاف از علی مزن که یزید دوم تویی

تو منکری که از لب عیسی نفس منم

من آگهم که از خر دجال دم تویی

لاف از هنر میار که بر مرکب هنر

جای عنان منم محل پاردم تویی

اندر حرام‌زادگی از استران دهر

آن ارجل درشت سر نرم سم تویی

قمی و درگزینی و کاشانی وزیر

در خواجگی سر آمدگانند گم تویی

اصحاب کهف‌وار ز ننگ تو زیر خاک

خفتند هر سه، رابعهم کلبهم تویی

خاقانی اشتلم به زبانی کند چو تیغ

بفکن سپر که بابت این اشتلم تویی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرفق دهم به حضرت صاحب قصیده‌ای

خوشتر ز اشک مریمی و باد عیسوی

از خلق جعفر دومش آفریده حق

چون زر جعفری همه موزون و معنوی

کز رشک سحرهاش ز حیرت رودبه عجز

رای مسیح چون خط ترسا ز کژ روی

گر شعر من به شاه رساند که دولتش

چون ماه عید قبلهٔ عالم شو از نوی

تیغش لباس معجز و ایمان برهنه تن

ای دهر بد کنی که بدان تیغ نگروی

نه چرخ هشت بیدق شطرنج ملک او

او شاه نصرت از ید بیضای موسوی

رخ دولت است و فرزین صدر است و شاه شاه

فیل و فرس نجوم و سپهر از تهی دوی

من بنده را که قائم شطرنج دانشم

بر نطع آفرین ز سر خاطر قوی

فرزین دل است و شه خرد و رخ ضمیر راست

بیدق رموز تازی و معنی پهلوی

چون اسب و فیل نیست دلم خون همی شود

از بهر اسب و فیل دلا خون همی شوی

کانعام شه که باج ستاند ز ترک و هند

بخشد هم اسب ترکی و هم فیل هندوی

شاها تو را چه فخر به بخشیدن اسب و فیل

خود هند و چین دهی به سالی که بشنوی

دولت ستانه بوس درست باد تا به کام

صد سال تخم عدل بکاری و بدروی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اهل بایستی که جان افشاندمی

دامن از اهل جهان افشاندمی

گر مرا یک اهل ماندی بر زمین

آستین بر آسمان افشاندمی

شاهدان را گر وفائی دیدمی

زر و سر در پایشان افشاندمی

گر وفا از رخ برافکندی نقاب

بس نثارا کان زمان افشاندمی

گر مرا دشمن ز من دادی خلاص

بر سر دشمن روان افشاندمی

بر سرم شمشیر اگر خون گریدی

در سرشک خنده جان افشاندمی

گر مقام نیست هستان دانمی

هستی خود در میان افشاندمی

جرعهٔ جان از زکات هر صبوح

بر سر سبوح خوان افشاندمی

لعل تاج خسروان بربودمی

بر سفال خمستان افشاندمی

دل ندارم ورنه بر صید آمدی

هر خدنگی کز کمان افشاندمی

گرنه خاقانی مرا بند آمدی

دست بر خاقان و خان افشاندمی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خاقانیا فرو خوان اسرار آفرینش

از نقش هر جمادی کورا روان نبینی

از خوار داشت منگر در ذات هیچ چیزی

کآنجا دلی است گویا کورا زبان نبینی

در هر دلی است دردی در هر گلی است وردی

زنهار تا به خواری در این و آن نبینی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چراغ کیان کشته شد کاش من

به مرگش چراغ سخن کشتمی

گرم قوتستی چراغ فلک

به آسیب یک دم زدن کشتمی

گرم دست رفتی به شمشیر صبح

اجل را به دست زمن کشتمی

سلیمان چو شد کشتهٔ اهرمن

مدد بایدم کاهرمن کشتمی

به مازندرانم ظفر بایدی

که دیوانش را تن به تن کشتمی

چو شیرین تن خویشتن را به تیغ

پس از خسرو تیغ زن کشتمی

اگر با صفهود وفا کردمی

به هجران او خویشتن کشتمی

اگر حق مهرش به جای آرمی

طرب را چو گل در چمن کشتمی

دل و دیده بر دست بنهادمی

چو سیماب از آب دهن کشتمی

عروسان خاطر دهندی رضا

که چون سمعشان در لگن کشتمی

هم او را از آن حاصلی نیستی

وگر خویشتن در حزن کشتمی

رفیقا مکش خویشتن در فراق

که گر شایدی کشت من کشتمی