راسخون

قطعات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گفتی که سپاس کس مبر بیش

کز دهر به بخت نیک زادی

آری منم از دعای پیران

خورده بر کشت‌زار شادی

باقی شدم از هدایت عم

کاموخت مرا ملک نهادی

عم کرد مرا دعا گه نزغ

گفت افضل شرق و غرب بادی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر از غم خلاصی طلب کردمی

هم از نای و نوشی سبب کردمی

مرا غم ندیم است خاص ارنه من

چو عامان به نوعی طرب کردمی

اگر غم طلاق از دلم بستدی

نکاح بنات العنب کردمی

گرم دست رفتی لگام ادب

بر این ابلق روز و شب کردمی

وگر کردهٔ چرخ بشمردمی

شمارش سوی دست چپ کردمی

کلید زبان گر نبودی وبال

کی از خامشی قفل لب کردمی

بری‌خوردمی آخر از دست کشت

اگرنه ز مومی رطب کردمی

مگر فضل من ناقص است ارنه من

بر او تکیه‌گاهی عجب کردمی

ادب داشتم دولتم برنداشت

ادب کاشکی کم طلب کردمی

عصای کلیم ار به دستم بدی

به چوبش ادب را ادب کردمی

اگر در هنرها هنر دیدمی

به خاقانی آن را نسب کردمی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صدرا تو را جلالت اسکندر است لیک

خضری که آب علم ز بحر یقین خوری

هم ظل ذوالجلالی و هم نور آفتاب

بر اسمانی و غم اهل زمین خوری

بر گنج سایه از پی بذل زر افکنی

در بحر غوطه از پی در ثمین خوری

از دست دیو حادثه در تو گریخت دین

یعنی شهاب دین توئی اندوه دین خوری

هستی شکسته‌دل ز شیاطین ولی چه باک

چون مومیائی از کف روح الامین خوری

آدم چو غصه خورد ز دیدوی شگفت نیست

گر تو شهاب غصهٔ دیو لعین خوری

در مدحت تو مبدع سحر آفرین منم

شاید دریغ مبدع سحر آفرین خوری

خوردی دریغ من که اسیرم به دست چرخ

آری به دست دیو دریغ نگین خوری

در شرق و غرب صبح پسینم به صدق و فضل

تو آفتابی انده صبح پسین خوری

نار کلیم و چشمهٔ خضر است شعر من

شب شمع از آن فروزی و روز آب ازین خوری

هست انگبین ز گل چکنی پس گل انگبین

چون نحل گل خورد نه ز گل انگبین خوری

مهر جم است و کاس جنان نظم و نثر من

مهر از یسار خواهی و کاس از یمین خوری

دیوان من تو را چه ز افسانه دم زنی

قرآنت بر یمین چه به ابجد یمین خوری

چه حاجت است نشتر ترسا چو بامداد

شربت ز دست عیسی گردون نشین خوری

بر شعر زر دهی ز کریمان مثل شوی

با شیر پی نهی ز گوزنان سرین خوری

از ششتر سخا چو طراز شرف دهی

از عسکر سخن شکر آفرین خوری

دانی حدیث آن زن حلواگر گدای

گفتا چنین کنی به مکافا چنین خوری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نیک مردی کجاست خاقانی

که در او درد مردمی یابی

نیست مرغی که حوصله‌ش به جهان

دانه پرورد مردمی یابی

خود جهان مخنث آن کس نیست

که در او مرد مردمی یابی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باور نکردمی که رسد کوه سوی کوه

مردم رسد به مردم، باور بکردمی

کوهی بد این تنم که بدو کوه غم رسید

من مردمم چرا نرسیدم به مردمی؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بس کن از سودای خوبان داشتن خاقانیا

کز سر سودا خرد را در سر آرد خیرگی

صورت خوبان به معنی چون ببینی آینه است

کز برون سو روشنی دارد درون سو تیرگی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دبیر ما به صفت روبه است گوا دم او

بلی هر آینه روباه را دم است گواه

همه به سجده نظافت دهد مساجد را

بلی منظف مسجد بود دم روباه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر معزی و جاحظ به روزگار منندی

به نظم و نثر همانا که پیش‌کار منندی

ز بورشید و ز عبدک مثل زنند به شروان

وگر به دور منندی دوات‌دار منندی

به زور و زر نفریبم چو زور و زر وزیران

که فخر زور و زرستی گر اختیار منندی

بر آسمان وزارت گر انجم هنرستی

وزارت و هنر امروز در شمار منندی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عالمی بس دیو رای است ارنه من

نام حور دل فریبش کردمی

ارغوانش زعفران ساید همی

ور نسودی من عتابش کردمی

شهربانووار چون رفتی به راه

من عمروار احتسابش کردمی

مادیانی کو شکیبا شد ز فحل

از ریاضت من رکابش کردمی

گرچه او را حاجت مهماز نیست

راندمی شب چو نهیبش کردمی

بر چنین مرکوب سی فرسنگ راه

من ز چشم بد نقابش کردمی

کلک سیمین در دواتش سودمی

بند زرین بر کتابش کردمی

از در عشرین کتابش خواندمی

وز ره تسعین حسابش کردمی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای بزم تو فروخته رایات خرمی

در شان عهدت آمده آیات محکمی

از غایت احاطت و از قوت و شرف

هم جرم آفتابی و هم چرخ اعظمی

وقت است کز برای هلاک مخالفان

افلاک را کنی به سیاست معلمی

بر آسمان فتح خرامی چو آفتاب

از برج خرمی به سوی چرخ خرمی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مدح کریمان کنم، چرا نکنم لیک

قدح لئیمان مرا شعار نیابی

در همه دیوان من دو هجو نبینی

در همه گلزار خلد خار نیابی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صانعا شکر تو واجب شمرم

که وجود همه ممکن تو کنی

کائنا من کان خاک در توست

که زخاک این همه کائن تو کنی

گرچه از وجه عدم عین وجود

نتوان کرد ولیکن تو کنی

دل خاقانی اگر کوه غم است

هم در آن کوه معاون تو کنی

تو خزائن نهی اندر نفسش

وز صفا مهر خزائن تو کنی

گر حسودانش مساوی گویند

آن مساویش محاسن تو کنی

امن و بیم از تو همی دارد و بس

که تو سوزانی و ساکن تو کنی

ور ره امن تو پیش آری هم

در ره بیم هم ایمن تو کنی

طاعنان خسته دلش می‌دارند

خار در دیدهٔ طاعن تو کنی

تاج بر فرق محمد تو نهی

خاک بر تارک کاهن تو کنی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اهل بغداد را زنان بینی

طبقات طبق ز نان بینی

هاون سیم زعفران سایان

فارغ از دستهٔ گران بینی

زعفران سای گشته هاون‌ها

تنگ چون تنگ زعفران بینی

حقه‌های بلور سیم‌افشان

هر دو هفته عقیق‌دان بینی

غار سیمین و سبزه پیرامن

در برش چشمهٔ روان بینی

ماده بر ماده اوفتان دو به دو

همچو جوزا و فرقدان بینی

چار بالش چو نقره از پس و پیش

دو رفاده ز پرنیان بینی

چون طبق بر طبق زنند افغان

در طبق‌های آسمان بینی

کوس کوبی است این ... کوبی

که همه عالمش فغان بینی

ای برادر بیا و جلدی کن

... می‌زن چو آن‌چنان بینی

آب ... ینه رفت و رونق ...

تا علمشان بدین نشان بینی

بس کن این هزل چیست خاقانی

که ز هزل آفت روان بینی

گر به نقش زنان فرود آئی

همچو نقش زنان زیان بینی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خاقانیا! مسیح دما! زین خراس دهر

نانت جوین چراست سخن‌هات گندمی

مردی، چرا شوی به در عامه طفل‌وار

شیری، چرا کنی ز سر لابه سگ دمی

درگاه حق شناس که دنیا ز پس دود

بشنو ندای حق سوی دنیا که اخدمی

مردم مجوی و یار مخواه از جهان که هست

یاری و مردمی همه ماری و کژدمی

چون هر دو میم مردمه در خط کاتبان

کو راست هر دو مردمهٔ چشم مردمی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خاقانی است بلبل عنقا سخن ولی

عنقاست کبک هم صفت اوش چون نهی

خاقانیا زمانه تو را پند می‌دهد

پندار چه تلخ هست کم از نوش چون نهی

بر خازنان فکر مبارش ز راه گوش

چون موم خازنانش پس گوش چون نهی