راسخون

قطعات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زهر است مرا غذای هر روزه

زین کاسهٔ سرنگون پیروزه

وز دهر سیاه کاسه در کاسم

صد ساله غم است شرب یک روزه

دهر است کمینه کاسه گردانی

از کیسهٔ او خطاست دریوزه

در کوزه نگر به شکل مستسقی

مستسقی را چه راحت از کوزه

از چرخ طمع ببر که شیران را

دریوزه نشاید از در یوزه

خاقانی صبح خیز، هر شامی

نگشاید جز به خون دل روزه

بر تن ز سرشک جامهٔ عیدی

در ماتم دوستان دل سوزه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پسر، خاندان را بود خانه‌دار

چو جان پدر شد به دیگر سرای

اگر شیر برجا نماند رواست

ولی عطسهٔ شیر ماند بجای

برون بیشه را شیر به میزبان

درون خانه را گربه به کدخدای

جهان را بنگزیرد از گربه لیک

گزیرد ز شیر نبرد آزمای

که در خانه آواز یک گربه به

که ده غرش شیر دندان نمای

که ده چار دیوار گردد خراب

ز دندان یک موش آفت فزای

نه پرویز پرداخت لنگر بری

چو از خشم بهرام بد کرد رای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر به دل آزاد بودمی چه غمستی

عقدهٔ سودا گشودمی چه غمستی

غم همه ز آن است کشنای نیازم

گر نه نیاز آزمودمی چه غمستی

گر به مشامی که بوی آز شنودم

بوی قناعت نودمی چه غمستی

تخم ادب کاشتم دریغ درودم

گر بر دولت درودمی چه غمستی

این که خرد را در ملوک نمودم

گر در عزلت نمودمی چه غمستی

بد گهران را ستودم از گهر طبع

گر گهری را ستودمی چه غمستی

سرمهٔ عیسی که خاک چشم حواری است

گر جهت خر نسودمی چه غمستی

گر ز پی ساز کار در الف آز

سین سلامت فزودمی چه غمستی

لاف پلنگی زنم و گرنه چو گربه

لقمهٔ دونان ربودمی چه غمستی

بخت غنود و به درد دل نغنودم

گر به فراقت غنودمی چه غمستی

گفتی خاقانیا به شاهد و می‌کوش

گر من ازین دست بودمی چه غمستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرچه امن و فراغت است و کفاف

یافت خاقانی از جهان هر سه

گرچه هر سه ورای مملکت است

صحت آمد ورای آن هر سه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نیست در موکب جهان مردی

نیست بر گلبن فلک وردی

پدر مکرمت ز مادر دهر

فرد مانده است، بی‌نوا فردی

رصد روز و شب چه می‌باید

که ندارد ره کرم گردی

چیست از سرد و گرم خوان فلک

جز دو نان این سپید و آن زردی

درد بخل است جان عالم را

الامان یارب از چنین دردی

من که خاقانیم ز خوان فلک

دست شستم که نیست پس خوردی

ناجوان مردم ار جهان خواهم

که ندارد جهان جوان مردی

همتم رستمی است کز سر دست

دیو آز افکند به ناوردی

خواجه‌ای وعدهٔ نوالم داد

بر زبان عزیزتر مردی

گفتم آن مرد را که به دلت

بپذیرم یکی ره آوردی

که بسا مخلصا که شربت زهر

نوش کرد از برای هم‌دردی

خواجه وعده وفا نکرد و وفا

کی کند هیچ بخل پروردی

گرچه او سرد کرد خاطر من

گرم شد هم نگفتنش سردی

دل که آزرد اگر بدانستی

کو کسی نیست هم نیازردی

دیر دانست دل که او کس نیست

ورنه از نیست یاد چون کردی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من که خاقانیم این مایه صفا یافته‌ام

که به دل در حق بدخواه شدم نیکی خواه

چون شوم سوخته از خامی گفتار بدان

به نکوکار پناه آرم و او هست گواه

که نگویم که مکافات بدیشان بد کن

لیک گویم که مرا از بدشان دار نگاه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یک مشت خاکی ارچه دربند کاخ و کوخی

برگ از خدا طلب کن بگذار شاخ و شوخی

نیکوت داشت اول، نیکوت دارد آخر

این بیت معتقد ساز از قاضی تنوخی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر دیده یک اهل دیده بودی

دل مژده پذیر دیده بودی

جان حلقه به گوش گوش گشتی

گر نام وفا شنیده بودی

این قحط جهان کسی نبردی

گر کشت وفا رسیده بودی

کشتی حیات کم شکستی

گر بحر غم آرمیده بودی

می‌ترسد از آب دیده جانم

ای کاش نه سگ گزیده بودی

گر آهم خواستی فلک را

چون صبح دوم دریده بودی

ور چشم فلک به شفقت استی

زو خون شفق چکیده بودی

مرغ دلم زا زبان به رنج است

ورنه ز قفس پریده بودی

آویخته کی بدی ترازو

گر زآنکه زبان بریده بودی

خاقانی اگر نه اهل جستی

دامن ز جهان کشیده بودی

هرچند جهان چنو ندیده است

او کاش جهان ندیده بودی

با آن‌که تمامش آفریدند

ای کاش نیافریده بودی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

طبع روشن داشت خاقانی حوادث تیره کرد

ور نکردی خاطر او نور پیوند آمدی

گر کلید خاطرش نشکستی اندر قفل غم

از خزانهٔ غیب لفظش وحی مانند آمدی

گر به اول نستندندی اصل شیرینی ز موم

نخل مومین را رطب شیرین تر از قند آمدی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سر انگشت می‌رزد بی‌بی

بر من انگشت می‌گزد بی‌بی

نای را دشمن است و دف را دوست

بر ره دف همی وزد بی‌بی

از پی یک نشان دوم جامه

لاجوردی همی رزد بی‌بی

افتاب است و زهره می‌طلبد

در بر مه نمی‌خزد بی‌بی

صحن پانید حلقه می‌جوید

نیشکر هم نمی‌مزد بی‌بی

چشم بد دور نیک طباخ است

کآفتاب جهان سزد بی‌بی

نپزد هیچ قلیهٔ گزری

تابهٔ شلغمی پزد بی‌بی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ابر دستا ز بحر جود مرا

عنبر در ثمن فرستادی

یمن و ترک هست شوم و به من

یمن فال یمن فرستادی

طغرلی و همای و بلبل را

زاغ طوطی سخن فرستادی

شاه شیران توئی که طرفه غزال

صید کردی به من فرستادی

گر فرستادیم غلام حبش

بس که ترک ختن فرستادی

خادم ساده دل منم که مرا

خادم ساده تن فرستادی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دیده از کار جهان دربسته به

راه همت زین و آن دربسته به

دوستان از هفت دشمن بدترند

هفت در بر دوستان دربسته به

دل گران بیماریی دارد ز غم

روزن چشم از جهان دربسته به

پشت دست از غم به دندان می‌خورم

از چنین خوردن دهان دربسته به

چون به صد جان یک‌دلی نتوان خرید

دل فروشان را دکان دربسته به

منقطع شد کاروان مردمی

دیدهای دیده‌بان دربسته به

خاک بیزان هوس بی‌روزی‌اند

چشم دل زین خاکدان دربسته به

از زبان در سر شدی خاقانیا

تا بماند سر، زبان دربسته به

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پاکا ملکا قد فلک را

جز بهر سجود خم نکردی

جلاب خواص درد سر را

الا به سپیده دم نکردی

بر من که پرستشت نکردم

در ناکردن ستم نکردی

آن چیست که از بدی نکردم

وآن چیست که از کرم نکردی

گفتی که کنم جزای جرمت

چون وقت رسید هم نکردی

خاقانی را که مرغ عشق است

جز نامزد حرم نکردی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دی شبانگه به غلط تا به لب دجله شدم

باجگه دیدم و نظاره بتان حرمی

بر لب دجله ز بس نوش لب نوش‌لبان

غنچه غنچه شده چون پشت فلک روی زمی

نازنینان عرب دیدم و رندان عجم

تشنه‌دل ز آرزو و غرقه تن از محتشمی

پیری از دور بیامد عجمی زاد و غریب

چشم پوشیده و نالان ز برهنه قدمی

دهنش خشک و شکفته رخش از ابر مژه

جگرش گرم و فسرده تنش از سرد دمی

تشنگی بایه برده به لب دجله فتاد

سست تن مانده و از سست تنی سخت غمی

آب برداشتن از دجله مگر زور نداشت

که نوان بود ز لرزان تنی و پشت خمی

شربتی آب طلب کرد ز ملاحی و گفت

هات یا شیخ ذهیبا حرمی الرقم

پیر گفت ای فتی آن زر که ندارم چه دهم

گفت: اخسا قطع الله یمین العجمی

آبی از دجله چوبینم که به پیری ندهند

من ز بغداد چه گویم صفت بی‌کرمی

بی‌درم لاف ز بغداد مزن خاقانی

گر چه امروز به میزان سخن یک درمی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رو که سوی راستی بسیج نداری

مایه به جز طبع پیچ پیچ نداری

دایم پنداشتی که داری چیزی

هیچ نداری خبر که هیچ نداری

تا کی گوئی که بوده‌ام به بسیجات

کانچه بود در پس بسیج نداری

خاطر خاقانی از بسیج ببردی

ز آنکه دل مردمی بسیج نداری