راسخون

قطعات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

قطب سپهر رفعت یعنی رکاب شاه

در اوج‌دار ملک رسید از کران آب

زان پس که تاخت رخش به هرا چو نوبهار

چون باد دی ببست رکاب و عنان آب

وز آرزوی سکهٔ او هم به فر او

زر درست شد درم ماهیان اب

دریاست شاه و زیر رکاب آتشین نهنگ

صافی نهنگ و جای جواهر بسان آب

شمشیر اوست اینهٔ آسمان نمای

آن آینه که هست به رویش نشان آب

هرگز که آب دید مصور در آینه

یا آینه که دید مصفا میان آب

هرگز در آینه نتوان دید افتاب

این افتاب و آینه بین در مکان آب

خرقه شد از حسام ملمع نمای شاه

گاهی نسیج آتش و گه پرنیان اب

الحق چو صوفیی است مجرد حسام او

کز خون وضو کند نکند امتحان آب

مانا که خسف خاک بدل بود آب را

شاه اطلاع یافت مگر بر نهان آب

ز آب محیط دید کمر بر میان خاک

از جرم خاک بست کمر بر میان آب

انباشت شاه معدهٔ آب روان به خاک

تا کم رسد به مرکز خاکی زیان آب

از بس که خاک در جگر آب سده بست

مستسقی حسام ملک گشت جان آب

چندان برآمد از جگر آب ناله‌ها

کافاق گشت زهره شکاف از فغان آب

شه رای کرد چون که علی الله آب دید

کارد بهم دهان علی الله خوان آب

شد آب پیش شاه و شفیع آورید خضر

خضر آمد الغیاث کنان از زبان آب

گفت ای به بسته عین کمال از کمال تو

این یک دو مه گشاده رها کن دهان آب

شاه از برای حرمت خضر از طریق لطف

الیاس را بداد برات امان آب

ترکیب آب و خاک به عون بقاش باد

تا بر بساط خاک سراید زمان آب

خاقانی است پیشرو کاروان شعر

همچون حباب پیشرو کاروان آب

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای در آبدار توانی ز پیچ و خم

در آب شد ز شرمم صد راه زیر آب

تو چون کتان کاهی و من چون کتان کاه

دل گاه زیر آتش و تن گاه زیر آب

حال من و تو از تو و من دور نیست از آنک

تو آب زیر کاهی و من کاه زیر آب

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای در برگزیده که غواص کرده‌ای

در بحر فکر خاطر دردانه سنج را

آن گنج سر به مهر که خاقانیش نهاد

ذهن تو برگشاد طلسمات گنج را

در حیرتم ز مهرهٔ فکرت که چون بود

پنجی گرفته از دو طرف نقش پنج را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گفتی از شاهان تو را دل فارغ است

دل ز شاهان فارغ است آری مرا

والی ری کز خراسان رفتنم

منع کرد آن، نیست آزاری مرا

گر شدن ز آن سو کسی را رخصه نیست

رخصه بایستی شدن باری مرا

من به پیران خراسان می‌شوم

نیست با میران او کاری مرا

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بشنو ای پیر پند خاقانی

خاک توست این جوان علم طلب

جان علم است فقر و علم تن است

علم جان جوی و جان علم طلب

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سیزده جنس نهاده است نبی

که همه مسخ شدند و همه هست

ز آن یکی خرس که بد خنثی طبع

دیگری پیل که شد فسق پرست

من خری دیدم کو مسخ نبود

خوک شد چون ز خری کردن جست

بود اول خر و آخر شد خوک

چون به بنگاه خسان دل دربست

سفله‌ای بود سفیهی شد دون

پشه‌ای آمد و شد پیلی مست

بتر خلق بدی دان که به طبع

در بدی سفله‌تر از خود سست

تا مقر ساخت به شه زور ظلم

چون دل از مولد کم کاست گسست

نیک بد گشت در این منزل بد

گرچه بد بود در آن، مولد پست

احمقی بود سیاهی در دل

ظالمی گشت سپیدی در دست

ظلم خیزد چو طبیعت شد حمق

درج آید چو دقایق شد شصت

چون پس از حمق عوان طبع شود

شهر زوری که به بغداد نشست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون شاه بازگشت ز ابخاز روز عید

فرمود چاشتگه گذری بر کلیسیا

من بانگ برکشیدم و گفتم که ای دریغ

اسلامیان به کعبه و ما در کلیسیا

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون ز یاران رفته یاد آرم

آه و واحسرتا علی من مات

چون ز عمر گذشته یاد آرم

آه و واغصتا علی مافات

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خوش سواری است عمر خاقانی

صیدگه دهر و بارگیر اوقات

پیش کان زین خود ز پشت حیات

بفکند نفل صید نعل کن حسنات

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما غم کس نخورده‌ایم مگر

که دگر کس نمی‌خورد غم ما

ما غم دیگران بسی خوردیم

دیگری نیز بشکرد غم ما

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زندگانی چو مال میراث است

که نبینی بقاش جز به زکات

پس ز طاعت بده زکاتش از آنک

به زکات است مال را برکات

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل او هست سنگین پس چه معنی

که عشق او عقیق از اشک من ساخت

من از دل آزمائی دست شستم

که او در زلف آن دلبر وطن ساخت

به کرم پیله می‌ماند دل من

که خود را هم به فعل خود کفن ساخت

کنون دل انده دل می‌خورد زانک

هلاک خویشتن هم خویشتن ساخت

ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل

جز آن کورا به محنت ممتحن ساخت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوش آن زمان که چشمهٔ زراب آسمان

سیماب‌وار زین سوی چاه زمین گریخت

مه را گرفته دیدم گفتم ز تیغ میر

جرم فلک پس سپر آهنین گریخت

لرزان ستارگان ز حسام حسام دین

چون سگ گزیده‌ای که ز ماء معین گریخت

سیمرغ دولت از فزع دیو گوهران

در گوهر حسام سلیمان نگین گریخت

حرزی است کز قلادهٔ اهریمن خبیث

بگسست و در حمایل روح المین گریخت

ترسان عروس ملک چو دخت فراسیاب

در ظل پهلوان تهمتن مکین گریخت

طفلی است ماهروی که از مار حمیری

در ماه رایت پسر آبتین گریخت

شمشیر دین نگر که ز شمشیری اهرمن

همچون سروش مرگ ز صور پسین گریخت

خاقانی از تحکم شمشیر حادثات

اندر پناه همت شمشیر دین گریخت

پندار موری از فزع نیش سگ مگش

اندر مشبک مگس انگبین گریخت

یا عنکبوت غار ز آسیب پای پیل

اندر حریم کعبهٔ پیل آفرین گریخت

چون رنجه شد بپرسش من رنج شد ز تن

گفتی که جم درآمد و دیو لعین گریخت

از من گریخت حادثه ز اقبال او چنانک

علت ز باد عیسی گردون نشین گریخت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کو آنکه نقد او به ترازوی هفت چرخ

شش دانگ بود راست بهر کفه‌ای که سخت

در بیع گاه دهر به بادی بداد عمر

در قمرهٔ زمانه به خاکی بباخت بخت

جوزا گریست خون که عطارد ببست نطق

عنقا بریخت پر که سلیمان گذاشت تخت

زین غبن چتر روز چرا نیست ریز ریز

زین غم عمود صبح چرا نیست لخت لخت

آن نقش جسم اوست نه او در میان خاک

شبه مسیح شد نه مسیح از بر درخت

خاقانیا مصیبت عم خوار کار نیست

هین زار زار نال که کار اوفتاد سخت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوست دشمن گشت و دشمن دوست شد خاقانیا

آن زمان کاقبال بی‌ادبار بینی بر درت

تا تو دولت داری آن کت دوست‌تر دشمن‌تر است

ز آن که نتواند که بیند شاهد خود در برت

پس چو دولت روی برتابد تو را از هر که هست

دوست تر گشت آنکه بود از ابتدا دشمن ترت

دشمن معشوق خود را دوست دارد هر کسی

این قیاس از خویشتن کن گر نیاید باورت

دوست از نزدیکی دولت شد اول دشمنت

دشمن از دوری دولت شد به آخر غم خورت