راسخون

قطعات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شب رحیل چو کردم وداع شروان را

دریغ حاصل من بود و درد حصهٔ من

شدم ز آتش هجران زدم بر آب ارس

ارس بنالید از درد حال و قصهٔ من

به تیزی دم من بود و پری غم من

خروش سینهٔ من داشت جوش غصهٔ من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کمین گشادن دهر و کمان کشیدن چرخ

برای چیست؟ ندانی برای کینهٔ من

ز نوک ناوک این ریمن خماهن فام

هزار چشمه چو ریماهن است سینهٔ من

من آفتابم سایه نیم که گم کندم

چو گم کند به کف آرد دگر قرینهٔ من

نه نه به بحر درم بر فلک کمان نکشم

که سرنگون چو کمانه کند سفینهٔ من

اگر قناعت مال است گنج فقر منم

که بگذرد فلک و نگذرد خزینهٔ من

به دخل و خرج دلم بین بدان درست که هست

خراج هر دو جهان یک شبه هزینهٔ من

چو خاتم ار همه تن چشم شد دلم چه عجب

که حسبی الله نقش است بر نگینهٔ من

چو آبگینه دلی بشکنم به سنگ طمع

که جام جم کند ایام از آبگینهٔ من

به کلبتینم اگر سر جدا کنی چون شمع

نکوبد آهن سرد طمع گزینهٔ من

همای همت خاقانی سخن رانم

که هیچ خوشه نگردد برای چینهٔ من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خیره کشا، بد کنشا، ظالما!

این همه نیکان مکش و بد مکن

نیست شفیعت که گوید مکش

نیست حریفیت که گوید مکن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از کمال توست خاقانی نه از نقصان که دهر

از نهان آب رخت خواهد به عمدا ریختن

خسروان بهر هلاک خسروان دارند زهر

ورنه خون سفله بتوان آشکارا ریختن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خواجه موشی است زیر بر به کمین

گربه چشم و پلنگ خشم از کین

گربهٔ موش گون بسی دیدی

این یکی موش گربه چشم ببین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

منم که همچو کمان دستمال ترکانم

همه ز غمزه خدنگ آخته به کینهٔ من

خدنگ غمزهٔ ترکان نکرد با دلم آنک

نهیب رنج عرب می‌کند به سینهٔ من

اگر نه کعبه بدی، در عرب چکار مرا

که نیست در عجم امروز کس قرینهٔ من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یارب ز حال محنت خاقانی آگهی

در حال او به عین عنایت نگاه کن

یا روز بخت بی‌هنرش را سپید دار

یا خط عمر بی‌خطرش را سیاه کن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کو نزل عاشقان که منزل رسیده‌ایم

جان نورهان دهیم که نادیده دیده‌ایم

آزاده رسته از در دربند حادثات

رستی خوران به باغ رضا آرمیده‌ایم

چون چار هفته مه که به خورشید درخزد

یک هفته زیر سایهٔ خاصان خزیده‌ایم

بی‌جوش خون چو موکب ساغر گذشته‌ایم

بی‌چتر زر چو لشکر آتش دویده‌ایم

در نیم شب چو صبح پسین درگرفته‌ایم

در ملک نیم‌روز به پیشین رسیده‌ایم

از پشت چار لاشه فرود آمده چو عقل

بر هفت مرکبان فلک ره بریده‌ایم

گلگون ما که آب خور وصل دیده بود

بر آب او صفیر ز کیوان شنیده‌ایم

در عالمی که راه ز ظلمت به ظلمت است

از نور سوی نور شبیخون گزیده‌ایم

ای دل صلای قرصهٔ رنگین آفتاب

کز ره بلای آخور سنگین کشیده‌ایم

ای ساقی‌الغیاث که بس ناشتا لبیم

زان می بده که دی به صبوحی چشیده‌ایم

ای میزبان میکده ایثار کن به ما

بیغوله‌ای که از پی غولان رمیده‌ایم

بیم است از آن که، صبح قیامت برون دمد

تا ور آه صور در دمیده‌ایم

ما ناوکی و دعوت ما تیر ناوکی

تیری کز او علامت سلطان دریده‌ایم

از صبح و شام هم به زر شام و سیم صبح

سلطان چرخ را به غلامی خریده‌ایم

در خاک کوی ریخته‌ایم آبرو از آنک

ترسیده‌ایم از آب که ما سگ گزیده‌ایم

دل را کبود پوش صفا کرده‌ایم از آنک

خاقانی فلک دل خورشید دیده‌ایم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یک روز بپرسید منوچهر ز سالار

کاندر همه عالم چه به ای سام نریمان

او داد جوابش که در این عالم فانی

گفتار حکیمان به و کردار نریمان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عطسهٔ سحر حلال من فلکی بود

بود به ده فن ز راز نه فلک آگاه

زود فرو شد که عطسه دیر نماند

آه که کم عمر بود عطسهٔ من آه

جانش یکی عطسه داد و جسم بپرداخت

هم ملک الموت گفت یرحمک الله

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا ز شروان دورم اعدا راست آسایش چنانک

اصدقا را بود در نزدیکی آرایش ز من

چون ببینی زین دو معنی آفتابم زانکه هست

در حضور آرایش و در غیبت آسایش ز من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما حضرت عشق را ندیمیم

در کوی قلندران مقیمیم

هم میکده را خدایگانیم

هم درد پرست را ندیمیم

کوشنده نه از پی بهشتیم

جوشنده نه از تف جحیمیم

ما بندهٔ اختیار یاریم

آزاد ز جنت و نعیمیم

گر عالم محدث است گو باش

ما باری عاشق قدیمیم

بی‌زحمت پیرهن همه سال

از یوسف خویش با شمیمیم

آن آتش را که عشق ازو خاست

گاه ابراهیم و گه کلیمیم

بس روشن سینه‌ایم اگرچه

در دیدهٔ تو سیه گلیمیم

اصل گهر از خلیفه داریم

عالی نسبیم اگر یتیمیم

این است که از برای یک‌دم

در چار سوی امید و بیمیم

خاقانی‌وار در خرابات

موقوف امانت عظیمیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خوان خسرو فلک مثال و در او

افتابی است ده هلال بر او

آفتابی که آفتابش پخت

که نهد بر سپهر خوان مگر او

آفتابی چو غنچه سر بسته

که نماید چو غنچه لعل و زر او

غنچه دارد زر تر اندر لعل

لعل دارد میان زر تر او

افتابی که خاورش دهن است

دارد از باغ شاه باختر او

گزلک شاه سعد ذابح دان

که به مریخ ماند از گهر او

سر مریخ گوهرش زیبد

آورد ده هلال در نظر او

هر هلالی کز او کنند جدا

خوش بخندد ناظرانش بر او

سر مریخ کآفتاب شکافت

نگذارد ز ده هلال اثر او

ابرهٔ آفتاب اگر زرد است

چون شفق سرخ دارد آستر او

مجمر زر نگر که می‌دارد

از برون عطر و از درون شرر او

بهر خوان سکندر دوران

داشت از آب خضر آبخور او

چون به حضرت رسید خاقانی

بر سر خوان رسید ما حضر او

خاقانی از نشیمن آزادی آمده است

بندش کجا کند فلک و زرق و بند او

نندیشد از فلک نخرد سنبلش به جو

بر کهکشان و خوشه بود ریشخند او

زین مرغزار سبز نجوید حیات از آنک

قصاب حلق خلق بود گوسفند او

خضر است و خان و خانه به عزلت کند به‌دل

هم خضر خان ومشغلهٔ اوز کند او

خاقانی از حریف گزیدن کران گزید

کان را که برگزید گزیدش گزند او

هرچند کان سقط به دمش زنده گشته بود

چون دست یافت سوخت و را سقط زند او

خورشید دیده‌ای که کند آب را بلند

سردی آب بین که شود چشم‌بند او

حاسد که بیند این سخن همچو شیر و می

سرکه نماید آن، سخن لوزه کند او

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زین کلک من که سحر طرازی است راستین

دست زمانه رسات طرازی بر آستین

سردار اهل فضلم و بندار نظم و نثر

آرد سجود من سر بندار ری نشین

بندار چون ز ری سوی تبریز می‌رسد

نان جوین خورد از آن و اکمه زین

من کامدم ز خطهٔ تبریز سوی ری

از خوشهٔ سپهر خورم نان گندمین

چونان که جو ز گندم دور است از قیاس

شعرش به شعر من به قیاس است هم چنین

با بان آهوان که گزیند پلنگ‌مشک

بر شان انگبین که گزیند ترنجبین

با این بیان ز وصف تو امروز عاجزم

کو جنتی است آمده ز افلاک بر زمین

پشت عراق و روی خراسان ری است ری

پشتی چه راست دارد و روئی چه نازنین

از سین سحر نکتهٔ بکر آفرین منم

چون حق تعالی از ری بر رحمت آفرین

بر صانعی که روی بهشت آفرید و ری

خاقانی آفرین خوان، خاقانی آفرین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گنج عمری داشتی خاقانیا

کم کم از گنج تو گم شد آه آه

شد سیاهی دیدهٔ دولت سپید

شد سپیدی چهرهٔ سلوت سیاه

در زیان عمر یکسانند خلق

خواه درویش است، خواهی پادشاه

از کیا درگیر کز زر یافت تاج

تا شبانی کز گیا دارد کلاه

بامدادان روز چون سر برزند

بر همه یکسان درآید شام‌گاه

هرکه را بی‌صرف کم شد نقد عمر

هست مغبون اندر این بازارگاه

عمر کاهد تن گدازد دور چرخ

اینت چرخ تن گداز عمر کاه

جزوی از من کم شود، جزوی ز میر

روزی از من بگذرد، روزی ز شاه

از گدائی چون من و میری چو تو

عمر یکسان می‌ستاند سال و ماه

کام ثعبان را چه خرچنگ و چه مور

سیل طوفان را چه خرسنگ و چه کاه

آتش سوزان و داس تیز را

یک صفت باشد تر و خشک گیاه

شمع را از باد کی باشد امان؟

پنبه را ز آتش کجا باشد پناه

شاه محجوب است و من آگه ز کار

شاه مشغول است و من فارغ ز جاه

بلکه من آزادم او در بند آز

بلکه من آگاهم او غافل ز راه