راسخون

قطعات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پسر داشتم چون بلند آفتابی

ز ناگه به تاری مغاکش سپردم

به درد پسر مادرش چون فروشد

به خاک آن تن دردناکش سپردم

یکی بکر چون دختر نعش بودم

به روشن‌دلی چون سماکش سپردم

چو دختر سپردم به داماد گفتم

که گنج زر است این به خاکش سپردم

بماندم من و ماند عبد المجیدی

ودیعت به یزدان پاکش سپردم

اگر کس نباشد پناهش به شروان

پناهش بس است آن خداکش سپردم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جمال شاه سخا بود و بود تاج سرم

وحید گنج هنر بود و بود عم به سرم

به سوی این دو یگانه به موصل و شروان

دلی است معتکف و همتی است برحذرم

هنر بدرد ز دندان تیز سین سخا

دلم درید و بخائید گوشهٔ جگرم

سخا بمرد و مرا هر که دید از غم و درد

گریست بر من و حالم چو دید در بدرم

منم غریق غم و اندهان که در شب و روز

غم جمال برم و انده وحید خورم

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دی فرد و خفته بخت سوی ارمن آمدم

امروز جفت نعمت بسیار می‌روم

دیدم دو بحر، بحر ایادی و بحر آب

من زین دو بحر شاکر آثار می‌روم

لب تشنه آمدم به لب بحر شور لیک

سیراب بحر عذب صدف‌دار می‌روم

گر خشک‌سال بخل جهان را گرفت، من

غرق سحاب جود گهر بار می‌روم

یعنی ز صبح صادق انعام شمس دین

از شرم سرخ روی و شفق‌وار می‌روم

در گوش گاو خفته‌ام از امن کز عطاش

با گنج گاو و دولت بیدار می‌روم

کاس کرم دهد به من و من ز خرمی

سرمست کاس از دل هشیار می‌روم

کس مرغ را که داشت به پروار ندهد آب

من مرغ‌وار ز آب به پروار می‌روم

نزد رئس چون الف کوفی آمدم

چون دال سرفکنده خجل سار می‌روم

بر عین غین گشته ز خجلت ز عین مال

چون حرف غین بین که گران‌بار می‌روم

از پیش این رئیس نکوکار پاک زاد

افکنده سر، چو خائن بدکار می‌روم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دبیران را منم استاد و میران را منم قدوه

مرا هم قدوه هم استاد عز الدین بوعمران

دمی کز روح قدس آمد سوی جان بنت عمران را

مرا آن دم سوی جان داد عز الدین بوعمران

وگر ده چشمه بگشاد ابن عمران از دل سنگی

مرا بحری ز دل بگشاد عز الدین بوعمران

بشر گفتی ملک گردد بلی گردد بدو بنگر

ملک خلق و بشر بنیاد عز الدین بوعمران

اگر ز اصلاب اسلافند زاده هر یکی بنگر

ز آب چشمهٔ جان زاد عز الدین بوعمران

به لطف و علم و حلم و عزم مستغنی است پنداری

ز آب و خاک و نار و باد عز الدین بوعمران

در آن مسند که چون طور است ثعبان کلک و بیضا کف

کلیمی بین چو خضر آزاد عز الدین بوعمران

امام الامه صدر السنه محی المله سیف الحق

ریاست‌دار دین آباد عز الدین بوعمران

محمد نطق و نعمان لفظ و احمد رای و مالک دم

که امت را رسد فریاد عز الدین بوعمران

به دل دریای بصره است و به کف دجله و زین هر دو

کند تبریز را بغداد عز الدین بوعمران

بیان ثعلبی راند هم از تفسیر خرگوشی

نماید شیر انسی زاد عز الدین بوعمران

اجازت خواهم از کلکش بدان تفسیر اگر بیند

که تایید ابد بیناد عز الدین بوعمران

جهان داور چو فاروق است و جاندار و چو فرقان هم

که آرد هم شفا هم داد عز الدین بوعمران

بدین یک قطعه ده بیت کارزد صدهزار آخر

سر افراز جهان افتاد عز الدین بوعمران

من آن گویم که تا روید زمین را بیخ بوزیدان

قوی شاخ و قوی بر باد عز الدین بوعمران

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خاقانیا نجات مخواه و شفا مبین

کرد شفاعت علت و زاید نجات، بیم

کاندر شفاست عارضهٔ هر سپید کار

واندر نجات مهلکهٔ هر سیه گلیم

خواهی نجات مهلکه منگر نجات بیش

خواهی شفای عارضه مشنو شفا مقیم

نفی نجات کن که نجاتی است بس خطر

دور از شفا نشین که شفائی است بس سقیم

رو کاین شفا شفا جرف است از سقر تورا

آن را شفا مخوان که شقائی است بس عظیم

قرآن شفا شناس که حبلی است بس متین

سنت نجات دان که صراطی است مستقیم

تا زین نجات جا طلبی در ره نجات

جنات‌بان نه جات دهد نه ره سلیم

از حق رضا طلب که شفائی است آن بزرگ

وز دین حدیث ران که نجاتی است آن قدیم

ترسم تو بس نجات تو و درد تو شفاست

ناجی راستی شوی ای باژگونه تیم

راه ابتدا خدای نماید پس انبیا

زر اول آفتاب دهد پس کف کریم

دریا به دست ابر به طفلان مهد خاک

شیر کرم فرستد و او یا در یتیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

این غر غرچه جغد دمن است

نیست او را چو همای اصل کریم

چون کلاغ است نجس خوار و حسود

چون خروس است زناکار و لئیم

هست چون قمری طناز و وقح

هست چون طوطی غماز و ندیم

چون عقاب الجور آرندهٔ جور

چون غراب البین آرندهٔ بیم

نیست در قصر شهان شاهین‌وار

هست بر کنگره‌ها کنگر دیم

نیست طغرل شرف و عنقا نام

هست هدهد لقب و کرکس خیم

گه چو دمسیجک از شاخ به شاخ

گاه چون شب‌پرک از تیم به تیم

رهبر دیو چو طاووس مدام

مایهٔ فسق چو عصفور مقیم

تا که خاقانی بلبل سخن است

اوست چون باشه گه باد عقیم

بس که شد دشمن این باز سپید

تاش چون زاغ سیه گشت گلیم

زود بی‌نام به شمشیر ملک

سر او چون دم خطاف دو نیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چشم خونین همه شب قامت شب پیمایم

تا ز خونین جگرش لعل قبا آرایم

ریسمان از رگ جان سازم و سوزن ز مژه

دیده را دوختن لعل قبا فرمایم

اول از عودم خائیدهٔ دندان کسان

آخر از سوختهٔ عالم دندان خایم

گر به من دندان کردند سپید این رمزی است

کاول و آخر دندان کسان را شایم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خواجه بر من در نیک دربست

چکنم لب به بدی نگشایم

نیک بد گفتن من پیشه گرفت

تا به بد گفتن او پیش آیم

حاش لله که به بد گفتن کس

من سگ‌جان لب پاک آلایم

هرچه او بیشترم بنکوهد

من از آن بیشترش بستایم

او بدی گوید و او را شاید

من نکو گویم و آن را شایم

او به من جوهر خود بنموده است

من بدو گوهر خود بنمایم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز کام نهنگان برون آمدیم

ز غرقاب دریای خون آمدیم

نه از بادیه بل ز طوفان نوح

به کشتی عصمت درون آمدیم

سه ماه از تمنای جنات عدن

به دست زبانی زبون آمدیم

سه ماهه سفر هست چل‌ساله رنج

که از تیه موسی برون آمدیم

به سگ‌جانی ار چون سکندر به طبع

در آن راه ظلمات گون آمدیم

چو خضر از سرچشمه خوردیم آب

هم الیاس را رهنمون آمدیم

ز غوغای زنگی‌دلان عرب

گریزان ندانی که چون آمدیم

از آن زاغ فعلان گه شبروی

ز صف کلنگان فزون آمدیم

ز خون خوردن و حبس جستیم عور

تو گوئی ز مادر کنون آمدیم

اگر سرنگون خوانده‌ای مان رواست

که از ما از رحم سرنگون آمدیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وقت آن است کز این دار فنا درگذریم

کاروان رفته و ما بر سر راه سفریم

زاد ره هیچ ندانیم چه تدبیر کنیم

سفری دور و دراز است ولی بی‌خبریم

پدر و مادر و فرزند و عزیزان رفتند

وه چه ما غافل و مستیم و چه کوته نظریم

دم‌بدم می‌گذرند از نظر ما یاران

اینقدر دیده نداریم که بر خود نگریم

خانه و خانقه و منزل ما زیر زمین

ما به تدبیر سرا ساختن و بام و دریم

گر همه مملکت و مال جهان جمع کنیم

لیک جز پیرهن گور ز دنیا نبریم

خانهٔ اصلی ما گوشهٔ گورستان است

خرم آن روز که این رخت بر آن خانه بریم

پادشاها تو کریمی و رحیمی و غفور

دست ما گیر که درماندهٔ بی‌بال و پریم

یارب از لطف و کرم عاقبت خاقانی

خیر گردان تو که ما در طلب خواب و خوریم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در دو عالم کار ما داریم کز غم فارغیم

الصبوح ای دل که از کار دو عالم فارغیم

کم زدیم و عالم خاکی به خاکی باختیم

و آن دگر عالم گرو دادیم و از کم فارغیم

عقل اگر در کشت‌زار خاک آدم ده کیاست

ما چنان کز عقل بیزاریم از آدم فارغیم

خاک عشق از خون عقلی به که غم‌بار آورد

ما که ترک عقل گفتیم از همه غم فارغیم

عشق داریم از جهان گر جان مباشد گو مباش

چون سلیمان حاضر است تخت و خاتم فارغیم

همدم ما گر به بوی جرعه مستی شد تمام

ما به دریا نیم مستیم و ز همدم فارغیم

محرم از بهر نهان کاران به کار آید حریف

ما که می پیدا خوریم از کار محرم فارغیم

این لب خاکین ما را در سفالی باده ده

جام جم بر سنگ زن کز جام و از جم فارغیم

چرخ و اختر چیست طاق آرایشی و طارمی است

ما خراب دوستیم از طاق و طارم فارغیم

تن سپر کردیم پیش تیر باران جفا

هرچه زخم آید ببوسیم و ز مرهم فارغیم

گر شما دین و دلی دارید و از ما فارغید

ما نه دین داریم و نه دل وز شما هم فارغیم

چند دام از زهد سازی و دم از طاعت زنی

ما هم از دام تو دوریم و هم از دم فارغیم

لاف آزادی زنی با ما مزن باری که ما

از امید جنت و بیم جهنم فارغیم

چند یاد از کعبه و زمزم کنی خاقانیا

باده ده کز کعبه آزاد و ز زمزم فارغیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بر اصفهان گذشتن من بود یک زمان

در وی شدن همان و برون آمدن همان

از بهر صدر خواستمی اصفهان کنون

چون صدر غایب است چه کرمان چه اصفهان

چشم آسمان به واسطهٔ آفتاب دید

بی‌آفتاب چشم چه بیند در آسمان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز آل غانم اگرچه نفعی نیست

باری آسوده‌اند عالمیان

وای بر عالم ار فکندی حق

کار عالم به دست غانمیان

وقت آن کز نسب نهد خود را

از ملایک نهد نه ز آدمیان

اول از شیر سرخ لاف زند

پس درآید سگ سیه ز میان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

منم سرآمد دوران که طبع من داند

چهار جوی جنان از پی جهان کندن

به من به جنبش همت توان رسید بلی

گهر چگونه توان یافت جز به کان کندن

هزار سال فلک جان کند نشیب و فراز

که چون منی به کف آرد مگر به جان کندن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر که را من به مهر خواندم دوست

چون دگر کس شناخت شد دشمن

چه پی دشمنان شود به خلاف

چه دم دوستان خورد به سخن

خواه با دشمن است سر در جیب

خواه با دوست پای در دامن

آب و آتش یکی است بر تن مشک

خواه آب آر و خواه آتش زن

از تنش بوی دشمنی آید

چون شود دوست آشنای دو تن

دوست از هر دو تن دو رنگ شود

دل از آن کو دو رنگ شد برکن

دوست کاول شناخت دشمن و دوست

شد چو عالم دو رنگ در هر فن

گه گه از خود هم آیدم غیرت

که بود دوست هم سرا با من

سایهٔ خویش هم نهان خواهم

چون شود سرو دوست سایه فکن

صد هزار است غیرتم بر دوست

آنچه یک غیرت آیدم بر زن