راسخون

قطعات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من که خاقانیم به هیچ بدی

بد نخواهم که اوست یزدانم

پس به نیکان کجا بد اندیشم

سر ز سنت چگونه گردانم

گر ضمیرم به هیچ کافر بد

بد سگالید نامسلمانم

عادت این داشتم به طفلی باز

که به‌رنجم ولی نرنجانم

خود برنجم گرم برنجانند

که ز رنج افریده شد جانم

کوه را کاصل او هم از سنگ است

بشکند زخم سنگ، من آنم

همه رنج من از وجود من است

لاجرم زین وجود نالانم

من هم از باد سر به درد سرم

ابرم، از باد باشد افغانم

همچو خاکم سزد که خوار کنند

آن عزیزان که خاک ایشانم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هست او سیاه چرده و من هم سپید سر

با یار، من موافقه زین باب می‌کنم

او بر رخ سیاه، سپیداب می‌کند

من بر سر سپید، سیاه آب می‌کنم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نه سیل است طوفان نوح است ویحک

من از نوح طوفان سزا می‌گریزم

ز ارجیش ز انعام صدر ریاست

ز فرط حیا بر ملا می‌گریزم

چو سیمرغ از آشیان سلیمان

سوی کوه قاف از حیا می‌گریزم

همه الغریق الغریق است بانگم

که من غرقه‌ام در شنا می‌گریزم

نمی‌خواستم رفت ز ارمن ولیکن

ز طوفان بی‌منتها می‌گریزم

خجل سارم از بس نوا و نوالش

کنون زان نوال و نوا می‌گریزم

به فریادم از بس عطای شگرفش

علی‌الله زنان از عطا می‌گریزم

رئیسم ز سیل سخا کرد غرقه

چو موران ز سیل سخا می‌گریزم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنچه افتاد چند بار مرا

پند نگرفتم ای فلان که منم

آنچه هستم چرا نمی‌گویم

گفتم ای خام قلتبان که منم

شده‌ام سیر زین جهان زیراک

نیست خیری در این جهان که منم

که مرا هیچ‌کس نمی‌داند

داند ایزد مرا چنان که منم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

منکوب طبعم آوخ و منکوس طالعم

بر عالم سبک سر از آن سر گران بوم

من کوب بخت بینم و منکوب از آن زیم

من کوس فضل کوبم، منکوس از آن بوم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من که خاقانیم جفای وطن

برده‌ام وز جفا گریخته‌ام

از خسان چو سار شور انگیز

چون ملخ بر ملا گریخته‌ام

شاه بازم هوا گرفته بلی

کز کمین بلا گریخته‌ام

نه نه شهباز چه؟ که گنجشکم

کز دم اژدها گریخته‌ام

گرنه آزرده‌ام ز دست خسان

دست بر سر چرا گریخته‌ام

ترسم از قهر ناخدا ترسان

لاجرم در خدا گریخته‌ام

از کمین کمان کشان قضا

در حصار رضا گریخته‌ام

من ز ارجیش ز ابر دست رئیس

وقت سیل سخا گریخته‌ام

آن نه سیل است چیست طوفان است

پس ز طوفان سرا گریخته‌ام

الغریق الغریق می‌گویم

ز آن چناند سیل تا گریخته‌ام

گر همه کس ز منع بگریزد

منم آن کز عطا گریخته‌ام

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به خدائی که در خدائی او

هیچ‌گونه ریا نمی‌بینم

که مرا بی‌لقای مجلس تو

زندگانی روا نمی‌بینم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون جاه پدید آرد دشمن که بد اندیشد

پس جاه بتر دشمن زو نیک‌تر اندیشم

دشمن به بدی گفتن جاهم به زبان آرد

بر سود منم ز آن بد چون نیک دراندیشم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بخ بخ ار فاروق ثانی را کنم مدحت به جان

کاجتهاد حیدری رای مصیبش یافتم

هر کجا در پیشگاه شرع دانش پیشه‌ای است

پیشگاه منصب و صدر حسیبش یافتم

یک جهان چون من زکات استان خبر مقتداست

کز نصاب علم دین صاحب نصیبش یافتم

چون علی اقضی‌القضات است و علی نام است هم

کاندر احکام قضا رای عجیبش یافتم

گنج دین الحمد الله ایمن است از نقب کفر

کاژدها سر نوک کلک او رقیبش یافتم

مار زرین کافکند تریاک کافور از دهان

هر کرا دردی است چون فرمان طبیبش یافتم

فکرت او خنده‌گاه دوست را ماند بدانک

چون خلیل از نار گل‌برگ رطیبش یافتم

خاطر او آب خضر و آتش موسی است ز آنک

کز ز آب الطاف و هم ز آتش لهیبش یافتم

دهر پیر بوالفضول است ام صبیان یافته

کز بنات فکر او عود الصلیبش یافتم

پیش تهذیب بنانش از هری را از فری

ابجد آموزی نهم گرچه ادیبش یافتم

آن زمان کاقدام فرخ در عیادت رنجه کرد

بکر دولت را ندا کردم مجیبش یافتم

لهجهٔ من تیغ سلطان است در فصل الخطاب

تا نگوید آن زمان تیغ خطیبش یافتم

زر سرخ ار شد پشیمانی سپید آتش گرفت

چون توان گفتن که مغشوش و معیبش یافتم

طوطی ار پیش سلیمان نطق بربندد رواست

هم سیاست بر سر مرغان رقیبش یافتم

بلکه گوید فاضلان رابط شمردم در سخن

چون به خاقانی رسیدم عندلیبش یافتم

گوید استاد است اندر طرز تازی و دری

نظم و نثرش دیدم و مدح و نسیبش یافتم

گرچه چون دارای مرق مشرقش دیدم ضمیر

لیک چون عنقای مغرب بس غریبش یافتم

باد صبح از خاک کاشان تحفهٔ خلقش مرا

بوی طوبی داد کابستن به طیبش یافتم

گر دلم شد دوده انقاس دواتش ساختم

ور تنم شد حلقه خلخال نجیبش یافتم

بر جناح راه دیدم روی خوبش گویم این

حبذا آن ماه نو کاندر رکیبش یافتم

هم رضیع ملک سرمد باد عمر او چو عقل

کز رضاع مکرمت جان را ربیبش یافتم

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در دهر سیه سپیدم افکند

بخت سیه سپید کارم

با بخت سیه عتاب کردم

کز بس سیهیت دلفکارم

بخت آمد و خون گریست پیشم

کز رنگ سیاه شرمسارم

اما چکنم قبول کن عذر

کز مرگ امام سوگوارم

سلطان ائمه عمدة الدین

کو بود مراد روزگارم

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رفیقا شناسی که من ز اهل شروان

نه از بیم جان در شما می‌گریزم

خطائی نکردم به‌حمدالله آنجا

که اینجا ز بیم خطا می‌گریزم

چه خوش گفت سالار موران که با جم

نکردم بدی زو چرا می‌گریزم

ز بهر فراغت سفر می‌گزینم

پی نزهت اندر فضا می‌گریزم

مرا زحمت صادر و وارد آنجا

عنا می‌نمود از عنا می‌گریزم

قضا هم ز داغ فراق عزیزان

دلم سوخت هم زان قضا می‌گریزم

دلی بودم از غم چو سیماب لرزان

چو سیماب از آن جابه جا می‌گریزم

به تبریز هم پای‌بند عیالم

از آن پای بند بلا می‌گریزم

ز تبریز چون سوی ارمن بیایم

هم از ظلمتی در ضیا می‌گریزم

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خواجه بد گویدم معاذ الله

که به بد گفتنش سخن رانم

او به ده نوع قدح من خواند

من به ده جنس مدح او خوانم

او بدی گوید و چنان داند

من نکو گویم و چنین دانم

آنچه گویم هزار چندان است

وانچه گوید هزار چندانم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فرزند بمرد و مقتدا هم

ماتم ز پی کدام دارم

بر واقعهٔ رشید مویم

یا تعزیت امام دارم

سلطان ائمه عمدة الدین

کز خدمتش احترام دارم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بر درد دل دوا چه لود تا من آن کنم

گویند صبر کن، نه همانا من آن کنم

درد فراق را به دکان طبیب عشق

بیرون ز صبر چیست مداوا، من آن کنم

گوئی زبان صبر چه گوید در این حدیث

گوید مکن خروش به عمدا، من آن کنم

گر هیچ تشنه در ظلمات سکندری

دل کرد از آب خضر شکیبا من آن کنم

یاران به درد من ز من آسیمه سر ترند

ایشان چه کرده‌اند بگو تا من آن کنم

آتش کجا در آب فتد چون فغان کند

در آب چشم از آتش سودا من آن کنم

آن ناله‌ای که فاخته می‌کرد بامداد

امروز یاد دار که فردا من آن کنم

گفتی که یار نو طلبی و دگر کنی

حاشا که جانم آن طلبد یا من آن کنم

انده گسار من شد و انده به من گذاشت

وامق چه کرد ز انده عذرا، من آن کنم

کاووس در فراق سیاوش به اشک خون

با لشکری چه کرد به تنها، من آن کنم

خورشید من به زیر گل آنجا چه می‌کند

غرقه میان خون دل اینجا من آن کنم

فریاد چون کند دل خاقانی از فراق

از من همان طلب کن زیرا من آن کنم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با دلم چشم از نهان می‌گفت کز مرگ عماد

تا کی آب چشم پالائی که بردی آب چشم

از ره گوش آمدت بر راه چشم این حادثه

گوش را بربند آخر، چند بندی خواب چشم

دل به خاکش خورد سوگندان که ننشینم ز پای

تا سر خاکش نیندایم هم از خوناب چشم

چشم در خاکش بمالم تا شود سیماب ریز

گوش را یک سر بین بارم هم از سیماب چشم

چون نگردد چشم من روشن به دیدار عماد

از سرشک شور حسرت برده باشد آب چشم