راسخون

قطعات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر کهان مه شدند خاقانی

تو در ایشان به مهتر منگر

کهتری را که مهتری باشد

هم بدان چشم کهتری منگر

خرد شاخی که شد درخت بزرگ

در بزرگیش سرسری منگر

هر ذلیلی که حق عزیز کند

در عزیزیش منکری نگر

گاو را چون خدا به بانگ آورد

عمل دست سامری منگر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با در و دشت ساز خاقانی

خانه و خوان ناسزا منگر

تا برون ریشهٔ گیا بینی

زاندرون ریش ده کیا منگر

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مهترا بلبل انسی پس از این

بجز از دست ادب دانه مخور

فی‌المثل تو خود اگر آب خوری

جز ز جوی دل فرزانه مخور

به سفر سفره گزین خوان چه مخواه

مرد خوان باش غم خانه مخور

حصه‌ای زین دل آبادتر است

غصهٔ عالم ویرانه مخور

عاقل شیر دلی باده مگیر

حض خرگوش به پیمانه مخور

ز آب آن میوه که روباه خورد

آب کون سگ دیوانه مخور

عارفانه بزی اندر ره شرع

از اباحت دم فرغانه مخور

آشنای دل بیگانه شدی

آب و نان از در بیگانه مخور

مادر روزی ار افگانه فکند

غم مبر انده افگانه مخور

آز چون نیست در سفله مزن

موی چون نیست غم شانه مخور

همچنین در پی یاران می‌باش

یار یارا زن و بهنانه مخور

گفتی ار من به معسکر برسم

نان ترکان خورم آن خانه مخور

نان ترکان مخور و بر سر خوان

به ادب نان خور و ترکانه مخور

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

منه غرامت خاقانیا نهاد فلک را

ببین فلک به چه ماند در آن نهاد که هستش

فلک به مسخرهٔ مست پشت خم ز فتادن

ز زخم سیلی مردان کبود گردن پستش

به شب هزار پسر جرعه ریخته به سرش بر

به روز مشعلهٔ تاب‌ناک داده به دستش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جمال صفاهان نظام دوم

که گیتی سیم جعفر انگاشتش

چو قحط کرم دید در مرز دهر

علی‌وار تخم کرم کاشتش

دهان جهان نالهٔ آز داشت

به در سخاوت بینباشتش

به سلطانی جود چون سر فراشت

قضا چتر دولت برافراشتش

به معماری کعبه چون دست برد

زمانه براهیم پنداشتش

از آن کآفتاب سخا بود چرخ

ز روی زمین سایه برداشتش

جهان را همین یک جوان مرد بود

فلک هم حسد برد و نگذاشتش

چنان سوخت خاقانی از سوگ او

که با شام برمی‌زند چاشتش

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر کجا از خجندیان صدری است

ز آتش فکرت آب می‌چکدش

خاصه صدر الهدی جلال الدین

کز سخن در ناب می‌چکدش

آتش موسی آیدش ز ضمیر

و آب خضر از خطاب می‌چکدش

فکر و نطقش چو نکهت لب دوست

ز آتش تر گلاب می‌چکدش

مار زرینش نوش مهره دهد

چون عبیر از لعاب می‌چکدش

حاسدش آسیاست کز دامن

آب چون آسیاب می‌چکدش

آسمانی است کز گریبان آب

بر زمین خراب می‌چکدش

به لسانش نگر که چون بلسان

روغن دیر یاب می‌چکدش

خور ز رشک کفش به تب لرزه است

که خوی تب ز تاب می‌چکدش

شب رخ چرخ پر خوی است مگر

که آن خوی از افتاب می‌چکدش

گفت مدحی مرا که از هر حرف

همه در خوشاب می‌چکدش

موکب ابر چون به شوره رسد

قطرها بر سراب می‌چکدش

باد نوروز چون رسد بر گل

شهد تر چون شراب می‌چکدش

نم شبنم به گل رسد شب‌ها

هم نمی بر سداب می‌چکدش

بکر طبعش نقاب هندی داشت

کب حسن از نقاب می‌چکدش

سبزهٔ سر نهاده عرض دهد

هر نمی کز سحاب می‌چکدش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر کو در نقص دید در خود

کامل‌تر اهل دین شمارش

وان کایت جهل بست بر خود

فرزانهٔ راستین شمارش

هرکو هنری است و عیب خود گفت

با جان هنر قرین شمارش

عالم که به جهل خود مقر شد

از جملهٔ صادقین شمارش

خود را چو ستوده‌ای نکوهد

عیسی فلک نشین شمارش

منصف که به صدق نفس خود را

خائن شمرد امین شمارش

وآنکس که به خود فرو نیاید

پویندهٔ حق گزین شمارش

عارف که نگشت خویشتن بین

معصوم خدای‌بین شمارش

دشنام که خود به خود دهد مرد

سرمایهٔ آفرین شمارش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سفره‌ای و بر او چو سفرهٔ گل

از برون سرخ و از درون زردیش

خواجه شد هندوی غلامی ترک

تا وفا دارد از جوان مردیش

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من که خاقانیم نموداری

مختصر دیده‌ام ز طالع خویش

گرچه هر کوکب سعادت بخش

برگذر دیده‌ام ز طالع خویش

بیت اولاد و بیت اخوان را

بسته در دیده‌ام ز طالع خویش

لیکن از هشتم و ششم خود را

کم ضرر دیده‌ام ز طالع خویش

بس که بیت الحیات را ز نخست

شیر نر دیده‌ام ز طالع خویش

باز وقت ظفر به بیت‌المال

سگ‌تر دیده‌ام ز طالع خویش

سر خر کو به خواب در بخت است

دورتر دیده‌ام ز طالع خویش

پس به بیداری آزمایش را

دم خر دیده‌ام ز طالع خویش

هست صد عیب طالعم را لیک

یک هنر دیده‌ام ز طالع خویش

که نماند دراز دشمن من

من اثر دیده‌ام ز طالع خویش

بر کس آزار من مبارک نیست

اینقدر دیده‌ام ز طالع خویش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خداوند بنده خاقانی

عذر خواه است عذر او بنیوش

آنچه خود می‌کنی ز فضل مگوی

و آنچه او می‌کند ز جرم بپوش

هر دو فرموش کن که مرد کریم

هم عطا هم خطا کند فرموش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خاقانیا به سائل اگر یک درم دهی

خواهی جزای آن دو بهشت از خدای خویش

پس نام آن کرم کنی ای خواجه برمنه

نام کرم به دادهٔ روی و ریای خویش

بر دادهٔ تو نام کرم کی بود سزا

تا داده را بهشت ستانی سزای خویش

تا یک دهی به خلق و دو خواهی ز حق جزا

آن را ربا شمر که شمردی عطای خویش

دانی کرم کدام بود آنکه هرچه هست

بدهی بهر که هست و نخواهی جزای خویش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روز عمر آمد به پیشین ای دریغ

کار بر نامد به آئین ای دریغ

سینه چون صبح پسین خواهم درید

کآفتاب آمد به پیشین ای دریغ

سخت نومیدم ز امید بهی

درد نومیدی من بین ای دریغ

غصهٔ بی‌طالعی بین کز فلک

درد هست و نیست تسکین ای دریغ

آب رویم رفت و زیر آب چشم

روی چون آب است پرچین ای دریغ

چرخ را جمشید و افریدون نماند

کز من مسکین کشد کین ای دریغ

آسمان نطع مرادم برفشاند

نه شهش ماند و نه فرزین ای دریغ

صاعقه بربام عمر من گذشت

نه درش ماند و نه پرچین ای دریغ

از دهان دین برآمد آه آه

چون فرو شد ناصر دین ای دریغ

مرغزار جان طلب خاقانیا

کخور گیتی است سنگین ای دریغ

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جدلی فلسفی است خاقانی

تا به فلسی نگیری احکامش

فلسفه در جدل کند پنهان

وانگهی فقه برنهد نامش

مس بدعت به زر بیالاید

پس فروشد به مردم خامش

دام در افکند مشعبدوار

پس بپوشد به خار و خس دامش

مرغ را هم به لطف صید کنند

پس ببرند سر به ناکامش

علم دین پیشت آورد وانگه

کفر باشد سخن به فرجامش

کار او و تو تا گه تطهیر

کار طفل است و آن حجامش

شکرش در دهان نهد و آنگه

ببرد پاره‌ای ز اندامش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صدت فی بغداد ظبیا قد الف

صدغه جیم و ذا قد الف

سر بیندازم به دستار از پیش

غاشیهٔ سوداش دارم بر کتف

هل عشقتم نار اصحال الهوی

طارق الدنیا و ذا لا یاتلف

من شدم عاشق بر آن خورشید روی

کابروان دارد هلال منخسف

لاتلومونی ولوموا نفسکم

انما المعشوق فینا مختلف

کعبهٔ خاقانی اکنون روی است

کعبه را می زمزم و بت معتکف

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زین خام قلتبان پدری دارم

کز آتش آفرید جهاندارش

هم‌زاد بود آزر نمرودش

استاد بود یوسف نجارش

هم طبع او چو تیشه تراشنده

هم خوی او برنده چو منشارش

روز از فلک بود همه فریادش

شب با زحل بود همه پیکارش

مریخ اگر به چرخ یکم بودی

حالی بدوختی به دو مسمارش

نقرس گرفته پای گران سیرش

اصلع شده دماغ سبکبارش

چون لیقهٔ دوات کهن گشته

پوسیده گوشت در تن مردارش

آبش ز روی رفته و باد از سر

افتاده در متاع گرانبارش

منبر گرفته مادر مسکینم

از دست آن منارهٔ خونخوارش

با آنکه بهترین خلف دهرم

آید ز فضل و فطنت من عارش

کای کاش جولهستی خاقانی

تا این سخنوری نبدی کارش

با این همه که سوخته و پخته است

جان و دلم ز خامی گفتارش

او نایب خداست به رزق من

یارب ز نائبات نگه دارش