راسخون

قطعات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر که در قوم بردگ است امامش خوانند

هر که دل صید کند صاحب دامش خوانند

افضل این مصرع برجسته ندانیم که گفت

هرکه شمشیر زند خطبه به نامش خوانند

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از بدان نیک ترس خاقانی

تا دل و دین تو تبه نکنند

با خدا اعتقاد پاکان دار

تا پلیدانت خاک ره نکنند

بر تن دین مدار خال سپید

تا خط عمر تو سیه نکنند

مشکن از طعن ناکسان که سگان

جز شناعت به روی مه نکنند

بده انصاف خود که دینداران

جز بر انصاف تکیه‌گه نکنند

به گناهی ز مخلصان مازار

کاهل اخلاص خود گنه نکنند

دوستانت خواص به، که عوام

یاد مهر تو مه به مه نکنند

ماه نو را چه نقص اگر گبران

ماه نو بنگرند و خه نکنند

گر چو جمشید جمع خاصان را

اره بر سر برانی اه نکنند

غمز کاره مباش چو خورشید

تات چون سایه وقف چه نکنند

شوخ روئی مکن که پاک دلان

گه کنند احتمال و گه نکنند

بیش چون نقره بوی دار مباش

تات چون زر اسیر گه نکنند

باش یک دل که هرکه یک دل نیست

درجه‌اش را ز یک به ده نکنند

از دو دل دم مزن که در یک ملک

خطبهٔ شهر بر دو شه نکنند

سر میفراز تا کله داران

سرت بی‌مغز چون کله نکنند

به غرض دوستی مکن که خواص

درس والتین پی شره نکنند

با مهان آب زیر کاه مباش

تات بی‌آب تر ز که نکنند

پس نشین از صدور کز کشتی

جز پسین جای پیشگه نکنند

چون کنی دوستی دلیر درآی

که جبا را سر سپه نکنند

از خسان همت کسان مطلب

که رخ و فیل کار شه نکنند

با سران گوش راست گیر به دست

تا به چشم کژت نگه نکنند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون گشایند اهل همت دست خود

کهتران را پای‌بست خود کنند

راد مردان غافلان عهد را

ازشراب جود مست خود کنند

سربلندان چون به مخدومی رسند

خادمی را خاک پست خود کنند

مهتران چون خوان احسان افکنند

کهتران را هم نشست خود کنند

گر عمامه دیگری بندد رواست

لیکن استنجا به دست خود کنند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون به حد کوفه باز آیند حاج از بادیه

خلق یک فرسنگ استقبال خویشان می‌کنند

خویش جانم بوی بغداد و دم دجله است و بس

کز همه آفاقم استقبال ایشان می‌کنند

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تارمویم به من نمود سپید

ز آن نمودن غمان من بفزود

بهترین دوستی که بود مرا

بدترین دشمنی به من بنمود

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رشتهٔ کژ داشتی در سر مگر خاقانیا

گر زمانه پای بندت ساخت ویحک داد بود

از سرت بیرون کشید آن رشته در پایت ببست

چون فرو دیدی نه رشته کهن و پولاد بود

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خاقانی اگرچه نیک اهلی

نااهلانت بدی نمایند

نیکان که تو را عیار گیرند

بر دست بدانت بر گرایند

زری که به آتشت شناسند

مشکی که به سیرت آزمایند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یار مردم مار و کژدم دان کنون خاقانیا

کز دم کژدم دم مردم تو را بدتر بود

آن نه یارانند مارانند پس بیگانه به

کافت یاران چو باشد آشنا بدتر بود

تا تو مردم را ستائی در بلائی با همه

چون تو را مردم ستایند آن بلا بدتر بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز رهنمون بدی نیک ترس خاقانی

که رهنمون چو بد آید رهت نمونه شود

اگرچه بد به حضور تو نیک فخر آرد

شعار فخر تو از عار باژ گونه شود

ز بد گهر همه نیک تو بد شود لیکن

به قول نیک تو فعل بدش نکو نشود

به رنگ خویش کنندت بدان نبینی آن

که زر به صحبت سیماب سیم گونه شود

وگر چنان که ز سیماب زر سپید شده است

ببین در آتش تا سرخ رو چونه شود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بر اهل کرم لرز خاقانیا

که بر کیمیا مرد لرزان بود

به میزان همت جهان را بسنج

که همت جهان سنج میزان بود

عیار لئیمان شناسی بلی

شناسد عیار آنکه وزان بود

ولیکن فنای بخیلان مخواه

اگرچه بقای کرم زان بود

مگو کز چمن نیست بادا غراب

مگر نرخ انجیر ارزان بود

تو را از حیات کریمان چه سود

که از مردن بخل ورزان بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دست بر پای آز نه یک چند

تا سری بر تو سر گران نشود

شو سر پای را به دست بگیر

تا دگر بر در سران نشود

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دور کمال پانصد هجرت شناس و بس

کان پانصد دگر همه دور محال بود

خلقند متفق که چو خاقانیی نزاد

این پانصدی که مدت دور کمال بود

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فضل درد سر است خاقانی

فاضل از درد سر نیاساید

سرور عقل و تاجدار هنر

درد سر بیند و چنین شاید

تاج بی‌درد سر کجا باشد

گنج بی‌اژدها کجا پاید

سروری بی‌بلا به سر نشود

صفدری بی مصاف برناید

پیل باشد عزیز پس همه کس

مغزش از آهنی بفرساید

قدر سرمه بزرگ‌تر باشد

هرچه آسیش خردتر ساید

قابله بهر مصلحت بر طفل

وقت نافه زدن نبخشاید

شهد الفاظ داری اهل حسد

بگزد شهد و پس بپالاید

آنکه از نحل خانه گیرد شهد

بزند نحلش ارچه نگزاید

عاقل آنگه رود به خانهٔ نحل

که به گل چهره را بینداید

خضر و دیوار گنج کردن و بس

دست موسی به گل نیالاید

سرو شادابی و گمان بردی

که تو را هیچ غم نپیراید

هنرت مشک نافهٔ آهوست

چه عجب مشک دردسر زاید

وقت باشد که نافه بگشایند

مرد را خون ز مغز بگشاید

بوی مشکت جهان گرفت سزد

که دلت شکر ایزد آراید

ناسپاسی به فعل کافور است

کنهمه بوی مشک برباید

گر تو از بوی مشک عطسه زنی

هر که حاضر دعات بفزاید

تو بر آن عطسه هم بخوان الحمد

کاهل سنت چنینت فرماید

خواجه گر نوح راست کشتی‌بان

موج طوفانش محنت افزاید

دامنت بادبان کشتی شد

گر گریبانت تر شود شاید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای امیر امرای سخن و شاه سخا

به سخن مثل عطارد به سخا چون خورشید

توئی استاد سخن هم توئی استاد سخا

حاتم طائی شاگرد تو زیبد جاوید

میر میران توئی و ما همه رسمی توایم

رسمیان را به صخا و سخن توست امید

از سخای تو تمنا کنم آن چیز که هست

چون سخن‌های تو شیرین و چو بخت تو سفید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای تاجدار خسرو مغرب که شاه چرخ

در مشرقین ز جاه تو کسب ضیا کند

درگاه توست قبلهٔ پاکان و جان من

الا طواف قبلهٔ پاکان کجا کنند

تن را سجود کعبه فریضه است و نقص نیست

گر دیده را ز دیدن کعبه جدا کند

گر تن به قرب کعبه نگشت آشنا رواست

باید که جان به قرب سجود آشنا کند

از تن نماز خدمت اگر فوت شد کنون

جان هم سجود سهو برد هم قضا کند

تن چو رسد به خدمت کی زیبد از مسیح

کو خوک را به مسجد اقصی رها کند

گر جان به خدمت است تن ار نیست گو مباش

دل مهره یافت مار تمنا چرا کند

چون مشک چین تو داری ز آهوی چین مپرس

آه به چین به است که سنبل چرا کند

گرچه به سیر مشک شناسند لیک مرد

چون مشک یافت سیر گزیند خطا کند

دیوان و جان دو تحفه فرستاده‌ام به تو

گردون براین دو تحفهٔ غیبی ثنا کند

دیوان من به سمع تو در دری دهد

جانم صفات بزم تو ز اوج سما کند

ای آسمانت کرده زمین بوس و تا ابد

هم آسمان ز خاک درت توتیا کند

بادت بقای خضر که تا خضر از این جهان

صد سال آن جهانت شمار بقا کند