راسخون

قطعات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خاقانی ار زبان ز سخن بست حق اوست

چند از زبان نیافته سودی زیان کشد

گو محرمان بخرده کفن بر کتف کشند

او بر در خدای کفن بر روان کشد

نای است بی‌زبان به لبش جان فرو دمند

بر بط زبان و رست عذاب از جهان کشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پیشوای علما جامهٔ من

نز پی بیشی و پیشی پوشد

لیک خواهد که به پوشیدن آن

در تنم خلعت بیشی پوشد

کان قبا کز حبش آرند رسول

بهر تشریف نجاشی پوشد

خواجه داند که مرا دل ریش است

مرهمی بر سر ریشی پوشد

چه عجب آب که گنج هنر است

عیب خاک از سر خویشی پوشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه شد که بادیه بربود رنگ خاقانی

که صبح فام شد از راه و شام‌گون آمد

در آفتاب نبینی که شد اسیر کسوف

چو تیغ زنگ زده در میان خون آمد

میار طعنه در آن کش سموم بادیه سوخت

که آن سفر ز عذاب سقر فزون آمد

مکن به لون سیه دیگ را شکسته، ببین

که از دهان کدام اژدها برون آمد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر به شروانم اهل دل می‌ماند

در ضمیرم سفر نمی‌آمد

ور به تبریزم آب رخ می‌بود

ارمنم آبخور نمی‌آمد

ور به ارمن دو جنس می‌دیدم

دل به جای دگر نمی‌آمد

هرچه می‌کردم آسمان با من

از در مهر در نمی‌آمد

هرچه می‌تاختم به راه امید

طالعم راهبر نمی‌آمد

خون همی شد ز آرزو جگرم

و آرزوی جگر نمی‌آمد

آرزو بود در حجاب عدم

به تمنا به در نمی‌آمد

همتی نیز داشتم که مرا

دو جهان در نظر نمی‌آمد

بیش بیش آرزو که بود مرا

با کم کم به سر نمی‌آمد

آب روزی ز چشمهٔ هر روز

یک دو دم بیشتر نمی‌آمد

دل نمی‌داشت برگ خشک آخر

وز جهان بوی تر نمی‌آمد

ترک بیشی بگفتم از پی آنک

کشت دولت به بر نمی‌آمد

آنچه آمد مرا نمی‌بایست

و آنچه بایست بر نمی‌آمد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای روح صفات اهرمن بند

وی نوک سنان آسمان رند

در نعش و پرن زنند طعنه

نظم تو و نثرت ای خداوند

هر بیخ ستم که دهر بنشاند

رای تو به دست عقل برکند

افریدون دولتی عدو را

در زندان آر و پای بربند

کو نیست به جور کم ز ضحاک

نی زندانت کم از دماوند

فردا که نهد سوار آفاق

بر ابلق چرخ زین زر کند

تو نیز به زیر ران در آری

آن رخش تکاور هنرمند

گوئی که خدای آفریده است

قلزم ز بر ستام اروند

بینند به خوند خصم و بر خصم

تیغ تو گری و آسمان خند

انشاء الله که فتح و نصرت

با رایت تو کنند پیوند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خدای داند معنی میان نطفه نهادن

به دست مرد جز این نیست کآب نطفه براند

از آفتاب وهوا دان که تخم یابد بالش

ز برزگر چه برآید جز آنکه تخم فشاند

حلال زادهٔ صورت چه سودمند که فعلش

در آزمایش معنی به اصل باز بخواند

حرام زادهٔ صورت که دارد آیت معنی

سزد که داورش الا حلال زاده نداند

به آب تیره توان کرد نسبت همه لل

ببین که لل رشن به آب تیره چه ماند

درافرینش نفسی که بد ز مایهٔ ناقص

ریاضتش به کمالی که واجب است رساند

نه گل به نسبت خاکی نخست درد سر آرد

چو یافت صحبت آتش نه درد سر بنشاند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرکه را غره کرد دولت نیز

غدر آن دولتش هلاک رساند

خاک بر فرق دولتی که تو را

از سر خاک بر سماک رساند

نه نه صد جان نثار آن دولت

که تواند تو را به خاک رساند

باد اگر برد خاک را بر چرخ

بازش از چرخ بر مغا رساند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

منصب تدریس خون گوید از آنک

فر عز الدین بوعمران نماند

شاید ار هر سامری گاوی کند

کب و جاه موسی عمران نماند

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اندرین هفت هشت نه صدیق

مصطفی را به خواب دیدستند

روی آن بحر دست صاحب فیض

بحر وش بی‌نقاب دیدستند

کآمد و التفات کرد به من

زان مرا جاه و آب دیدستند

شیر تنها رو شریعت را

با سگی در خطاب دیدستند

سگ بیدار کهف را در خواب

همبر شیر غاب دیدستند

مختلف خواب‌هاست کاین طبقات

ران مقدس جناب دیدستند

قومی از آب دست او که چکید

بر عذارم گلاب دیدستند

قومی از کاس او مرا در خواب

جرعه خور شراب دیدستند

قومی از فضله‌های آب دهانش

بر لب من لعاب دیدستند

چه عجب زانکه تری لب گل

از لعاب سحاب دیدستند

مصطفی چشمهٔ حیات و مرا

خضر چشمه یاب دیدستند

او علیه السلام و من بنده

سومین بوتراب دیدستند

گاهی او آسمان سوار و مرا

چون صبا در شتاب دیدستند

مصطفی بر براق و دست مرا

در هلال رکاب دیدستند

آن سالات را که من کردم

از زبانش جواب دیدستند

خاطرم را که کرم شب تاب است

خادم ماهتاب دیدستند

صورتم را که صفر ناچیز است

با الف هم حساب دیدستند

خواجه صاحب خراج کون و مرا

از زکاتش نصاب دیدستند

خواجه صاحب خراح کون و مرا

از زکاتش نصاب دیدستند

پیش خندان لبش ز اشک چو ابر

گریهٔ آفتاب دیدستند

ز آتش شوق او که در دل داشت

دل آتش کباب دیدستند

من ندیدم نه اهل بیتم دید

کاهل حسن المب دیدستند

نه دروغ است خواب پاکان زانک

از سر صدق خواب دیدستند

آنک اصحاب صدق زیشان پرس

تا کجا وز چه باب دیدستند

آیت رحمت است کایت دهر

با دلیل عذاب ددیدستند

نفس شیطان نماید آن حاشا

که سپهری شهاب دیدستند

من رآنی فقد رای الله گوی

کاین نظر بس عجایب دیدستند

از همه آن شگرف‌تر که به من

نظرش بی‌حجاب دیدستند

ز آن نظر کشت زرد عمر مرا

تا ابد فتح باب دیدستند

زده از نور مصطفی خیمه

دست من در طناب دیدستند

مصطفی را ز رنج خاطر من

با بدان در عتاب دیدستند

آری از بیم غارت گهر است

کب را اضطراب دیدستند

مصطفی آمده به معماری

که دلم را خراب دیدستند

نعت او حرز جان خاقانی است

کز جهان احتساب دیدستند

دیدن مصطفی است حجت من

کاین دلیل صواب دیدستند

این مرا مرهم است اگر قومی

خستن من ثواب دیدستند

آبم اینجا برفت شادم از آنک

کارم آنجا به آب دیدستند

پس به آخر مرا دعا گفتی

آن دعا مستجاب دیدستند

چه عجب گر ز سورهٔ والتین

ورد جان غراب دیدستند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

همه هم شهریان خاقانی

با وی از کبر درنیامیزند

چه عجب زاد را به یک‌جایند

لیک با یکدگر نیامیزند

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خاقانیا ز نان طلبی آب رخ مریز

کان حرص کآب رخ برد آهنگ جان کند

آدم ز حرص گندم نان ناشده چه دید

با آدمی مطالبهٔ نان همان کند

بس مور کو به بردن نان ریزه‌ای ز راه

پی سودهٔ سان شود و جان زیان کند

آن طفل بین که ماهیکان چون کند شکار

بر سوزن خمیده چو یک پاره نان کند

از آدمی چه طرفه که ماهی در آب نیز

جان را ز حرص در سر کار دهان کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

همه عیب‌اند زنان و آن همه را

نیک مردان به هنر برگیرند

چون مؤنث به مذکر پیوست

گرچه آن حکم مذکر گیرند

لیک چون مرد به زن پیوندد

حکم تأنیث قوی‌تر گیرند

بلبلی بین که به مقنع بفریفت

چون سمانه که به چادر گیرند

صید مرد است زن اما به زبان

مرد را صید نگون سر گیرند

باز اگر چند کبوتر گیرد

باز را هم به کبوتر گیرند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شب نباشد که آه خاقانی

فلک چنبری نمی‌شکند

گرچه ار روزگار زاده است او

روزگارش به کینه می‌شکند

آبگینه ز سنگ می زاید

لیک سنگ آبگینه می‌شکند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا به ارمن رسیده‌ام بر من

اهل ارمن روان می‌افشانند

خاصه همسایگان نسطوری

که مرا عیسی دوم خوانند

عیسی و چرخ چارم انگارند

کز من و جان من سخن رانند

بحر ارجیش را به معنی آب

غرقهٔ بحر خاطرم دانند

چه عجب گر ز بحر خاطر من

بحر ارجیش عذب گردانند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

می‌سزد قبلهٔ خاقانی از آن

که صفات می پیوست کند

هست می خواستن از میران رسم

که می ار نیست طرب هست کند

تو ز می بر درجات خط جام

یک دقیقه ز طرب شست کند

من هم از میر اجل خواهم می

زان که می رایت غم پست کند

به می صاف عقیقین جامش

یک دهم مست زبر دست کند

اوست صافی و لبش جام عقیق

سخنش می که مرا مست کند