راسخون

ترجیعات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با سلام و عرض ادب

 

در این تایپیک مجموعه  ترجیعات خاقانی  گرد آوری شده و در اختیار راسخونیهای عزیز قرار خواهد گرفت.

 

با ما همراه باشید

 

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شَروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیده‌سرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جام ز می دو قله کن خاص برای صبح‌دم

فرق مکن دو قبله دان جام و صفای صبح‌دم

بر تن چنگ بند رگ وز رگ خم گشای خون

کآتش و مشک زد به هم نافه‌گشای صبح‌دم

جام چو دور آسمان درده و زمین فشان

جرعه چنان که برچکد خون به قفای صبح‌دم

چرخ قرابهٔ تهی است پارهٔ خاک در میان

پری آن قرابه ده جرعه برای صبح‌دم

حلق و لب قنینه بین سرفه‌کنان و خنده زن

خنده بهار عیش دان، سرفه نوای صبح‌دم

ساقی اگر نه سیب تر بر سر آتش افکند

این همه بوی چون دهد می به هوای صبح‌دم

صورت جام و باده بین معجز دست ساقیان

ماه نو و شفق نگر نور فزای صبح‌دم

باده به گوش ماهیی بیش مده که در جهان

هیچ نهنگ بحرکش نیست سزای صبح‌دم

صبح شد از وداع شب با دم سرد و خون دل

جامه دران گرفت کوه، اینت وفای صبح‌دم

شمع که در عنان شب زردهٔ بش سیاه بود

از لگد براق جم، مرد بقای صبح‌دم

موکب صبح را فلک دید رکابدار شه

داد حلی اختران نعل بهای صبح‌دم

شاه معظم اخستان شهر گشای راستین

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بر کوس نوای نو بردار به صبح اندر

گلگون چو شفق کاسی پیش آر به صبح اندر

گلبام زند کوست گلفام شود کاست

کآتش به گلاب آرد خمار به صبح اندر

از مصحف گردون ار پنج آیت زر کم شد

آمد پر طاووسش دیدار به صبح اندر

جامت به دل مصحف پنج آیت زر دارد

مصحف بنه و جامی بردار به صبح اندر

گر حور بریشم زن خفته است چو کرم قز

از بانگ قنینه‌اش کن بیدار به صبح اندر

زخمی که سه یک بودت خواهی که سه شش گردد

یک دم سه و یک می خور با یار به صبح اندر

در سیزده ساعت شب صد نافله کردستی

با چارده مه فرضی بگزار به صبح اندر

چون ساقی می‌بنمود از آب قدح شمعی

پروانه شود زآتش بیزار به صبح اندر

آن شمع یهودی فش بس زرد و سیه‌دل شد

اعجاز مسیحش نه در بار به صبح اندر

صبح ادهم گردون را مهماز به پهلو زد

پیداست ز خون اینک آثار به صبح اندر

آن حلق صراحی بین کز می به فواق آمد

چون سرفه‌کنان از خون بیمار به صبح اندر

سرچشمهٔ حیوان بین در طاس و ز عکس او

ریگ تک دریا را بشمار به صبح اندر

تا خوانچهٔ زر دیدی بر چرخ سیه کاسه

بی‌خوانچه سپید آید میخوار به صبح اندر

گر صبح رخ گردون چون خنگ بتی سازد

تو سرخ بتی از می بنگار به صبح اندر

جام ملک مشرق بر کوه شعاعی زد

سرمست چو دریا شد کهسار به صبح اندر

خاقان جهان داور سردار همه عالم

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

لاف از دم عاشقان زند صبح

بی‌دل دم سرد از آن زند صبح

چون شعلهٔ آه بی‌دلان نقب

در گنبد جان ستان زند صبح

بازیچهٔ روزگار بیند

بس خنده که بر جهان زند صبح

صبح ارنه مرید آفتاب است

چون آه مریدسان زند صبح

گر عاشق شاه اختران نیست

پس چون دم صبح جان فشان زند صبح

چون شاهد و شاه بیند از دور

خنده ز میان جان زند صبح

شاهد پس پرده دارد اینک

شاید که دم از نهان زند صبح

آن یک دو نفس که دارد از عمر

با شاهد رایگان زند صبح

بس بی‌خبر است ز اندکی عمر

ز آن خندهٔ غافلان زند صبح

معشوق من است صبح اگر نی

چون خندهٔ بی‌دهان زند صبح

چون نافهٔ مشک شب بسوزد

بس عطسه که آن زمان زند صبح

خوش خوش چو یهود پارهٔ زرد

بر ازرق آسمان زند صبح

وز زیور اختران به نوروز

تاج قزل ارسلان زند صبح

دارای جهان، جهان دولت

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن نه روی است آنکه آشوب جهان است آنچنان

و آن نه زلف است آنکه دست آویز جان است آنچنان

زلف او زنجیر گردون است و بیدادی کند

گرچه او از بهر انصاف جهان است آنچنان

راست خواهی با من از هستی نشانی مانده نیست

در غم آن لب که هست و بی‌نشان است آنچنان

گرنه رازم آفتاب است از چه پیدا شد چنین

ورنه وصلش کیمیا شد چون نهان است آنچنان

جان بر او پاشم که تا جان با من است او بی‌من است

و این چنین بهتر زیم کالحق زیان است آنچنان

گفتمش در صدر وصلم جای کن، گفت ای سلیم

جسته‌ام جائی سزایت آستان است آنچنان

بر در من بگذرد بیند مرا در خاک و خون

با رقیب از طنز گوید کاین فلان است آنچنان

او کند دعوی که خون و مال خاقانی مراست

من کنم اقرار و گویم کانچنان است آنچنان

عشق او را مرد صاحب درد باید شک مکن

کاندر این آخر زمان صدر زمان است آنچنان

حجة الحق عالم مطلق وحید الدین که هست

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خندهٔ سر به مهر زد دم صبح

الصبوح ای حریف محرم صبح

ناف شب سوخت تف مجمر روز

گوی زر یافت جیب ملحم صبح

به سر تازیانهٔ زرین

شاه گردون گرفت عالم صبح

صبح شد مریم، آفتاب مسیح

قطرهٔ ژاله اشک مریم صبح

طاس زرین کش آفتاب آسا

کآفتاب است طاس پرچم صبح

پی پی عشق گیر و کم کم عقل

لب لب جام خواه و دم دم صبح

سیم کش بحر کش ز کشتی زر

خوان فکن خوانچه کن مسلم صبح

عاشقان را ز صبح و شام چه رنگ

کم زن عشق باش و گو کم صبح

از تن عقل پنج یک برگیر

سه یکی خور به روی خرم صبح

ید بیضای آفتاب نگر

زر فشان ز آستین معلم صبح

که آسمان پیش شه به نوروزی

در جل زر کشید ادهم صبح

بوالمظفر خدایگان ملوک

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جو به جو راز جهان بنمود صبح

مشک جو جو از دهان بنمود صبح

صبح گوئی زلف شب را عاشق است

کز دم عاشق نشان بنمود صبح

در وداع شب همانا خون گریست

روی خون آلود از آن بنمود صبح

جام فرعونی خبر ده تا کجاست

کاتش موسی عیان بنمود صبح

مرغ تیز آهنگ لختی پر فشاند

چون عمود زرفشان بنمود صبح

قفل رومی برگرفت از درج روز

چون کلید هندوان بنمود صبح

بر سماع کوس و بر رقص خروس

خرقه بازی در نهان بنمود صبح

نافهٔ شب را چو زد سیمین کلید

مشک تر در پرنیان بنمود صبح

بر محک شب سپیدی شد پدید

چون عیار آسمان بنمود صبح

تا برآرد یوسفی از چاه شب

دلو سیمین ریسمان بنمود صبح

در کمین شرق زال زر هنوز

پر عنقا دیدبان بنمود صبح

حلقه دیدستی به پشت آینه

حلقهٔ مه همچنان بنمود صبح

گوئی اندر بر حمایل چرخ را

خنجر شاه اخستان بنمود صبح

سام کیخسرو مکان در شرق و غرب

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سر چو آه عاشقان برکرد صبح

عطر آتش زای برکرد صبح

از شرار آه مشتاقان دل

آتش عنبرفشان برکرد صبح

بر قوارهٔ ماه سحری کرد چرخ

تا سر از خواب گران برکرد صبح

تا کند سیمین قواره در زمین

سر ز جیب آسمان برکرد صبح

خواب چشم ساقیان بست آشکار

دود رنگین کز نهان برکرد صبح

ز آتشی کافتاد از حراق شب

شمع در صحرای جان برکرد صبح

چون قراسنقر گریزان شد به راه

آق سنقر دیدبان برکرد صبح

چون به دست چپ طراز چرخ دید

نقش والفجرش برکرد صبح

کشتی زر هم کنون آمد پدید

کانک آنک بادبان برکرد صبح

جام را گنج فریدون خون بهاست

چون درفش کاویان برکرد صبح

از پی نوروز تا در جل کشند

زین به گلگون جهان برکرد صبح

گوئی اینک بر دژ زرین روس

رایت شاه اخستان برکرد صبح

عنصر اقبال و جان مملکت