راسخون

غزلیات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا تا جان بود جانان تو باشی

ز جان خوش‌تر چه باشد آن تو باشی

دل دل هم تو بودی تا به امروز

وزین پس نیز جان جان تو باشی

به هر زخمی مرا مرهم تو سازی

به هر دردی مرا درمان تو باشی

بده فرمان به هر موجب که خواهی

که تا باشم، مرا سلطان تو باشی

اگر گیرم شمار کفر و ایمان

نخستین حرف سر دیوان تو باشی

به دین و کفر مفریبم کز این پس

مرا هم کفر و هم ایمان تو باشی

ز خاقانی مزن دم چون تو آئی

چه خاقانی که خود خاقان تو باشی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دشوار عشق بر دلم آسان نمی‌کنی

درد مرا به بوسی درمان نمی‌کنی

بسیار گفتمت که زیان دلم مخواه

گفتن چه سود با تو که فرمان نمی‌کنی

هجر توام ز خون جگر طعمه می‌دهد

گر تو به خوان وصلش مهمان نمی‌کنی

با تو حدیث بوسه همان به که کم کنم

کالا حدیث زر فراوان نمی‌کنی

جان می‌دهم به جای زر این نادره که تو

از زر حدیث می‌کنی از جان نمی‌کنی

یک چشم زد نباشد کز بهر چشم زخم

قرب هزار جان که تو قربان نمی‌کنی

چون زور آزما شده دست جنون تو

خاقانیا تو فکر گریبان نمی‌کنی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صید توام فکندی و در خون گذاشتی

صیدی ز خون و خاک چرا برنداشتی

وصلت چو دست سوخته می‌داشتی مرا

در پای هجر سوخته دل چون گذاشتی

می‌داشتی چو مهرهٔ مارم به دوستی

دندان مار بر جگرم چون گماشتی

چون طفل، جنگ چند کنی آشتی بکن

کز جنگ طفل زود دمد بوی آشتی

نی نی به زرق مهرهٔ مارم دگر مبند

بر بازوئی که نام خسانش نگاشتی

خاقانیا درخت وفا کاشتن چه سود

چون بر جفا دهد ز وفائی که کاشتی

صبح تو شام گشت و فلک بر تو چاشت خورد

تو هم‌چنان در هوس شام و چاشتی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر بر در وصالت امید بار بودی

بس دیده کز جمالت امیدوار بودی

این فتنه‌ها نرفتی از روزگار بر ما

گرنه جمال رویت در روزگار بودی

ما را غم فراقت بحری است بی‌کرانه

ای کاش با چنین غم دل در کنار بودی

یارب چه رونق استی بازار ساحری را

گر چون دو چشمت او را یک کیسه‌دار بودی

گر بر فلک رسیدی از روی تو خیالی

در چشم هر ستاره صد لاله‌زار بودی

رفتی چو آن گل ما از بهر صید گلشن

گل را به چشم بلبل کی اعتبار بودی

خاقانی ار نبودی مداح خوبی تو

خاقان اکبر او را کی خواستار بودی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر روز به هر دستی رنگی دگر آمیزی

هر لحظه به هر چشمی شور دگر انگیزی

صد بزم بیارایی هر جا که تو بنشینی

صد شهر بیاشوبی هرجا که تو برخیزی

چون مار کنی زلفین وز پرده برون آیی

ناگه بزنی زخمی چون کژدم و بگریزی

فتنه کنیم بر خود پنهان شوی از چشمم

چون فتنه برانگیزی از فتنه چه پرهیزی

مژگان تو خونم را چون آب همی ریزد

تو بر سر من محنت چون خاک همی بیزی

خون ریخته می‌بینی گوئی که نه خون توست

از غمزه بپرس آخر کاین خون که می‌ریزی

بردی دل خاقانی در زلف نهان کردی

ترسم ببری جانش در طره در آویزی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلم غارتیدی ز بس ترک‌تازی

ز پایم فکندی ز بس دست یازی

گل و مل تو را خادمانند از آن شد

وفای گل و صحبت مل مجازی

مرا جان درافکند در جام عشقت

گمان برد کاین عشق کاری است بازی

هلاک تن شمع جان است اگرنه

نیاید ز موم این همه تن گدازی

منم زین دل پر نیاز اندر آتش

تو آبی به لطف ای نگارا به نازی

تو آنی که با من خلاف طبیعت

درآمیزی و کشتن من نسازی

مپرس از دلم کز چه‌ای چون کبوتر

بگو زلف راکز چه چون چنگ بازی

تو را چاکری گشت خاقانی آخر

خداوندیی کن به چاکر نوازی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز من گسستی و با دیگران بپیوستی

مرا درست شد اکنون که عهد بشکستی

به یاد مصطبه برخاستی معربدوار

بر آتشم بنشاندی و دور بنشستی

مرا به نیم کرشمه بکشتی ای کافر

فغان ز کفر تو و آه ازین سبک‌دستی

به مهر فاخته زان پس که روی بنمودی

گریز جستی و از دام من برون جستی

برای مهر تو جان بر میان همی بستم

چرا به کینهٔ جانم میان فرو بستی

خبر نداری کز بس کرانه جوئی و کبر

میان جانم بی‌رحم‌وار بگسستی

مرا طفیل کسان مرهمی همی دادی

کنون ز دادن آن قدر نیز وارستی

بسا طویلهٔ گوهر که چشم من بگسست

چو در طویلهٔ بد گوهران بپیوستی

ستم بد این که تو کردی به جان خاقانی

ستمگری مپسند، ای خدای چون هستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرگز بود به شوخی چشم تو عبهری

یا راست‌تر ز قد تو باشد صنوبری

یا داشت خوبتر ز تو معشوق، عاشقی

یا زاد شوخ‌تر ز تو فرزند، مادری

گر بگذرم به کوی تو روزی هزار بار

بینم نشسته بر سر کویت مجاوری

یا دست بر دلی ز تو یا پای در گلی

یا باد در کفی ز تو یا خاک بر سری

کردی ز بیدلی تو مرا در جهان سمر

نی بی‌دلی است چون من و نی چون تو دلبری

نی چون من است در همه عالم ستم‌کشی

نی چون تو هست در همه گیتی ستم‌گری

پران شود ز زیر کله زاغ زلف تو

تا بر پرد ز بر دل من چون کبوتری

زان زلف عنبرینت رخم چنبری شود

تا پشت من خمیده شود همچو چنبری

گفتی چرا کشی سر زلف معنبرم

گویم که سازمش ز دل خویش مجمری

گوئی که شکر منت آید به آرزو

گویم حدیث در دهنت باد شکری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یک زبان داری و صد عشوه‌گری

من و صد جان ز پی عشوه خری

از جگر خوردن توبه نکنی

زانکه پرورده به خون جگری

زهره داری تو ز بیم دل خویش

که بهر دم جگر ما بخوری

گفته بودی که تمامم به وفا

برو ای شوخ که بس مختصری

به دعای سحری خواستمت

کارم افتاد به آه سحری

دست هجر تو دهانم بر دوخت

تا نگویم که مکن پرده دری

چند در چند همی بینم جور

چکنم گر نکنم نوحه‌گری

آب خاقانی گفتی ببرم

برده‌ای بالله و حقا که بری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خاک شدم در تو را آب رخم چرا بری

داشتمت به خون دل خون دلم چرا خوری

از سر غیرت هوا چشم ز خلق دوختم

پردهٔ روی تو شدم پردهٔ من چرا دری

وصل تو را به جان و دل می‌خرم و نمی‌دهی

بیش مکن مضایقه زانکه رسید مشتری

گه به زبان مادگان عشوهٔ خوش همی دهی

گه به شگرفی و تری هوش مرا همی بری

عشق تو را نواله شد گاه دل و گهی جگر

لاغر از آن نمی‌شود چون برهٔ دو مادری

کیسه هنوز فربه است از تو از آن قوی دلم

چاره چه خاقنی اگر کیسه رسد به لاغری

گرچه به موضع لبت مفتعلن دوباره شد

بحر ز قاعده نشد تا تو بهانه ناوری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ماهی که مه از قفای او بینی

خورشید ز روی و رای او بینی

جوزا کمر کلاه او یابی

گردون گرهٔ قبای او بینی

عاشق‌تر و زارتر ز من یابی

آن سایه که در قفای او بینی

او خود نزید برای ما هرگز

جان کندن ما برای او بینی

اندر دل سنگ اگر نشان جوئی

هم سوختهٔ هوای او بینی

با این همه گنج‌های پر معنی

خاقانی را گدای او بینی

از لب بفرست شربت وصلی

ای یار اگر شفای او بینی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شوریده کرد ما را عشق پری جمالی

هر چشم زد ز دستش داریم گوشمالی

زنجیر صبر ما را بگسست بند زلفی

بازار زهد ما را بشکست عشق خالی

با سرکشی که دارد خوئی چه تندخوئی

الحق فتاد ما را حالی چه صعب حالی

امروز پیشم آمد نالان و زار و گریان

حالی بسوخت جانم کردم ازو سؤالی

گفتم که ای نگارین این گریه بر چه داری

گفتا که بی‌جمالت روزی بود چو سالی

یارب چه صورت است آن کز پرتو جمالش

هر دیده‌ای به رنگی بیند ازو خیالی

خاقانی آفرین گوی آن را کز آب و خاکی

این داندآفریدن سبحانه تعالی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دیده ره ز ظلمت غم چون برون بری

چون نور دل نماند برون راه چون بری

اول چراغ برکن و آنگه چراغ جوی

تا زان چراغ راه ز ظلمت برون بری

هجران یار بر جگرت زخم مار زد

آن زخم مار نی که به باد فسون بری

آن درد دل که برده‌ای آنگه عروسی است

در جنب محنتی که ز هجران کنون بری

خاقانیا حریف فراقی به دست خون

در خون نشسته‌ای چه غم دست خون بری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گویم همه دل منی و جانی

مانم به تو و به من نمانی

آن سایه منم که خاک خاکم

وان نور تویی که جان جانی

من خاک توام به جای اینم

تو جان منی به جای آنی

گفتم چه شود که من شوم تو

گفتا که تو من شو ار توانی

گر من توشوم تو نیست گردی

اما تو چو من شوی بمانی

بر دلدل دل چنان زن آواز

کز خندق غم برون جهانی

کز طبع تو در خزان عالم

پیداست بهار شادمانی

امروز مرا مسلم آمد

در ملک سخن خدایگانی

هم نام تو خالق الکلام است

هم نعت تو خالق المعانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هدیهٔ پای تو زر بایستی

رشوهٔ رای تو زر بایستی

غم عشقت طرب افزای من است

طرب افزای تو زر بایستی

جان چه خاک است که پیش تو کشم

پیشکش‌های تو زر بایستی

دیده در پای تو گشتن هوس است

کشته در پای تو زر بایستی

گرد هم اجرای امروز تو جان

خرج فردای تو زر بایستی

ترش روی است زر صفرا بر

وقت صفرای تو زر بایستی

آتش بسته گشاید همه کار

کار پیرای تو زر بایستی

بی‌زری داشت تو را بر سر جنگ

صلح فرمای تو زر بایستی

کوه سیمینی و هم سنگ توام

در تمنای تو زر بایستی

تا کنم بر سر و بالات نثار

هم به بالای تو زر بایستی

دید سیمای مرا عشق تو گفت

که چو سیمای تو زر بایستی

دل سودائی خاقانی را

هم به سودای تو زر بایستی