راسخون

غزلیات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

غم بنیاد آب و گل چه خوری

دم گردون مستحل چه خوری

افسر عقل بایدت بر سر

از سر آز خون دل چه خوری

روی صافیت باید آینه‌وار

همچون دندان شانه گل چه خوری

سایه پرورد شد دل تو چو گل

غم پروردهٔ چگل چه خوری

قطره‌ای خون نماند در رگ عمر

نشتر غمزهٔ قزل چه خوری

معتدل نیست آب و خاک تنت

انده قد معتدل چه خوری

جام جم خاص توست خاقانی

دردی دهر دل گسل چه خوری

دم نوشین عیسوی داری

زهر زراق مفتعل چه خوری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روز دانش به ازین بایستی

آسمان مرد گزین بایستی

رفته چون رفت طلب نتوان کرد

چشم ناآمده بین بایستی

پیش‌گاه ستم عالم را

داور پیش نشین بایستی

کیسهٔ عمر سپردیم به دهر

دهر غدار امین بایستی

گر به اندازهٔ همت طلبم

فلکم زیر نگین بایستی

سایه‌ای ماند ز من، من غلطم

هستی سایه یقین بایستی

ناله گر سوی فلک رفت رواست

سایه باری به زمین بایستی

نیست صیادی و عالم پر صید

صید را شیر عرین بایستی

کار خاقانی هم به بتر است

کار گیتی به از این بایستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل ای دل هلاک تن کردی

بس کن ای دل که کار من کردی

سر من زان جهان همی آید

که ره جان به پای تن کردی

از سگان کی به زهرهٔ شیر

که شکار آهوی ختن کردی

شب مهتاب چون به سر بازی

قصد خورشید غمزه زن کردی

در شبستان آفتاب شدی

آه من آسمان شکن کردی

گر سلیمان نه‌ای به دیودلی

در پری خانه چون وطن کردی

لاجرم بهر یک شبه طربت

برگ صد سالم از حزن کردی

توئی آن مرغ کآتش آوردی

خود به خود قصد سوختن کردی

تیشه در بیشهٔ بلا بردی

هر سر شاخ بابزن کردی

دانهٔ دست پایدام تو گشت

از که نالی که خویشتن کردی

ای چو زنبور کلبهٔ قصاب

که سر اندر سر دهن کردی

سخن اندر زر است خاقانی

تو همه تکیه بر سخن کردی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روی درکش ز دهر دشمن روی

پشت برکن به چرخ کافر خوی

مردمی از نهاد کس مطلب

خرمی از مزاج دهر مجوی

با بلاها بساز و تن در ده

کز سلامت نه رنگ ماند و نه بوی

دود وحشت گرفت چهرهٔ عمر

آب دیده بریز و پاک بشوی

اهل خواهی ز اهل عصر ببر

انس خواهی میان انس مپوی

چند ازین یوسفان گرگ صفت

چند ازین دوستان دشمن روی

دل خاقانی از جهان بگسست

باز شد رب لاتذرنی گوی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

درا تا سیل بنشانم ز دیده

گهر در پایت افشانم ز دیده

بیا از گرد ره در دیده بنشین

که گرد راه بنشانم ز دیده

مگر دان سر ز من تا خون چشمم

سوی دل باز گردانم ز دیده

چنان بر دیده بندم نقش رویت

که نقش خلد برخوانم ز دیده

گه از بازوی و ران سازم کنارت

گهی بازوی خون رانم ز دیده

چو آئی سوی خاقانی دم نزع

به دید تو دود جانم ز دیده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای راحت جان‌ها به تو، آرام جان کیستی

دل در هوس جان می‌دهد، تو دلستان کیستی

ای گلبن نادیده دی اصل تو چه وصل تو کی

با بوی مشک و رنگ می از گلستان کیستی

از از بتان دلخواه تو، در حسن شاهنشاه تو

ما را بگو ای ماه تو، کز آسمان کیستی

بگشا صدف یعنی دهن بفشان گهر یعنی سخن

پنهان مکن یعنی ز من تا عشق‌دان کیستی

چون زیر هر مویی جدا یک شهر جان داری نوا

خامی بود گفتن تو را جانا که جان کیستی

با مایی و ما را نه‌ای، جانی از آن پیدا نه‌ای

دانم کز آن ما نه‌ای، برگو از آن کیستی

خاقانی از تیمار تو حیران شد اندر کار تو

ای جان او غم‌خوار تو، تو غم‌نشان کیستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زرهٔ زلف بر قبا شکنی

آه در جان آشنا شکنی

ببری آب سنگ ما کز دل

سنگ سازی، سبوی ما شکنی

دست و ساعد گرفته دو نان را

بگذری بازوی وفا شکنی

از سر عجب هر زمان با خود

عهد بندی که عهد ما شکنی

ننوازی دلی، چرا سوزی

نخری گوهری، چرا شکنی

در کمین شکست دلهایی

دل فدای تو باد تا شکنی

دل من نیست کن که مصلحت است

چو نبینی دلی، کجا شکنی

عاشق محتشم بسی داری

پل همه بر من گدا شکنی

به سزا گوهری است خاقانی

چندش از سنگ ناسزا شکنی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای سرو غنچه لب ز گلستان کیستی

وی ماه روز وش ز شبستان کیستی

با لعل نیم ذرهٔ خندان چو آفتاب

سایه نشین دیدهٔ گریان کیستی

ای آیتی که سجده کنم چون رسم به تو

گویی کز ایزد آمده در شان کیستی

پشت من از زبان شکسته شکست خورد

خردی هنوز طفل زبان دان کیستی

مهری نه بر زبانت و مهری نه بر دلت

بی‌شرم کودکی ز دبستان کیستی

چون شانهٔ سر است گل آلود پای دل

جویای آنکه آینهٔ جان کیستی

دوشت نیاز این جگر سوخته نبود

امشب به وعدهٔ دل بریان کیستی

خاکی دلم در آتش و خون آب می‌شود

تا تو کجائی امشب و مهمان کیستی

از دیده جرعه دان کنم از رخ نمک‌ستان

تا نوش جام و خوش نمک‌خوان کیستی

محراب جان مایی ازین مایه آگهم

آگه نیم که صورت ایوان کیستی

بر هر صفت که داری خاقانی آن توست

ای از صفت برون شده تو آن کیستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

این چه شور است آخر ای جان کز جهان انگیختی

گرد فتنه است اینکه از میدان جان انگیختی

معجز حسن آشکارا کردی و پنهان شدی

خوش نشستی چون قیامت در جهان انگیختی

آتش از شرم تو چون گل در خوی خونین نشست

زان خطی کز عارض آتش فشان انگیختی

دیده‌ام کافور کز هندوستان خیزد همی

تو ز کافور ای عجب هندوستان انگیختی

ز آن دل چون سنگ و آهن در دلم آتش زدی

پس به باد زلف از آتش ارغوان انگیختی

پشت بنمودی و خون‌ها راندی از مژگان مرا

تا ز روی خاک نقش پرنیان انگیختی

صبح‌گاهی ساز ره کردی و جانم سوختی

آن، چه آتش بود یارب کان زمان انگیختی

هم کمر بستی و هم آشوفتی زنبوروار

تا مرا زنبور خانه در روان انگیختی

ای بسا اشک و سرشکا، کز رکاب و زین خویش

از دل خورشید و چشم آسمان انگیختی

موج‌ها دیدی که چون خیزد ز دریا هر زمان

سیل خون از چشم خاقانی چنان انگیختی

در تب هجرانش افکندی و آنگه مهر تب

از ثنای خسرو صاحب‌قران انگیختی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کردی نخست با ما عهدی چنان که دانی

ماند بدان که بر سر آن عهد خود نمانی

راندی به گوش اول صد فصل دل‌فریبم

و امروز در دو چشمم جز جوی خون نرانی

آن لابه‌های گرمت ز اول بسوخت جانم

زیرا که همچو آتش، یک‌سر همه زبانی

از تو وفا نخیزد، دانی که نیک دانم

وز من جفا نیاید، دانم که نیک دانی

از خون من فرستی هردم نوالهٔ هجر

یک ره به خوان وصلم ناکرده میهمانی

هستم بر آنکه خود را بی‌تو ز خود برآرم

هرچند می‌سگالم تو نیز هم برآنی

خاقانی این جفاها از تو عجب ندارد

کاخر نه در جهانی، پروردهٔ جهانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا بیش دل خراب داری

دل بیش کند ز جان‌سپاری

ای کار مرا به دولت تو

افتاد قرار بی‌قراری

دل خوش کردم چنین که دانی

تن دردادم چنان که داری

یک ناخن کم نمی‌کنی جور

تا خون دلم به ناخن آری

جان کاهی و اندهان فزائی

سیبی به دو کرده روزگاری

آوازه فراخ شد به عالم

درگاه تو را به تنگ باری

هر لحظه کشی ز صف عشاق

چندان که به دست چپ شماری

این باقی عمر با تو باشم

کز عمر گذشته یادگاری

خاک در تو رساند آخر

خاقانی را به تاجداری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باز از کرشمه زخمهٔ نو در فزوده‌ای

درد نوم به درد کهن برفزوده‌ای

کوتاه بود بر قدت ای جان قبای ناز

کامروز پارهٔ دگرش در فزوده‌ای

در ساز ناز بود تو را نغمه‌های خوش

این دم قیامت است که خوش‌تر فزوده‌ای

آخر چه موجب است که باز از حدیث وصل

کم کرده‌ای و در سخن زر فزوده‌ای

باری اگر طویلهٔ عمرم گسسته‌ای

چشم مرا طویلهٔ گوهر فزوده‌ای

هردم هزار بار به خونم نشانده‌ای

روزی که سوز هجران کمتر فزوده‌ای

خاقانی از پی تو سر اندازد ارچه باز

بر هر غمیش صد غم دیگر فزوده‌ای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن لعل شکر خنده گر از هم بگشایی

حقا که به یک خنده دو عالم بگشایی

ورچه نگشائی لب و در پوست بخندی

از رشتهٔ جانم گره غم بگشایی

مجروح توام شاید اگر زخم ببندی

رحمی کن ار حقهٔ مرهم بگشایی

کاری است فرو بسته، گشادن تو توانی

صد مشکل ازین‌گونه به یک‌دم بگشایی

اندیشه مکن سلسلهٔ چرخ نبرد

گر کار چو زنجیر من از هم بگشایی

گفتی چو فلک دست جفا برنگشایم

ایمن نشوم، گر تو توئی هم بگشایی

هان ای دل خاقانی از آه سحری کوش

کاین چنبر افلاک خم از خم بگشایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جان بخشمت آن ساعت کز لب شکرم بخشی

دانم که تو ز آن لب‌ها جانی دگرم بخشی

تب‌هاست مرا در دل و نیشکرت اندر لب

آری ببرد تب‌ها گر نیشکرم بخشی

با تو به چنین دردی دل خوش نکنم حقا

الا که به عذر آن دردی دگرم بخشی

دوشم لقبی داد، کمتر سگ کوی خود

من کیستم از عالم تا این خطرم بخشی

تو ترک سیه چشمی، هندوی سپیدت من

خواهی کلهم سازی، خواهی کمرم بخشی

پروانهٔ جان‌بازم پر سوختهٔ شمعت

می‌افتم و می‌خیزم تا باز پرم بخشی

از غمزه و لب هردم، دریا صفتی با من

گه کشتن من سازی، گاهی گهرم بخشی

گفتی که به خاقانی وقتی گهری بخشم

بخشود نیم بالله وقت است اگرم بخشی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یا وصل تو را نشانه بایستی

یا درد مرا کرانه بایستی

می‌سوزم ازین غم و نمی‌بیند

این آتش را زبانه بایستی

گفتی به طلب رسی به کوی ما

خود کوی تو را نشانه بایستی

تا دل به وصال تو رسد روزی

در عهدهٔ آن زمانه بایستی

خود را سگ کوی تو گمان بردم

این قدر گمان خطا نه بایستی

محروم ز آستانه‌ات هستم

سگ محرم آستانه بایستی

بر هیچم هر زمان بیازاری

آزار تو را بهانه بایستی

گر دهر، دو روی و بخت ده رنگ است

باری دل تو یگانه بایستی

آوخ همه نقب بر خراب آمد

یک نقب به گنج‌خانه بایستی

بر ابلق آسمان ز زلف تو

شیب سر تازیانه بایستی

در زلف تو ز آبنوس روز و شب

از دست مشاطه شانه بایستی

در دانهٔ دل نماند مغز آوخ

در خوشهٔ عمر دانه بایستی

خاقانی فسانه شد عشقت

در دست تو این فسانه بایستی