راسخون

غزلیات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

درد دل گویم از نهان بشنو

راز، بی‌زحمت زبان بشنو

جوش دریای غصه باور کن

موج خون بنگر و فغان بشنو

بر کنار دو جوی دیدهٔ من

بانگ دولاب آسمان بشنو

لرزهٔ برق در سحاب دل است

نالهٔ رعد ز امتحان بشنو

پیش کوه ار غمان من گویی

کوه را بانگ الامان بشنو

چون بخندد عدو ز گریهٔ من

دل به خشمم کند که هان بشنو

تندرستی ورای سلطانی است

از دو تن پرس و شرح آن بشنو

یا ز دربان تن‌درست بپرس

یا ز سلطان ناتوان بشنو

حال شب‌های هجر خاقانی

چون بخواهی ز این و آن بشنو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شد آبروی عاشقان از خوی آتش‌ناک تو

بنشین و بنشان باد خویش ای جان عاشق خاک تو

بس کن ز شور انگیختن وز خون ناحق ریختن

کز بس شکار آویختن فرسوده شد فتراک تو

ای قدر ایمان کم شده زان زلف سر درهم شده

وی قد خوبان خم شده پیش قد چالاک تو

بردی دل من ناگهان کردی به زلف اندر نهان

روزی نگفتی کای فلان اینک دل غم‌ناک تو

ای اسب هجر انگیخته نوشم به زهر آمیخته

روزم به شب بگریخته زان غمزهٔ بی‌باک تو

مرغان و ماهی در وطن آسوده‌اند الا که من

بر من جهانی مرد و زن بخشوده‌اند الا که تو

دل گم شد از من بی‌سبب برکن چراغ و دل طلب

چون یافتی بگشای لب کاینک دل صد چاک تو

دل خستگان را بی‌طلب تریاک‌ها بخشی ز لب

محروم چون ماند ای عجب خاقانی از تریاک تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن

بنده باید بودن و در بیع جانان آمدن

از عتاب دوستان چون سایه نتوان در رمید

جان فشاندن باید و چون سایه بیجان آمدن

عشقبازان را برای سر بریدن سنت است

بر سر نطع ملامت پای‌کوبان آمدن

نیم شب پنهان به کوی دوست گم نامان شوند

شهره‌نامان را مسلم نیست پنهان آمدن

بر سر گنج آن شود کو پی به تاریکی برد

مشعله برکرده سوی گنج نتوان آمدن

جان در این ره نعل کفش آمد بیندازش ز پای

کی توان با نعل پیش تخت سلطان آمدن

گرچه تنگ است ای پسر با پر نگنجد هیچ مرغ

بال و پر بگذار تا بتوانی آسان آمدن

شرط خاقانی است از کفر آشکارا دم زدن

پس نهان از خاکیان در خون ایمان آمدن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سینه پر آتشم چو میغ از تو

چهرهٔ پر گوهرم چو تیغ از تو

روز عمرم بدی که چون

حاصلی نیست جز دریغ از تو

ماتم عمر رفته خواهم داشت

زان سیه جامه‌ام چو میغ از تو

رصد عشق تو جهان بگرفت

چون تمنا کنم دریغ از تو

وه چه سنگی که خون خاقانی

ریختی نامده دریغ از تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم

دارم به کفر عشقت ایمان چرا ندارم

سوزی ز ساز عشقت در دل چرا نگیرم

رمزی ز راز مهرت در جان چرا ندارم

آتش به خاک پنهان دارند صبح خیزان

من خاک عشقم آتش پنهان چرا ندارم

عید است این که بر جان کشتن حواله کردی

چون کشتنی است جانم، قربان چرا ندارم

نی کم سعادت است این کامد غم تو در دل

چون دل سرای غم شد شادان چرا ندارم

تا خود پرست بودم کارم نداشت سامان

چون بی‌خودی است کارم سامان چرا ندارم

مهتاب را به ویران رسم است نور دادن

پس من سراچهٔ جان ویران چرا ندارم

ریحان هر سفالی پیداست آن من کو

من دل سفال کردم ریحان چرا ندارم

خاقانیم نه والله سیمرغ نیست هستم

پس هست و نیست گیتی یکسان چرا ندارم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا دل غم او دارد نتوان غم جان خوردن

با انده او زشت است اندوه جهان خوردن

گر پای سگ کویش بر دیدهٔ ما آید

زین مرتبه بر دیده تشویر توان خوردن

در عشوهٔ وصل او عمری به کران آرم

گرچه ز خرد نبود زهری به گمان خوردن

آنجا که سنان باشد با کافر مژگانش

خوشتر ز شکر دانم بر سینه سنان خوردن

در راه وفای او شد شیفته خاقانی

هر روز قفای نو از دست زمان خوردن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه کرده‌ام بجای تو که نیستم سزای تو

نه از هوای دلبران بری شدم برای تو

مده به خود رضای آن که بد کنی بجای آن

که با تو داشت رای آن که نگذرد ز رای تو

دل من از جفای خود ممال زیر پای خود

که بدکنی بجای خود که اندر اوست جای تو

مکن خراب سینه‌ام، که من نه مرد کینه‌ام

ز مهر تو بری نه‌ام، به جان کشم جفای تو

مرا دلی است پر زخون ببند زلف تو درون

پناه می‌برم کنون به لعل جان‌فزای تو

مرا ز دل خبر رسد، ز راحتم اثر رسد

سحرگهی که در رسد نسیم دل‌گشای تو

رخ و سرشک من نگر که کرده‌ای چو سیم و زر

تبارک الله ای پسر قوی است کیمیای تو

نه افضلم تو خوانده‌ای، به بزم خود نشانده‌ای

کنون ز پیش رانده‌ای، تو دانی و خدای تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سوختم چون بوی برناید ز من

وآتش غم روی ننماید ز من

من ز عشق آراستم بازارها

عشق بازاری نیاراید ز من

تا نیارم زر رخ از لعل اشک

دل ز محنت‌ها نیاساید ز من

ای خیال یار در خورد آمدی

بی‌تو دانی هیچ نگشاید ز من

گر نگیرم دربرت عذر است از آنک

بوی بیماری همی آید ز من

دست بر سر زانم از دست اجل

تا کلاه عمر نرباید ز من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از عشق دوست بین که چه آمد به روی من

کز غم مرا بکشت و نیازرد موی من

از عشق یار روی ندارم که دم زنم

کز عشق روی او چه غم آمد به روی من

باری کبوترا تو ز من نامه‌ای ببر

نزدیک یار و پاسخش آور به سوی من

درد دلم ببین که دلم وصل جوی اوست

آه ای کبوتر از دل سیمرغ جوی من

زنهار تا به برج دگر کس بنگذری

برجت سرای من به و صحرات کوی من

گستاخ برمپر که مبادا که ناگهی

شاهین بود نشانده به راهت عدوی من

بر پای بندمت زر چهره که حاسدان

بی‌رنگ زر رها نکنندت به بوی من

خاقانی است جوجو در آرزوی او

او خود به نیم جو نکند آرزوی من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای برقرار خوبی، با تو قرار من چه

از سکه گشت کارم، تدبیر کار من چه

زرین رخم ز عشقت بی‌آب و سنگ مانده

بر سنگ تو ندانم آب و عیار من چه

بر بوی وصل تا کی درد سر فراقت

آن می هنوز در خم چندین خمار من چه

دادم به باد عمری در انتظار روزی

این روز بی‌مرادی در انتظار من چه

دیدم به طالع خود عشق آمد اختیارم

این داغ ناامیدی بر اختیار من چه

زنهار تا نگویی کاین غم به صبر بنشان

گر صبر غم نشاندی پس زینهار من چه

گوئی به هیچ عهدی یک آشنا نبوده است

این قحط آشنایان در روزگار من چه

خاقانیا چه گویی آید به دست یاری

چون یار نیست ممکن سوداش یار من چه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل به جفات جان نهاده

جان پیش‌کشت جهان نهاده

شهری همه ز آهنین دل تو

قفلی زده بر دهان نهاده

بر طرف لب تو جان عیسی

از نیل و بقم دکان نهاده

از کوی سوار چون برآئی

شب‌پوش بر ابروان نهاده

ترکان کمین غمزهٔ تو

یاسج همه بر کمان نهاده

تو عاشق صید و تیغ بر کف

عشاق تو دل بر آن نهاده

من پیش تو بر زمین نهم سر

کای پای بر آسمان نهاده

اسب از در من مران و مگذر

هان نعل بهات جان نهاده

خاقانی را در آتش عشق

نعل هوس از نهان نهاده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای زیر نقاب مه نموده

ماه من و عید شهر بوده

از مقنعه ماه غبغب تو

صد ماه مقنعم نموده

باد سر زلفت از سر آغوش

دستار سر سران ربوده

دردانهٔ عقد عنبرینت

خونین صدف از دلم گشوده

توسوده به پای غم دلم را

من آتش غم به دست سوده

از شورش آه من همه شب

با دام تو دوش ناغنوده

وز نالهٔ زیور تو تا روز

من نالهٔ خویش ناشنوده

ای طعنه زده به دیگرانم

در کاهش جان من فزوده

خاقانی اسیر دیگران نیست

هم عشقت و گرگ آزموده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای چشم پر خمارت دلها فگار کرده

وی زلف مشک‌بارت جان‌ها شکار کرده

از روی همچو حورت صحرا چو خلد گشته

وز آه عاشقانت دریا بخار کرده

یک وعده در دو ماهم داده که می‌بیایم

چاکر به انتظارت دو چشم چار کرده

مژگان پر ز کینت در غم فکنده دل را

لب‌های شکرینت غم خوش‌گوار کرده

زان زلف اژدهاوش نیشی زده چو کژدم

هرگز که دید کژدم بر شکل مار کرده

دل را کمند زلفت از من کشان ببرده

در پیچ عنبرینت آن را فسار کرده

از سینه و دو دیده رفت این دل رمیده

در زلف بی‌قرارت شب‌ها قرار کرده

پشت در تو هر شب خاقانی از هوایت

دو چشم نرگسین را خونابه بار کرده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ماه نو و صبح بین پیاله و باده

عکس شباهنگ بر پیاله فتاده

روز به شب کرده‌ای به تیرگی حال

شب به سحر کن به روشنائی باده

از پی آن تا حصار غم بگشائی

جام سوار آمدو قنینه پیاده

جعد نشان بر جبین ساده و بنشین

زخمه برآور که نیک جعدی و ساده

تشنهٔ عیشی جز از مغان مستان آب

کاب مغان است داد عیش تو داده

بیش ز بازار می مخر که به بازار

هیچ میی نیست آب برننهاده

زر به بهای می جوینه مکن گم

آتش بسته مده به آب گشاده

می که دهی صاف ده چو آتش موسی

زو دم خاقانی آب خضر به زاده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زین تنگنای وحشت اگر باز رستمی

خود را به آستان عدم باز بستمی

گر راه بر دمی سوی این خیمهٔ کبود

آنگه نشستمی که طنابش گسستمی

ور دست من به چرخ رسیدی چنان که آه

بند و طلسم او همه درهم شکستمی

گر ناوک سحرگه من کارگر شدی

شک نیستی که گردهٔ گردون بخستمی

این کارهای من که گره در گره شده است

بگشادمی یکایک اگر چیره دستمی

جستم میان خلق سلامت نیافتم

ور بوی بردمی به کران چون نشستمی

امروز شوخ چشمان آسوده خاطرند

من شوخ چشم نیستم ای کاش هستمی

از آسمان بیافتمی هر سعادتی

گر زین نحوس خانهٔ شروان بجستمی

خائیدهٔ دهان جهانم چو نیشکر

ای کاش نیشکر نیمی من کبستمی

خاقانی گهر سخنم ور نبودمی

از جورهای بد گهران باز رستمی